eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_52 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 _اه خب گفتم کامل توضیح بدم که بدونی
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 زودتر از بقیه رسیده بودیم. با فرزانه، مهلا و شمیم گوشه‌ی کلاس مشغول گفتن و خندیدن بودیم. سر به سر مهلا که دختری خجالتی و آرام بود گذاشتم. _دختر تو که اینقدر خجالتی هستی چطور خرید میری یا به کارات می‌رسی؟ _به سختی. باور کن آب میشم تا بخوام یه نون بخرم. همین دیروز مامانم بهم گفته بود سر راه از سر کوچه‌مون سبزی خوردن بگیرم. اونقدر خجالت کشیدم، اصلاً نگاه نکردم ببینم چی گذاشته هر چی گِل و آشغال بود بهم داده بود. همونم با کلی تته پته حساب کردم و رفتم. وای نمی‌دونی مامانم داشت منو می‌کشت. بیچاره چقدر حرص خورد. _این که خیلی بده. با این خجالتت سوژه‌هاتو دق میدی تا عکس بگیری. لابد اول یه سری التماسشون می‌کنی بعدم روت نمیشه از تو لنز نگاشون کنی و دستت می‌لرزه عکس بگیری. صدایی از پشت سرم توجه همه را جلب کرد. به طرف عقب برگشتم. رامین بود. _خدا رحم کنه به کسی که سوژه‌ی تو بشه. چکشی و یخ. اخم غلیظی به ابرویم نشست. بعد یک ابرویم را بالا دادم. آزاد پشت سرش می‌آمد و ریز می‌خندید. چشم غره‌ای هم به او رفتم. _من همینم که هستم هر کی خوشش نمیاد می‌تونه خودشو سوژه‌ی من نکنه. آزاد در حالی که می‌نشست کلاهش را برداشت، بی آنکه به من نگاه کند لبخند به لب دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد که باعث خنده‌ی فرزانه شد. بقیه با تعجب به فرزانه و خنده‌اش نگاه می‌کردند. مشتی به بازویش زدم. آرام طوری که فقط خودش بشنود تهدیدش کردم. _ای کوفت. ببند اون نیشتو تا به هم ندوختمش. سعی کرد خنده‌اش را جمع کند. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_52 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 فردای آن شب قرارداد بسته شد اما شرط شد که
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 بعد از ناهار الینا که دریا را از بالکن دیده بود، اصرار داشت به ساحل بروند. مردها استراحت می‌کردند. موقع رفتن، امید را صدا کردند تا با آن‌ها برود. امید که هنوز حال خود را در برابر مریم نمی‌دانست، کمی مکث کرد اما در نهایت با آن‌ها همراهی کرد. مادر با دیدن امید که به دنبالشان می‌رود، با جمع به راه افتاد. بعد از کمی گردش، روی تختی کنار ساحل نشستند. بچه‌های ویدا، از مریم خواستند تا در هوا کردن بادبادکی که برایشان خریده بود، کمک کند. یکی از بادبادک‌ها کمی که به هوا رفت و تعادلش به هم خورد. مریم نتوانست آن را دوباره به هوا بفرستد که باعث شد اشک دخترک جاری شود. مریم روی زانو روبروی او نشست و اشک هایش را پاک کرد. امید با دیدن مهربانی‌های او در دلش به آن بچه حسودی می‌کرد. از جا بلند شد، بادبادک را برداشت و شروع کرد به هوا کردنش. وقتی امید موفق شد، مریم باز هم نگاه مادرش را حس کرد. بی‌آنکه نگاهی به او کند، کنار ویدا نشست. ویدا شروع به حرف زدن کرد. مریم نگاهی به امید انداخت که بادبادک هوا می کرد. مادر امید صدایش کرد. _مادر بیا ببین اینا چی میگن. _الان میام مامان‌. امید برگشت و از ویدا خواست تا حرفش را به او بگوید. وقتی حرف زد، امید با حالت تردید به مریم نگاه کرد. مادر پرسید که ویدا چه گفته. _خانوم صدری می‌خوان از شما سوالایی بپرسن. مریم نگاهش به بازی بچه‌ها بود. _بگین چی گفتن تا جواب بدم. امید ترجمه می‌کرد و مریم جواب می‌داد. _شما گیاه‌خوار نبودید، چرا به ما این طور گفتید؟ _بله من معمولاً گیاه‌خوار نیستم اما من یه مسلمونم. وقتی تو کشورای غیر اسلامی برم، به دستور دینم از گوشت شما نمی‌تونم استفاده کنم. چون روش کشتنشو دین من تأیید نمی‌کنه. بنابراین ناچار به گیاه‌خواری میشم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_52 عمو پیشانی‌ام را بوسید و رفت. چند
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 چشم‌هایش بسته بود. به طرفش رفتم. رو به‌رویش روی زانو نشستم. صدایش کردم. _بابا. چشم باز کرد و سرش را جلو آورد. تقریباً چشم در چشم شدیم. ترسیدم اما با دیدن زخم‌هایش از نزدیک، ترس جایش را به شرم داد. دستم را به طرف زخمش بردم. نوازشش کردم. حرکتی نکرد و فقط نگاه می‌کرد. _بابا من دختر بدی‌ام. به خاطر من اذیت شدین. معذرت می‌خوام بابا. پدر دستم را گرفت و مرا کنار خود نشاند. به جلو خم شد. دست‌هایش را در هم گره زد. _نمی‌خواستم حالا حالاها باهات حرف بزنم. ازت دلخورم خیلی زیاد اما حالا که خودت اومدی و داری حرفاتو می‌زنی پس بذار منم بگم. دختری توی سن تو ممکنه اشتباه کنه اما هر اشتباهی یه تاوانی داره. یکی کمتر یکی بیشتر. اینو بدون بعضی اشتباهات تاوان سختی داره و قابل جبران نیست. تو تازه اول راه زندگیت هستی. یه جاهایی ما هستیم؛ یه جاهایی خودت تنهایی. توی لحظه باید تصمیم بگیری. قبل از اینکه کاریو انجام بدی، به عواقبش فکر کن. شاید کم تجربه باشی و همه‌ عواقب یه چیزو نتونی درک کنی اما یه چیزیو که می‌خوام همیشه بهش فکر کنی اینه که کاری که می‌کنی درسته یا غلط. توی این ماجرا تو می‌دونستی کارات غلطه مگه نه؟ سرم را پایین گرفتم. _قول بده کاری که می‌دونی غلطه رو انجام ندی. چیزی که نمی‌دونی غلطه رو از ما بپرسی. همان‌طور سر‌به‌زیر با گوشه‌ چشمم نگاهش می‌کردم‌. به طرفم برگشت. _با تو بودم. قول میدی؟ دلم آغوش امنش را می‌خواست. بغضم از این همه نگرانی که برای پدرم درست کرده بودم، ترکید. خودم را به سینه‌اش چسباندم و سفت بغلش کردم. انتظارش را نداشت. این کار را در کودکی زیاد می‌کردم اما سال‌ها بود خودم را این طور در آغوشش نیانداخته بودم. _قول میدم بابا. قول میدم اذیتتون نکنم. دست‌های پدر دورم حلقه شد تا امنیت این آغوش را بیشتر درک کنم. تا بفهمم آغوش افرادی مثل مسعود و سامان و هر مار خوش خط و خال دیگری هیچ‌گاه امنیت آغوش کسی که محرمم است و قلبش برایم بی‌ادعا می‌تپد را ندارد. با خودم قرار گذاشتم به خاطر قلب نگران این جراح قلب کسی را بدون اجازه و تاییدش به قلبم راه ندهم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_52 پیمان سر بلند کرد و نگاهی به پریچ
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 همان لحظه شاهین و مادرش از بالای پله‌ها دیده شدند. _سهراب، چه غلطی می‌کنی؟ صد دفعه نمیگم شوخی خرکی نکن؟ سهراب با سر به شاهین اشاره کرد. _بیا تحویل بگیر. نگفتم؟ رو به شاهین کرد. _داداش من که کاری نکردم. ایشون زیادی ناز نارنجی تشریف دارن. پریچهر دست به کمر داد زد. _کاری نکردی؟ میای پشت سر من صدا درمیاری که چی؟ آزار داری خب. سیمین خانم برگشت اما شاهین از پله‌ها پایین آمد. پریچهر با صدای سهراب چشم از شاهین گرفت و به او نگاه کرد. _میگم پریچهر، ما آخر هفته می‌خوایم بریم شمال. اومدم به عنوان مهمان ویژه دعوتت کنم. شاهین به جای او حرف زد. _ما یعنی کی؟ _خب یعنی اکیپ خودمون. من و خواهرام و یه سری از دوستام. _یه عده پسر و دختر مثل خودت دیگه. روبه‌روی هم ایستاده بودند. _ما چطوریم مگه؟ واسه چی این‌جوری میگی؟ این بار پریچهر اجازه نداد شاهین ادامه دهد. _تمومش کنید. آقا سهراب، من با هیچ اکیپی جایی نمیرم؛ اونم شمال. سهراب به طرف او برگشت. _هیچ اکیپی یعنی چی؟ یعنی تو با اکیپ شاهین اینام نرفتی بیرون؟ _هیچ یعنی هیچ. هیچ وقت با هیچ اکیپی. ابرو بالا داد و پوفی کرد. _لابد اون‌که پیشش بزرگ شدی، اون باغبونه، نمیذاشته. بی‌خیال. الان دیگه یه آدم مستقلی. ول کن روزگویی اون یارو رو. پریچهر سرخ شد‌. نفس عمیقی کشید اما آرام نشد. به یقه پیراهن سهراب چنگ زد‌. صدایش را به زحمت کنترل می‌کرد. _یه بار دیگه، در مورد پدرم این طوری حرف بزنی، خیلی بد می‌بینی. اینو جدی بگیر. با صدای شاهین که اسمش را صدا می‌زد، به خودش آمد و رهایش کرد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_52 صدای آهنگ، همه خانه را برداشته‌بود. در سالن
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 تسنیم که کمی از بهت درآمده بود، خودش را جمع‌وجور کرد و در جواب گفت: -شما خودتون چرا اینجایید؟ ارمیا تک‌خنده‌ای پراز حرص زد: -نه دیگه نشد! شما دختر خلف و نجیب حاج‌آقامرتضی و رضیه‌خانم، فرق داری با منِ همیشه ناخلف! راستی میدونن اینجایی دختر عمه؟! رنگ تسنیم به آنی پرید و پلک‌هایش چندبار پشت‌سرهم بازوبسته شد. ملتمس لب باز کرد: -نه! خواهش می‌کنم! من نمی‌خوام اونا بفهمن. و بغضی به صدایش نشست. بردیا کمی آرام گرفت و از موضعش پایین آمد. با دستش به سمت تختی سنتی، در گوشه حیاط اشاره و ″بیا″ را زمزمه کرد. تسنیم با سری افتاده دنبالش راه افتاد. هردو بر روی تخت نشستند. بردیا که تازه حرف ارمیا یادش افتاده بود، دور از چشم تسنیم گوشی‌اش را درآورد و بدون آنکه نگاه کند رمزش را باز کرد؛ سپس شماره ارمیا را گرفت، صدای تماس را تا آخر کم کرد و روی بلندگو گذاشت! -دیدم که با آناهید بودی، می‌شناسیش؟ -آره دوستیم باهم. -تو دانشگاه تهران، نه؟! -آره! چطور؟ -هیچی! آخه قبلا گفته‌بود می‌خواد بره دانشگاه تهران، گفتم شاید اونجا دیدیش نچسبو! تسنیم چشم درشت کرد و رو به بردیا گفت: -این چه‌طرز حرف زدنه؟! اتفاقا اون خیلی دختر ماهیه! بردیا پوزخندی زد و زیرلب آرام گفت: -بدبخت ماه! به چشمان درشت‌تر شده تسنیم توجهی نکرد و سوال بعدی‌اش را پرسید: -اون اوردت اینجا نه؟! ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋