eitaa logo
زینبی ها
4.4هزار دنبال‌کننده
11هزار عکس
3.8هزار ویدیو
194 فایل
ما نسل ظهوریم اگر برخیزیم... _من!🍃 @zeinabiha22 _شرایط🥀 @Hh1400h _حرفتو ناشناس بزن... https://harfeto.timefriend.net/17367927276640 اللهم عجل لولیک الفرج 🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
_آروم زدم بہ پهلوے علے و گفتم خبریہ❓ خانومم همینطورے گفتم چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم حالا دیگہ ما غریبہ شدیم❓باشہ علے آقا باشہ... إ اسماء بخدا شوخے کردم باشہ حالا قسم نخور آخہ آدمو مجبور میکنے خب ببخشید نمیبخشم إ علے إ اسماء _فاطمہ اومد پیشمو.دستش و گذاشت رو کمرشو وگفت:دارید پشت سر مـݧ غیبت میکنید❓بستہ دیگہ بیاید سفره رو آماده کردم. _آخر هفتہ عقد اردلاݧ بود .نمیدونم بہ زهرا چے گفتہ بود کہ هموݧ جلسہ اول قبول کرده بود با علے دنبال کارهاے خودموݧ و مراسم اردلاݧ بودیم _تولد امام رضا نزدیک بود و قرار بود عقدمونو تو حرم بخونـݧ و همونجا هم ثبتش کنیم لحظہ شمارے میکردم براے اوݧ روز حلقہ هامونو یہ شکل سفارش دادیم.علے انگشتر عقیق خیلے دوست داشت اما بخاطر مـݧ چیزے نگفت _مراسم اردلاݧ تموم شد و از هموݧ بعد عقد دنبال کارهاے عروسے بود.درس زهرا کہ تموم شده بود اردلاݧ بخاطر تحصیلاتش راحت تو سپاه استخدام شد و مشکلے نداشتند. اما مـݧ و علے بخاطر درسموݧ مجبور بودیم عروسیموݧ و عقب بندازیم _بلیط قطار واسہ ۸صبح بود مشغول آماده کردݧ ساک لباساموݧ بودم علے یہ گوشہ نشستہ بود با لبخند نگاهم میکرد علے جاݧ چیہ باز اونطورے نگاه میکنے❓باز چہ نقشہ اے تو سرتہ ها❓ از جاش بلند شد و همونطور کہ میومد سمتم با خنده گفت هیچے یاد این شعره افتادم: "دوست دارم خنده ات را،چادرت را بیشتر هست زیبا سادگی از هرچه زیبا بیشتر ما دوتا_ماه عسل_مشهد-حرم، صحن عتیق عشق میچسبد همیشه،پیش آقا بیشتر..❗️ _خندیدم و گفتم حالا بزار ما عقد کنیم ماه عسل پیشکش بعدشم اخمے کردم و گفتم:نکنہ میخواے ایـݧ سفرو ماه عسل و یکے کنے❓آره علے❓ خانومم.ماه عسل جاے خود مـݧ از الاݧ ب اوݧ روزها فکر میکنم. لبخندے از روے رضایت زدم و بہ کارم ادامہ دادم اسماء❓ جانم علے❓ ینے فردا میشے مال خود خودم❓ _مـݧ الانم مال خود خودتم.حالا هم برو استراحت کـݧ از سرکار اومدے خستہ اے. کمک نمیخواے❓ دیگہ تموم شد منم ساک رو ببندم میخوابم کارهام و تموم کردم اما خوابم نبرد بہ فردا فکر میکردم،بہ روزهایے کہ خیلے زود گذشت و روزهایے کہ قرار بود در کنار علے بگذره ولے اے کاش نمیگذشت.وقتے پیشش بودم دلم میخواست زمان متوقف بشہ و زمیـݧ از حرکت بایستہ هیییییی... _تو حال هواے خودم بودم کہ یکے دستشو گذاشت روشونم برگشتم علے بود إ بیدار شدے❓ آره دیگہ اذانہ خانوم.تو نخوابیدے❓،داشتم فکر میکردم _بہ چے❓ بہ تو علے همیشہ پیشم میمونے❓ معلومہ کہ میمونم.دستش و گذاشت رو قلبش گفت و تو صاحب قلب علے هستے مگہ میتونم بدوݧ قلبم نفس بکشم❓ حالا هم پاشو نمازموݧ قضا میشہ ها. _سجاده هامونو پهـݧ کردم و چادر نمازم سرم کردم. آقا شما شروع کنم مـݧ بہ شما اقتدا کنم با لبخند نگاهم کردو گفت:آخ چہ حالے بده ایـݧ نماز اللہ و اکبر... _واقعا هم چہ نمازے شد اوݧ نماز انگار همہ ے فرشتہ ها از آسموݧ براے تماشاے ما اومده بود. "السلام و علیکم و رحمہ اللہ برکاتُه" بعد از تموم شدݧ نمازش دستشو آورد بالا و با صداے تقریبا بلندے دعا کرد خدایا شکرت کہ یہ فرشتہ ے مهربوݧ و نصیبم کردے قند تو دلم آب شد.صاحب قلب مردے بودم کہ قلبم رو بہ تسخیر درآورده بود. _سوار قطار شدیم پدر مادروها تو یہ کوپہ نشستـݧ مـݧ و علے و اردلاݧ و زهرا هم تو یہ کوپہ فاطمہ هم بخاطر امتحاناتش نیومد تقریبا ساعت ۸ شب بود کہ رسیدیم از داخل کوپہ گنبد طلا معلوم بود دستم و گذاشتم رو سینمو زیر لب زمزمہ کردم "السلام و علیک یا علے بن موسے الرضا" بغضم گرفت. _موبہ تنم سیخ شد و یہ قطره اشک از گوشہ ے چشمم روے گونہ هام چکید علے دستش رو گذاشت رو سینشو با بغضے کہ داشت شروع کرد بہ خوندن.واے کہ چہ صدایے.دل آدمو بہ آتیش میکشوند. "آمده ام آمدم اے شاه پناهم بده" خدایا صداے مرد مـݧ،حرم آقا مگہ میشہ بهتر از ایـݧ دیگہ چے میخوام از ایـݧ دنیا بغض همموݧ ترکید و اشکاموݧ جارے شد قطار از حرکت وایساد بابا رضا اومد داخل کوپہ ما إ چیشده چرا گریہ کردید بہ احترامش بلند شدیم هیچے بابا رضا پسرتوݧ دلامونو هوایے کرد إ کہ اینطور.فقط براے خانومش از ایـݧ کارا میکنہ ها... _خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین .. _نزدیک داروالعجابه نشستہ بودم و منتظر حاج آقایے کہ قرار بود عقدمونو بخونـہ بودیم. کلے عروس داماد مثل ما اونجا بود. همشوݧ دوست داشتـݧ عقدشونو تو حرم اونم تو همچیـݧ روزے بخونـݧ نسیم خنکے دروݧ محوطہ میوزید و بوے خوشے رو تو فضا پخش کرده بود. همہ جاے حرم و واسہ تولد آقا چراغونے کرده بودند علے دستمو محکم گرفتہ بود
💠 ❁﷽❁ 💠 🌷🍃🌷🍃 .... آقای عادلی هم که هر روز از وقتی هوا گرگ و میش بود، به پالایشگاه می رفت و تا شب باز نمی گشت. همان روزی که انتظارش را می کشیدم تا بار دیگر خلوت دلم را با حضوری لبریز احساس در پای نخل ها پر کنم. با هر تکانی که شاخه های نخل ها در دل باد می خوردند، خیال می کردم به من لبخند می زنند که خرامان قدم به حیاط گذاشته و چرخی دور حوض لوزی شکل مان زدم. هیچ صدایی به گوش نمی رسید جز کشیده شدن کف دمپایی من به سنگ فرش حیاط و خزیدن باد در خم شاخه های نخل ! لب حوض نشسته و دستی به آب زدم . آسمان آنقدر آبی بود که به نظرم شبیه آبی دریا می آمد. نگاهی به پنجره اتاق طبقه بالا انداختم و از این که دیگر مزاحمی در خانه نبود، لبخند زدم . وقتش رسیده بود آبی هم به تن حیاط بزنم که از لب حوض برخاسته و جارو دستی بافته شده از نخل را از گوشه حیاط برداشتم. شلنگ پیچیده به دور شیر را با حوصله باز کردم و شیر آب را گشودم . حالا بوی آب و خاک و صدای جارو هم به جمع مان اضافه شده و فضا را پر نشاط تر می کرد. انگار آمدن مستأجر آنقدر ها هم که فکر می کردم، وحشتناک نبود. هنوز هم لحظاتی پیدا می شد که بتوانم در دل نخلستان کوچکم ، خوش باشم و محدودیت پیش آمده، قدر لحظات خرامیدن در حیاط را بیشتر به رخم می کشید که صدای چرخیدن کلید در قفل در حیاط ، سرم را به عقب چرخاند. قفل به سرعت چرخید، اما نه به سرعتی که من خودم را پشت در رساندم . در با نیرویی باز شد که محکم با دستم مانع شدم و دستپاچه پرسیدم :" کیه؟!!! " لحظاتی سکوت و سپس صدای آرام و البته آمیخته به تعجب :" عادلی هستم. " چه کار می توانستم بکنم؟ سر بدون حجاب و آستین های بالا زده و نه کسی که صدایش کنم تا برایم چادری بیاورد. با کف دست در را بستم و با صدایی که از ورود ناگهانی یک نامحرم به لرزه افتاد بود، گفتم:" ببخشید... چند لحظه صبر کنید! " شلنگ و جارو را رها کرده و با عجله به سمت اتاق دویدم، به گونه ای که به گمانم صدای قدم هایم تا کوچه رفت. پرده ها را کشیده و از گوشه پنجره سرک کشیدم تا ببینم چه می کند، اما خبری نشد . یعنی منتظر مانده بود تا کسی که مانع ورودش شده ، اجازه ورود دهد؟ ✍🏻💞🍃🍃🌷🍃🍃💞 🍃ادامہ دارد.... ✍🏻 ✍لطفا فقط با ذکر و کپی شود... ╭┅°•°•°•°═ঊঈ📚ঊঈ═°•°•°•°┅╮ ✒ @chaadorihhaaa ╰┅•°•°•°•°═ঊ @zeinabiha2
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🍃 | نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 . 🌱 . پس این چشم هاے پر سر و صدا چہ میگفتند؟! چرا عینا بہ چشم هایم مے گفتند "یہ چیزے شدہ ڪہ بہ من نمیگے!" "با پنهون ڪارے حل نمیشہ دختر حاج خلیل!" بہ جان حاج بابا ڪہ "دختر حاج خلیل" را هم مثل زبانش غلیظ گفتند و ڪشدار! با همان تمسخر و نیت! پس یازدہ دوازدہ سال درس خواندن ما ڪشڪ بود و هیچ؟! ڪہ یڪ جفت چشم یڪ ڪارہ بیایند زحمات معلم ها و ما را بہ باد بدهند با صدایشان؟! چشم هاے من برایش جوابے نداشتند،چشم گرفتم از چشم هایش! سرے تڪان داد و بلند شد. ریحانہ لبخند محزونے زد:چے میخورے برات بڪشم؟! سرم را تڪان دادم:هیچے عزیزدلم سیر شدم! سپس رو بہ جمع گفتم:نوش جونتون! خالہ دستت درد نڪنہ! همہ متعجب نگاهم ڪردند،محراب با جارو و خاڪ انداز بلندے ڪنارم آمد. خواستم از پشت میز بلند بشوم ڪہ عموباقر جدے گفت:ما رسم نداریم تا ڪسے غذاشو تموم نڪردہ بقیہ از سر سفرہ ڪنار برن. شما ڪہ رسم و رسوم خونہ ے ما رو میدونے رایحہ خانم! نگاهے بہ جمع انداختم و دوبارہ سرجایم نشستم:بلہ عمو! عذر میخوام حواسم نبود! محراب با زبان لبش را تر ڪرد و با دقت ڪنار پایم را جارو زد،خجالت زدہ نگاهے بہ صورتش انداختم و گفتم:عذر میخوام! وظیفہ ے من بود ڪہ شما زحمتشو ڪشیدین! ابرو بالا انداخت و این بار چشم هایش گفتند "چہ لفظ قلم و عجیب! از شما بعیدہ دختر حاج خلیل!" سپس سرجایش برگشت،خالہ ماہ گل رو بہ ریحانہ گفت:این خانم دڪتر ما اصلا بہ فڪر خودش نیس! ریحان جانم براش فسنجون بڪش ڪہ میدونم خیلے دوس دارہ! ریحانہ گفت:چشم! محراب نیم نگاهے سمت ما انداخت و لب زد:قرمہ سبزے! ریحانہ متعجب نگاهش ڪرد و انگار چیزے یادش بیاید با خندہ گفت:ولے بین فسنجون و قرمہ سبزے،رایحہ قرمہ سبزیو انتخاب میڪنہ! الناز نگاهے بہ محراب انداخت و سپس بہ من لبخند ڪم رنگے زد! _پزشڪے میخونین؟! متعجب از زبان باز ڪردن و سوالش جواب دادم:خیر! ان شاء اللہ از سال دیگہ! _موفق باشے! من پرستارے میخونم. هم رشتہ ے من هم رشتہ ے شما خیلے علاقہ و تلاش میخواد! بہ نشانہ ے مثبت سر تڪان دادم:بعلہ! البتہ رشتہ ے شما بیشتر! خالہ ماہ گل هم تایید ڪرد:اصلا مهربونے و محبت از صورت الناز جان مے بارہ! لبخند زدم:خیلے! ریحانہ بشقاب حاوے برنج و قرمہ سبزے را مقابلم گذاشت. تشڪر ڪردم و بہ زور چند قاشق خوردم‌. انگار هر قاشق غذا،سنگ مے شد و سر معدہ ام‌ تلنبار. بحث را مردهاے جمع در دست گرفتہ بودند. پس از صرف افطارے همہ بہ نماز جماعت ایستاند. من هم پشت سرشان روے زمین نشستم و نمازم را نشستہ خواندم‌. خالہ ماہ گل مدام دور و بر الهام خانم و الناز مے چرخید. حدود ساعت دوازدہ بزرگترها رضایت دادند مهمانے تمام بشود و هرڪس بہ خانہ ے خودش برود. بعد از پایان مهمانے وقتے خالہ ماہ گل از محراب پرسید:دیدیش؟! نظرت چیہ؟! محراب خجول و محڪم گفت:من ڪسیو ندیدم مامان! •♡• پس فردا صبح رسید! پس فردا ساعت دہ صبح نزدیڪ بہ یازدہ! بے رمق روے تخت نشستہ بودم و متفڪر بہ زمین نگاہ میڪردم،بہ زور خودم و ریحانہ را راضے ڪردہ بودم ڪہ براے چند سوال و جواب سادہ احضار شدہ ام! خواستم چیزے بہ حاج بابا نگوید تا بروم و برگردم ببینیم مزہ ے دهان اعتماد چیست! بہ ریحانہ نگفتہ بودم اما تہ دلم مے ترسیدم. مے ترسیدم از در ڪمیتہ رد بشوم و دیگر باز نگردم! مے ترسیدم اعتماد دست روے عفت دختر حاج خلیل گذاشتہ باشد! تنم لرز گرفتہ و دمایش از دست رفتہ بود. مثل جسمے ڪہ سال ها قبل روح و علایم حیاتے ترڪش ڪردہ باشند! مانتوے آبے نفتے سادہ اے تن ڪردہ بودم و روسرے حریر مشڪے! موهایم را هم ڪامل پوشاندم. ڪسے در ذهنم میگفت ڪاش عینڪ دودے هم بزنے! ڪاش این چشم ها ڪہ اعتماد را تحریڪ ڪردہ را هم پنهان ڪنے! روز قبل با زهرا تماس گرفته بودم و خواستم ڪہ راس ساعت دہ صبح بہ دنبالم بیاید و از جایے ڪہ میخواستیم برویم بہ ڪسے حرفے نزند! ماجرا را مفصل برایش تعریف ڪردم ڪہ فریادِ عصبانیت و سرزنش هایش بلند شد! با دو سہ جملہ جوابش را دادم "حواسم هس زهرا! فڪ ڪردے من نمیفهمم عمو اسماعیلو ڪشتن براے این ڪہ ما نترسیم حاج بابام و محراب صداشو درنمیارن؟! نہ! منم حالیمہ! نمیخوام حاج بابام مثل عمو اسماعیل..." صداے زنگ در ڪہ بلند شد رعشہ بہ تنم افتاد! چند لحظہ بعد ریحانہ گفت:آبجے! زهرا اومدہ! عصاهایم را زیر بغل زدم و از اتاق خارج شدم،ترس و دلهرہ در چشم هاے ریحانہ خانہ ڪردہ بود. لباس بیرون پوشیدہ بود،متعجب پرسیدم:تو ڪجا میرے؟! چانہ اش لرزید! Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻 بہ قلمِــ🖊 🍃 ♥️📚
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🍃 | نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 . نیمہ جانے ڪہ در تن داشتم از دست رفت! چشم هایم را با حالے نزار بستم و بعد از چند لحظہ باز ڪردم،رو بہ ریحانہ گفتم:ڪمڪ ڪن بریم. فعلا چیزے نگو بذا فڪ ڪنم ببینم چے میشہ! بازویم را گرفت و ڪمڪ ڪرد راہ بیوفتم. رنگ و رویے براے ریحانہ نماندہ بود،تشر زدم:قشنگ از چشات میبارہ ڪہ چہ خبرہ. یاد بگیر یڪم پر طاقت و تودار باشے! نفسش را با شدت بیرون داد:الان میخواے بگے زهرا چے گفت؟! مقابل پلہ ها رسیدیم. _چہ میدونم؟! یہ چیزے میگم تو چیزے نگو. از پلہ ها بالا رفتیم،دلم نمیخواست وارد خانہ بشوم! هم بخاطرہ پس فردا ساعت یازدہ ظهر،هم بخاطرہ جمع داخل خانہ! ریحانہ گفت:نمیاے داخل؟! _تو برو میام. _آخہ پات... لبخند زدم:زخم شمشیر ڪہ نخوردہ،میخواد دو روز تو آتل بمونہ. سرے تڪان داد و وارد خانہ شد،چند لحظہ بعد صداے حاج بابا را شنیدم:پس رایحہ ڪو؟! _الان میاد حاج بابا! مامان فهیمہ گفت:آخہ با وضع پاش میتونہ تنها از پلہ ها بیاد بالا؟! ریحانہ خندید:رایحہ س ڪم ڪسے نیس،از پس هرڪارے برمیاد! پوزخندے روے لب هایم نشست،بہ آسمان خیرہ شدم. سیاہ بود و گرفتہ،ابرهاے خاڪسترے روے ماہ را پوشاندہ بودند. دستم را روے قلبم گذاشتم و زمزمہ ڪردم:چے ڪار ڪردے رایحہ؟! اشڪ در چشم هایم دوید اما پسش زدم،چشم هاے اعتماد مرا مے ترساند. ڪم سن و سال بہ نظر نمے رسید،حداقل سے سال را داشت. شاید زن و بچہ هم داشت اما حلقہ اے در دست چپش نبود! شاید هم داشت و من از سر حواس پرتے ندیدم! شاید مردے بود زن بارہ مثل خیلے از همڪارانش،با زنے نجیب و آرام! شاید هم زنے داشت بے قید و خیال ڪہ سرش گرم بہ ژورنال هاے لباس هاے فرانسوے و صفحہ گذاشتن پشت سرِ زن فلان مردِ دربارے و ساواڪے بود و پِی چشم هم چشمے! اعتماد هم بے خیال بہ دنبال دخترهاے جوان تر و دلرباتر از همسرش راہ افتادہ بود! شاید هم مجرد بود و بہ دنبال تفریح ڪوتاہ مدت و یا طولانے! شاید میخواست دو روزے را با هم باشیم،او از چشم هایم لذت ببرد و من منت دارش باشم ڪہ در ازاے چشم هایم از چیزهایے ڪہ دید،چشم پوشے ڪرد! پوفے ڪردم،ذهنم درد گرفت از این شایدها... _رایحہ جان! با صداے خالہ ماہ گل سر برگردانم‌. _جانم خالہ؟! لبخند زد:چرا اینجا واسادے خالہ؟ چیزے شدہ؟! سرم را بہ نشانہ ے منفے تڪان دادم،بدون حرف دیگرے همراهش وارد خانہ شدم. حاج فتاح و حاج بابا مشغول صحبت از بازار و دوستان بازارے شان بودند. عمو باقر هم همانطور ڪہ سوپ میخورد حواسش بہ آن دو بود. الهام خانم گرم صحبت با مامان فهیم شدہ بود،ریحانہ در سڪوت با سوپش بازے مے ڪرد و الناز بہ زور و با خجالت غذا میخورد! محراب هم در سڪوت بہ بشقاب دست نخوردہ اش زل زدہ بود،صداے عصایم ڪہ پیچید سر بلند ڪرد و موشڪافانہ بہ صورتم خیره شد. چشم از صورتش گرفتم و سر جایم نشستم،خالہ ماہ گل هم رو بہ رویم نشست و بہ ظرف الناز نگاہ ڪرد. حاج بابا پرسید:خیرہ! زهرل خانم چے میگفت این موقع؟! فردا رو ازش گرفتہ بودن؟! آب دهانم را فرو دادم:یہ مسئلہ اے براش پیش اومدہ بود میخواس ڪمڪش ڪنم! میخواستم بگویم "بلہ حاج بابا! براے یڪ مامور ساواڪ مسئلہ اے پیش آمدہ،چشم هاے رایحہ ات را مے خواهد! برایش چہ ڪار ڪنیم؟!" _خب! سرم را پایین انداختم:یڪم شخصیہ! هر وقت راضے شد بهتون میگم،شاید بہ ڪمڪ شمام احتیاج داشتہ باشیم! سپس دستم را بلند ڪردم تا لیوانے آب براے خودم بریزم،لرزش دستم همانا و افتادن جنازہ ے لیوان بلورے خالہ ماہ گل ڪنار پایم همانا! درماندہ بہ تڪہ هاے لیوان چشم دوختم و بغضم عمیق تر شد. همین چند دقیقہ پیش از خود دارے براے ریحانہ گفتہ بودم! مامان فهیم سریع گفت:خوبے رایحہ؟! چے شد؟! بغضم را فرو دادم:آ...آرہ...نمیدونم چے شد از دستم افتاد! خالہ ماہ گل سرزنشم ڪرد:از بس ضعیف شدے خالہ! با این وضع ڪہ نباید روزہ بگیرے اونم بدون سحرے و افطارے دُرُس و حسابے. شرمندہ نگاهش ڪردم:شرمندہ ام خالہ...میدونم چقدر این لیواناتونو دوست داشتین! خندید:فداے یہ تار موت عزیزم! قضا بلا بود! باز زبانم خواست بچرخد ڪہ آن هم چہ بلایے! اگر بدانے چہ بلایے پشت در خانہ ات ڪمین ڪردہ بود! راست میگویے؟! با همین یڪ لیوان بلورے میتوان شرِ اعتماد را ڪم ڪرد؟! یعنے پس فردا ساعت یازدہ ظهر رفع و رجوع شد؟! اما بہ جایش خم شدم تا تڪہ هاے لیوان را جمع ڪنم،همین ڪہ خم شدم محراب با صدایے خش دار گفت:لطفا دس نزنین! چند ثانیہ بعد ڪنار صندلے ام زانو زد و تڪہ هاے لیوان را برداشت. سپس سرش را بالا گرفت و بہ چشم هایم خیرہ شد. چشم هایش صدا داشتند،حرف مے زدند! پس چرا سر ڪلاس درس بہ ما گفتہ بودند انسان فقط با زبان مے تواند سخن بگوید؟ چرا گفته بودند فقط حنجره صوت دارد؟ @Ayeh_hayeh_Jonon بہ قلمِــ🖊 🍃 ♥️📚
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🍃 | نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 . 🌱 . _با شما میام! نخوا ڪہ نیام! _باشہ ولے بہ یہ شرط! _چہ شرطے؟! _داخل نمیاے! با زهرا بیرون وایمیسے باشہ؟ سر تڪان داد:باشہ! از پذیرایے گذشتیم و وارد حیاط شدیم. مامان فهیم ڪنار حوض ایستادہ بود. انگار نگران بود! _حالا نمیشہ امروز برون نرین؟! دلم شور افتادہ! ته دلم خالے شد،مادرها در سینہ دو قلب دارند! یڪے قلب خودشان است و دیگرے اصلے از قلب فرزندشان! شاید براے همین است ڪہ احوالات و اتفاقات زودتر بہ مادرها وحے مے شود! بہ زور بہ رویش خندیدم:اگہ اتفاقے بخواد بیوفتہ تو خونہ ام میوفتہ! برامون یہ آیت الڪرسے بخون و دعا ڪن دلت آروم میگیرہ! زیر لب آیت الڪرسے خواند و بدرقہ ے راهمان ڪرد. همراہ ریحانہ از خانہ خارج شدیم و با زهرا بہ سمت خیابان اصلے حرڪت ڪردیم. ماشینے گرفتیم و مقصد را گفتیم،در طول مسیر زهرا و ریحانہ مدام تہ دلم را خالے مے ڪردند و مے گفتند برگردیم و بہ بزرگترے اطلاع بدهیم‌. وقتے دیدند بے اعتنا هستم،خستہ شدند و سڪوت ڪردند. بہ مقصد ڪہ رسیدیم ڪرایہ را حساب ڪردم،نزدیک ساختمان ڪمیتہ پیادہ شدیم. نگاهے بہ در بزرگ سبز پستہ اے رنگ انداختم و آب دهانم را فرو دادم. بہ زهرا چشم دوختم:همین دور و ور باشین! اگہ تا نیم ساعت دیگہ برنگشتم بہ حاج بابا خبر بدین! اشڪ هاے ریحانہ جارے شد:منم باهات میام! اخم ڪردم:نہ اصلا! بعید میدونم اعتماد بخواد ڪارے ڪنہ فقط میخواد شاخ و شونہ بڪشہ. براے اطمینان بهترہ شما بیرون باشین ڪہ اگہ لازم شد بہ ڪسے خبر بدین. زیادم تو دید نگهبان و مامورا نپلڪین یہ جایے دورتر از ساختمون وایسین. لبخند زدم،نمیدانم چقدر نامطمئن بودنش معلوم بود! _فعلا بچہ ها! زهرا با لبخند آرامش بخشے جوابم را داد:خدا بہ همرات عزیزم! حواست باشہ اگہ ڪار بہ جاے باریڪ ڪشیدہ شد تو هیچے نمیدونے و اتفاق اون روز تصادفے بودہ! هیچ ڪمڪے بہ محراب نڪردیو فقط از اعتماد ترسیدہ بودے همین! سرم را تڪان دادم،عصا زنان مقابل در ایستادم و تقہ اے بہ آن زدم. چند لحظہ بعد در ڪوچڪے ڪہ از میان در بزرگ باز میشد،گشودہ شد. مردے قد بلند و درشت اندام ڪت و شلوار بہ تن و ڪراوات زدہ مقابلم ایستاد. چشم هایش خالے از حس بودند. قبل از این ڪہ چیزے بپرسد سریع گفتم:سلام! با آقاے اعتماد قرار داشتم! سر تڪان داد:خانم نادرے؟! _بلہ! در را ڪامل باز ڪرد:جناب اعتماد منتظرتون هستن! آب دهانم را فرو دادم و از در عبور ڪردم،جلوتر از من راہ افتاد:دنبالم بیاین! ابرو بالا انداختم و در دل گفتم "چہ لفظ قلم حرف میزنہ!" بہ زحمت خودم را دنبالش ڪشیدم،اطرافم خلوت بود و تنها دیوارهاے آجرے دیدہ میشد و چند پنجرہ با نردہ هایے هم رنگ در ورودے. ڪمے بعد نزدیڪ درے رسیدیم،سر در تابلوے بزرگے با نشان شیر شمشیر بہ دست نصب شدہ بود. نوشتہ ے روے تابلو دوبارہ تنم را لرزاند! "ڪمیتہ مشترڪ ضد خرابڪارے ساواڪ_شهربانے ڪشور شاهنشاهی" نگاهم را از تابلو گرفتم و بہ مرد راهنما دوختم،وارد راهرو شدیم. ڪف زمین موزاییڪ بود و نم ناڪ! خیس و خیلے تمیز! صداهایے بہ گوش مے رسید،صداے فحش،فریاد،نالہ و گریہ... نفسم از شدت اضطراب ڪمے تنگ شد،هم زمان صداے ڪشیدہ شدن شے اے در گوشم و بویے شبیہ بہ بوے خون در بینے ام پیچید! سر ڪہ بلند ڪردم دیدم مامورے،یقہ ے پیراهن طوسے رنگ مردے غرق خون را در دست گرفتہ و دنبال خودش مے ڪشید! Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻 بہ قلمِــ🖊 🍃 ☝️🏻 ♥️📚
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🍃 | نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 . 🌱 . مرد زخمے ڪہ از ڪنارم رد شد تنم لرزید،قلبم لرزید،روحم لرزید. در خودم مچالہ شدم! سریع چشم از آن دو گرفتم و نگاهم را بہ موزاییڪ هاے نم دار دوختم... موزاییڪ هاے خیس و تمیز،آنقدر تمیز ڪہ موقتا رد خون از چهرہ یشان پاڪ شدہ بود‌... بہ انتهاے راهرو ڪہ رسیدیم مرد ایستاد و درے را باز ڪرد. _بفرمایین! مردد وارد اتاق شدم،پشت سرم آمد. نگاهے بہ اتاق انداختم. اتاق ڪوچڪے بود با دیوارهاے خاکستری رنگ،تیرہ،بے روح و خوفناڪ! تنها یڪ لامپ از سقف آویزان بود ڪہ بہ همین دلیل اتاق خیلے ڪم نور بہ نظر مے رسید. انگار نہ انگار بیرون از این اتاق روز بود نہ شب! میز چوبے اے وسط اتاق قرار داشت ڪہ اعتماد پشت آن نشستہ بود. روے میز تلفنے سیاہ رنگ و پرچم ڪوچڪے قرار داشت. روے دیوار پشت سر اعتماد هم عڪسے از رضاشاہ و محمدرضا شاہ نصب شدہ بود. مقابلش پروندہ اے قرار داشت،نگاهش ڪہ بہ من افتاد پروندہ را بست و بلند شد. تڪانے بہ گردنش داد:سلام! خوش اومدین! مردے ڪہ همراهم آمدہ بود گفت:با من امرے ندارین قربان؟! _میتونے برے! فقط قبل رفتن از خانم بپرس چے میل دارن! سریع گفتم:روزہ ام! اعتماد گفت:پس هیچے برو. مرد نگاهے بہ من انداخت و گفت:دو نفر خانم هم همراهشون بودن،بیرون از ساختمون وایسادن! اعتماد همانطور ڪہ صندلے گوشہ ے اتاق را برداشت و مقابل میزش گذاشت گفت:ازشون دعوت ڪنین بیان داخل! نفس در سینہ ام حبس شد،ادامہ داد:اگہ تمایل نداشتن اصرار نڪن و بگو تا چند دیقہ دیگہ خانم نادرے میان! نفس آسودہ اے ڪشیدم،مرد "چشمی" گفت و از اتاق خارج شد. اعتماد پشت میزش نشست و بہ صندلے رو بہ روے میز اشارہ ڪرد:بشینین. روے صندلے نشستم،نگاهش را بہ چشم هایم دوخت:میدونم ڪہ اینجا جاے مناسبے براے دعوت یہ خانم نیس،خصوصا خانمے مثل شما! ابرو بالا انداختم:خب! لبخند ڪجے زد:ولے خب لازم بود اینجا رو ببینین! البتہ بخشے از اینجا! سلولا و حیاط رو ندیدین. قلبا راضے نیستم چشماتون هرچیزیو ببینہ! حیفہ! آب دهانم را فرو دادم:اصل مطلب جناب اعتماد؟! لبخند پر رنگے زد:خواستم اینجا رو ببینین ڪہ مسائل مهمو بہ شوخے نگیرین! مسئلہ ے امنیت ڪشور و آرامش مردم شوخے بردار نیس بانو! بهترہ از بعضے ڪارا و افراد دور باشین! با اعتماد بہ نفس لبخند مطمئنے زدم و جواب دادم:ممنون از لطفتون! تو ڪارے دخالت ندارم ڪہ ضد امنیت ڪشور و آرامش مردمم باشہ! پیشانے اش را بالا انداخت:بسیار عالے! پس لازم نیس بیشتر از این اینجا بمونین میتونین تشریف ببرین! متعجب نگاهش ڪردم:دیگہ ڪارے با من ندارین؟! سر پا ایستاد:نہ! تا دم در همراهے تون میڪنم. از روے صندلے بلند شدم و بہ سمت در قدم برداشتم. اعتماد در را باز ڪرد و برگہ ے ڪوچڪے بہ سمتم گرفت:این شمارہ ے منزلمہ! بے رغبت شمارہ را از دستش گرفتم و پرسشگر بہ صورتش خیرہ شدم. _میخوام هرچہ سریع تر این قرار اولیہ رو جبران ڪنم! هر زمان و هر جا ڪہ شما مناسب بدونین. منتظر تماستون هستم‌. در دل گفتم "پس این پیش زمینہ ے قرار بعدے و زهره چشم گرفتن بود!" سر تڪان دادم و محتاطانہ گفتم:اگہ اجازہ بدین ڪمے فڪ ڪنم و بعد از ماہ مبارڪ تماس بگیرم؟! صورتش را ڪمے بہ صورتم نزدیڪ ڪرد! _باشہ! پاشا! بہ اسم ڪوچیڪ صدام ڪنین راحت ترم! از اتاق بیرون آمدم و بدون توجہ گفتم:خدانگهدار! ڪنارم آمد:بگم یڪے از همڪارا برسونتتون؟ _نہ خیلے ممنون! بہ در ورودے راهرو ڪہ رسیدیم مودبانہ گفت:خوشحال شدم! روز خوش خانم نادرے! بہ زور لبخند ڪم رنگے زدم:روز خوش! وارد حیاط ڪہ شدم نفسم را با شدت بیرون دادم و گفتم:آخ خدا! آخ! دوبارہ صداے نالہ ها بہ گوشم خورد،خودم را با شتاب از آن جاے نحس و پر از سیاهے بیرون ڪشیدم. از در ڪمیتہ ڪہ بیرون آمدم دیدم ریحانہ و زهرا مضطرب بہ در خیرہ شدہ اند و حافظ محڪم محراب را نگہ داشتہ و محراب تقلا مے ڪند ڪہ حصار دست هاے حافظ را بشڪند! گیج از حضور حافظ و محراب در جا خشڪم زد،چشم محراب ڪہ بہ من افتاد رگ متورم گردنش برجستہ تر شد و صورتش سرخ تر! حافظ را هل داد و بہ سمتم خیز برداشت،فریاد ڪشید:تو اینجا چے ڪار میڪنے رایحہ...؟! . Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻 بہ قلمِــ🖊 🍃 ☝️🏻 ♥️📚
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🍃 | نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 . 🌱 حاج بابا پرسید:چہ خبرا محراب؟ رو بہ راهے؟! سر بلند ڪرد و چشم بہ حاج بابا دوخت:سلامتے عمو جون! همہ چے خوبہ. قرارہ نماز عید فطرو با بچہ ها بریم تپہ هاے قیطریہ. عمو باقر ڪنجڪاو پرسید:بہ امامت ڪے؟! محراب جواب داد:آیت اللہ مفتح. ریحانہ با شوق گفت:مام با شما میایم. حاج بابا سریع گفت:بہ صلاح نیس! ابرو بالا انداختم:چرا حاج بابا؟! جرعہ اے از چایش نوشید و محڪم گفت:تو ڪہ با این پا از خونہ نمیتونے براے نماز جماعت برے بیرون. ریحانہ میمونہ پیش تو. فهیمہ خانمم لطف میڪنہ با ماہ گل خانم میرہ مسجد محل. محراب خرمایے در دهانش گذاشت:بلہ اینطورے بهترہ! لبم را با زبان تر ڪردم:قرارہ بعد نماز شلوغ بشہ؟! حاج بابا چپ چپ نگاهم ڪرد و محراب سنگین! خالہ ماہ گل همانطور ڪہ لقمہ مے گرفت گفت:خیلے حواستون باشہ. ما ڪہ حریف ڪلہ شق بازیاے شما نیستیم! سپس لقمہ را بہ دست محراب داد. محراب لبخند محبت آمیزے بدرقہ ے چشمان خالہ ماہ گل ڪرد. _عزیزِ من! خودت یادم دادے هیهات منا الذلہ! خالہ ماہ گل پیشانے بالا داد:حرف حساب جواب ندارہ! جرعہ ے دیگرے از چایم نوشیدم،تپش قلبم بیشتر شدہ و سرایت ڪردہ بود بہ مردمڪ چشم هایم! مدام چشم هایم را تشویق مے ڪرد ڪہ محراب را نشانہ بگیرند! محراب بدون توجہ،با ذوق شروع بہ تعریف اخبارِ روزهاے اخیر ڪہ ڪم و بیش از آن ها مطلع بودیم ڪرد. _از وقتے دڪتر آموزگار استعفا دادہ و آقاے شریف امامے اومدہ سرڪار،ڪلے وعدہ وعید بہ مردم دادن. عمو باقر لقمہ اش را قورت داد و میان حرف هاے محراب پرید:حالا دارن بہ وعدہ وعیداشون عمل میڪنن یا نہ؟! شریف امامے گفتہ بود انقد بہ مخالفا امتیاز میدیم ڪہ همہ ے خواستہ هاشون برطرف بشہ و چیزے براے خواستن نداشتہ باشن! محراب سر تڪان داد و پورخند زد:همون روز اول دستور داد ڪابارہ ها و ڪازینوها رو ببندن،تاریخ شاهنشاهے رو هم دوبارہ بہ شمسے برگردوندن‌. حاج بابا هم پوزخند زد:اصل خواستہ ے مردم این نیس! محراب جرعہ اے از چایش نوشید:فعلا ڪہ میخوان با این چیزا دهن مردم یا بہ قول خودشون مخالفا رو ببندن. بہ خیال خودشون با این چیزاے فرعے متعصباے مذهبے و روحانیا ڪوتاہ میان! نمیخوان بفهمن اصل خواستہ ے ما یہ چیز دیگہ س! امام تو بیانہ ش خوب جوابشونو داد! بے ارادہ از سر ڪنجڪاوے و شاید هم تسلایے براے دل خودم از شر اعتماد،پرسیدم:امام چے گفتہ بودن؟! محراب لحظہ اے متعجب نگاهم ڪرد و سپس مردمڪ هاے قهوہ اے اش را بہ گرہ ے روسرے قرمزم دوخت! _گفتہ بودن ڪہ تو محیطے دولت میخواد با ملت آشتے ڪہ تو شهرستانا توپا و مسلسلا دارن مردمے ڪہ حق و حقوقشون و اجراے احڪام اسلامو میخوان،بہ رگبار مے بندن. بستن قمارخونہ ها فقط یہ حقہ براے فریب جناح روحانیونہ وگرنہ مابقے مراڪز فحشا سر جاے خودشون هستن. جناحاے سیاسے و نهضتا نمیتونن و نمیخوان آشتے ڪنن ڪہ آشتے بہ اسارت ڪشیدن مردم و از دست دادن مصالح ڪشورہ. بعدشم ڪہ مردم آتیش مشروب فروشیا و سینماها رو آتیش زدن! بے اختیار لبخند زدم،لبخندے از سر تعجب و امید! تعجب از این ڪہ تا همین یڪے دو ماہ قبل،حق نداشتیم در خانہ جملہ اے راجع بہ این چیزها صحبت ڪنیم چہ برسد بہ این ڪہ بہ راحتے بنشینیم و دستہ جمعے گفتگو راہ بیاندازیم. شاید این ها نشانہ ے تغییر اوضاع بود! و امید براے رو بہ راہ شدن شرایط و ڪمتر شدن قدرت ساواڪ و اعتماد! مردمڪ هاے درشت و براقش دل از گرہ روسرے ام ڪندند و بہ سمت حاج بابا و عمو باقر راهے شدند. _شنیدم از اون شب احیا بہ بعد مردم بہ میدون ژالہ میگن میدون شهدا! شمام اون شب اونجا بودین؟! عمو باقر بہ نشانہ ے منفے سر تڪان داد:ما ڪہ نہ ولے چندتا از بازاریا مجلس علامہ نورے بودن. یہ عدہ از مردم بعد از مجلس داشتن شعار میدادن ڪہ ماموراے مسلح بہ سمتشون تیراندازے میڪنن. دہ نفر شهید شدن،یہ عدہ ام زخمے. محراب با افسوس سرش را تڪان داد:این چند روز ڪہ نبودم چقدر تهران شلوغ شدہ! Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻 بہ قلمِــ🖊 🍃 ♥️📚
♥️📚♥️📚♥️ 📚♥️📚♥️ ♥️📚♥️ 📚♥️ ♥️ 🍃 | نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 . 🌱 . مامان فهیم خندید:چقدم تو بے خبرے خالہ! لب هایش بہ لبخند باز شدند:نمیشہ ڪہ بے خبر بود! ریحانہ با شیطنت نگاهش ڪرد:اگہ فردا پس فردا خبرش نپیچید محراب از دسِ راستاے امامہ! لبخندش محزون شد:ما سیاهے لشڪر امامم نیستیم چہ برسہ دست راستش بودن! آخرین جرعہ ے چایم را ڪہ نوشیدم نگاهم را بہ حاج بابا و عموباقر دوختم. _بہ نظرتون با این شرایط اتفاق مهمے مے افتہ؟! گویے محراب منظورم را از نگاہ و لحن صدایم خواند ڪہ با حالت عجیبے بہ چشم هایم خیرہ شد و با اطمینان چشم هایش را بہ نشانہ ے "آره" بست و باز ڪرد! عمو باقر گفت:ان شاء اللہ ڪہ خیرہ! ظلم پایدار نمیمونہ عمو! خیلے وقتہ داریم زحمت میڪشیم و خون میدیم‌‌.این خوناے ریختہ شدہ ثمر میدہ. بے اجر و جواب نمیمونہ! زمزمہ ڪردم:ان شاء اللہ! انگشت هایم را در هم پیچیدم و بہ یڪے دو روز دیگر فڪر ڪردم،یڪے دو روز دیگرے ڪہ مهلتے ڪہ از اعتماد گرفتہ بودم تمام میشد. سر ڪہ بلند ڪردم با نگاہ ڪنجڪاو و پر از آشوب محراب رو بہ رو شدم. یڪ لحظہ ترسیدم ڪہ نڪند چشم هاے من هم صدا داشتہ باشند؟! مثل چشم هاے محراب... نڪند او هم صداے نگاہ مرا مے شنود؟! سریع نگاهم را دزدیدم و مشغول غذا خوردن شدم. بعد از افطار و نماز جماعت هفت نفرہ،منو ریحانہ در حیاط نشستیم و مشغول حل ڪردن جدول شدیم‌. بقیہ هم در پذیرایے راجع بہ اتفاقات و نماز عید فطر بحث مے ڪردند. چند دقیقہ ڪہ گذشت،محراب وارد حیاط شد و نگاهے بہ ما انداخت. سپس بہ سمت در حیاط رفت و خارج شد! زمزمہ ڪردم:بے ادب یہ خدافظے نڪرد! ریحانہ سر بلند ڪرد:شاید میخواد برگردہ. ڪمتر از دہ دقیقہ بعد،محراب بازگشت. مردد بہ سمتمان قدم برداشت و شال سبز رنگ در هم پیچدہ شدہ اے بہ سمتم گرفت. این شال را قبلا در خانہ ے شان دیدہ بودم،شال یڪے از دوستان نزدیڪ و سیدش بود ڪہ در زندان ساواڪ بہ شهادت رسیدہ بود. پرسشگر بہ صورتش خیرہ شدم ڪہ زمزمہ وار گفت:امانتیت! متعجب ابروهاے ڪمانے ام را بالا انداختم و پرسیدم:ڪدوم امانتے؟! _بگیر تا ڪسے نیومدہ! ریحانہ هم گیج بہ محراب نگاہ ڪرد و سپس رو بہ من گفت:باز ڪن ببینیم چیہ؟! شال را ڪہ از دستش گرفتم متوجہ شدم شے چوبے اے درونش جاے گرفتہ. ڪنجڪاو شال را روے پایم گذاشتم و خواستم بازش ڪنم ڪہ محراب سریع وارد خانہ شد! شال را ڪنار زدم و چشم هاے متعجبم روے قاب عڪسم نشست! همان قاب عڪسے ڪہ در آن موهایم صورتم را قاب گرفتہ بودند و لبخندم چال گونہ ام را بہ رخ مے ڪشید. همان قاب عڪسے ڪہ نقطہ ے توجهش چشم هایم بود! همان قاب عڪسے ڪہ اعتماد بہ عنوان غنیمت آن روز از خانہ ے مان برداشت... . Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻 بہ قلمِــ🖊 🍃 ♥️📚
✨🏴. . . . . . . به نام خداوند مهربانی ها 🌱🌸 امروز می می‌خواهیم در مورد شرایط وجوب صحبت کنیم⭐️⭐️⭐️⭐️⭐ شرایط چهار مورد است👇👇👇👇 که اگر همه این چهار مورد وجود داشته باشه واجب میشه 😊 و هر چیز غیر از این چهار شرط ، شرط وجوب نیست❌❌❌ امروز درباره اولین شرط صحبت می کنیم😇 علم به معروف و منکر🌸 یعنی کسی که می کنه باید بدونه اون عملی که ترک شده یک معروفه و آن عملی که انجام می‌شه یک منکره😉 این شرط ربطی به علم داشتن شخص خطاکار نسبت به معروف بودن یا منکر بودن عملش نداره😉 در ضمن بعضی ها میگن ما اول باید بریم همه حرام ها و همه واجبات رو بشناسیم بعد شروع به کنیم مثلا همه احکام بانک داری، همه احکام خرید و فروش ، همه احکام ... این اشتباهه👆👆👆🚫🚫🚫 ما هر گناهی رو که بدونیم گناهه نهی می کنیم 😊 و هر معروفی که بدونیم ترک شده بهش امر میکنیم😊 مثلا👇👇👇👇👇 اگر کسی روزه خواری علنی میکنه و ما میدونیم که گناهه، تذکر میدیم ✅ البته باز هم برای این کار لازم نیست تمام احکام روزه خواری رو بدونیم، فقط اینکه بدونیم این کار گناهه 👇 شرط اول بوجود میاد✅✅ این پیام رو منتشر کنید....🌹 . . . . 🖤 @zeinabiha2 . 🖤 . .🏴✨ . . .
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍁 🍂🍁🍃 🍂🍁 🌹عشق محبوب🌹 و با تردید ادامه دادم: - می‌خواید خودم بیارمش یا می‌تونید ببرید؟ سینی رو از دستم گرفت و گفت: - آهوی خنگ من! دستم که سالم بود، پاهامم خوبن، ببین. و چند قدمی راه رفت و باز ادامه داد - از زن‌عمو تشکر کن، بابت دمپختک خوشمزه‌ش. و من هنوز تو فکر پاهاش بودم و ویلچری که با هر بار دیدنش قلبم تیر می‌کشید. خصلت بدی داشتم که در شادی و غم، اشک و بغض همراهم می‌شدند. علیرضا با بهبود جراحتهاش و بازیافت سلامتیش سرسختانه مشغول درسهاش شد و در کنارش تدریس خصوصی می‌کرد. بعضی شبها توی خونه‌ی عمو جمع می‌شدیم و علیرضا که حالا همه بهش آقا معلم می‌گفتیم، توی تکالیف کمکمون می‌کرد و من که مثل قبل با علیرضا راحت نبودم و در مواجهه باهاش، به قول مهناز تند و تند رنگ عوض می‌کردم و گُلی می‌شدم. روز اعلام نتایج کنکور از صبح اضطراب داشتم و دائم منتظر شهلا بودم تا خبر قبولی علیرضا رو بیاره و نیومد. ناامید شده بودم از اومدنش که همراه مهناز عزم خونه‌ی عمو کردیم. زنگ‌ رو فشردیم و منتظر ایستادیم، در رو خودش باز کرد و با خوشرویی گفت: - سلام بر دخترعموهای زیبای خودم. مهناز دست‌به کمر، چشمهاش رو ریز کرد و گفت: - کبکت خروس می‌خونه پسر عمو! قبول شدی؟ خندید و گفت: - بله قبول شدم، اونم چی؟ پزشکی اصفهان. مهناز تبریک گفت و زودتر راه حیاط رو در پیش گرفت. خوشحال بودم و سر از پا نمی‌شناختم. اونقدر به هم نزدیک بودیم که موفقیت هر کدوممون موفقیت بقیه هم محسوب بشه. وارد راهرو ورودی خونه‌ی عمو شدم و گفتم: - تبریک میگم پسر عمو، خوشحالم که مزد زحمتهاتون رو گرفتید. نـــــویـــسنـــده: مژگان.گ ✨براساس واقعیت✨ ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ قسمت اول 🍁 🍁🍃🍂🍃🍂 🍂🍁🍂🍃🍁🍃🍁🍂🍃🍁🍂🍃🍁 🍁🍃🍂