eitaa logo
عشق‌دیرینه💞
22هزار دنبال‌کننده
212 عکس
143 ویدیو
0 فایل
تو، شدی همون زیباترین تجربه♥️🖇️ تبلیغاتمون😍👇🍬 https://eitaa.com/joinchat/1974599839C99e2002074 #هر‌گونه‌کپی‌برداری‌حرام‌است‌‌وپیگرد‌‌قانونی‌و‌‌الهی‌دارد‌حتی‌با‌ذکر‌نام‌نویسنده❌
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #203 با لحنی که سعی میکردم عصبانیتم رو کنترل کنم گفتم: _بنیتا جون
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 همش بهمون گیر میده از من بهت گفتن اخم کردم و گفتم: _به من چه به درک .... مهران_به خدا بین شما دو تا دیوونه گیر کردم خدا بهم رحم کنه چشم غره ای نثارش کردم ..... و به طرف اتاق صمدی قدم برداشتم مهران هم از پله ها پایین رفتم و شروع به قدم زدن کرد همین که در رو باز کردم .... آرشام و بنیتا رو با فاصله ی کمی دیدم بنیتا با عشوه به طرف آرشام اومد و با صدای چندشی گفت : _آرشام من‌.. آرشام لبخندی زد و گفت: _امشب ساعت ۱۰ بیا رستوران چیچک اونجا باهمدیگه حرف میزنیم با عصبانیت بهشون نگاه میکردم بنیتا سریع آرشام رو بغل کرد و گفت: _حتما پس من برم برای امشب آماده بشم رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وچهل_وچهار نفس هام بلند شده بود.. ترسیده بودم انگار.... سکوت
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 خودت ارزش نداری واسم که باور وطرز فکرت واسم مهم باشن.. عماد عشق من نبود واسه فراموش کردن تو بهش پناه برده بودم و فکرمیکردم عشقش واسه جفتمون کافیه.. وقتی ترکت کردم پشیمون شدم.. دلم برات انقدر تنگ بود که حاضر بودم تمام عمرمو کتک بخورم اما کنارت باشم.. برگشتم و به اون دوست احمقت که تنها سر نخم از تو بود التماس کردم جای تورو بهم نشون بده اما چیزی نگفت وبرعکس... یه مشت دروغ و چرت و پرت تحویلم داد که رفتی خارج از کشور و... بافکراینکه واست مهم نبودم و فقط واسه کتک زدن منو میخو‌استی به خواستگاری عماد که همیشه به چشم برادر نگاهش میکردم جواب مثبت دادم.. وقتی همه چی جدی شد برگشتی.. مثل دیونه ها دواردور منو میپاییدی.. بجای حس عشق وعاشقی ازت میترسیدم که توی همین یواشکی هات بلایی سرم نیاری.. که آوردی.. بدترین بلایی که ممکن بود به سر به یه دختر بدبختی مثل من بیاد آوردی.. به روی خودت نیاوردی چه کار زشتی کردی.. حامله شدم وتهدیدم کردی.. خانوادمو ازم گرفتی و تنهاترینم کردی.. ریشه ی نفرتو اونقدر عمیق توی دلم کاشکی که فرصت مادر بودن رو از خودم گرفتم.. سنگ شدی.. تهمت زدی.. وبعدش محبت کردی.. جلو چشمم نامزد کردی.. ودست آخر طلاقم دادی.. تو یه روانی به تمام معنایی که هیچی از عشق حالیش نیست و فقط خودخواهی خودش مهمه وبـــــس!! گور پدر صحرا که خورد میشه.. نابود میشه.. اصلا صحرا کی هست؟ مهم بود واست؟ حالاهم بعداز یک سال سروکله ات پیدا شده با یه زن کنار دستت که چی بشه؟ که بازم عذاب بدی ومثلا به خیالت به من بفهمونی که نگاه کن خوشبختی چه لذتی داره؟؟؟؟ به سمتم برگشته بودو تاباور بهم زل زده بود.. کور خوندی مهراد خان.. وانمود کردن خیلی کار آسونیه.. اونقدر آسون که ازآرشا کمک بخوام که نامزد سوریم باشه وبهت بفهمونم خوشبختی ظاهری فقط یه ظاهره! گریه میکردم وحرف میزدم.. به اینجای حرفم که رسیدم مثل خودش محکم کوبوندم توی سینه اش وبه عقب حولش دادم وگفتم: _ظاهر آدم ها چیزی رو عوض نمیکنه.. مهم دل وباطنه که فکرکنم بدونی با تموم وجودم ازت متنفرم! بی توجه به چشم های ناباورش دویدم سمت عمارت و به اتاقم پناه بردم.. خودمو روی تخت انداختم وشروع کردم به بلند بلند توی بالشم گریه کردن.. باید به آرشا میگفتم همین امشب این بازی رو تموم کنه و بهش بگم که مهراد همه چی رو میدونه! @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #204 همش بهمون گیر میده از من بهت گفتن اخم کردم و گفتم: _به من چه
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 چشام پر اشک شده بود از شدت عصبانیت دستام میلرزید با احتیاط در رو بستم تا متوجه حضورم نشن بنیتا اگه منو میدید همه چیز بهم میخورد نباید بفهمه از این حرفاشون خبر دارم و چیزی نمیگم به آرامی در رو بستم و با چشم هایی گریون به طرف سرویس بهداشتی رفتم در رو که بستم ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد به در تکیه دادم و سر خوردم و رو زمین نشستم من دیوونه گول حرفاش رو خورده بودم فک میکردم راست میگه نگو ِآقا دروغکی اون حرف ها رو میزنه تا گولم بزنه حالا چیکار کنم با این عشق یه طرفه تقصیر خودم بود این همه سال عاشق نشدم حالا دلم رو به یه آدم پستی مثل آرشام باختم از رو زمین برخاستم و به طرف شیر آب رفتم تو آینه نگاهی به خودم کردم چشام از شدت گریه سرخ شده بود شیر آب رو باز کردم و صورتم رو شستم وقتی حالم خوب شد رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
❤️😍سلام سلام سورپراز داریم براتون بچه ها وی آی پی راه اندازی شد😍😍 تو وی آی پی ۲۰۰ پارت جلو تر هستیم و روزانه ۵ پارت براتون قرار میدیم تا ۱ ماه آینده هم تو وی آی پی تموم میکنیم رمان رو بدو تا دیر نشده🥹 برای دریافت وی آی پی مبلغ ۴۲ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6063731160771326
مهدی محمد علی زاده بزنید رو کارت کپی میشه فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید👇 @admin_part پارت اول رمان امواج عشق😌👇 https://eitaa.com/Sekans_Eshgh/24023
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وچهل_وپنج خودت ارزش نداری واسم که باور وطرز فکرت واسم مهم با
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 باحس حرکت چیزی روی دماغم ترسیده از خواب پریدم و بادیدن سمانه که نیشش تا بناگوش باز بود متوجه شدم خانوم بازیش گرفته.. _سلام خوابالو.. _عیک سلام مردم آزار.. اینجا چیکار میکنی سرصبحی؟ _ببخشید که لنگ ظهره.. _چطوری اومدی تو؟ _با پاهام اومدم _خوشمزه شدی؟ منظورم اینه در قفل بود چطوری اومدی تو؟ _آهان از اون نظر؟ در قفل نبود اومدم دیگه!! یاد دیشب افتادم.. آره یادم رفته بود دراتاقو قفل کنم.. اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برده! _ساعت چنده؟ _12ظهر باچشمای گرد شده گفتم؛ _مرگ من؟ یه دونه زدم توسرم وادامه دادم: _خاک به سرم آبروم رفت! _پاشو خودتو نزن حالا امشب آخرین شبه ها باید بریم حسابی خوش بگذرونیم.. با بردیا هم قرار داری؟ همونطور به سمت سرویس بهداشتی میرفتم گفتم: _نه بابا سرکارش گذاشتم مرتیکه هیزو! شعور نداره ببینه مثلا نامزدم کنارم نشسته داره دعوت میکنه! حالت جدی به خودش گرفت _صحرا _هوم؟ _دیشب گریه کردی؟ _نه! بالشمو برداشت وتو هوا تکون داد _پس این آرایش منه روی بالش ریخته؟ اوه اوه چه خراب کاری به بار آوردم یادم باشه قبل رفتن تمیزش کنم! سکوتمو که دید ادامه داد: _چرا هرشب باگریه میخوابی؟ اذیتت میکنه؟ بدون حرف وارد سرویس بهداشتی شدم.. توی آینه به خودم نگاه کردم.. آرایشم ریخته بود و رد اشک هام روی صورتم مونده بود.. زیرلب زمزمه کردم: _ازم متنفره! @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #205 چشام پر اشک شده بود از شدت عصبانیت دستام میلرزید با احتیاط د
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 دوباره تو آینه نگاه کردم و با خودم گفتم: _پریا باید محکم باشی تو دختری نیستی که به این زودی خودت رو ببازی بعد با قدم هایی محکم از سرویس بهداشتی بیرون اومدم تو دلم غوغا بود اما باید ظاهرم رو بی تفاوت نشون میدادم به طرف اتاق صمدی قدم برداشتم آرشام و مهران رو دیدم که جلوی در حرف میزدن با دیدن من آرشام با عصبانیت به طرفم اومد و زیر لب غرید: _کجا بودییی؟ همونطوری مثل خودش گفتم: _به تو ربطی نداره آرشام خواست چیزی بگه که مهران سریعتر گفت: _پریا کجا بودی؟میدونی چقدر ترسیدیم..... بی خبر کجا میزاری میری گفتیم شاید اتفاقی برات افتاده به طرف مهران چرخیدم و با لحن سردی گفتم: _حالا که چیزیم نشده رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وچهل_وشش باحس حرکت چیزی روی دماغم ترسیده از خواب پریدم و باد
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 بعداز ناهار و تحمل کردن نگاه های مشتاق بردیا و نگاه پراز نفرت فرشته و زیرچشمی های مهراد به اتاقم برگشتم و آرایش مفصلی کردم واماده گردش 2نفره با سمانه شدم.. قبلش باید با ارشا که از صبح دمق بود حرف میزدم.. گوشه ی لبش زخم شده بود و انگار حوصله ی هیچی رو نداشت اومدم بهش زنگ بزنم که خوشبختانه خودش اومد تواتاق... _آرشا.. _جونم؟ _گوشه ی لبت پاره شده.. میتونم علتشو بپرسم؟ _آره میتونی! دست رنج آقا مهرادتونه! _چی؟تو.. تو با مهراد دعوات شده؟ _من دعوام نشد ایشون نصف شبی رم کرد خراب شد سرمون! حدس میزدم واسه چی این کارو کرده.. خجالت زده به طرفش رفتم وگفتم: _شرمنده ام.. تقصیر من شد.. نمیدونستم عکس العمل نشون میده.. همین الان میخواستم راجع بهش باهات حرف بزنم! _اشکال نداره.. مهم نیست.. منم جوابشو یه جوری که راضی باشم بهش دادم! باکلافکی گفتم: _خواهش میکنم اینقدر گنگ و دلخور حرف نزن بخدا یه دفعه ای شد! خندید وگفت: _دیونه شدی؟ چه دلخوری؟ مگه ازاولشم قرارمون همین نبود.. قراربود بهش بگیم حالا یه کم زودتر این اتفاق افتاده.. سرمو پایین انداختم وگفتم: _حق با میثم بود.. با حماقت هام باعث شدم وصله هایی که وصله ی تن من نیست بهم بچسبه.. باعث شدم بیشتر ازم متنفربشه! دستشو زیرچونه ام گذاشت وگفت: _سرتو بالا بگیر ببینم.. تو دختر قوی هستی قرار نیست به این زودی جا بزنی.. ضمنا میتونی روی من حساب کنی.. من همه جور ازت حمایت میکنم.. _ممنون.. اما همه چی تموم شد.. برگردیم تهران این بازی رو تموم میکنم.. _میخوای چیکارکنی؟ _شاید چندماهی رو برم پیش مادر بزرگم.. باخنده گفت؛ _برنامه هاتو نگفتم منظورم مهراد بود.. لبخندی زورکی روی لبم نشوندم وگفتم: _هیچی.. اون به خیرومن به سلامت.. _همین جوری ساده؟ _آره.. ساده از این حرفا بهم گفت ازم متنفره! به لبش اشاره کرد وگفت: _کاملا پیداس چقدر ازت متنفره دیشب نزدیک بود تیکه تیکه ام کنه مرتیکه ی وحشی! دیوونه اون داره از شدت دوست داشتنت دیوونه میشه دیشب داشت آدم میکشت بخاطرت! پوزخند زدم.. _بیخیالش.. امشب میخوام بدون فکر کردن به مهراد از اینجا لذت ببرم! _باشه فعلا حرفی نمیزنیم.. چون میخوام خوش بگذرونی اما من یه فکرهایی دارم وقتی برگشتیم عملیش میکنم. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #206 دوباره تو آینه نگاه کردم و با خودم گفتم: _پریا باید محکم باشی
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 آرشام باعصبانیت و صدای بلندی گفت: _اما ممکن بود چیزیت بشه با خشم ونفرت جواب دادم: _من بچه نیستم خودم میتونم مراقب خودم باشم و بدون این که اجازه بدم حرفی بزنه رو به مهران چرخیدم و ادامه دادم: _اگه امروز کارتون کنسل شد من برم قبل از مهران آرشام محکم دستم رو گرفت همونطوری که من رو پشت سرش می‌شوند گفت: _نه خیر الان هم دلیل اینکه کارمون دیر شده شما هستی چشم غره ای نثارش کردم و با حرص دستم رو از دستش بیرون کشیدم به طرف چرخید و با کلافگی نگام کرد دستی به ته ریشاش کشید مهران هم با اخم به طرفمون اومد دست آرشام رو کشید و به طرف اتاقی که دوربین ها اونجا بود رفتن من پشت سرشون رفتم و داخل اتاق شدم رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وچهل_وهفت بعداز ناهار و تحمل کردن نگاه های مشتاق بردیا و نگا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 بردیا راننده ی شخصیشو در اختیار منو سمانه گذاشت و ماهم بدون توجه به المیرا و فرشته یاحتی میثم از فرصت استفاده کردیم و تا نزدیکی های صبح خیابونها و جاهای دیدنی شهرو کشتیم و خرید کردیم.. درحالی که داشتم قاشق چوبی روکه قیافه ی بامزه ای داشتو توی بستنیم فرومیکردم گفتم: _حالا که فکرمیکنم این قاشق از اون دختره ی ماست جذابیت بیشتری داره مگه نه؟ سمانه که از حرص خوردن من خنده اش گرفته بود گفت: بستنیتو بخورغیبت مردمو نکن خلاصه طبق قراری که با خودم گذاشته بودم کلی خوش گذروندم والبته اگر فکرنکردن به مهراد رو فاکتور بگیریم.. از گردش خسته شده بودم.. جدیدا ها هیچ چیز جز کنار اون لعنتی بودن لذت نداشت.. روبه سمانه گفتم: _برگردیم دیگه؟ _کجا برگردیم؟ تازه سر شبه به سختی میثمو راضی کردما! بخاطر سمانه سکوت کردم و قرارشد بریم کنار اسکله.. ساعت نزدیکی های 2نصف شب بود که تلفنم زنگ خورد.. بادیدن شماره ی مهراد قلبم بازم ریتم گرفت.. _کیه؟ همونطور باتعجب وهنگ کرده گفتم: _مهراده! _جواب ندیا! خوشم از این کوه یخ نمیاد! _چی میخواد اخه؟ شاید اتفاقی افتاده.. اومدم جواب بدم که سریع گفت: _نه... جواب نده میگم.. یه ذره محکم باش.. به خودت احترام بذار.. اینقدر دم دست نباش اه @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #207 آرشام باعصبانیت و صدای بلندی گفت: _اما ممکن بود چیزیت بشه
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 مهران رو نگاه کن مهرانی که مثل برادرم هست بدون اینکه دلیل رفتار هام رو بدونه بهم اخم میکنه هر دو تا شون مشغول قطع کردن دوربین ها شدن همونطوری مشغول بودن که صدای پایی رو شنیدم سریع به طرف در رفتم..... یه پسر با لباس نگاهبانی به طرف اتاق میومد حتما مسئول دوربین هاست از ترس نمیدونستم چیکار کنم..... اگه داخل میومد و ما رو میدید ..... که دوربین ها رو دستکاری میکنیم سریع متوجه میشد به صمدی خبر میداد و اینطوری هممون لو میرفتیم نزدیک در شد سریع یه فکری به ذهنم رسید و از اتاق خارج شدم ودر رو بستم پسره با تعجب گفت: _Burada ne yapıyorsun?(اینجا چیکار میکنید؟) رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وچهل_هشت بردیا راننده ی شخصیشو در اختیار منو سمانه گذاشت و م
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 ناراحت شدم از حرفش.. یعنی چی که دم دست نباش.. من کجا دم دست بودم.. همین دوری ها زندگیمو خراب کرد انوقت این خانم از راه نرسیده اظهار نظر میکنه.. به احترام هیچی نگفتم وگوشیمو خاموش کردم که فکرم درگیر این مرتیکه ی عوضی نشه.. آخ مهراد.. قسم میخورم اشکتو در بیارم.. _ساعت 2ونیم شده بریم دیگه دیره.. _ناراحت شدی؟ بدون رودربایستی گفتم: _البته که ناراحت شدم.. حقم دارم.. ناراحتم چ توچیزی از زندگی من نمیدونی! _دیوونه من منظوری نداشتم.. ببخشید اگه ناراحتت کردم.. میدونی که خوبیتو میخوام! اونقدر عذرخواهی کرد و اظهاد پشیمونی کرد که دلم خود به خود فراموش کرد.. برگشتیم خونه.. ساعت 4 صبح بود.. یواشکی رفتیم توی اتاقامون.. آرشا روی تخت خوابیده بود.. دلم نیومد بیدارش کنم.. بالشمو برداشتم وروی کاناپه ی گوشه ی اتاق انداختم بعداز عوض کردن لباس هام همونجا دراز کشیدم و کم کم چشمم گرم خواب شد.. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #208 مهران رو نگاه کن مهرانی که مثل برادرم هست بدون اینکه دلیل رف
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 من به ترکی گفتم: _cep telefonumu nereye koyduğumu bilmiyorum kamerada görmeye geldim En son nereye koymuştum? معنیش:(موبایلم رو گم کردم اومدم تو دوربین ببینم آخرین بار کجا گذاشتم) پسره سری تکون داد و خواست بره که دوباره گفتم؛ _Buna aşina değilim, bana yardım eder misin? (من با اینجا آشنا نیستم میشه راهنماییم کنین؟) پسره سری تکون داد و گفت: _Elbette (حتما) تشکر کردم و به طرف محوطه رفتیم کنار میزی که وسط سالن بود رفتیم پسره حواسش اونطرف بود برای همین سریع از فرصت استفاده کردم و موبایلم رو روی میز گذاشتم و سریع به ترکی گفتم: _burada (اینجاست) پسره لبخندی زد و سری تکون داد من به مهران پیام دادم و موضوع رو براش تعریف کردم و گفتم من حواس پسره رو پرت میکنم شما هم هر وقت کارتون تموم شد بهم بگین بیام رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وچهل_نه ناراحت شدم از حرفش.. یعنی چی که دم دست نباش.. من کجا
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 داشتم آروم آروم وارد خلسه ی خواب میشدم که دستی روی موهام نشست.. با فکراینکه آرشا باشه خون توی رگ هام یخ بست.. نه نه.. خدایا نذار آرشاهم به عنوان یه دوست ازدست بدم.. دستش آروم آروم روی صورتم نشست و نوازش های آشنایی رو احساس کردم.. با وحشت چشمامو باز کردم واومدم تاجون دارم جیغ بزنم که تیله های مشکی آشنایی به جونم رخنه کرد.. _تواینجا چیکار میکنی؟ _چرا رو زمین خوابیدی؟ اوه اوه تو چه شرایطی هم وارد اتاقمون شده بود! _به تو چه؟ با آرشا قهر بودم.. درحالی که به چشمم زل زده بود وصورتمو نوازش میکرد باصدایی دورگه و خمار گفت: _بامنم قهری؟ باحس کردن بوی الکل اخم هامو تو هم کشیدم و دستشو از صورتم جدا کردم ومحکم به عقب حول دادم وگفتم: _پاشو برو بیرون تا اینجا روی سرت خراب نکردم و آبروتو نبردم.. _تاکی میخوای با تهدید کردن من پیش ببری؟ خب جیغ بزن.. منو از چی میترسونی؟ _شجاع شدی؟ خب تبریک میگم! حالا پاشو برو ور دل زنت بخواب همین روزاست چشمای وزقیش چپ بشه اینقدر چپ چپ نگام کرد.. پاشو برو بیرون.. به جای خالی آرشا نگاه کردم و گفتم؛ _آرشا کجاست؟ چیکارش کردی؟ دستشو توی کمرم انداخت وکشوندم توی کنارش وگفت: _نگرانشی؟ ترسیده به زور بلندشدم و با حالت زاری گفتم: _وای توروخدا داری چیکارمیکنی؟ توحال خودت نیستا؟ پاشو برو بیرون تا آبرومو نبردی!!!! بازم به زور کنار خودش خوابوندم وگفت: _هیششش... بذار یه کم میمونم بعد میرم.. دیگه داشت گریه ام در میومد.. میدونستم این آقا کسی نیست که توی حالت عادی احساسات ازخودش بیرون بده! _مهراد برو بیرون.. بابا من آبرو دارم یکی میاد می بینه آبروم میره.. الان فرشته خانمت بیدارمیشه.. پاشو برو جون هرکی که دوست داری.. _فرشته زن من نیست.. میدونه اومدم اینجا... باچشمای گرد شده بلندشدم و پرتعجب پرسیدم: _چی؟؟؟ میدونه؟ لباشو گزید و چشماشو توکاسه چرخوند وگفت: _هوم! _چی رو میدونه اونوقت؟ _دوستت دادم.. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #209 من به ترکی گفتم: _cep telefonumu nereye koyduğumu bilmiyoru
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 مهران سریع سین زد و گفت _متوجه شدم پسره مشغول معرفی کردن محوطه ها کرد حدود ۱۰ دقیقه دیگه مهران پیام داد: _ما کارمون تموم شد کنار پله ها منتظریم رو به پسره کردم و گفتم: _Teşekkürler (ممنونم) پسره سری تکون داد و با دوستاش مشغول حرف زدن شد به طرف آرشام و مهران رفتم سریع گفتم: _پسره متوجه نمیشه دوربین ها دستکاری شدن آرشام با اخم گفت: _تو نگران نباش ما کارمون رو خوب بلدیم چشم غره ای نثارش کردم و گفتم: _بله میدونم ولی اگه من نبودم لو رفته بودین مهران با تاسف سری تکون داد و آروم گفت: _سریع برین اون اتاق رو بررسی کنید الان صمدی میاد رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه داشتم آروم آروم وارد خلسه ی خواب میشدم که دستی روی مو
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 آب دهنمو باصدا قورت دادم.. چشمام گرد شد و بهت زده نگاهش کردم.. ازدلم نگم که کارخونه ی قندوشکر به راه افتاده بود.. کیلو کیلو قندتوی دلم آب میشد و قلبم چنان ریتم گرفته بود که شک نداشتم صداشو اتاق بغل دست هم میشنید.. بالکنت گفتم: _چ.. چ.. چی.. گفتی؟ _همون که شنیدی.. _اما من چیزی جز صدای اعتراف به تنفرت نشنیدم.. پوزخند زد.. دستشو کنار لبم کشید وگفت: _اون واسه گذشته اس... _اماتو... قلب بی قرارم ایستاد! باروشن شدن برق اتاق ترسیده عقب کشیدم و بابهت به فرشته که بانفرت روی سرمون ایستاده بود نگاه کردم.. _خوش میگذره صحرا خانم؟ _من.. من.. مهراد باصدای عصبی گفت؛ _اینجا چیکارمیکنی فرشته؟ _توایجا چیکارمیکنی مهراد؟ هان؟ ؟ بلندشد.. به عقب هولش داد وگفت: _این دری وری هاچیه میگی؟ فرشته روبه من کرد ودادزد: _کثافط کاری هاتو جمع کن برو جای دیگه.. یه دفعه بدبختش کردی دیگه بهت اجازه نمیدم افسارشو به دست بگیری.. خجالت نمیکشی شوهرداری چشمت دنبال بقیه اس؟ پای کثیفتو از زندگی من بکش بیرون وگرنه قلمش میکنم.. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #210 مهران سریع سین زد و گفت _متوجه شدم پسره مشغول معرفی کردن م
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 من اینجا منتظرم حواستون به موبایلتون باشه اگه اتفاقی افتاد بهتون خبر میدم سری تکون دادیم و بدون اینکه کسی متوجه بشه به طرف سالن تاریک رفتیم بعد از اینکه مسیر رو طی کردیم به حیاط پشتی رسیدیم به اطراف نگاه کردیم و سری به اون اتاق که گوشه حیاط بود رفتیم کنار در اتاق ایستادیم درش قفل بود آرشام مشغول باز کردن قفل کرد بعد از چند دقیقه کوتاه در رو باز کرد..... داخل اتاق که شبیه انبار بود شدیم ..... همه جا تاریک بود ..... به طرف پریز برق رفتم و خواستم چراغ ها رو روشن کنم که آرشام گفت: _نه نزن ...... متعجب بهش نگاه کردم وآروم گفتم : _چرا؟ به کنار چراغ ها اشاره کرد و گفت: رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه_ویک آب دهنمو باصدا قورت دادم.. چشمام گرد شد و بهت زد
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 باکوبیده شدن سیلی که توسط مهراد توی صورتش خورده بود صداشو بالاتر برد وشروع کرد به بدوبیراه گفتن.. اشک تو چشمم جمع شده بود.. ترسیده بودم.. خجالت میکشیدم.. داشتم خفه میشدم... تحمل دیدن صحنه های روبه رومو نداشتم.. بلندشدم وقبل ازاینکه همه ی افراد خونه رو توی اتاق جمع کنه ازدر پشتی زدم بیرون.. بی هدف توی تاریکی شب میدویدم و به حرف های فرشته فکرمیکردم وگریه میکردم.. یعنی مهراد با اون.. یعنی ازسرنیازبامن.. نه نه.. مهراد گفت دوستم داره.. خودش گفت..!! اونقدر دویدم که نفسم بند اومده بود.. دورتادورم درخت بود.. ای خدا.. تو این بیابون بی آب وعلف این درخت های ترسناک ازکجا پیداشون شد.. ترسیده بودم.. به پشت سرم نگاه کردم.. وای خدا.. تاریک بود.. اونقدر ترسیده بودم که شروع کردم بلندبلند گریه کردن.. به درخت نخلی که پشت سرم بود تکیه دادم و زیرلب آیت الکرسی میخوندم.. با دیدن سایه ای که به طرفم میومد باوحشت گفتم: _کی اونجاست؟ سایه نزدیک ترشد.. دیگه نزدیک بود بمیرم از ترس.. شروع کردم به طرف صاحل دویدن سایه پشت سرم میومد.. هرچه تند تر میرفتم سرعت اونم بیشترمیشد.. به عقب برگشتم که ببینم کیه یه دفعه زیر پام خالی شد وافتادم توی آب.. جیغ کشیدم.. باصدای فریاد بلند مهراد بی اراده اسمشو صدا زدم.. _مهراد... اومد توآب و آوردم بیرون.. ترسیده بود.. صداش میلرزید.. موهاش روی پیشونیش ریخته بود.. ازشدت ترس شونه هاش میلرزید... _چرا پریدی تو آب؟ میخواستی چیکارکنی؟ هان؟ میخواستی خ. ودکشی کنی؟ _توبودی پشت سرم میومدی؟ _چی؟ _یکی پشت سرم بود... توبودی؟ _من نبودم.. واسه چی پریدی توآب؟ باگریه گفتم: _ترسیده بودم.. محکم به خودش چسبوندم.. جفتمون میلرزیدیم ازکـدام حفره ای در شب ! چنین ویرانی میبارد؟ کدام نجوای خاموش مردابی حس آغوش ماه را ! از برکه میگیرد ؟ @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #211 من اینجا منتظرم حواستون به موبایلتون باشه اگه اتفاقی افتاد ب
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 _نگاه کن کنار چراغ ها یه لامپ ریز قرمز هست اگه چراغ ها رو روشن کنیم..... سریع یه خبر هشدار به یه دستگاهی که احیانا دست صمدی هست داده میشه َآره حق با اون بود چرا من متوجه این موضوع نشده بودم؟ سری تکون دادم و حرفی نزدم ..... آرشام یه چراغ قوه از داخل ساک کوچکی که دستش بود در آورد و روشن کرد از چیزی که میدیدم تعجب کردم همه جا پر از بسته های سیاه رنگ بود با همدیگه قدم برداشتیم یکم جلوتر یک میز بزرگ بود..... که روش وسایل هایی شبیه وسایل های آزمایشگاه بود روی ترازوهای کوچک مقداری مواد بود با آرشام به طرف میز رفتیم آرشام یکم از پودر رو برداشت و بو کرد رو بهش کردم و گفتم:_چیه رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه_ودو باکوبیده شدن سیلی که توسط مهراد توی صورتش خورده ب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 باد لعنتی به لباس های خیسم که میخورد روح از تنم پرمیکشید.. اونقدر سردم شده بودکه دندون هام روی هم بند نمیشدن.. کم کم به خودم اومدم وازش جداشدم.. _واسه چی اومدی دنبالم؟ _دروغ میگفت.. باورنکن.. _چی روباور نکنم؟ میخوای بگی پسر پیغمبری و...؟ _باهاش نبودم صحرا باورم کن.. _باورت کنم؟ مگه تو منوباورکردی؟ من به تو اعتماد ندارم وهیچوقت فراموش نمیکنم چه آدمی هستی.. دستشو روی لبم گذاشت ولب هاشو به گوشم نزدیک کرد وگفت: _هیس.. باشه.. ازاینجا که رفتیم تو برو راه خودت ومن راه خودم... فقط امشبو سکوت کن.. تموم تنم میلرزید.. این دفعه از سرما نبود.. ازسردی جمله های آخر مهراد بود.. یه کم بعد بلند شدیم و به سمت عمارت برگشتیم.. انگار خیلی از عمارت دور شده بودیم چون هیچ اثری از عمارت نبود.. جفتمون ساکت بودیم.. انگار حرفی برای گفتن نداشتیم وفقط به کنار هم بودن نیاز داشتیم.. وسط راه بودیم که مهراد مسیرشو کج کرد وبه سمت جایی که به عمارت نمیرسید رفت.. _کجا میری؟ _نمیخوام برم عمارت... _یعنی چی؟ _دنبالم بیا.. دوستم داره.. همین کافی بود واسه اعتماد مگه نه؟ باد به شدت به تن ولباس های خیسم میخورد و باتمام وجودم میلرزیدم.. دلم میخواست بغلم کنه اما انگار مهراد توی این دنیانبود.. انتهای کوچه به خونه ای که بین چندتا درخت پوشیده شده بود رسیدیم.. _اینجا کجاست؟ دررو باز کرد و گفت: _اینجا روچند شب پیش پیدا کردم.. جای آرومیه واسه فکرکردن.. _من نمیام.. برمیگردم عمارت.. _نترس کاریت ندارم.. بدون برگشتن ونگاه کردن به پشت سرش رفت داخل ومنم مثل دورازجونم بز پشت سرش رفتم.. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #212 _نگاه کن کنار چراغ ها یه لامپ ریز قرمز هست اگه چراغ ها رو روش
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 آرشام_نمیدونم ولی هر چی هست این مواد خلاف هست و نوعی مواد مخدر حساب میشه سری تکون دادم که دوباره ادامه داد: _از داخل کیف دوربین رو بردار و از همه قسمت ها عکس بگیر منم یکم از این مواد برمیدارم میدم به مهران بده به رئیس آزمایش بگیرن و نتیجه رو بهمون بگن ولی باید بفهمیم که با این مواد چیکار میکنن یه دوربین خیلی ریز هم اون گوشه میزارم تا از کارشون سر در بیاریم سری تکون دادم و دوربین رو برداشتم ریز به ریز از همه جا عکس گرفتم آرشام هم بعد از اینکه از اون پودر برداشت شروع به نصب دوربین کرد حدود ۲۰ دقیقه گذشته بود که کارمون تموم شد آرشام به طرفم اومد و دوربین رو از دستم گرفتم همونطوری که دوربین رو تو کیفش میذاشت یهو پیامی به گوشیش اومد پیامک رو باز کرد و بعد از خوندن پیام سریع بهم نگاه کرد با ترس گفتم:_چی شده ؟ رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه_وسه باد لعنتی به لباس های خیسم که میخورد روح از تنم پ
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 وارد اتاق شدم.. یه اتاق حدودا 6متری بود جایی شبیه به نگهبانی.. تخت فلزی یک نفره گوشه ی اتاق بود فرش ماکارانی قهوه ای پرده کوچولویی که به پنجره کوچیک وصل شده بود بامزه اش کرده بود.. اتاقک جالبی بود.. با اینکه دروپیکرش باز بود وکسی توش نبود اما حسابی تمیز بود.. تنها بدی که داشت به شدت سرد بود.. شایدم بخاطر لباس های خیسم شدت سرمارو زیادی حس میکردم.. مهراد روی زمین پایین تخت نشست و جیبش فدک وسیگاری درآورد و بانگاهی زیرچشمی به من که همنطور ایستاده بودم سیگارشو روشن کرد ودودشو به سمت من فرستاد.. تودلم گفتم خاک توسرت کنن که هیچوقت عادت های مسخره و توخالیتو ترک نمیکنی! بادست هام خودمو بغل کردم و بدون حرف کنار در نشستم.. ویییی خدا چقدر سرده آخه.. چه خبره روزا به اون داغی وشبا به این سردی! یه کم که گذشت دیدم صدا از دیوار بیرون بیاد از مهرادبیرون نمیاد دیگه تحمل سرمارو نداشتم پس گفتم: _میخوای تاصبح اینجا بشینی؟ من سردمه میخوام برگردم عمارت... به تخت اشاره کرد وگفت: _برواینجا بخواب گفتم که نمیخوام کسی رو ببینم.. _توبمون... من باید برم.. تنها که نیومدم تنها تصمیم بگیرم.. الان همه ناراحتم میشن... سرشو تکون داد وپک عمیقی به سیگار زد وگفت: _اوکی میتونی بری همین مسیرو مستقیم بری میر‌سی به عمارت.. چیییی؟؟ این الان گفت؟؟ میخواد تنهایی برگردم؟؟ اونم تواین برهوت.. عجب نامردیه! باحرص سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم وبلندشدم.. درروباز کردم وبادیدن تاریکی یاد اون سایه که دنبالم بود افتادم.. باترس آب دهنمو قورت دادم وروبه مهراد گفتم: _تنها برم یعنی؟ @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #213 آرشام_نمیدونم ولی هر چی هست این مواد خلاف هست و نوعی مواد مخ
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 آرشام با لحن آرومی گفت: _مهرانه میگه صمدی اومده این وقتی صمدی رو مشغول میکنه چند نفر از زیر دست های صمدی میان این طرف میگه سریع مخفی بشین نبینتتون با ترس گفتم: _حالا چیکار کنیم اگه بیان و ما رو ببینن چی میشه آرشام سریع دستم رو گرفت.... و به یه گوشه ای که به هیچ جا دید نداشت برد منو به دیوار تکیه داد خودش هم با فاصله کمی ایستاد به زور نفس میکشیدم ..... تپش قلبم به شدت بالا رفته بود به نیمرخش خیره شده بودم ...... آرشام هم به طرف در نگاه میکرد ...... تا ببینه کسی میاد یا نه ...... بعد چند دقیقه کوتاه دو نفر در رو باز کردن و وارد انبار شدن رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه_وچهار وارد اتاق شدم.. یه اتاق حدودا 6متری بود جایی شب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 _یعنی تنها برم؟ بانیم نگاهی به من بالش روی تخت رو برداشت، زیرسرش انداخت و دراز کشید.. _ازمن اجازه میخوای؟ _معلومه که نه! _درم پشت سرت ببند!! بیشعورررررر نفهممم بی غیرتتت بوووق!! نمیگه اگه اون سایه بازم بیوفته دنبالم سکته میکنم بی صحرا میشه.. مرتیکه ی... هرچی فکر کردم بهش لقب چی بدم به ذهنم نرسید شونه ای بالا انداختم وتصمیم گرفتم تا خود عمارت مثل اسب بدوم و به هیچی فکر نکنم.. درو محکم به هم کوبیدم و هنوز چند قدم برنداشته بودم که چنان ترسیدم 2پا داشتم 2تا دیگه قرض کردم و مسیر اومده رو برگشتم.. دروبازکردم و وارد اتاقک شدم.. با وحشت وچشمای گرد شده به درتکیه دادم که دیدم مهراد بانیش باز داره نگاهم میکنه.. حالا خوب میتونستم جای خالی رو پرکنم وبهش لقب مرتیکه ی بوفالو بدم.. باحرص نگاهش کردم وگفتم: _عمدا میکنی آره؟ باچشمای شیطون به تخت اشاره کرد وگفت: _هنوز یه دونه بالش اضافه داره روتختی که شک داشتم تمیز باشه بهم چشمک میزد.. فکرخوبی بود اگه خودمو باهاش گرم میکردم.. باحرص خودمو به تخت رسوندم و روتختی رو روی سرم انداختم.. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #214 آرشام با لحن آرومی گفت: _مهرانه میگه صمدی اومده این وقتی صمدی
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 یکی رو به اون یکی گفت: _چرا در اینجا بازه؟ مگه آخرین بار در رو نبستی؟ پسره با تعجب گفت: _فک کنم بسته بودم ....... +فک میکنی؟مردیکه دیوونه حواست رو جمع کن اگه صمدی میدید بیچارمون میکرد..... خوبه اول خودمون اومدیم سریع دو تا جعبه بردار بریم .... پسره سری تکون داد و دو تا جعبه برداشتن و رفتن در رو بستن و صدای کلید ها نشون میداد که در رو قفل کردن آرشام به طرفم چرخید..... صدای نفس هاش صورتم رو نوازش میکرد دلم میخواست زمان بایسته و من خیره بهش نگاه کنم آرشام هم محو چشام شده بود ..... کم کم فاصله اش رو با هام کمتر و کمتر میکرد رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه_وپنج _یعنی تنها برم؟ بانیم نگاهی به من بالش روی تخت ر
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 نمیدونم بخاطر سرما بود یاهیجان کنار مهراد بودن وبوی عطر لباس نم خورده اش که دندون هام روی هم بند نمیشدن و هرچقدر هم مثل جنین توخودم جمع میشد فایده ای نداشت.. دلم بی قراری میکرد انگار.. زیراون پتو آرام وقرار نداشتم.. دلم میخواست یه دل سیربهش نگاه کنم.. دلم نوازش ومحبت هاشو میخواست.. بالاخره بعداز کلی کلنجار پتورو کنار کشیدم و به مهراد نگاه کردم.. دستاشو زیر سرش گذاشته بود وبه سقف خیره شده بود.. باعجز اسمشو صدا زدم.. _مهراد؟ دلم آغوششو میخواست.. گور بابای دنیا و غرور های مسخره وبی رحمی که این همه ازهم دورمون میکردن.. به قول مهراد یه امشبو بیخیال همه چی میشم! بدون حرف نگاهم کردو منتظر ادامه ی حرفم شد.. ای خدابگم این غرور گوربه گور شدتو چیکار کنه ازبس غد ویک دنده ای.. اما نه.. الان وقت این حرف هانیست.. خودمو لوس کردم و بانگاهی مظلوم گفتم: _سردمه.. انگار متوجه منظورم شد.. خودشو یه کم کنار کشید ودستشو باز کرد وگفت: _بیا... ازخداخواسته مثل موجودی که اسمشو نمیگم بهش تیتاب نشون داده باشن رفتم وخودمو کنارش جاکردم.. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #215 یکی رو به اون یکی گفت: _چرا در اینجا بازه؟ مگه آخرین بار در
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 انگار توان پس زدنش رو نداشتم .... همونطوری بی حرکت بهش نگاه میکردم فاصله اش با هام خیلی کم بود خیره به لبام بود ..... که یهو اتفاقات های چند دقیقه پیش یادم افتاد وای من چیکار میکردم .... این مرتیکه بیشعور رو چند لحظه پیش داشت با یه دختر دیگه رو هم میریخت اونم در حالی که بهم اعتراف کرده بود گفته بود که دیوونه وار دوستم داره.... یهو خشم تو چشام هجوم برد.... با عصبانیت دستم رو روی سینه اش گذاشتم هلش دادم ..... آرشام متعجب بهم نگاه میکرد .... انگار ذهنش هنوز اتفاقات رو هضم نکرده بود بعد چند دقیقه انگار متوجه شد و اخم کرد رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
❤️😍سلام سلام سورپراز داریم براتون بچه ها وی آی پی راه اندازی شد😍😍 تو وی آی پی ۲۰۰ پارت جلو تر هستیم و روزانه ۵ پارت براتون قرار میدیم تا ۱ ماه آینده هم تو وی آی پی تموم میکنیم رمان رو بدو تا دیر نشده🥹 برای دریافت وی آی پی مبلغ ۴۲ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6063731160771326
مهدی محمد علی زاده بزنید رو کارت کپی میشه فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید👇 @admin_part پارت اول رمان امواج عشق😌👇 https://eitaa.com/Sekans_Eshgh/24023
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه_وشش نمیدونم بخاطر سرما بود یاهیجان کنار مهراد بودن وب
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 همین که کنارش رفتم قلبم آروم گرفت.. آخ خدا... چه لذتی داره گرمای وجود عشقت تو اوج سرما.. پتورو کشید روم .. چند دقیقه نکشید که کم کم از اون حالت لرزیدن بیرون اومدم و گرم شدم.. نه اینکه کاملا گرمم بشه نه.. اما اونقدر از درون داغ شده بودم که دیگه سرما رو فراموش کنم.. چه گرمایی لذت بخش تراز هرم نفس های عشقت؟ به چشماش نگاه کردم.. دلم ریخت.. مگه از این تیله ها خوش رنگ ترهم بود؟ بخدا که برای من هیچ رنگی قشنگ تراز رنگ چشم هاش نبود.. باچشمامون جزبه جز صورت همو نگاه میکردیم .. نفس هاش تند شده بود و... @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥
عشق‌دیرینه💞
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 #امواج_عشق #216 انگار توان پس زدنش رو نداشتم .... همونطوری بی حرکت بهش نگاه م
🍀🌸🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀 🍀 بعد بدون هیچ حرفی به طرف در رفت ساکش دستش بود ..... همه چیز لازم رو برداشته بودیم و عکس برداری کرده بودیم آرشام دستاش رو به طرف دستگیره برد هر چقدر تلاش کرد در باز نشد دیگه نا امید شد و با کلافگی گفت: _خدا لعنتشون کنه در رو قفل کردن با ترس و لرز به طرف در رفتم و خر کاری کردم در باز نشد اشک تو چشمام جمع شده بود... حالا چیکار کنم .... آرشام با تعجب به حرکاتم نگاه میکرد احساس میکردم نفسم بالا نمیاد به سختی نفس میکشیدم دستام رو روی قفسه سینه ام گذاشتم و سعی کردم نفس بکشم اشکام بی اراده از چشام سرازیر میشدن رمان آنلاین میباشد❌ ✨✨✨✨✨✨✨ ✨@Sekans_Eshgh ✨ ✨✨✨✨✨✨✨ 🍀 🌸🍀 🍀🌸🍀 🌸🍀🌸🍀 🍀🌸🍀🌸🍀
عشق‌دیرینه💞
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 #رمان_عشق_دیرینه #سیصد_وپنجاه_وهفت همین که کنارش رفتم قلبم آروم گرفت.. آخ خدا... چه
🍀🌺🍀🌺🍀🌺 🌺 🍀 🌺 🍀 باتابش مستقیم نور خورشید به چشمم چشمامو باز کردم... به ساعتم نگاه کردم وبادیدن عقربه ها که 8ونیم صبح رو نشون میداد باصدای بلند گفتم؛ _وای خاک به سرم شد خواب موندیم.. باشنیدن صدای بلندم ترسیده چشماشو به سختی باز کرد وگفت؛ _چی شده؟ _از پرواز جا موندیم.. حتما الان همه رو نگران وعصبی کردیم.. با آرامش درحالی که چشماشو می مالید گفت: _نترس جا نموندیم.. _چی چی رو جانموندیم؟ بلیطمون ساعت 8 بوده! دستمو کشید و به زور کشیدم و بازهم باهمون آرامش گفت: _بلیط هارو من گرفتم ساعتشم 2بعدازظهره حالا میذاری بخوابیم یانه؟ وای خدایا شکرت..نفس عمیقی کشیدم.. اما دیگه اصلا روم نمیشد یک ثانیه دیگه هم کنارش بمونم.. باخجالت بلندشدم وگفتم: _من برمیگردم عمارت.. بدون حرف فقط نگاهم کرد.. چشمامو ازش دزدیدم وسریع آماده شدم.. _میری؟ درحالی که به زمین نگاه میکردم گفتم: _بهتره جدا جدا بریم نمیخوام.... میون حرفم پرید وگفت: _اوکی میتونی بری.. بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم راه عمارت رو درپیش گرفتم و باقدم های بلند از اونجا دورشدم.. اما تمام حواسم توی اون اتاقک جامونده بود.. بافکرکردن ویادآوری دیشب قندتودلم آب میشد وهیجان به سراغم میومد.. قدم هامو تند تر کردم وشروع کردم به دویدن.. خدایا شکرت.. @Sekans_Eshgh 😌😘😍❤️‍🔥