eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_57 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 اخمی کردم و به طرف پدر که دیگر تماس
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 بقیه هم با علی تایید کرد و به خوردن ادامه دادند. موقع حرکت پدر آدرس آن مکان را حدودی گفت و قرار شد ما جلوتر حرکت کنیم. جای بکر و کم رفت و آمدی را می‌شناخت که هر سال برای برف بازی به آنجا می‌رفتیم و چهار نفره دلی از عزا درمی‌آوردیم. به خاطر سوتی که دادم، عصبی بودم اما پدر با شوخی مرا از آن حال درآورد و دوباره به حالت عادی برگشتم. وقتی رسیدیم و چشمم به آن فضای زیبا و چشم نواز افتاد از ذوق دست‌هایم را به هم زدم و خواستم مثل همیشه به طرف برف‌ها بودم و خود را میان آن‌ها پرت کنم. پدر که مرا می‌شناخت قبل از رسیدن دستم به دستگیره در دستم را گرفت و لبخند زد. _باباجون یادت نره اون ماشینای پشت سرمونو. دوباره سوتی بدی حالت درست نمیشه‌ها. تازه به خودم آمدم و خدا را شکر کردم که پدر با من بود؛ وگرنه با این عشقم به برف آبرویی برای خودم نمی‌گذاشتم. با لبخند پیاده شدیم. بقیه ماشین‌ها پشت سر ما رسیدند. مشغول دید زدن اطراف برای در نظر گرفتن مکان‌های مناسب بودم که متوجه شدم بقیه هم مثل من از دیدن منظره‌ی بکر و زیبای اطراف می‌خواهند ذوق زده به طرف برف‌ها بدوند. با صدای بلند متوقفشان ‌کردم‌. _هیچکی هیج جا نره. وایستید همون جا. همه در جا خشک شدند و با تعجب و دهان باز به من خیره شدند. _اومدیم اینجا چون برفاش دست نخورده‌ست و واسه عکس مناسبه‌ اونوقت شما می‌خواین برین وسط این منظره و خرابش کنین؟ من اول مشخص می‌کنم کجاها می‌خوام عکس بگیرم بعد بقیه‌ی جاها مال شما. به یکدیگر نگاهی کردند و همان جا منتظر ایستادند. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_57 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 رییس که به پاکی و نجابت کارمندش شک نداشت،
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 مریم را که در اتاقش بود را صدا کرد. -مریم جان مهمون داریم. یه دیقه بیا. وقتی چشمش به مریم افتاد، حسابی از خودش شرمنده شد. چهره مریم نشان از گریه زیادش داشت. مریم با دیدن او شروع کرد به داد زدن. -چی از جون من می‌خواین؟ چرا ولم نمی کنین؟ بس نبود اون همه ماجرا؟ بس نیست که مادرتون هر تهمتی خواست بهم زد. الان دیگه اومدین کجای زندگیمو خراب کنین؟ مادر دست مریم را که به شدت می لرزید در دستش گرفت و او را نشاند. از امید هم خواست که بنشیند. امید سر به زیر نشست. نفس را با صدا بیرون داد. -من چند سال قبل به یه دختری دل بسته بودم بعدِ یه مدتی که قول قرارامونو گذاشته بودیم. درست همون روزی که قرار خواستگاری باهاش گذاشتم، اتفاقی اونو با یه پسر دیگه دیدم. گفتم شاید اشتباه می‌کنم و نسبتی باهاش داره. تحقیق و تعقیب و پرس و جو کردم. باهاش نسبت داشت. نامزدش بود. اون قبل از این که با من قول و قراری بذاره نامزد داشت. همون باعث شد از همه زنا متنفر بشم و بخوام ازشون انتقام بگیرم. می‌گفتم اونا که می‌خوان به بازیم بگیرن، پس بیام خودم اونا رو به بازی بگیرم. تو ایران که بودم هر کجا می‌رفتم یاد فریبی که خوردم، می‌افتادم. به خاطر همین آواره کشورای مختلف شدم. عیاشی شده بود عادتم. هیچ هدفی برای زندگیم نداشتم. پول خرج می‌کردم که گذر عمرو نفهمم. تا اینکه شما رو دیدم. شما با همه آدمایی که می‌شناختم فرق داشتید. حتی با مادر و خواهرامم فرق داشتید. باورم نمی‌شد دختری وجود داشته باشه که به یه پسر پولدار، اونم پسر رییسش، نزدیک باشه و به جای آویزون شدن، ازش فراری باشه. پایبندی مذهبیتونم وسط اروپا برام قابل باور نبود. بعد از اون ماجرای بیشتر به هم ریختم. من که واسه دخترا ارزشی قائل نبودم، کسیو می‌دیدم که حتی توی خلوت‌ترین جا بدون اینکه کسی حضور داشته باشه، عفت داره و پاکه. بعد از اومدن به ایران دیدم هر کاری که می‌کنم نمی‌تونم فراموشتون کنم. حتی بعد از اون برخورتون تو شرکت. توی مهمونی هلنا وقتی داشتم عکس می‌گرفتم، چند تا عکس از شما گرفتم که نذاشته بودم بقیه ببینن. شما که اجازه نمی‌دادین ببینمتون می‌خواستم مثلا دلمو آروم کنم اما بازم مثل همیشه خراب‌کاری کردم. مادرم عکس شما رو توی گوشیم دید. خواهش می‌کنم منو ببخشید و به دلم رحم کنید. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_57 _ارشیا بیست و یک سالش تموم شده و ی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 _نمی‌دونم چی بگم. خودمم موندم این پسره پیش خودش چی فکر کرده که میگه ترنمو می‌خواد. با باز شدن در مهدیه سریع صدا را قطع کرد. خشکم زده بود. باور نمی‌کردم. عمه حبیبه و بعد از او مادر و در آخر زن عمو برای عوض کردن لباس و برداشتن کیفشان آمده بودند. سر بلند نکردم. _ترنم مامان، خوبی؟ چت شده؟ با بهت نگاهش کردم. نشست و دستم را گرفت. مهدیه برای لو نرفتن کارشان فوری پرید وسط. _زن دایی تقصیر منه اذیتش کردم. مشتی به بازویم زد. _ترنم، لوس نشو دیگه. حالا یه چیز گفتم. مادر نگاهی به هر دوی ما کرد و از جا بلند شد. _ترنم، پاشو بیا. بابات رفته. منتظره. با نیشگونی که مهرانه از دستم گرفت به خودم آمدم. آخی گفتم. _چرا جن زده شدی؟ ترنم، جونِ خودم اگه کسی بفهمه ما چی کار کردیم، دیگه هیچی بهت نمیگیم. بدون حرف و بعد از خداحافظی سرسری با بقیه، بیرون رفتم. ارشیا جلوی در خروجی ایستاده بود و با لحن تندی احمد را صدا می‌زد. اصلاً این پسر گند دماغ را درک نمی‌کردم. من دیگر نمی‌خواستم هیچ پسری را درک کنم. اگر چاره داشتم مغزش را متلاشی می‌کردم تا به من فکر نکند. وقتی خواستم از کنارش رد شوم، با آن‌که نگاهش نمی‌کردم متوجه‌ سنگینی نگاهش شدم. بین در ایستاده بود. با سرعت طوری تنه زدم و رفتم که به عقب کشیده شد و با تعجب نگاه کرد. نگاهش نکردم. سوار ماشین شدم. مادر به عقب برگشت. _ترنم، این چه کاری بود؟ باز که دیوونه بازی در میاری. _خب از سر راه کنار نمیره. چی کار کنم؟ پدر ماشین را روشن کرده بود. به راه افتاد. _بابا جان، خدا یه زبونم بهت داده. خب بگو بره کنار. نه که عین دخترای چی تنه بزنی و رد شی. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_57 سیمین که رفت، کمی بعد صدای دوبار
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 آن روز تا غروب در دشت‌ گشتند. برای پریچهر تجربه زیبا و دوست داشتنی بود. چیزهای عجیب و جدیدی می‌دید. ذوقش، بقیه را هم سر ذوق آورد. وقتی برگشتند، تند و تند از تجربه‌اش برای پیمان و بی‌بی گفت. آن‌ها هم با دیدن حال خوش دخترشان خوشحال شدند البته ماجرای آن شب گفته نشد تا آرامششان را بر هم نزدند. پیمان برای تعطیلات بین ترم پریچهر برنامه چیده بود تا به زادگاهش بروند اما عمو خواسته بود به ویلای شمالی او بروند. پریچهر با این دلیل که پیمان زمان دیگری برای سفر ندارد، با او و بی‌بی همراه شد. بعد از سفر پر آرامششان، یک شب عمه شهین مهمان عمارت عمو شد. پریچهر هم طبق همه مهمانی‌های عمارت حضور داشت. سهراب همچنان پررو و گستاخ سعی در نزدیک شدن به پریچهر را داشت و دخترها همچنان به غرورشان افتخار می‌کردند. بعد از شام، چای که آورده شد، عمه شهین گلویی صاف کرد و شروع به حرف زدن کرد. _ببین داداش، بی مقدمه بگم. توی این مدت که گذشت، سهراب علاقه عجیبی به پریچهر پیدا کرده، چند باره که ازم خواسته رسمی خواستگاری کنم ازش ولی فکر کردم شاید منظور بدی برداشت کنین، چیزی نگفتم. با این حال، چه کنم که این بچه کوتاه نمیاد. آخرشم مجبورم کرده که بیام و پریچهر رو خواستگاری کنم که البته باعث افتخارمه که یکی از خون خودم بشه عروسم. پریچهر چشمانش گرد شد. به عمو نگاه کرد او هم همان حال را داشت. شایان شروع به حرف زدن که کرد، عمو تشری زد تا ساکتش کند. رو به عمه شهین کرد. _شهین، من نسبت به پریچهر همون قدر حق دارم که تو داری. اون الان دیگه یه دختر بالغه که به سن قانونی هم رسیده. خودش باید تصمیم بگیره. پریچهر دنباله حرف عمو را گرفت. _ببخشید این طوری میگم اما من لای بوته که عمل نیومدم. یه کسایی بزرگم کردن و واسم زحمت کشیدن. احترامشون به خصوص توی این مورد بهم لازمه. این چه مدل خواستگاری کردنه؟ سهراب که به زحمت صدایش را کنترل می‌کرد، جوابش را داد و غر زد. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤 🌤💎🔗🌤💎🔗🌤💎🌤 🔗💎🔗🌤💎🌤 💎🔗🌤 🌤 صبح سراغ غلامرضا رفتم و قرار گذاشتم تا بعد از جلسه قرآن محبوبم که از سیزده سالگی به تدبیر پدر با آن انس گرفته بودم، جلسه‌ای با بچه‌ها داشته باشیم. عصر همان روز در زمین خاکی که به اسم تربیت بدنی بود، بچه‌ها جمع شدند. کار را با نهج‌البلاغه و دریای پرمعنایش شروع کردم. حکمتی از آن گفتم. روال تمرین‌ها آن شد که اول دور زمین چندباری می‌چرخیدند و گرم می‌شدند. بعد، تمرین دفاع شخصی می‌دادم. دفاع شخصی و کاراته را از کتابچه‌هایی که خریده بودم یاد گرفته بودم و در آموزش‌ها تکمیل کردم. مدتی تمرین‌ها همین طور بود‌. کم‌کم تمرین‌های نظامی و کار با اسلحه را هم اضافه کردم. تابستان به همین روند گذشت. دو برادرم محمدحسین و حمید رضا هم همراه برنامه‌ها شده بودند. گاهی هم اسلحه می گرفتیم و به کوه می رفتیم. تا آنجا کار با اسلحه را جدی تر کار کنند. دوست داشتم خدایی که نشانه‌هایش همه جا دیده می‌شد را به دیگران هم نشان بدهم. توجه بچه‌ها را به طبیعت اطراف جلب می‌کردم و تلنگر می‌زدم تا یاد خالق آن نظم و زیبایی بیافتند. صبح وقتی مشغول نماز و قرآن بودم، دل درد گرفتم. به مادر که مشغول آماده کردن صبحانه بود حالم را گفتم. نگاه نگرانی کرد. -چی کار کنم واست مادر؟ خودت که دکتری. سراغ جعبه داروها رفتم. مسکنی خوردم. -نمیای صبحونه بخوری؟ به طرف حیاط راه افتادم. -ورزشم مونده. ورزش کردم میام. با هالتر و دمبل‌هایی که دست‌ساز خودم بود، مشغول شدم. وقتی برای صبحانه رفتم، هنوز چای را تمام نکرده بودم که درد شدیدی احساس کردم و نفسم گرفت. مادر دستپاچه اسمم را صدا می‌زد و این طرف و آن طرف می‌دوید. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/3595 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 💎 🔗🌤💎 🌤💎🔗🌤💎🔗🌤 💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_57 -چی می‌خوری؟ -چی؟ -گشنمه، توهم شام نخورد
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 -الو نسیم؟! ابروهای بردیا کمی گره خورد. صدای گوشی بلند بود و می‌شنید. -نسیم؟! -آخ سلام! ببخشید تسنیم‌جان! می‌خواستم به دخترخاله‌م زنگ بزنم اسماتون شبیه هم بود زنگ زدم به تو. ابروهای بردیا بیش‌تر درهم رفت. لب‌های تسنیم به طرف بالا کشیده شد: -سلام عزیزم! عیبی نداره. -بازم ببخشید! البته می‌خواستم بعداز نسیم زنگ بزنم به تو. می‌خواستم ببینم خوبی؟ ان‌شاءالله میای خوابگاه دیگه؟! تسنیم از لحن شادی خنده‌اش گرفت. بردیا اسم نسیم را با خود نجوا کرد، چقدر این اشتباه برایش آشنا بود! تسنیم در جواب شادی گفت: -اذیت نکن شادی! کاری نداری؟ -برو به‌سلامت! نه، یعنی بیا به‌سلامت! تسنیم خندید: -خداحافظ! ذهن بردیا رفت در خانه مبینا. روی مبل کرم رنگ نشسته بود، دقیقا روبه‌روی صاحبخانه. صدای قهقهه مبینا در خانه پیچید. بردیا چشم از فرش خوش‌نقش ابریشمی دستبافت برداشت و نگاه کوتاهی به صورت او انداخت: -به چی می‌خندی؟ مبینا پاهای برهنه‌اش را از روی هم برداشت و صاف نشست. همانطور که دامن کوتاهش را مرتب می‌کرد، گفت: -هیچی یاد احمق بازی‌های آناهید افتادم. -باز چی‌کار کرده افریطه؟! -نبودی اون شب مهمونی، جات خالی! برداشته دست یه‌دختریو گرفته اورده این‌جا که به‌زور روسریشو از سر برداشته، کاملا معلوم بود که بار اولشه اومده پارتی. دختره همینطوری ما رو می‌دید حالش بد بود، رقصمونو که دید کلا غش کرد!آناهیدم نه گذاشت نه برداشت برای این‌که دختره روش باز شه به‌جای یه‌لیوان آب قند، یه لیوان نوشیدنی ناب منو داد بهش. ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋