5.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕صحبتهای یک تجربه گر نزدیک به مرگ درباره مشاهده عواقب سنگین بدحجابی در برزخ در «مستند صوتی شنود»
⬅️ لطفا نشــر دهیـــد.
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فلسفه ی عمامه ی مشکی چیست ؟
#کتاب_با_بابا
براساس خاطراتی از
#سردار_شهید_حاج_محمد_طاهری
و فرزندش#مصطفی
#قسمت_پنجاه و دوم
#درد _هجران
برادر عاقبتي مي گفت: این بار آخر که حاجي از مرخصي برگشت، حال و هوایش خیلی عوض شده بود. بسیاری از دوستان و همراهان حاجي طاهري در طي اين سالها شهید شده بودند. در شبهاي آخر، مرتب با خدایش خلوت می کرد. حاجي طاهري کاملا با قبل متفاوت شده بود. یک شب مجلس انسي برپابود. دعای توسلي و اشکهايي روان و دل هايي شکسته؛ خلاصه، محفل با حالي بود. در اواسط دعا، سردار برونسي، مصيبتي سوزناک خواند و چیزهایی گفت که در واقع حرف دل بسياري از بچه هاي رزمنده بود. او با همان ته لهجه شیرین مشهدي و با همان زبان ساده اش گفت: «آهاي خدا، چه کار کنیم دیگه؟! دیگه چي مي خواي ازما؟ به خودت قسم دیگه ما نمیتونیم! نمیتونیم بیشتر از این امتحان بدیم...» | آقاي برونسي از سوز درون
خودش مي گفت و بچه ها همه اشک می ریختند. حاجي طاهري بیش از همه منقلب شده بود. گويي حرف دل خودش زده مي شد. برونسي ادامه داد: خدایا ما هرچه توانستیم انجام دادیم. خدایا ما همینیم که مي بيني،
حالا میخواي قبول کني، حاشا به کرمت، قبولم نمي کني، واي به حال ما.. بعد شروع کرد خدا را به حق حضرت زهرا(س) قسم دادن و به خانم حضرت زهرا(س) توسل پیدا کرد. خلاصه، مراسم دعا به پایان رسید و بچه ها به سمت چادرهاي خود به راه افتادند. من هم کمی مکث کردم تا حاجي آمد و به اتفاق هم راه
افتادیم.
هوا کمي سرد بود و تاریک. سکوت معناداري بر بچه ها حاکم بود. مثل این که هنوز بچه ها در همان حال و هواي دعا سیر می کردند. سرها پایین بود و نگاه ها به پیش پا. به جز خش خش صداي علفهاي خشکی که زیر پاها له ميشد و صداي گاه و بیگاه انفجار گلوله تویی که از کیلومترها آن طرفتر شنیده می شد، صداي دیگري به گوش نمی رسید، من هم توحال خودم بودم که یکباره صدايي به گوشم رسید! مثل این که کسي با خودش صحبت می کرد. نگاهي به حاجي انداختم، ظاهرا ساکت بود. گفتم شاید من اشتباه می کنم. چند قدم دیگر برداشتم. باز هم مثل این که کسي چيزي بگوید! صدايي توجهم را جلب کرد. نگاه کردم به حاجي و گفتم: حاج آقا با منین؟ چيزيگفتین؟ مکثی کرد، آهی کشید و آرام گفت: با خودم هستم، میگم امشب خوب آقاي برونسي
حرف دل مارو زد! پرسیدم: آقاي برونسي؟ مي خواستم سؤالم را ادامه بدهم که حرفم را قطع کرد و گفت: بله آقاي برونسي! نگاهش کردم، در تاریک روشن هوا، در حالي که اشک صورتش را خیس کرده بود، آهی کشید و
با صدايي بغض آلود و بریده بریده گفت: راست میگه، به خدا خسته شدیم دیگه، نمیدونیم تا کی باید انتظار بکشیم؟ تا کی باید آزمایش بشیم؟ خدایا دیگه چه کار باید انجام بدیم؟ به قول شیخ بهائي:
تاكي به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل
روانه خواهد بسرآید غم هجران
تویانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
⬅️#ادامه_دارد...
🔻#اینجا_خیمه_گاه_شهداست... 👇
🌷〰〰〰🇮🇷〰〰🌷
@shahidanemasjedehazratezeynab
🌷〰〰🇮🇷〰〰〰🌷
My recording1.mp3
1.3M
┄┅┅═✼❀🌸❀✼═┅┅┄
#جناب_استادمحمدحسن_ربانی
🍃🌼در محضر استاد
#جناب_استادمحمدحسن_ربانی
با مبحث :
#ازارزانیکاذبتاکاهشواقعیتورموبررسیعملکرددولتدراینعرصه
┄┅┅═✼❀🌸❀✼═┅┅┄
👇👇👇