خداروشکر برف⛄❄ هم اومد و علی آقا دو تا کاپشن خیلی خوب 👌 داره امسال.
البته ما براش نگرفتیم!😏
برای محمد هم نبوده!😶
یکیش برای دخترعمه جان بوده (که به نظر من کاملا پسرونه هست😁😛) و اون یکی برای یه فامیل دور! (پسرِ خواهرِ همسر ِدایی آقامون😁😅)
این فرهنگ که لباسها توی فامیل بچرخه و همه بچهها یه تنی به همه لباسا بزنن😅😂 تا همین چند سال پیش خیلییییی رایج بوده، حالا چی شده که حتی خواهرها و برادرها هم اگر لباسای همو بپوشن ظلمه!!؟!(این جمله رو بارها شنیدم که آخی طفلک کهنه پوش داداششه!😯😯😯)
پ ن:میشه از چارچوبها بیرون اومد و ساده گرفت و راحت زندگی کرد. برای بچه چه فرقی میکنه لباسی که تنشه کاملا نو هست، یا چند باری پوشیده شده؟! گاهی حس میکنم ما اومدیم دور خودمون یه دیوار بلند و مستحکم کشیدیم، حالا هی میزنیم تو سر خودمون که وااااااای گیر افتادم!😱😶😐
#پ_بهروزی
#ریاضی_۹۱
#عمادالدین_علی
#برف #کاپشن #خود_آزاری #کاهش_هزینه
#فرهنگ_مصرف_گرا #فرهنگ_مصرف_زده #سبک_زندگی
#خرید_کمتر_زندگی_بهتر😆
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#قسمت_سوم
من هم داشتم #مادر میشدم😇
روزای پر از خاطره و پر از تجربهی دانشجوی فیزیک بودن🎓 داشت تموم میشد و من با کولهباری که توش یه چیزایی از تجربه 👓 و رفاقت 👥 ریخته بودم، وارد مراحل جدید زندگیم میشدم...
تصمیمم رو برای آینده تا حدی گرفته بودم و نقشههای کوتاه مدت و بلند مدتی رو توی ذهنم کشیده بودم👍
اولین قدم مادری بود 👶❤️
امتحانات پایان ترمِ ترم آخر رو در حالی دادم که حالا دیگه یه مادر بودم 💖
از همون دوران دانشجویی، توی فعالیتهای غیر درسیم به موضوعات خاصی از مسائل فرهنگی گرایش داشتم🤔
حالا دیگه میدونستم باید از فیزیک دل بکنم و برم جایی که باید باشم 😌
کم نبود... ۳ سال طول کشید تا بفهمم کجا باید باشم 🤔🔍
این تصمیمی بود که با شناخت از خودم و جامعهم و شرایط خانوادگیم بهش رسیده بودم💡
مادر بودن برای بچهای که تو راه بود، فقط از عهده من برمیومد؛ نه هیچکس دیگه
فقط از عهده من برمیومد؛ پس اولین و اصلیترین بود اما تنها کاری نبود که بر عهده من بود...
از همون اواخر دانشجویی به خاطر #فعالیتهای_فرهنگی که داشتم کم و بیش #موقعیتهای_شغلی بهم پیشنهاد میشد🏫💻🎓
اما تا اواسط بارداری به خاطر استراحت مطلقی که دکتر تجویز کرده بود، بدون تردید دست رد به سینهشون زدم 😌
بعد از تصمیمم برای تغییر رشته شاید این اولین باری بود که خیلی جدی خودم رو، زندگیم رو، آیندهم رو تحت تاثیر نقش جدیدم، یعنی #مادری میدیدم 😌
زهرا دختر یکدانه و دردانه فامیل 💝 قرار بود آخرای شهریور به دنیا بیاد 👼که من از اردیبهشت شروع به کار کردم 💼
دیگه کار کردن من مشکلی برای دخترم که وجودش به وجود من وابسته بود💗 ایجاد نمیکرد؛ از طرفی موقعیت شغلیای برام پیش اومد که به ایدهآلها 🌟 و نقشههایی که توی ذهنم کشیده بودم نزدیک بود...✨ کاری بود که من رو با همه ابعاد وجودیم به رسمیت میشناخت 👑
پ ن ۱: در مورد تصمیمم برای ادامه ندادن فیزیک اینو میتونم بگم؛ #مسیری که من باید توی زندگیم میرفتم تا به #هدفم برسم از دانشگاه شریف رد میشد! 🚶من، با همه روحیاتی که تا ۱۸ سالگی و بدو ورود به دانشگاه داشتم، باید دانشجوی فیزیک شریف میشدم تا بتونم الان اینجایی باشم که هستم!! 😎 یه کم پیچیده شد😁🙈
پ ن ۲: وقتی کارم رو شروع کردم به خاطر شرایط #بارداریم اصطلاحا با #دورکاری پروژههام رو انجام میدادم 💻 و این، اولین نمونه از #به_رسمیت_شناختن_من بود❣
پ ن ۳: تصویر، کارت فارغ التحصیلیم در دست زهرا
#ف_جباری
#فیزیک۹۲
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_سوم
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
مادران شریف ایران زمین
خداروشکر برف⛄❄ هم اومد و علی آقا دو تا کاپشن خیلی خوب 👌 داره امسال. البته ما براش نگرفتیم!😏 برای مح
#پیام_شما
با اومدن فصل سرما همه به دنبال کاپشن و ژاکت هستن. چقدر هم ماشاالله این فروشندگان قیمت ها رو کشیدن بالا.😏
علی که دوساله کاپشن خودشو میپوشه، آخه سایزش تغییر نکرده😀 محمد صادق کوچولو هم لباسهای بچهگی علی... اینقدر بهش میاد😍 فکر میکنی علی کوچیک شده.
وقتی علی کوچیک بود، مامانم براش ست ژاکت، شلوار و کلاه بافته بود، منم نگه داشتم قسمت محمدصادق شد.
اما فاطمه ماشاالله سایزش به من رسیده😁 لباسهای من اندازشه، هر ژاکتی خوشش میاد میپوشه، هی میگه مامان این لباسو لازم نداری؟ منم میگم نه دخترم هر کدومو دوست داری بپوش.😊
یک روز پرسید اشکال داره آدم لباس مامانش یا دیگران رو بپوشه؟😄
گفتم نه دخترم چرا ایراد داشته باشه. گفت پس لباسهای نویی که مال سالهای قبل من بوده بده به ستایش (دختر داداشم)، منم کلی ذوق کردم از سخاوت دخترم.😁
داشتم خونه رو مرتب میکردم که چشمم خورد بهشون.
قبلا هم چند بار اونارو دیده بودم، اما هنوز ننداخته بودم تو سطل زباله!!
این کارتهای بانکی منقضی شده 💳 ،
مدتی بود که بین اسناد قدیمی 🗃 جا خوش کرده بودن.
بدون فکر خاصی و خوشحال از اینکه بالاخره این کار رو انجام میدم😊، برداشتمشون و رفتم سمت سطل زباله!
🗑
کارتها دستم بود که پسرم با گفتن «نا نا» یعنی « اون، اون» چیزای توی دستم رو نشونه گرفت😏 ( نمیدونم چرا بچهها به هر چیزی که دست بزرگاست، علاقه دارند🙄)
نگاه کردم تو دستم بهجز #کارتهای_بانکی 💳، یه اسباببازی انگشتی 🦊 هم داشتم که قصد داشتم ببرم تو کمد بذارم. محمد به گمونم اونو میخواست.
ولی من فکری به ذهنم رسید.🌟
این کارتهای بانکیم میتونست #اسباببازی جذابی باشه براش😃
همینطورم بود! محمد با خوشحالی گرفتشون و مشغول شد...😌
میچیدشون رو زمین،
تو دستش جمعشون میکرد و اینور و اونور میبرد،
و از همه جالبتر، با ابتکار خودش😎، زیر فرش قایم میکرد و بعد پیداشون میکرد و #دالی !!
😂
راستی! تا محمد با کارتها مشغول بود تونستم خونه رو #مرتب کنم و جارو بکشم👌
پ.ن۱: از بس علاقه پیدا کرده بود به کارتها، که فکر کرد بروشوری رو که توی دستم داشتم و در اندازه یه کارت تا شده بود، یه کارت جدیده! ازم گرفتش و قاطی کارتهاش کرد!!!
احتمالا احساس پولدارتر بودن بهش دست داده بود!!!
😁
پ.ن۲: تعریف #یک_اسباببازی_خوب برای بچهها با نظر خیلی از بزرگترا، متفاوته!
یکی از ملاکهای اون اینه که چقد بتونه باهاش مشغول شه و ارتباط برقرار کنه!
مثلا یکی از جذابترین بازیها برای #محمد، ریختن تعدادی در بطری و سر قطرهچکان! در یک شکرپاش بود!!!
اصلا من با کمک این بازی، چندین وعده #غذا 🍛 به محمد دادم!!
یکی دیگه از ملاکهاش #جدید بودنشه!
یادم نمیره دعوای #دوقلوهای_برادرشوهرم، سر یک عدد دکمه!!! 😳
وقتی پرسیدیم آخه مگه این چیه که دعوا میکنید سرش؟ یکیشون گفت: «آخه جدیده» 😆
#ه_محمدی
#برق۹۱
#اسباببازی_یا_اسبابِبازی
#مرتب_کردن_خانه
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
#قسمت_چهارم
اذان ظهر ۶ محرم زهرا به دنیا اومد👼
همسرم که طلبه هستن محرم ها خیلی سرشلوغن💼
روزای غمبار محرم برای منی که همیشه و همه جا همراه همسرم بودم و این غم رو تو هیئتها خالی میکردم، اما حالا باید میموندم خونه پدری پیش مادرم در حالیکه بقیه میرفتن هیئت، کافی بود تا دچار #افسردگی_پس_از_زایمان بشم 😪😥😞
فکر میکردم دیگه اون آدم سابق نمیشم، دیگه نمیتونم پامو از خونه بیرون بذارم، منی که حسابی اهل بیرون بودم... از طرفی دلم برای خونه و خانواده دو نفره مون تنگ بود!😩😭😅
تازه همه این احوالات در حالی بود که من با انگیزه و علاقه و کاملا #آگاهانه مادری رو انتخاب کرده بودم 💖👌
اما نبودِ همسرم، اون روزهای اول، این چیزا سرش نمیشد... 😪 چیزی که ما، قبل از تولد زهرا متوجهش نبودیم و بعدش فهمیدیم که #حضور_همسر چقدر برای خارج شدن مادر از حال و هوایی که درگیرشه موثره
و البته این تجربه مون باعث شد به خانواده های اطرافمون قبل از وقوع حادثه آگاهی بدیم😅😎
زهرا ۱۷ روزش بود که زندگی رو از سر گرفتم، برگشتیم خونه مون و من با زهرای ۱۷ روزه یک روز در هفته میرفتم حوزه دانشجویی تا سال آخرش رو هم تموم کنم💪😏
در طول هفته هم معمولا یکی دو روز برای جلساتی به دانشگاه رفت و آمد داشتم🚶
و همین #بازگشت زودهنگام به جمع دوستانم حالم رو بهتر از همیشه کرد...حالا مادری بودم که با دختر کوچولوش تو #جامعه #حضور داره و این منو راضی و خوشحال میکرد 😊، و این شروع ماجرای بازگشت من به جامعه بود😎
پ ن ۱: بعضی خانوما میگن ما #روحیه مون تو #خونه موندنیه و این بهمون #آرامش میده😇، بعضیا هم میگن روحیه ما #بیرون بودن رو میپسنده و اگه چند روز خونه بمونیم کلافه میشیم😖، من میگم شرایطی که آدم توش بزرگ میشه در شکل گیری این روحیات موثره، خود من خیلی مستقل و اهل بیرون بزرگ شدم، پس سخت بود برام تحمل خونه نشینی مطلق حتی همون روزای اول تولد دخترکم، اما زندگی نباید در بندِ روحیات #برساخته باشه... بعدا بیشتر در موردش مینویسم
پ ن ۲: به اون مامانای بچه اولی که روحیه دَدَری دارن!😁 پیشنهاد میکنم از همون روزای نوزادی، نی نی رو تو کالسکه بذارید و اطراف خونه تون مخصوصا پارک و فضای سبز 🌳که بچه ها توش بازی میکنن #پیاده_روی کنید و از این موقعیت #لذت ببرید😍؛ اینطوری یک قدم به سمت #ترسِ تون برداشتین و عوضش ۱۰ قدم ترسِتون از شما دور میشه!😁
پ ن ۳: عکس مربوط به ۳۰ روزگی زهرا در دَدَر یا همون سواحل دریای خزر هست 😍😂
ادامه دارد...
#ف_جباری
#فیزیک۹۲
#تجربیات_تخصصی
#قسمت_چهارم
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif
تازه از خواب بیدار شده بودیم که یکی از دوستام تلفن زد.
بعد از احوالپرسیهای معمول گفت: صبح برفیت بخیر😊
و من از همهجا بیخبر گفتم اع مگه داره برف میاد؟😅
عباس با شنیدن کلمه #برف گوشاش تیز شد❄️
بهش گفتم مامان بدو بیا از پشت پرده ببینیم برف داره میاد🌨
چشمامون از تعجب و خوشحالی گرد شد😆
ته دلم میترسیدم الان عباس بگه بریم بیرون تو برفا😂
ولی بعد کمی فکر به این نتیجه رسیدم بهتره قبل از اینکه بخواد بگه، خودم پیشنهاد این کار جذاب رو بهش بدم.
قرار شد بعد صبحونه بریم تو حیاط برفا رو ببینیم.
اما تا لباسای بچه ها رو تنشون کردم، برف قطع شد😂 و وقتی پامون به حیاط رسید؛ عباس گفت : برف چرا نیست؟😢
یه خورده تو حیاط چرخیدیم بدون برف😆
و تصمیم گرفتم حالا که برف نیست، ببرمش تو کوچه #کالسکه_سواری 😀
دوباره برگشتیم خونه تا مفصلتر لباس بپوشیم.
بعد از چند دقیقه #کوچه_گردی ، برف دوباره شروع شد، حتی شدیدتر از قبل😄
و عباس دیگه فکر کنم در پوست خودش نمی گنجید
هم به خاطر کالسکهسواری تو کوچه و هم دیدن برفها😇
فاطمه هم با وجود اینکه موقع لباس پوشیدن، تا میذاشتمش زمین، کلی غرغر و گریه میکرد، به محض ورود به کالسکه، آروم شد😃
و فکر کنم همون دقایق اول و قبل دیدن برفا به خوابی عمیق و سنگین فرو رفت😴 و حتی یه ساعت بعد برگشت هم خوابید😂
پ.ن 1:
جالبه همه توی مسیر چپ چپ منو نگاه میکردن😂
حتی وقتی داشتم انار و سیب زمینی (مواد لازم برای میان وعده های مورد علاقه عباس😂) میخریدم، آقای میوه فروش گفت گناه دارن این بچه ها آخه. چرا آوردیشون بیرون تو هوا؟!
بنده خدا نمیدونست اتفاقا دقیقا به خاطر خوشحال کردن همین بچه ها، با این سختی تو این هوا اومدم بیرون😂
حکایتم هم شده بود حکایت حسنی و مکتب و جمعه😆
روزای عادی بیرون نمیرفتیم؛ حالا دقیقا روز برفی سرد پاشدیم اومدیم گردش😂😂
پ.ن 2:
دیروزش داشتیم با همسرم صحبت میکردیم چیکار کنیم بچه هامون خونه خودمون و ما رو به بقیه مکان ها و افراد ترجیح بدن. و هی نخوان برن پیش دیگران برای اینکه بهشون خوش بگذره😉 (به اصطلاج #خانواده_محور بشن)
نتیجه کارشناسی حرفامون😎 این بود که براشون غذاهای خوشمزه درست کنیم(سیب زمینی آتیشی و سرخ شده! ذرت بوداده! کیک و ...)
باهاشون بیشتر بازی کنیم. بازی های جذاب و هیجان انگیز و جدید😊
و بیشتر از قبل ببریمشون بیرون و به اصطلاح #ددر
و این تصمیم متهورانه من برای گردش در برف ، حاصل همون صحبتامون بود😂
#پ_شکوری
#شیمی91
#روز_نوشت
#کودک_خانواده_محور
#مادران_شریف
🍀🍀🍀
کانال مادران شریف ایران زمین
@madaran_sharif