💗 حاج احمد 💗
👊 #من_اسلحه_ام_را_تحویل_نمی_دهم 😅
👇
↘️
💠 [روز ۱۸ تیر ۱۳۶۱، پس ورود قوای محمد رسول الله (ص) به فرودگاه دمشق و همچنین استقبال و سخنرانی #حاج_احمد_متوسلیان و مقامات نظامی سوری برای رزمندگان ایرانی] علی اکبر محتشمی پور، سرهنگ صیاد شیرازی، سرهنگ سلیمی، سرهنگ محسن رضایی، #احمد_متوسلیان و چند نفر دیگر که لباس فرم سپاه به تن دارند، در بین محافظان سپاهی و ارتشی خود وارد کاخ میشوند.
دم در ورودی، یکی از افسران به طرف #حاج_احمد_متوسلیان می آید و با احترام چیزی به او می گوید. #حاج_احمد با تعجب به محتشمیپور میگوید: «ببخشید حاج آقا، ایشان چه فرمایشی دارند؟»
محتشمیپور می گوید: «ایشان دارد می گوید لطفاً اسلحه کُلت خود را که به کمر بسته اید، تحویل بدهید.»
#احمد لبخندی میزند و میگوید: «یک سرباز، همیشه در حال نبرد است و هیچ وقت خود را خلع سلاح نمیکند.» و دستهایش را به علامت نفی جلوی او می گیرد. افسر جملاتی به عربی می گوید. رفیقدوست می آید کنار احمد و میگوید: «حاجی جان! مثلاً داریم میرویم خدمت رئیس جمهور کشورشان! این یک قانون است. باید اسلحه ات را تحویل بدهی!» ولی حاج احمد امتناع میکند.
[با توصیه های محمود مسافری - از محافظین سپاه - #حاج_احمد باز هم زیر بار نرفته و با نگاه تندی به او می گوید:] «من که متوجه نشدم آقای سفیر چی و چطوری حرف من را به آنها منتقل کرد، ولی از تو که یک سپاهی هستی بعید است این حرف را بزنی. ما باید ابهت مان را در اینجا نشان بدهیم که فردا بتوانیم فرماندهی کنیم. شما محافظ هستید، یک وظیفه دارید، ولی بنده فرمانده نظامی هستم، قرار نیست سلاحم را تحویل بدهم...من می خواهم دو تا لشکر او [حافظ اسد] را فرماندهی کنم، پس بزرگ شان باید این را بفهمد. من با این نگاه این کار را می کنم، وگرنه خودم خوب می دانم که از نظر امنیتی باید اسلحه را تحویل بدهم. »
[به هر صورت، آن روز #حاج_احمد_متوسلیان با اسلحه کُلت خودش روبروی حافظ اسد نشست] و [محافظان] حتی نتوانستند از او بخواهند تا خشاب و گلوله های اسلحه های خود را خالی کرده و تحویل آن ها بدهد.
✔
↘️
✍ این یعنی اقتدااااااااااااااااااررر....💪👊😅
📝 کلمات و جملات داخل کروشه از بنده است و بقیه مطالب از کتاب بسیار جذاب، ناب و خواندنی #راز_احمد به نگارش رزمنده گرانقدر #حمید_داود_آبادی می باشد.
📚
📝 دوستان، هرطور شده این کتاب رو تهیه کنید و بخونید! مطالبی توی کتاب بیان شده که واقعا ناب و دسته اوله و برای اولین باره که عنوان میشه! یا علی...🖐
#سپاه_محمد_ص_می_آید
#قوای_محمد_رسول_الله_ص
@yousof_e_moghavemat
💗 حاج احمد 💗
#سپاه_محمد_ص_می_آید 🚩
🚓
🕛
💠 [فرماندهان ایرانی به همراه چند تن از فرماندهان سوری، جهت بازدید از خط مقدم نبرد به سمت تپه های جولان حرکت می کنند.]
ساعتی بعد ماشین ها وارد شهر قُنَیطَره میشوند. شهری کاملاً ویران و بدون هرگونه سکنه. تنها کامیون های ارتشی در تردد هستند و چندتایی نیروی نظامی در اطراف به چشم میخورند. در جایی ماشین ها متوقف می شوند. همه نفرات که پیاده میشوند، سرلشکر سوری به سیمخارداری که وسط جاده آسفالت کشیده شده اشاره می کند: « لطفاً مراقب باشید از این جا جلوتر نروید. این #سیم_خاردار مرزی است.»
‼
#حاج_احمد با عصبانیت می گوید: «سیم خاردار مرزی با کجا؟ با کی؟»
سرلشکر سوری می گوید: «با اسرائیل.»
حاج احمد متعجّبانه می گوید: «با اسرائیل آن هم وسط شهر خودتان؟ پس چرا جلوتر نمی روید؟»
سرلشکر به تجهیزات نظامی و سنگرهای حفرشده در صد متری سیمخاردار اشاره می کند و میگوید: « اینجا #خط_مقدم اسرائیل است و آن هم سنگر زرهی شان است. بر اساس قانون آتشبس، ما نمیتوانیم از این سیمخاردار جلوتر برویم.»
#حاج_احمد رو میکند به همرزمان ایرانی اش و در حالی که چهره اش از عصبانیت شدیداً سرخ شده، می گوید: « شما را به خدا این ها را ببینید! طرف آمده وسط شهرشان سیم خاردار کشیده و مرز تعیین کرده، آن وقت این ها می گویند چون آتش است حق نداریم برویم جلو! بابا اینجا که خاک خودتان است.»
⁉️
#همت می گوید: «ای وای حاجی! واقعاً ما باید دوش به دوش این ها بجنگیم و خاک شان را پس بگیریم؟»
حاج احمد می گوید: « نه! قرار نیست ما خاک اینها را پس بگیریم و تقدیم شان کنیم. ما به اینجا آمده ایم تا جلوی اشغالگران صهیونیست این غده سرطانی را سد کنیم تا دیگر نتواند جهان اسلام را تهدید کند. ما آمدهایم تا مسلمانان این حقارت و خفّت را تحمل نکنند و خانه و کاشانه خود را از دشمن پس بگیرند و به امید سازمانهای خائن و پستی مثل سازمان ملل و کشورهای جنایتکاری مثل آمریکا نباشند.»
🚩
همّت می گوید: « کِی فکر میکردیم این جوری در برابر صهیونیستها قرار بگیریم؟ ما این طرف و آن طرف در سنگرها ایشان مشغول عیش و نوش آن ها آن طرف در سنگرهای شان مشغول عیش و نوش! آن وقت فقط یک رشته سیم خاردار الکی مانع رسیدن ما به آن ها باشد.»
⛔
🚫
📘 منبع نوشته: کتاب عزیز و جذاب #راز_احمد به نگارش «حمید داود آبادی» ، صفحه ۱۰۹ و ۱۱۰. جملات داخل کروشه از ماست.
☆
■
#حاج_احمد_متوسلیان
#حاج_ابراهیم_همت
#قوای_محمد_رسول_الله_ص
@yousof_e_moghavemat
#اسلحمو_تحویل_نمیدم 💪👊🚩
روز ۱۸ خرداد که #حاج_احمد_متوسلیان با همراهانش میرسه سوریه، دیداری هم با حافظ اسد؛ رئیسجمهور سوریه داشته. وارد کاخ که میشن، محافظ میاد جلوی حاجی و میگه که شما باید کُلت رو از کمرت باز کنی و تحویل بدی.
حاجی به مترجمش میگه که این بابا چی میگه!؟
مترجم هم بهش توضیح میده که اینجوریه...
حاجی یه لبخندی میزنه و میگه: «یه سرباز، همیشه در حال نبرده و هیچوقت خودشو خلع سلاح نمیکنه.»
رفیقدوست میاد، محتشمیپور میاد، محافظین حاجی میان، هیچکدوم نمیتونن حاجی رو متقاعد کنن که اسلحشو تحویل بده!!!
دستِ آخر، واسه اینکه حاجی خیال همشونو راحت کنه، برمیگرده میگه:
«ما باید ابهتمون رو توی اینجا نشون بدیم که فردا بتونیم فرماندهی کنیم. شما محافظید، یه وظیفه دارید، ولی بنده فرماندهی نظامی هستم، قرار نیست سلاحمو تحویل بدم...من می خوام دو تا لشکر اونو [حافظ اسد] فرماندهی کنم، پس بزرگشون باید اینو بفهمه. من با این نگاه این کارو میکنم، وگرنه خودم خوب می دونم از نظر امنیتی باید اسلحه رو تحویل بدم.»
☆☆☆
به هر صورت، اون روز #حاج_احمد_متوسلیان با اسلحهی کُلت خودش روبروی حافظ اسد میشینه و محافظان حتی جرئت نمیکنن ازش بخوان تا خشاب و گلولههای اسلحشو خالی کنه و تحویل اونا بده...
✔
↘️
✍ برگرفته از کتاب جذاب و خواندنی #راز_احمد ، نوشتهی حمید داودآبادی.
#جاویدالاثر_حاج_احمد_متوسلیان
#احمد_متوسلیان
#حاج_احمد_متوسلیان
@yousof_e_moghavemat