eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_98 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 آدم‌هایی دیدم که دست و پا می‌زدند ت
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 🎼❣🌿🎼❣🌿 🎼❣🌿 تصمیم گرفتم تمرین کنم؛ حتی شده در ذهنم. این کل کل با آمدن مدیر مجتمع و همراهانش تمام شد. بعد از خوش‌ و بش، ما را به طرف انتهای لابی که در شیشه‌ای یکسره داشت راهنمایی کرد. رامین نزدیک شد. _نمی‌خوای آماده باشی؟ محض اطلاعت میگم عکس العمل ملت لحظه ورود امیرو از دست نده. حرفش درست بود. به همین خاطر تشکر کردم‌ و سریع همزمان با تنظیم دوربین جلو‌تر از بقیه از سالن خارج شدم. با دیدن جمعیت روبرو دهانم باز مانده بود. یک سکوی جایگاه کنار دیوارِ بنر زده‌ی ساختمان و مسیر خیلی طولانی و پیچ در پیچی که با داربست درست شده بود تا آن همه مردم پر هیجان را نظم بدهد. باورم نمی‌شد حجم جمعیت آنقدر بالا باشد. سعی کردم به خودم بیایم و چند لحظه از مردم فیلم گرفتم و بعد رو به در اشاره کردم تا خارج شوند. با آمدن امیرحسین صدای جیغ و کف و سوت آنقدر بالا گرفت که فکر کردم اگر زیر سقفی بودیم حتماً سقف روی سرمان خراب می‌شد. از امیرحسین و جوابی که به ابراز محبت مردم می‌داد، فیلم گرفتم. برخورد جالب و پر مهری داشت. به جایگاه که رسید میکروفن را گرفت و چند دقیقه‌ای صحبت کرد. دوربین را روی پایه تنظیم کردم و آن را در جای مناسبی قرار دادم تا کمتر مجبور به جابجایی و تنظیم شوم. افراد یکی یکی یا چند نفره باهم می‌آمدند. حرف می‌زدند و عکس می‌گرفتند. به رفتار هوادارنش نگاه می‌کردم. فکرم درگیر شده بود. اگر می‌خواستم به امیرحسین و زندگی با او فکر کنم باید به خیلی چیزها توجه می‌کردم. در برابر قربان صدقه رفتن‌های آن‌همه دختر و آویزان شدن‌هایشان می‌توانستم بی‌تفاوت باشم یا حداقل درک کنم؟ آمادگی داشتم جلوی چشمم کسانی که آرزوی با او بودن داشتند را ببینم و عادی برخورد کنم؟ رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_98 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 امید دست مریم را گرفت و خیره به او نگاه م
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 پشت دست مریم را نوازش و سر کج کرد. -میشه بذاری نگات کنم. توی این مدت هر بار دیدمت سرتو بلند نکردی. حسرت دیدن چشات به دلم مونده. مریم چشمکی زد و خندید. -نگام کن. نگات می‌کنم. ولی یادت نره حالا دیگه یه عمر وقت داریم تو چشای هم نگاه کنیم و غزلای عاشقونه بخونیم. خانه آرام و خالی شد و آرزو و شوهرش هم به خاطر لجبازی هلنا که خسته بود، رفتند. مریم که موهایش را باز کرده بود، کمی از آرایشش کم کرد و از اتاق خارج شد. پدر و مادر با دیدنش از او خواستند کنار آن‌ها بنشیند. نشست و پدرشوهرش که امروز برای اولین بار مریم را بدون چادر و حجاب دیده بود، تعجبش را از زیبایی او به زبان آورد. مادر شوهر هم همین طور و حتی اعتراف کرد که فکر نمی‌کرد آنقدر زیبایی در پس حجابش داشته باشد. آقای پاکروان در مورد امید پرسید. _خوابیده. _آخه نمی‌دونم این پسره چرا اینقدر بی‌فکره. آخه الان اول زندگی گرفته تخت خوابیده؟ خداییش مام با این پسر داشتنمون نوبرشو آوردیم. _اشکال نداره. الان خوابید. بیچاره میگه چند روزه از استرس خوابش نبرده. مادر که دلش برای پسرش سوخته بود، رو به مریم کرد. -طفلی بچه‌م پیر شد تا بهت برسه. مریم خانم قدر علاقه‌شو بدون. پدر شوهر برای حمایت از عروس محبوبش جواب همسرشو داد. -همچین میگه طفلی بچه‌م کسی ندونه میگه درباره بچه شش هفت ماهه‌ش صحبت می‌کنه. خانم، این پسر بیست و هشت ساله شده. تازه خوبه که راحت به دستش نیاورده. آدم قدر چیزایی که سخت به دست میاره رو بیشتر می‌دونه. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_98 _اومده اینجا. دم دره. تو دوستای ا
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 _دِ نامرد، اگه مرده بودم که الان مراسما هم تموم شده بود. _تعارف که نمی‌کنی بیام بالا، سر و مر و گنده هم که هستی، زحمت بکش غروب بیا قلیونی دوستم. بچه‌ها جمعن. لب حوض نشستم. _نمیام. نه که خیلی رفیق بودین، با سر میام خدمتتون. کنارم نشست و دستش را دور شانه‌ام حلقه کرد. _لوس نشو دیگه. یاسر وانستاد، سر ما خالی می‌کنی؟ _نه که شما حرفمو تایید کردین و دنبالم پیاده شدین؟ بچه گول می‌زنی؟ آقاجون خودش را به لبه ایوان رساند و مرا صدا زد. _ نمی‌خوای دوستتو دعوت کنی بیاد بالا؟ ایستادم و نادر هم با من ایستاد. _نه آقاجون داره میره. نادر با انگشت‌هایش گوشت پشتم را کَند. به طرفش برگشتم و اخم کردم. _هر جور راحتین. آماده شده بودی، خواستم بگم شب یادت نره خونه داداش حسن‌ت هستیم. _چشم‌. غروب خونه‌م با هم بریم. برگشت داخل. مچ نادر را گرفتم و فشاری دادم. _چته پشتمو کَندی؟ دستش را عقب کشید. _هوی دیوونه، تقصیر خودته خب. داری بیرونم می‌کنی؟ _آره دیگه. من دارم میرم بیرون. می‌خوای بری پیش اونا بشینی؟ به طرف در حیاط رفتم. دنبالم راه افتاد. _کجا میری؟ _به تو چه؟ مفتشی؟ _حمید چقدر گند دماغ شدی؟ غروب میای دیگه. از در خارج شدیم و به طرف سر خیابان حرکت کردم. _نه. کر بودی؟ نشنیدی آقاجونم گفت باید مهمونی بریم؟ _از کی این‌قدر مثبت شدی؟ _نابغه، خونه داداشم قراره بریم عزیزجون از این مورد نمی‌گذره. _باشه بابا. پس ما فردا میایم دنبالت. با هم بریم بیرون دور دور. حله؟ جوابش را ندادم و بی هدف به راه افتادم. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_98 نگاهی به ظرف انداخت که خالی از گ
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 صدای پر هیجان و نگران استاد او را کنجکاو کرد. _پریچهر، آب دستته بذار زمین. فرستادم دنبالت. همین حالا. _استاد چی شده. _نپرس. آماده شو. _استاد امشب مراسم داریم. بابا ... _کوثری، بیام التماس به بابات کنم؟ دارم میگم ثانیه مهمه. _چشم استاد اومدم. با سرعت لباس پوشید و به بقیه که رسید، توضیح داد. _ببخشید. یه کار خیلی فوری پیش اومده. باید برم. با صدا زدن پدر، به طرفش رفت و صورتش را بوسید. _دورت بگردم، استاد بدجور گیره. نمی‌دونم چیه ولی میگه ثانیه هم مهمه. زحمتا می‌افته گردن شما. اومدم هر جور خواستی محاکمه‌م کن. پیمان چشم غره‌ای داد و رو برگرداند. داریوش صدایش زد. _اگه عجله داری، بیا برسونمت. پیمان کفری جوابش را داد. _نه زحمت نکش. آقایون پلیس میان اسکورتش می‌کنن. _بابا؟ الان این یعنی چی؟ گوشیش که زنگ خورد، بی خیال بحث شد. حسین بود که خبر داد پشت در است. _بابا و ... الکی گفتم؟ _نه عزیز دلم. درست گفتی. فقط هر کی ندونه فکر می‌کنه قراره با دسته‌ی خلاف‌کارا برم بانک بزنم که این‌طور عصبانی میشی. خداحافظی کرد و با دو خودش را به ماشین رساند. سرعت رانندگی حسین و آژیری که برای باز شدن راه نصب کرده بود، استرس به جانش انداخت. _جناب سروان، به کشتن ندین مارو؟ حالا ماجرا چیه که اینقدر عجله دارین؟ همچنان که با سرعت می‌رفت، جوابش را داد. _سایتمون داره هک میشه. بچه‌ها فهمیدن اما چون حمله سایبری چند جانبه‌ست، حریف نمیشن. کمک گرفتیم تا جلوشونو بگیریم. مساله حیثیت سازمان و نظامه. _اوه اوه. پس بگین داریم میریم وسط میدون جنگ. _دقیقا. یه جنگ تمام عیاره با ورژن قرن بیست و یک. وقتی رسیدند، حسین در عقب را باز کرد. لپ‌تاپ پریچهر را گرفت و او را راهنمایی کرد. _چقدر سنگینه؟ مسلح اومدینا. _بله مسلح اومدم. ابزار کارمه خب. او را به طرفی هدایت کرد تا وقت برای تشریفات اداری نگذارند. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_98 ادامه نداد و مسواک در دست بیرون رفت. تا تختم
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 و ریحانه به دنبال حرف ارمیا گفت: -یک‌کلام، ختم کلام! بپرس اما عملتو معطل جوابش نکن! با هریک ازاین سؤال‌وجواب‌ها، در دل، خاک بر سرم می‌ریختم که چه‌ها نکردم و چه ضررهایی کردم! افسوس کارم بود و صدالبته شکر که اگه خدا ولم می‌کرد به کجاها که نمی‌رفتم. در آن‌مدت برایم کم نگذاشتند، نه ارمیا، نه ریحانه و نه حتی بردیا. سعی می‌کردند به شَکیات درونم به نحو احسن جواب بدهند و مرا به یک اطمینان رضایت‌بخش برسانند و دراین میان هوای روح و روحیه‌ام راهم داشتند. ریحانه بلند شد و به آشپزخانه رفت. دیگر جای همه‌چیز را می‌دانستیم، هم من، هم ریحانه! خانه بردیا شده‌بود قرارگاه همیشگیمان، ارمیا به امن بودن آن‌جا اطمینان داشت؛ گویا خانه مجردی که بردیا به‌آن بدصفتان معرفی کرده بود، جای دیگری بود. با صدای ارمیا نگاه از ریحانه گرفتم: -بریم سراغ سؤال بعدی، الگو! خب بزارید این‌دفعه من هیچی نگم و شما خودتون فکر کنید! ریحانه لیوان چای دارچین را جلویم گذاشت. با لبخندی تشکر کردم. لیوان را در دستانم محاصره کردم و عطرش را به جان کشیدم. چشم‌هایم را بستم و سؤالم را یک‌دور مرور کردم. چگونه آدمهای 1400 سال پیش می‌توانند برای ما الگو باشند؟ نمی‌دانم شاید سکوتم طولانی شد که ارمیا خودش به حرف آمد: -مگه الگو صرفا به شمشیر و نیزه‌ست که بگیم خب ادوات جنگی اون موقع با الان فرق کرده پس نمیشه که اونا الگو باشند! منظوراز الگو، سبک زندگیه، مرام و اخلاقه، روح و رسیدن به خدا و در یک‌کلام ارزش‌هاست! با چشمان گردشده به ارمیا نگاه کردم. احساس حماقت داشتم! واقعا چرا خودم به این مسئله نرسیده بودم؟ به چه دردی می‌خورد رتبه برتر کنکور و درس‌خواندن در بهترین دانشگاه، وقتی ازپس سؤال‌های ساده‌ام‌هم برنمی‌آمدم؟! سؤال‌هایی که با یک تمرکز و فکر کردن می‌شد به جوابشان برسم یا برایم یادآوری شود! بعضی سؤال‌هاهم با یک‌سرچ کوچک جوابشان در می‌آمد و من کوتاهی کردم! یاد زمانی افتادم که من بودم و ریحانه و جوابی که در باره تقدس به من می‌داد: -خب می‌رفتی یه‌نگاه تو لغت‌نامه می‌نداختی، می‌فهمیدی این کلمه معنی داره، زهد، پاکی و...! حالا اینکه به کی می‌گن مقدس؟ به کسی که به پاکی و طهارت اصیل، یعنی خدا وصل باشه. خب خودت کلاهتو قاضی کن! وقتی خدا یه‌عده رو برای هدایت انسان‌ها می‌فرسته و اون یه‌عده‌هم به گفته خود خدا، دلیل وجود و چرخش زمین و زمانند، و همین‌طور همه مصیبت و بلایی تحمل می‌کنن فقط به خاطر اینکه ما به اونجایی که باید، برسیم و تباه نشیم؛ حالا این‌عده مقدس و خاص نیستند؟ مصیبتشون بالاتراز همه مصائب نیست؟ چقدر خوب بود که آن‌زمان، فقط من بودم و ریحانه! آشکارا گریه می‌کردم و افسوس می‌خوردم. و خدا به ریحانه خیر بدهد، از یک‌خواهرهم برایم بیش‌تر بود. -خب فکر کنم برای امروز دیگه کافیه؛ یعنی من که کار دارم باید برم، شما خودتون هرجور صلاح می‌دونید! ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋