eitaa logo
حیات قلم
1.3هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
534 ویدیو
58 فایل
🌿🌿 اینجا محلی است برای نشر آثار داستانی اساتید و فارغ التحصیلان «انجمن هنری باغ انار» 🌹نشانی گروه: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 🔸نمایشگاه انجمن: @ANARSTORY http://www.6w9.ir/msg/8113423 :ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
1_1181362872.mp3
زمان: حجم: 16.9M
دعای سمات التماس دعا🤲
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رسول اکرم صلی الله علیه و آله: از لحظه‌ای که قرص خورشید در افق پایین می‌رود تا زمانی که قرص خورشید به صورت کامل محو می‌شود. این چند دقیقه، زمانی است که سهمیه خاصی از رزق دارد.
حاج اقا رحیم ارباب : آسيد جمال نامه‌اي براي من نوشته اند و در آن نامه سفارش كرده اند که: در طول هفته هر عمل مستحبي را يادت رفت،اين را يادت نرود كه عصر جمعه صد مرتبه سوره قدر را بخوانی @tareagheerfan
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه دیدن امام زمان عجل الله 🎙
4_5785009438028989691.m4a
زمان: حجم: 3.4M
سيدابن طاووس مي فرمايد اگراز هرعملي در غافل شدي از :صلوات غافل نشو چراكه دراين دعا سري است كه خدا مارا برآن آگاه كرده است
salavat256.ir.pdf
حجم: 1.1M
🌹فایل پی دی اف خلاصه کتاب گنج پنهان ، فوائد صلوات امام زمان معروف به صلوات ابوالحسن ضرّاب اصفهانی ✅صلواتی که کلید صد قفل بسته است وبیش از صد فضیلت و فایده دارد وگنجی است که در همه ی خانه ها موجود است ولی اکثر مردم از برکات آن بی خبرند. ⚠️✅ سعی شده در این فایل مطالب اصلی در رابطه با این صلوات شریف بیان بشه، به همراه متن و ترجمه صلوات . ✅⚠️این فایل را به عزیزانی که دسترسی به کتاب گنج پنهان ندارند برسونید تا با این دعاء آشنا شوند و از فوائد خاصّ این دعاء بهره مند گردند. ⚠️ طبق جمله امام زمان ،این صلوات فقط مخصوص روز جمعه نیست. ✅⚠️نشر حدّاکثری ✅ التماس دعا 🌹جزاکم الله خیرا کانال 👇 🔑 اینجا کلیک کنید 🔑
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFRwaqe_346196.mp3
زمان: حجم: 29.5M
🍎ٵࢪٵݦـــــۺ ۺب‍ ‍ان‍هٜٜ طبق قࢪاࢪهࢪشب .یه ساعت طلایی 🌟داࢪیم 🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون.... 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بسم الله الرحمن الرحیم.
❃✿❃✿❃✿❃✿❃❃✿❃✿❃✿❃✿ شروع هر روز با قرآن☑️ باهم تا ختم قرآن صفحه 199 هر روز حداقل یک صفحه قرآن بخوانیم. ثواب قرائت امروز هدیه به ☀️ ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡    @hayateghalam ❁♡❁♡❁♡❁♡❁♡
💔💕💔💕💔💕💔💕 💔💕💔💕💔💕💔 💔💕💔💕💔💕 💔💕💔💕💔 💔💕💔💕 💔💕💔 💔💕 💔 💔 😍 ✍🏻 دفتر دانش راهی تا خانه حیدر نداشت. نیم ساعته رسید. چند متری خانه آن‌ها بود که دید مینو خانم و مادرش سوار تاکسی زردی شدند و با سرعت دور شدند. ماشین را رو به روی در کوچک خانه پارک کرد و سر گذاشت روی فرمان. با ناراحتی لب زد: - بدبخت شدی... وای خدایا... دستی به قلبش کشید. طاقت نداشت. حیدر چه بلایی سرش می‌آورد؟ سرش را بلند کرد و خواست پیاده شود که ماشین سفید حیدر مقابل ماشینش پیچید. پایش سست شد. نفس عمیقی کشید. بالاخره که باید با او رو به رو می‌شد. دستگیره ماشین را کشید و پا به خیابان گذاشت. حیدر گاز داد و ماشین رفت توی حیاط. تمنا قبل بسته شدن در پارکینگ وارد حیاط شد و در آرام پشت سرش بسته شد. حیدر از ماشین بیرون آمد و در را محکم کوبید. تمنا چشم بست. - بیا برو تو! آب دهانش را فرو برد و از کنار حیدر گذشت. بدنش می‌لرزید. بدون نگاه کردن به اطراف رفت طبقه بالا و وارد اتاق حیدر شد. چادرش را در آورد و رها کرد روی صندلی حیدر. تنش گر گرفته بود. بافتش را بیرون کشید و روی صندلی نشست.‌ دست به صورتش گرفت و هق آرامی از گلویش بیرون زد. صدای باز شدن با شدت در بعد ده دقیقه آمد. دست از صورتش برداشت و کمی به سمت در چرخید. صورت حیدر سرخ و خط افتاده بود بین ابروهایش. دندان‌هایش شروع کرد بهم خوردن. در با همان شدتی که باز شده بود بسته شد. هر قدمی که حیدر نزدیک می‌شد، یک عضو از تن تمنا تیر می‌کشید. تمنا سر پایین انداخت. لب گزید. حرکت دست حیدر باعث شد جیغ بکشد و دست به صورت بگیرد. دست مرد خشک شد. صدای بلند گریه تمنا پیچید توی اتاق. حیدر متعجب به او زل زده بود. روی زانو نشست و دست تمنا را از صورتش برداشت. اشک‌هایش تند تند سر می‌خوردند. لبش می‌لرزید و توی خودش جمع شده بود. دست کشید به صورت تمنا. - ببخشید... حیدر... اصلا یادم... رفته بود... گفتی نرو! غلط کردم... دیگه... به خدا‌... دیگه... - هیس! لب‌هایش بهم دوخته شد. اما اشکش هنوز می‌چکید. حیدر دوباره اشکش را گرفت و با همان اخم اولیه‌اش گفت: - غلط که نکردی! اشتباه کردی که رفتی... من اصلا نگفته بودم با آدمی مثل اون معاشرت نکن هم... چشم ریز کرد و ادامه داد: - تو نباید معاشرت می‌کردی. تو نباید جواب سلام چنین فرد حقیری رو بدی، چه برسه باهاش هم کلام بشی. گریه نکن! تمنا هق زد و گفت: - ازت می‌ترسم! گوشه لبش را به دندان کشید و از مقابل تمنا بلند شد. از او فاصله گرفت و آهی کشید. 🚫کپے مطلقا ممنوع🚫 💔💞💔💞💔💞💔 💞 💞@hayateghalam💔 💔💞💔💞💔💞💔 💞
💔💕💔💕💔💕💔💕 💔💕💔💕💔💕💔 💔💕💔💕💔💕 💔💕💔💕💔 💔💕💔💕 💔💕💔 💔💕 💔 💔 😍 ✍🏻 دست برد بین موهایش و محکم آن‌ها را کشید. برگشت. چشمش ریز شده بود و صدایش آهسته تر از هر زمانی. به سختی آب دهانش را فرو برد: - از چیِ من می‌ترسی؟ دستی به صورتش کشید و نفس عمیقی کشید. روی نگاه کردن به حیدر را نداشت. دستش را بهم پیچید و لبش را بهم فشرد. - ببخشید! حیدر قدم جلو گذاشت. تمنا جیغ خفه‌ای کشید. حیدر دستش را روی لب‌هایش گذاشت و پوفی کشید؛ دست دیگرش را سمت تمنا گرفت: - چرا جیغ می‌زنی؟ - می‌خوای... می‌خوای چیکار کنی؟ فاصله‌اش را با تمنا زیاد کرد. رفت و روی تخت نشست. خم شد روی زانویش. موهایش را دوباره کشید. نیم ساعتی بینشان سکوت برقرار شد. تمنا ایستاد و آهسته به سمت تخت حیدر رفت. روی تخت نشست و گفت: - ببخشید... اصلا... حیدر با اخم به سمتش برگشت و گفت: - اصلا چی؟ منو اینطوری شناختی؟ چیکار می‌خواستم بکنم؟ دست روت بلند کنم؟ صدای تمنا لرزید: - دست خودم نبود. حیدر... من... آخه خیلی عصبی بودی... من... حیدر نگاهش را از تمنا گرفت و آب دهانش را فرو برد. پایش را تند تند تکان می‌داد. تمنا دست روی زانوی او گذاشت. حیدر گفت: - هنوزم عصبی ا‌م! هم از اینکه گوش نمی‌دی به حرفم، هم ازم می‌ترسی، هم از اون مردک... دندانش بهم خورد. - دهن منو باز می‌کنی! چرا می‌ترسی؟ تمنا سرش را پایین انداخت. زانوی حیدر را فشرد و لبش را تر کرد. جواب نداد. حیدر تشر زد: - بگو دیگه! - بگم بیشتر عصبی می‌شی! حیدر منتظر نگاهش کرد. چاره‌ای نداشت. سرش را پایین انداخت و گفت: - واسه کوچکترین اشتباهاتم دعوام می‌کرد. اشتباه که بماند... بغضش را خورد و گفت: - کاری نکرده بودم هم... حرفش را ادامه نداد، به جایش خشدار و گرفته گفت: - دست خودم نیست حیدر. دست کسی بیاد جلوی صورتم قلبم وایستاده... چه برسه وقتی تو عصبانی شدی. دست گذاشت روی صورتش و هق زد. دست حیدر حلقه شد دور شانه‌اش. سرش را چسباند به شانه حیدر، دو دستش را حلقه کرد. - حیدر... انقدر خسته بودم که چشمم به زور باز می‌شد؛ خواهرش خواست بهم کمک کنه... اونم فقط توی خرد کردن کاهو... از صبح از آشپزخونه بیرون نیومده بودم؛ جا ممنون گفتن، بازومو زد کبود کرد... چنگ انداخت به لباس حیدر: - نمی‌دونی چه بلایی سرم آورد که... تازه بعدشم بهم تهمت زد... حالا حق ندارم ازت بترسم؟ اونم وقتیکه خودم می‌دونم نباید می‌رفتم تو اون خراب شده و رفتم و تو عصبی هستی؟ بدنش شروع به لرزیدن کرد. - قربونت برم. - فقط رفتم حرم... وقتی برگشتم کلی... حرفش را خورد. فک حیدر لرزید و محکم تمنا را نگهداشت. اخم کرد: - دیگه من پیشتم. هیچ‌کس حق نداره بهت بگه تو! تو با ارزش‌ترین زنی هستی که من می‌شناسم. نمی‌ذارم هیچ آدم حقیری بهت حتی سلام کنه! 🚫کپے مطلقا ممنوع🚫 💔💞💔💞💔💞💔 💞 💞@hayateghalam💔 💔💞💔💞💔💞💔 💞