🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : هفدهم ♦️
💐«راوی #پدر شهید :»💐
❣دیپلمش را در شهرک دانشگاه گرفت مرتضی بچه فعالی بود، از تنبلی بدش میآمد. دیدم به کارکردن علاقه دارد، بردمش شهرداری مرکز توی پارک شهر
دفتر فرهنگی ثبتنامش کردم. حدود دو سال آنجا مشغول بود از حقوقش چیزی برای خودش نمیماند. شاید بهاندازه کرایه ماشین. هرچه میگرفت به نیازمندان کمک میکرد. کار در شهرداری او را راضی نمیکرد. مدام دغدغه سپاه را داشت. میگفت:
ـ اینجا جای من نیست.
ـ باشه بابا! اگر اینطوری دوست داری، برو سپاه مشغول شو.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣یک عالمه برگه ریخت جلوم و گفت:
داداش رفتم برای سپاه ثبتنام کردم؛ اما باید برم مصاحبه، سؤالاتش هم اینهاست.
هرچه به سئوالات نگاه کردم، دیدم اینها به گروه خونی مرتضی نمیخورد. گفتم:
ـ پسر! اینها خیلی خفنه! تو قبول نمیشی!
ـ اگر خوب بخونم، حتماً قبول میشم.🌿
❣چند روز گذشت، دیدم مرتضی آمد، شاد و خندان بود. توی آزمون قبول شده بود.
اصلاً باورم نمیشد. لشکر ده سیدالشهدا تیپ امنیتی حضرت زهراسلاماللهعلیها قبول شده بود. 🌿
❣سال 1382، وارد سپاه شد فکر و ذکرش کار در سپاه شده بود. مرتضی فقط برای برقراری نظم در شلوغیهای تهران انتخاب شد؛ اما با رضایت خودش شهرستانها هم میرفت.🌿
❣یادم هست یکبار مأموریت ارومیه رفته بود هوا خیلی سرد بود، دوستاش گفته بودند: مرتضی بیا بریم، اینجا یخ میزنیم.
ـ اگر ما بریم قاچاقچیها از خداشون هست، کلی اسلحه و مهمات وارد میکنند.🌿
❣حرف گوش نمیکرد، لابهلای صخرهها پنهان شده بود، همانجا یخزده بود. آورده بودنش بیرون کارهای درمانی را انجام داده بودند، حالش خوب شده بود.🕊❣🕊
ادامه دارد ........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : بیستم ♦️
💐«راوی #دوست_و_همکار شهید :»💐
❣پنج سال از مرتضی بیخبر بودم تا اینکه توی استخر نزدیک میدان حر یک نفر چشمهایم را از پشت گرفت. دستم را بردم پشت سرم، یک مشت ریش نصیبم شد. نشناختمش، یکدفعه بغلم کرد. برگشتم دیدم مرتضی است. هر دو از دیدن هم خوشحال شدیم از روزهای آشنایی حرف زدیم از شهرک دانشگاه و سفر مشهد. شماره تلفن به من داد که با هم در ارتباط باشیم، چند روز گذشت توی خیابان گوشی از دستم افتاد رفت زیرماشین و له شد. دوباره چند سالی بین من و مرتضی فاصله افتاد. دربهدر دنبال شماره تلفنش میگشتم یک روز با یکی از دوستانم درباره سوریه صحبت میکردیم اسم مرتضی را آورد. گفت:
ـ مرتضی کریمی مسئول ثبتنام برای مدافعان حرمه.
خوشحال شدم، شمارهاش را گرفتم و دوباره پیدایش کردم.🌿
❣بهش زنگ زدم؛ اما من را نشناخت کمی سربهسرش گذاشتم دیدم نهخیر مثل اینکه سرش خیلی شلوغه. گفتم:
ـ مرتضی منم توحیدی، شهرک دانشگاه، مشهد، بادیگارد!
یادش آمد، کلی تحویل گرفت. حاجی نوکرتم ببخش که نشناختمت بدون اینکه درجه و مقامش را بدانم، باهاش خیلی راحت صحبت کردم. گفتم:
ـ باید بیایی خونمون.
آمد منزلمان، یک ساعتی با هم صحبت کردیم. گفت:
ـ میخوام برم سوریه.
ـ مرتضی من و تو همیشه کنار هم بودیم
پس اینبار هم باید با هم باشیم من را هم با خودت ببر.
ـ حاجی الان نمیشه، چند روز دیگه من عازم هستم. انشاءالله برگشتم دربارهاش صحبت میکنیم. یک عکس سلفی با هم گرفتیم، خداحافظی کردیم و رفت و آن آخرین دیدار من و مرتضی بود.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣از بچگی بهخاطر مرتضی خیلی کتک خورده بودم، گاهی میگفت:
ـ داداش حلالم کن.
منم با خنده و شوخی میگفتم:
حالا بچهای! بزرگ شدی تلافیش را سرت در میآورم.🌿
❣تا اینکه یک روز یکی از دوستانم که شمال زندگی میکرد، ما را به خانهاش دعوت کرد.🌿
❣من و مرتضی صبح راه افتادیم، ظهر نشده، رسیدیم. ناهار را کنار شالیزار داخل یک آلاچیق خوردیم تا آن روز شالیزار را درست حسابی ندیده بودم. دوستم چلتوک برنج را نشونم داد و گفت:
اینها اگر سروصورت یکی بخوره خارشش میگیره.
منم گفتم:
ـ آخ جون حالا وقتشه سر مرتضی تلافی کنم.
البته قصد شوخی داشتم.
از چلتوکها یک مشت بهصورت مرتضی مالیدم. گفتم:
ـ این هم تلافی کتکهایی که بهخاطر تو خوردم.
بعدش فرار کردم کمی دنبالم آمد و برگشت از دور نگاهش میکردم صدام کرد بیا بابا کاریت ندارم. کمی دور زدیم،
رفتیم خانه دوستم، روی ایوان نشستیم،
برایمان چایی آورد. مشغول چایی خوردن بودم، چقدر هم خوشمزه بود. یک مرتبه دیدم، مرتضی نیست. تا متوجه بشم قضیه چیه، یکدفعه یه چیز خنک از سرم ریخت، روی صورتم. دوتاشان از خنده غش کردند به زحمت چشمانم را باز کردم یک کاسه ماست را روی سرم ریخته بود، من هم نامردی نکردم خودم را انداختم روی دوتاشان.
همه با هم ماستی شدیم دوستم گفت:
ـ حالا من چهکار کنم همسرم به لباسهایم خیلی حساسه!
داخل جوی پرآب کنار منزلشان با لباس، آبتنی کردیم. خیس خیس جلوی آفتاب ایستادیم کمی خشک شدیم. بعد صورت هم را بوسیدیم و حلالیت خواستیم؛ چون واقعاً قصد آزار همدیگر را نداشتیم و فقط با هم شوخی کردیم.🕊❣🕊
ادامه دارد ...........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : بیست و یک♦️
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣من هجدهسالگی ازدواج کرده بودم مرتضی داشت، بیستویک ساله میشد مادرم نگران این موضوع بود، دوست داشت ازدواج کند و سروسامان بگیرد. یک روز صدایم کرد و گفت:
ـ برو با مرتضی درباره ازدواج صحبت کن.
میخواست ببیند کسی را در نظر دارد یا نه؟ از طرفی پدر و مادرم بهدنبال یک عروس سیده بودند.🌿
❣یکی از نوحههایی هم که همیشه میخواند: «بیفاطمه میمیرم» بود. منم مدام سربهسرش میگذاشتم و میگفتم:
ـ بابا کشتی ما را، یک فاطمه برایت میگیریم که تو هم دیگه نمیری.🌿
❣جریان را با همسرم در میان گذاشتم، پدر خانمم گفت:
ـ مصطفی جان! خانوادهای در شال هستند، دختری دارند که اسمش فاطمه است سیده هم هست این همان دختریست که به درد مرتضی میخورد، این طفلک که مدام نام فاطمه بر زبانش
هست، این سیده را برایش بگیرید من هم به خانوادهام گفتم ، موافقت کردند.🌿
❣زمستان سال 1381 بود. خواهرم با مرتضی رفتند تا فاطمه را ببینند. پس از بازگشت رفتم سراغ مرتضی تا نظرش را بدانم، لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. حرفی نزد؛ اما معلوم بود توی دلش قند آب میشود.🌿
❣یک هفتهای گذشت. چند نفر از بزرگترها جمع شدیم و رفتیم شال برای خواستگاری.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #همسر شهید :»💐
❣زمستان بود، برف سنگینی شال را سفیدپوش کرده بود. روی درختان و درختچهها و گلهای باغچه پر از برف بود پرندهها به زحمت جایی را برای نشستن پیدا میکردند. مهربانی خداوند آشکارا دیده میشد.🌿
❣ترم اول دبیرستان بودم در آن روزهای برفی من بودم و دوستانم و گلولههای برف. تعطیل که میشدیم، برفبازی میکردیم. آنقدر سروکله هم گلوله برف میریختیم که گاهی خانه رفتن فراموشمان میشد.🌿
❣در همین هیاهوی شوق و شادی و بوران برف، زمزمههایی به گوشم رسید. اقوام مرتضی در شال زندگی میکردند، دخترشان با من همکلاس بود یک روز به من گفت:
ـ فاطمه یکی از همشهریهای شما که تهران زندگی میکنند، بهدنبال یک دختر سیده هستند ما هم تو را معرفی کردیم.
یکه خوردم، من کجا و ازدواج کجا، هنوز شیطنتهای کودکیام انگار تمام نشده بود. گفتم:
شوخی میکنی؟🌿
❣اما قضیه جدی بود یک روز که از مدرسه برگشتم، مادرم گفت:
ـ فاطمه قرار است، برایت خواستگار بیاید.
مطمئن شدم؛ اما باورم نمیشد.🕊❣🕊
ادامه دارد ..........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : بیست وسوم♦️
💐«راوی #پدر_خانم شهید :»💐
❣راضی به این وصلت نبودم دخترم تازه وارد دبیرستان شده بود ازدواج برایش خیلی زود بود از طرفی شناختی از خانواده داماد نداشتم. 🌿
❣مرتضی پسر خوبی به نظر میآمد؛ اما طبق تجربه میدانستم که زندگی خیلی بالا و پایین دارد. جمعوجور کردنش سیاست و تدبر میخواهد آن هم برای دختر من که هنوز یک نوجوان بود. گاهی فاطمه را با خواهش از بازی با دوستانش جدا میکردم. چطور میتوانستم بفرستمش خانه شوهر؟ حقیقتاً برایم سخت بود از آیندهاش میترسیدم؛ اما از طریق مادرش متوجه علاقهاش به مرتضی شدم و نه، توی کار نیاوردم توکل به خدا کردم و اجازه ازدواج را دادم.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣کنارم نشست یکبار دیگر علامت رضایت را در چشمانش دیدم. مرتضی با اشاره من را برد بیرون، دقایقی توی حیاط ایستادیم سراسر برف بود و سفیدی حس خوبی داشتم. از اینکه برادرم داشت ازدواج میکرد، خوشحال بودم. پرسیدم:
ـ چهکارم داری داداش؟
ـ تو از بچگی همیشه هوای من را داشتی در حقم برادری کردی. حالا هم یه خواستهای دارم که روم نمیشه به پدر و مادر بگم! آنها میخواهند سریع عروسی کنم و برم سر زندگی، اما من فعلاً آمادگی ندارم عروسی باشد برای بعد.🌿
❣تقاضای مرتضی را به پدرم گفتم. وقتی متوجه شدند آمادگی شروع یک زندگی جدید را ندارد، از پدر و مادر فاطمه سادات اجازه گرفتیم، مدتی محرم هم باشند.🌿
❣به علت ادامه تحصیل فاطمه نمیتوانستیم عقدشان کنیم هر دو خانواده به یکسری مسائل شرعی معتقد بودیم. سید بزرگواری در شال بود، به نام حاجی آقا موسویان، پیش ایشان رفتیم و بچهها را به محرمیت هم درآوردیم. خیالمان راحت شد که سنت حضرت رسولصلواتاللهعلیهوآله را اجرا کردیم.🕊❣🕊
ادامه دارد .........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : بیست و شش♦️
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣موقع پیادهشدن از ماشین، چشمم به مرتضی افتاد. داداشم خوشگل شده بود با ریشهای یک دست و مرتب، اولینبار دل از ریش بلندش کند توی شال بردمش سلمانی، یواشکی گفتم:
ـ حامد ریش این را بزن کمی کوتاهتر شه
ـ نه مصطفی! این را از من نخواه! قاطی میکنهها، میزنه ناکارم میکنه میدونی که چقدر به ریشش حساسه.
ـ نترس اون با من، اگر ناراحت شد میگم که من ازت خواستم.🌿
❣یک طرف صورتش را کوتاه کرد یکدفعه صدایش درآمد. داد و فریاد که حواست کجاست؟ چرا کوتاه کردی؟ حالا من چهکار کنم؟ حامد گفت:
ـ داداش مرتضی شب عروسیته یک شب که هزار شب نمیشه دوباره بلند میشه دیگه!🌿
❣خلاصه ریشش را کوتاه کرد موهایش را هم کوتاه کرد. یه چیزی گوشه میز آرایشگاه دیدم. پرسیدم:
حامد این چیه؟
ـ برق لبه، بعضی از دامادها میزنند.
یواشکی برش داشتم، زدم به لبش، داد و فریاد زد:
ـ این دیگه چی بود؟
با خنده گفتم:
ـ جان داداش این یکی دیگه شوخی بود، خواستم کمی سربهسرت بگذارم.
تا برسیم خانه بارها لبش را با لبه کتش پاک میکرد. میترسید معلوم شود. مدام میپرسید:
پاک شد؟🌿
❣خانمها طبقه پایین بودند و آقایان طبقه بالا. مرتضی را بردم بالا، نوار و بزنبرقص نداشتیم؛ اما رسم داریم که داماد به دیوار حیاط یا اتاق تکیه میدهد و مردان مجلس به یک حالت دستهجمعی رقص محلی میکنند. مرتضی خیلی نایستاد و رفت نشست، مشغول میوه و شیرینی شدیم گپ و گفتمان و بگو و بخند.🌿
❣به یکی از دوستانم گفتم:
مرتضی را امشب الکی برقصانیم کمی فیلم ازش داشته باشیم.
گفت:
چی میگی پسر مرتضی و رقص؟ مگه میشه؟
ـ حالا بهش بگیم شاید قبول کنه!
رفتم کنارش نشستم، دستش را گرفتم، گفتم:
ـ بیا و امشب داداش را خوشحال کن.
ـ نه مصطفی! این تقاضا چیه از من میکنی، کی دیدی من برقصم؟!
قاطی کرد، یکی از بچهها گفت:
داداش مرتضی به جان خودم نرقصی با همین بچهها میخوابونیمت ریشت را از ته میزنیم، این هم قیچی!
ترسید بلند شد. دورش حلقه زدیم، مثل لیلی چپ و راست خم میشد، ما هم دورش میچرخیدیم، یک نفر هم فیلم میگرفت.🕊❣🕊
ادامه دارد .........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : بیست و هفت♦️
💐«راوی #همسر شهید :»💐
❣جشن مهمانی تمام شد مرا به طبقه بالا بردند و در همانجا زندگی مشترکمان را شروع کردیم. 🌿
❣فضای خانهام آرام بود. کنار مرتضی احساس خوشبختی میکردم، دو تا اتاق در اختیار من بود، با یک بالکن بلند که سرتاسر حیاط را میشد، دید. صبح بلند میشدم، با مرتضی میرفتیم پایین با خانوادهاش صبحانه میخوردیم.
او سرکارش میرفت و من هم کنار مادر و بقیه بودم با هم غذا درست میکردیم سفره بزرگی پهن میکردیم. همه دورش مینشستیم، پدر و مادر مرتضی، آقا مصطفی با خانواده و دیگر اعضای خانواده.🌿
❣چند ماه گذشت مصطفی و همسرش آمدند طبقه بالا. اتاق سمت حیاط اثاث چیدند، ما هم اتاق پشتی را در اختیار داشتیم. زندگیکردن با بزرگترها حس خوبی به من میداد. علم و تجربه کسب میکردم شاید در کنارش سختیهایی هم بود؛ اما شیرین بود دوست داشتنی بود.
دورانی که در کنارشان بودم پختهتر شدم از مادرش خیلی چیزها یاد گرفتم.🌿
❣هر روز، مرا کنارش مینشاند و میگفت:
ـ امروز، میخوام خورشت قیمه بپزم، خوب نگاه کن، ببین چهکار میکنم.
تمام غذاها را اول با نگاه بعدش هم مرحلهمرحله از من میخواست و انجامش میدادم تا یاد
بگیرم.🌿
❣دوست دارم، لحظهبهلحظه آن روزها بازگردد و من دوباره مرتضی را ببینم. زنگ خونه را بزند، از پلهها برم پایین و با لبخند صدایم کند فاطمه، بیا میوهها را بگیر. مشمای میوه یک دستش و دست دیگرش پشتش پنهان بود. اوایل غافلگیر میشدم؛ اما دستش برام رو شده بود. همیشه یک گل برام میخرید. رز، محمدی و یاس که بیشتر یاس میخرید. با دیدن گل یاس دلم میگرفت، یاد خانم فاطمه زهراسلاماللهعلیها میافتادم و کبودی پهلویش و یاد دختر سهساله اباعبداللهالحسینعلیهالسلام ای کاش! آن روزها دوباره برگردند.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣من و مرتضی چهارسال در دو اتاق کنار هم زندگی کردیم. به هم احترام میگذاشتیم و هرگز حرفوحدیثی بین ما پیش نیامد که موجب دلخوری شود.🌿
❣حدود یک سال، از ازدواجمان گذشته بود که خدا محمدحسین را به من داد. هروقت از سرکار میآمد، صدایم میکرد، مصطفی حسین را بیار برام. میبردم میدادم بهش باهاش بازی میکرد. بازی که چه عرض کنم بچه را میچلوند تا گریهاش درنمیآمد، ولش نمیکرد. فقط برای شیرخوردن به زحمت ازش میگرفتم. میگفتم:
ـ الهی خودت بچهدار بشی که دست از سر کچل این بچه ما برداری.
چپچپ نگاه میکرد و میگفت:
ـ برادرزادهام هیچ هم کچل نیست؛ ماشاءالله یک عالمه مو داره.🌿
❣یکی دو سال گذشت، خدا بچه دوم را به ما داد، حنانه را هم به مرتضی. جایمان تنگ شد مجبور شدیم جابهجا بشیم.
برایم خیلی سخت بود. به مرتضی، صدای مرتضی، مهربانیهایش، نوحههایی که میخواند، عادت کرده بودم. از همه بیشتر تصور دوری از حنانه دلتنگم میکرد. انگار داشتم یک شیء گرانبهایی را از دست میدادم همسرم دید خیلی ناراحت هستم، گفت:
ـ میخواهی نریم؛ من هم دلم تنگ میشم.🌿
❣اما چارهای جز رفتن نداشتم یک ماشین خبر کردم، اثاث منزل را ریختیم داخلش و رفتیم. از من قول گرفت، هرشب بچهها را ببرم پیشش. اوایل، بیشتر همدیگر را میدیدیم؛ اما بعدها مرتضی خیلی سرش شلوغ شد و بهسختی پیدایش میکردم.🕊❣🕊
ادامه دارد .........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : سی ام♦️
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣حنانه را خیلی دوست داشت مدام نوازشش میکرد و گنجشک بابا راه انداخته بود. به شوخی گفتم:
ـ خدا را شکر که این دختر ناز و دوست داشتنی را بهت داد و دست از سر محمدحسین برداشتی.
ـ خیلی دوست دارم، خدا یه پسر بهم بده که مرد خونم باشه، اگر روزی نبودم سایه سر مادرش و خواهرش باشه.
ـ پس خودت چهکارهای؟
ـ راستش مصطفی تو که وضعیت من را میدونی، میبینی که یه پام غرب، یه پام شرق، یکسری مطالب را به فاطمه نمیتونم بگم. معلوم نیست، چه اتفاقی برام بیفته تا کی هستم، فقط خدا میدونه.🌿
❣هر زمان میرفت، مأموریت خانوادهاش را به من میسپرد. میدانست که حواسم بهشان هست؛ اما باز دلش طاقت نمیآورد. یک روز بهش گفتم:
ـ زن و بچهات چه گناهی کردند؟ آنها به تو احتیاج دارند. باید بالای سرشان باشی من هرکاری هم بکنم، جای تو را که براشون نمیتونم پر کنم. مدام مأموریتی، کمی هم به فکر خودت و زندگیت باش.
گفت:
فاطمه و حنانه باید صبوری را تمرین و تجربه کنند.
ـ مرتضی جان! نمیدانم توی کلهات چی میگذره، راستش حرفهات را نمیفهمم
گفتم و خداحافظی کردم.🌿
❣مرتضی کار خودش را میکرد، اصلاً نمیتوانست قاطی ماجراها نباشد فتنه 1388، یکی از اتفاقاتی بود که مدتها درگیرش بود.🌿
❣مثل هر سال دیگ برنج را بار گذاشتیم خورشت قیمه هم جا افتاده بود. از این دو تا خیالمان راحت شد، رفتیم سراغ خیمهها، مشغول برپاکردن ماکتهای نماد روز عاشورا بودیم مدام گوشیاش زنگ میخورد. گفتم:
ـ داداش! جان من امروز این ماسماسک را بذار کنار، میبینی که چقدر کار سرمان...
حرفم تمام نشده بود که چهل موتورسوار ریختند توی کوچه، دقیقاً شمردم. گفتم:
ـ یا خدا! اینها از کجا پیدایشان شد.
اول ترسیدم فکر کردم خرابکار هستند یکیشان پیاده شد، آمد جلو کمی با مرتضی پچپچ کردند و یک گوشه ایستادند. دید که ترسیدم، صدام کرد:
ـ مصطفی اینها دوستان من هستند، نگران نباش بعد سمت خانه رفت. 🕊❣🕊
ادامه دارد ..........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : سی و یک♦️
💐«راوی #پدر شهید :» 💐
❣سراسیمه از جایم پریدم چراغ را روشن کردم و رفتم کنار مداح پرسیدم:
ـ جریان چیه؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟
ـ چیزی نیست، حاج آقا! کمی زخمی شده
نگران نباشید.🌿
❣مصطفی را صدا کردم، گفتم:
ـ بابا ماشین را آماده کن بریم بیمارستان.
از در خانه که بیرون رفتیم، تلفنم زنگ خورد. دیدم یکی از دوستانش تماس گرفت. گفت:
ـ بیمارستان بقیهالله هستیم؛ اما مرتضی آرام و قرار نداره میگه شام غریبان باید خونه باشم. الان حرکت کردیم، داریم میآییم، برگشتیم داخل به مصطفی گفتم:
ـ یهجا آماده کن، مرتضی را میارن خانه.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣تا آن لحظه هاجوواج مانده بودم که سر برادرم چه بلایی آمده؟ آرام برای خودم گریه میکردم. از مهمانان عذرخواهی کردم. یکی از اتاقها را خالی کردم و برایش جا انداختم، پدرم را فرستادم داخل، خودم جلوی در منتظر ماندم. آمبولانس را که دیدم ترس و نگرانیام بیشتر شد درش را باز کردند وای، خدای من، مرتضی اصلاً معلوم نبود تمام بدنش باند پیچی و گچ بود به کمک چند نفر بردیمش اتاق خواباندیمش، عصبانی شدم گفتم:
ـ داداش کی تو را به این روز انداخته، همین الان میرم پدرشان را در مییارم!
کجا میخواهی بری من با این وضعیت آمدم که شام غریبان خانه باشم، آن وقت تو میخواهی بری؟ نمیخواد داداش! فقط اون بلندگو را بده من کمی مداحی کنم».
بلندگو را بهش دادم خواند و گریه کرد انگار بهاندازه چند سال بغض و اشک توی گلو و چشمانش گیر کرده بود.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #مادر شهید :»💐
❣مراسم تمام شد، همه رفتند. کنارش نشستم، پرسیدم:
ـ مادر چه اتفاقی برات افتاده؟ از سیر تا
پیازش برایم تعریف کن.
ـ آشوبگرا توی خیابونا ریخته بودند حسینیهها را آتیش میزدند. باهاشون روبهرو شدیم مقابله کردیم، توی خیابان خوش ما را قیچی کردند. بین چند نفر گیر افتادیم، موتور دوستم را آتش زدند. یکی از آن نامردها با بلوک شکسته زد به کمرم و گردنم. من و دوستم خودمان را تا پشت درب یک منزل کشاندیم. خانم آن خانه برحسب تصادف در را باز کرد ما را دید و با کمک اعضای خانواده ما را داخل حیاط بردند و به اورژانس زنگ زدند. حالا هم که در خدمت شما هستم، مادر! حالم خوبه، نگران نباش.
پتو را کشید روی سرش و خوابید.🕊❣🕊
ادامه دارد .......
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : چهل ♦️
💐«راوی #مادر شهید :»💐
❣یک ماه مانده بود، برم مکه آمد، کنارم نشست گردنش را مثل بچهها کج کرد و گفت:
ـ مادر اجازه بده برم سوریه تا شما برگردید، من هم آمدم.
ـ پسرم من دارم میرم مکه باید مراقب خانواده باشی، خیلی اصرار کرد؛ اما اجازه ندادم.🌿
❣دو هفتهای میشد که رفته بودم. باز زنگ زد، مامان اجازه بده برم. تو اونجا دعام کن که سالم برگردم، گفتم:
ـ مرتضی نه! بذار من بیام بعد صحبت میکنیم.🌿
❣از مکه آمدم، مراسم دید و بازدیدها تمام شد. دوستان و همسایهها اقوام آمدند و رفتند، سرم خلوت شد. یک روز دیدم مرتضی مدام مییاد و میره، صداش کردم:
ـ مادر چته؟ چیزی گم کردی؟
ـ آره مادر! آره! یک چیز خیلی قیمتی.
سراسیمه پرسیدم:
ـ چی پسرم؟ نگرانم کردی.
دستش را گذاشت روی سرش و چهار زانو نشست یه دستی روی سرش کشیدم منظورش را فهمیدم، گفتم:
ـ باشه مادر سالگرد معصومه را برگزار کن، بعد هرچه خدا بخواد ، بدون اینکه حرفی بزند رفت.🌿
❣یه جورایی باهام سرسنگین شد اولینبار بود که مرتضی را اینطوری میدیدم با خودم گفتم یه هدیه براش بگیرم و از دلش در بیارم.🌿
❣یکی از همسایهها لباس برای فروش آورده بود. رفتم دو تا بلوز بادمجانی خریدم، کادو کردم. یکی برای مصطفی یکی برای مرتضی، زنگ زدم گفتم:
ـ مرتضی بیا باهات کار دارم.
آمد، کادویش را بهش دادم و گفتم:
ـ آشتی کنیم؟
ـ خدا اون روز را نیاره که اولاد با مادرش قهر کنه، من فقط کلافهام مادر کلافه میخوام برم.🌿
❣شروع کرد، شعر هوای این روزای من هوای سنگره ... را خواند و گریه کرد. یه چایی برایش آوردم، خورد، کادویش را برداشت و رفت. روزی که داشت، سوریه میرفت، بلوز را پوشیده بود.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐« راوی #برادر شهید :»💐
❣یک روز عصر، دم در ایستاده بودم از دور دیدم، مرتضی داره مییاد یه برگه دستش بود. برگه را داد به من گفت:
ـ ببر این را برای مامان بخون تا ببینه چه خبره.🌿
❣نامه از فرمانده فرماندشون سید فرشید خراسانی آورده بود. نوشته بود: «مرتضی کریمی، نیروی تحت امر ماست و برای اعزام به سوریه آزاد است.» متن نامه را برای مادرم خواندم مرتضی هم با بغض و گریه به مادر گفت:
ـ از مکه که آمدی، سال خواهرمم که گذشت، از فرمانده هم که رضایت آوردم، شما چرا اجازه نمیدید؟
نامه را گرفت و رفت، مادرم شماره فرمانده خراسانی را نداشت زنگ زد به سردار بنایی گفت:
ـ من راضی نیستم پسرم بره سوریه.
ایشان هم گفتند:
ـ چشم حاج خانم، اگر شما راضی نباشید، ما نمیفرستیم.🕊❣🕊
ادامه دارد ........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : چهل و سه ♦️
💐«راوی #فرمانده شهید :»💐
❣عادت داشت هر زمان چیزی از من میخواست از صبح با من راه میرفت هرجا میرفتم میآمد؛ اگر توی اتاقم بودم، کنارم مینشست. از در بیرونش میکردم، از پنجره میآمد. از پنجره بیرون میکردم، از در میآمد. یک روز دیدم، دست از سرم بر نمیدارد. گفتم:
ـ مرتضی جان چی میخوای؟ کجا رو باید امضا کنم؟ بگو امضا کنم، برو!
ـ حاجی، جان امیرت، مادرم را راضی کن نامهام را امضا کن برم.
ـ مرتضی جان! به جان همین امیرم، بدون رضایت خانوادهات کاری از دست من ساخته نیست. شرمندهاتم باید خودت راضیشان کنی.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣با اینکه همه بهش نه میگفتند؛ اما ناامید نبود، یک روز آمد، محل کارم. گفت:
ـ داداش، مادر حرف تو را گوش میکنه، اگر بگی حتماً رضایت میده که برم، جان محمدحسین، جان گنجشکای بابا، این لطف را در حق مرتضیات بکن.🌿
❣مایل نبودم؛ اما اصرار کرد. دلم برایش سوخت قبول کردم؛ اما شرط گذاشتم که سری بعد مرا هم با خودش ببرد، با مادر صحبت کردم و گفت:
ـ حالا مرتضی بیاد، ببینم چی میشه
مرتضی آمد، نشست روی مبل تک نفره مادرم گفت:
ـ مصطفی باهام صحبت کرد؛ اما پسرم، من سه تا داغ دیدم. تحمل داغ تو را دیگه ندارم.
دید که باز هم مادر اجازه نمیدهد و گفت:
ـ باشد مادر! حالا یک مطلبی به شما میگم؛ اگر اجازه ندادید، دیگه حرف سوریه را نمیزنم؛ اگر روی پل صراط حضرت زینب(سلاماللهعلیها) جلوی شما را گرفت که چرا پسرت را نگذاشتی بیاد
دفاع، مگه خون بچهات از خون بچه من رنگینتر بود؟ جوابش را داری، بدی؟
این حرف را که زد، مادرم گیر کرد. گفت:
ـ نه پسرم! جواب بیبی را نمیتونم بدم، برو خدا پشت و پناهت.
بالا و پایین پرید، خوشحال شد. مرا بوسید و گفت:
ـ نوکرتم داداش.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙
💐«راوی #همسر شهید :»💐
❣رضایت مادرش را که گرفت، سر از پا نمیشناخت؛ اما من همچنان ناراضی و ناراحت بودم. قرار شد یکشنبه 13 دی 1394، عازم سوریه شود خیلی خوشحال بود. من و حنانه و ملیکا را صدا کرد. روی مبل سه نفره نشستیم برایمان صحبت کرد: از سفر به سوریه، از بیبی زینبسلاماللهعلیها، از مبارزه در راه خدا و دفاع از حرم، دستی روی سر بچهها کشید و گفت:
ـ گنجشکای من، اگر شهید شدم، بابا را حلال کنید.
پرسیدم:
ـ مرتضی پس من چی؟ من نباید حلال کنم؟ رضایت من شرط نیست؟!
با یک جمله دهنم را بست که دیگر کلمهای نتوانستم، بگویم.
ـ تو فاطمه ساداتی. فرزند بیبی هستی، مگر میشود، راضی نباشی؟
چند تا عکس گرفتیم و بعد کلی با بچهها بازی کرد و رفتیم شهرک ولیعصر منزل مادرش.🕊❣🕊
ادامه دارد .........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : پنجاه و شش♦️
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣قابلمه غذا دستم بود، داشتم میرفتم، ناهارخوری که ناهار بخورم. دیدم گوشیم زنگ خورد. یکی از دوستانم بود. پرسید:
ـ مصطفی چه خبر؟ کجایی؟
ـ سلامتی، سرکارم، آمدم ناهارخوری غذا بخورم. چطور؟!
ـ خبر داری علیرضا مرادی شهید شده؟
ـ نه!🌿
❣میخواستم بنشینم. یکی دیگر از دوستانم زنگ زد:
ـ مصطفی چطوری؟ خوبی؟!
پرسیدم:
ـ چی شده؟ کاری داشتی؟
ـ از سوریه چند تا مجروح آوردند.🌿
❣دلم شور افتاد؛ قابلمه غذا از دستم رها شد؛ پخش زمین شد. فهمیدم که دارد، اتفاقی میافتد و شاید هم افتاده است. 🌿
❣از نگهبانی خداحافظی کردم. گفتم:
ـ دارم میرم، فقط برام دعا کنید.🌿
❣سوار ماشین شدم مستقیم رفتم، منزل علیرضا مرادی دیدم برادرش مصطفی گریه میکند. دلداریش دادم من را بردند بالا، پیش پدر شهید. با خودم گفتم: «همه جلوی در هستند، مرا چرا بالا میبرند؟» کمی پیش پدر شهید نشستم از مرتضی پرسید. آمدم پایین، یکی از جوانها که دم در ایستاده بود، مرا نمیشناخت. گفت:
ـ بنده خدا مرتضی هم شهید شده.
بغل دستیش بهش تنه زد که نگو. دستپاچه شد و یک فامیلی مستعار آورد که، یعنی مرتضی کریمی نیست. آمدم
خانه روی مبل دراز کشیدم؛ اما کلافه بودم.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥
💐«راوی #مادر شهید :»💐
❣دیدم مصطفی بیقراره، مدام دراز میکشه و میشینه. پرسیدم:
ـ چته مادر؟ چیزی شده؟
ـ مادر، چیزی نیست. ناراحت علیرضا هستم، طفلک همین چند شب پیش سال معصومه بود، مداحی کرد. شوخی کردیم، گفتیم تو حتماً شهید میشی. نور شهادت از همین حالا تو صورتت میدرخشه. ناراحت این بنده خدا هستم.🕊❣🕊
ادامه دارد ......
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹
🦋بسم الله الرحمن الرحیم🦋
🍁کتاب : گنجشک های بابا 🍁
🌺خاطرات : زندگی شهید مدافع
حرم مرتضی کریمی شالی🌺
🎊✨نویسنده :هاجر پور واجد✨🎊
♦️ قسمت : پنجاه و هفت♦️
💐«راوی #برادر شهید :»💐
❣دست و صورتم را آب زدم و دوباره به منزل شهید علیرضا مرادی رفتم، دم درشان رسیدم. تا مرا دیدند، گفتند:
ـ حاجی را هم میآوردی، پدر شهید را دلداری میداد.🌿
❣آمدم پدرم را ببرم نبود به منزل خواهرم رفته بود. رفتم از آنجا برش داشتم و پیش حاج آقا مرادی بردم. بالا رفتیم پدرم کنار حاج آقا نشست، دوباره صدایم کردند که بیا پایین دایی شهید مرادی با شما کار دارد. شصتم خبردار شد که اتفاقی افتاده است. پرسیدم:
دایی چی شده؟
ـ مرتضی هم شهید شده، دارند میارنش.🌿
❣داد و فریاد زدم، گریه کردم. توی ماشین بردنم. بابام آمد، وضع و حال من را دید پرسید:
ـ چی شده بابا؟
ـ بریم بابا بریم، ما هم باید پلاکارد بزنیم، مرتضی هم شهید شد.🌿
❣هیچی نگفت. فقط آرام گریه کرد.
نمیدانستم موضوع را چطور به مادرم بگویم با پدر مشورت کردیم، گفت:
ـ مصطفی تو کار نداشته باش من خودم
آرامآرام بهش میگم.🌿
❣من ماندم توی کوچه و پدر داخل رفت، کمی گذشت و دوباره آمد بیرون گفت:
ـ مصطفی نتوانستم.🌿
❣حق داشت، چون مادرم تازه داغ خواهرم را دیده بود. تحمل این خبر برایش سخت بود، گفتم:
ـ باشه، به من بسپار.🌿
❣هفت هشت تا از بچه هیئتیهای کوچهمان را صدا زدم، ماجرا را تعریف کردم گفتم:
مادرتان را پشت در خانه ما بیارید. اگر سر و صدایی شنیدید در بزنید و بیایید داخل و هوای مادرم را داشته باشید.🌿
❣آنها هم همین کار را کردند. پدرم داخل رفت، من هم پشت سرش رفتم. رنگ و رخم معلوم بود که داغونم، همه نگاهم میکردند.🕊❣🕊
🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥🌙💥
💐«راوی #فرزند شهید :»💐
❣داشتم تو اتاق مشق مینوشتم، بقیه هم توی حال نشسته بودند، مامانبزرگ میپرسید:
مصطفی چی شده؟ چرا رنگت قرمز شده؟
عمو هیچی نمیتونست بگه. یهو زد زیر گریه، رفتم پیش عمو ازش پرسیدم:
ـ عمو چی شده؟ بابا شهید شده؟
ـ آره عمو جون، بابات شهید شده.🌿
❣نمیتونستم باور کنم، یهو دلم براش تنگ شد. رفتم توی اتاق یه گوشه نشستم و گریه کردم، ملیکا هم پیشم اومد نشست. گفت:
ـ آجی گریه نکن، من میدونم بابا مییاد🕊❣🕊
ادامه دارد ...........
🌹
🕊
🌹
🕊
🌹http://eitaa.com/mashgheshgh313
🕊
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊