eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.1هزار دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
2هزار ویدیو
69 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه ناگفته ی انسان های نام آشنای غریب را ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم (شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 سنگِ قبری خاطرات کوتاه ‌‌‍‌‎‌┄═❁❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ در دوران دفاع مقدس گاهی ناچار بودیم از کامیون‌های شخصی مردم هم استفاده کنیم. بعضی از راننده کامیون‌ها خود داوطلبانه می‌آمدند. بعضی را هم با وعده دادن یک جفت لاستیک یا خدمات دیگر راضی می‌کردیم. کامیونی را با همین وعده‌ها به اردوگاه لشکر بردیم. وقتی رسیدیم به راننده گفتم: _ می‌خوایم تعدادی سنگِ قبری را بار کامیون کنیم و سمت خرمشهر ببریم. سویچ را از راننده گرفتیم و ماشین را پای زاغه مهمات بردیم. مهمات لازم را بار زدیم و برگشتیم. سویچ را به راننده دادیم و بعداز صرف ناهار سمت خرمشهر راهی شدیم. نرسیده به خرمشهر تابلوی قرارگاه لشکر را به راننده نشان دادم و گفتم: - از این سمت برو. - مگه قرار نبود بریم خرمشهر؟ ما که هنوز به خرمشهر نرسیدیم. - آره. ولی اول باید قرارگاه بریم. راننده مسیر حرکت را به سمت قرارگاه تغییر داد. دو سه کیلومتری که گذشتیم، گلوله‌های خمپاره دشمن اطراف کامیون فرود آمد. راننده ماشین را نگه داشت و با عصبانیت و ترس گفت: - یا قمر بنی هاشم. اینجا کجاست پسرجون منو آوردی؟ نکنه منو آوردی خط مقدم؟ - نه بابا. هنوز کلی مونده تا به خط مقدم برسیم. اما دشمن روی اینجا دید داره. یه مقدار که بگذریم از دیدش خارج میشیم. - اگه اینجا خط مقدم نیست پس خط مقدم دیگه چه قیامتیه؟ - بهتره زودتر حرکت کنی. چون اگه خمپاره‌ای به ماشین بخوره هم ماشین و هم خودمون پودر می‌شیم میرم هوا. - مگه نگفتی سنگِ قبری بار زدین؟ پس چه جوری پودر می‌شیم میریم هوا؟ - سنگِ قبری هست، اما مین سنگ قبری. - مین سنگ قبری دیگه چه صیغه‌ایه بچه جون؟ - یه نوع مین ضد تانکه. چون چهار گوشه و اندازه سنگ قبر بچه است، ما بهش می‌گیم مینِ سنگِ قبری. الان ماشینت پر شده از همین مینا. بهتره تا پودر نشدیم حرکت کنی. والا چیزی ازمون باقی نمی‌مونه که بخوان حتی یه سنگ قبری برامون درست کنن. - یعنی تو یه الف بچه منو گول زدی و سر کار گذاشتی؟ - نه آقا گول کدومه. من فقط مینش رو نگفتم. والا سنگ قبرش رو که گفتم. - سنگ قبر سنگ قبر. ببین منو تو چه مخمصه‌ای قرار دادی بچه! وقتی راننده از اوضاع باخبر شد سریع دنده چاق کرد و پا روی گاز گذاشت تا از دید دشمن خارج شدیم و به قرارگاه رسیدیم. بار ماشین را در سنگر مهمات خالی کردیم. راننده دو سه روزی در قرارگاه ماند. با خلق و خوی و حال و هوای بچه‌های تخریب که آشنا شد، ماندگار شد و چند ماهی در کنار بچه‌ها ماند. ✍حسن تقی‌زاده بهبهانی        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید           ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍂 رهایی قدس آرزوی رزمندگان شهید مرتضی آوینی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 پشت تپه‌های ماهور - ۳۵ خاطرات آزاده فتاح کریمی مریم بیات تبار ✾࿐༅○◉○༅࿐✾ فصل پنجم ابراهیم روزنامه را گرفت و همین که چشمش به تیتر بزرگ یکی از صفحات افتاد سرش را بلند کرد و با ناباوری گفت: بچه‌ها ببینید اینجا چی نوشته. جمله عربی را خواند و ترجمه کرد: «وقف اطلاق النار... ! آتش بس اعلام شده.» کسانی که عقب تر بودند با شنیدن کلمه آتش بس، گوشهای شان تیز شد و جلوتر آمدند. - چی؟! آتش بس؟ غیر ممکنه ! من گفتم: همشو بخون ببینیم دقیقاً چی نوشته. ابراهیم بقیه مقاله را خواند و گفت آره درسته! ایناهاش اینجا. از ایران انتقاد کرده و گفته سرمایه های مارو هدر داد. ما می‌خواستیم با اسرائیل جنگ کنیم نه یک کشور اسلامی. تازه اینجا نوشته که آتش بس یک ماه پیش بوده. جمله آخر را کشدار گفت و سرش را تکان داد. بقیه مقاله در صفحه های بعد بود. اگرچه عراق علیه ایران صحبت کرده و همه چیز را به نفع خودش نوشته بود ولی در همان نیم صفحه، برای ما خبر سرنوشت سازی داشت که یک ماه از وجود آن بی خبر بودیم. ابوالفضل وهابی خنده تلخی کرد و گفت: «پس این جور که معلومه خیلی اتفاقات مهمی افتاده که ما ازش بی خبریم.» احمد ادامه حرف او را گرفت: این جا عالم بی خبریه داداش! ما کلا از همه چی بی خبریم.» یکی دیگر از بچه ها گفت: «من که باور نمی‌کنم این روزنامه ها درست نوشته باشن.» ابراهیم قسمتی از مقاله را نشانش داد و گفت: «باور کنیم یا نکنیم بالاخره یک اتفاقاتی افتاده‌است. این جا نوشته که صدام مجبور به قبول آتش بس شده.» هرکس چیزی می‌گفت و هنوز باورمان نمی‌شد که جنگ یک ماه پیش تمام شده. تا آن روز فکر می‌کردم که بالاخره یک روز ایران پیروز می شود و با تصرف شهر تکریت ما آزاد می‌شویم. از طرفی فکر می‌کردم چه اتفاقی باعث شده تا امام چنین تصمیمی بگیرد؟ ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ادامه دارد @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍂 لبخند زدی بهار با آن آمد یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد ای دست بلند آسمان در دستت من نام تو را خواندم و باران آمد شهید حاج حسین خرازی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹؛🌴🌹 🌴؛🌹 🌹 جنایت در خرمشهر / ۶۰ از زبان افسران حاضر در خرمشهر ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 انهدام یک کارخانه بزرگ آجر سروان سعد مصاول الكريم پل‌ها و ساختمانهای دولتی زیادی در خرمشهر توسط نیروهای ما منهدم شدند. هدف از انهدام این ساختمانها ایجاد یک دیواره دفاعی در این شهر بود. چهره این شهر زیبا به همین خاطر خیلی دگرگون شده بود. به سروان نمازی گفتم: آیا نیروهای ما تمام این مؤسسات را ویران می‌کنند؟ با خنده گفت بله همچنان ویران می‌کنیم تا محمره به یک شهر عراقی تبدیل شود. این تأسیسات رنگ و بوی ایرانی دارند. گفتم: پس باید شعارهای فارسی را نیز محو کرد. گفت بله به جای آنها شعارهایی به زبان عربی در ستایش از جناب رئیس جمهور رهبر و موفقیت هایش خواهیم نوشت. در این هنگام از تیپ هشتم به گروهان مهندسی ما تلگرافی زده شد که در آن خواسته شده بود که فوراً نسبت به انهدام کارخانه آجریزی که در کنار جاده اهواز - خرمشهر واقع شده بود، اقدام کند. علت این بود که دستگاههای اطلاعاتی ما گزارش کرده بودند که تعدادی از عناصر ایرانی، پاسداران امام خمینی از طریق این کارخانه به خرمشهر رخنه می کنند. به عبارت دیگر این کارخانه امکان مخفی شدن آنها را از دید نیروهای ما فراهم می آورد. در ساعت نه صبح به محل کارخانه رسیدیم. کارخانه بسیار بزرگی بود و مقادیر زیادی آجر در گوشه و کنار آن پراکنده بود. به سروان غازی گفتم: خودروها آجرها را از اینجا منتقل می کنند. آیا اثر مهم دیگری از خرمشهر باقی می ماند؟ با خنده گفت: خرمشهر و هر آنچه در اوست به عراقی‌ها و رهبر آنها تعلق دارد. خودروهای ما آجرهای این کارخانه را به یگانها منتقل کردند. یکی از رانندگان از من پرسید: جناب سروان اینجا چه کار دارید؟ به او گفتم: برای تخریب کارخانه آمده ایم. گفت: برای چه؟ بعضی از افسران به برکت وجود این کارخانه در بصره خانه هایی برای خود ساخته اند! گفتم: خوب توجه کن سرباز، اما در اینجا طبق اوامر صادره عمل می‌کنیم. راننده دنبال کار خود رفت و من هم به همراه افراد مهندسی مشغول آماده کردن مواد منفجره شدم که خیلی زود آماده شد. یکی از نگهبانان این کارخانه که از افراد عادی بود در آنجا حضور داشت. سروان غازی به او گفت: حاج ابراهیم بیرون می آیی یا در داخل می مانی؟ حاج ابراهیم پرسید: می‌خواهید چه کار کنید؟ سروان غازی گفت: میخواهیم این کارخانه را منفجر کنیم. به محض اینکه این عبارت را شنید با دو دست بر سر خود زد و گفت: ای مردم، ای مسلمانان من یک نفر نگهبانم اینجا به من سپرده شده، صاحب آن از طرفداران شماست، او از آمدن شما و ارتش عراق به اینجا استقبال کرده است. چرا با او این گونه رفتار می‌کنید. پاداش خوبی کردن به شما این است؟ ادامه داد خواهش می‌کنم به حرفهای من توجه کنید. صاحب آن برای اینجا مبلغ بسیار زیادی هزینه کرده است. این کارخانه آجر تمام منطقه را تأمین می کند. افسران و سربازان هیچ اعتنایی به سخنان حاج ابراهیم نکردند و همچنان مشغول آماده کردن مواد منفجره بودند. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ پیگیر باشید کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  بابا نظر _ ۵۰ شهید محمدحسن نظر نژاد تدوین: مصطفی رحیمی                                 •┈••✾❀○❀✾••┈• ▪︎فصل پنجم 🔘 در ادامه صحبت هایمان با معاون خرازی گفتم: حالا که در عین‌خوش استقرار پیدا کرده اید و عملیات هم تمام شده یا گردان ما را آزاد کنید یا خط آن قسمت را به ما تحویل بدهید. گفت آنجا را تحویل نمی دهیم، اما گردان مرخص است. نامه اش را نوشت و من به حاج باقر دادم. از آنجـا بـود کـه مـن فهمیدم حاج باقر قالیباف کم آدمی نیست. می دانستم که او فرمانده خیلی خوبی می شود. در شوش سفارش او را به آقای علوی کردم که این پسر را حمایت کنید. او پرسید: چرا؟ گفتم این بالاخره یکی از فرماندهان خوب خواهد شد. آدم برش داری است. هم خوب حرف می‌زند، هم آدمی بی‌باک است. 🔘 چند روز بعد که به گلف آمدیم، حاج باقر هم آنجا بود. پرسیدم که گردان را چه کردی؟ گفت: بچه ها را ترخیص کردیم. اتوبوس گرفتیم سوار شدند و رفتند. در همین حین آقای علوی آمد و گفت که آقای محسن رضایی دستور داده اند گردانها را ترخیص نکنید. ما حساب کردیم و دیدیم از ٤٨ گردان، پنج گردان مانده اند و بقیه رفته اند. گفتند: بروید از خرم آباد آنها را برگردانید. گفتم، نمی شود از آنجا بچه های بسیجی را برگرداند. اینها در یک عملیات موفقیت آمیز بوده اند. الان که به خانه هایشان برمی گردند، شیر هم جلودارشان نیست. بگذارید بروند. 🔘 آقای علوی رفت پیش آقای محسن رضایی و بعد از آنجا زنگ زد که نگران نباشید بگذارید نیروهایتان بروند. گردانها رفتند. به حاج باقر قالیباف گفتم: حال می‌خواهی چکار کنی؟ گفت: من می‌خواهم به تیپ ۲۱ امام رضا(ع) بروم و گردان بردارم. بعد از عملیات فتح المبین دکتر گفت: چشمت عفونت کرده، چون چشم مصنوعی نمی‌تواند گرد و خاک را از خودش دفع کند. با آقای ملکی و آقای حمیدنیا صحبت کردم گفتند شما زودتر به مشهد بروید. 🔘 به دزفول آمدم و با هواپیما به مشهد و بیمارستان دکتر علی شریعتی رفتم. این بار هم چیزی حدود سه چهار ماه بستری شدم. در این مدت، عملیات بیت المقدس آغاز شد. خیلی ناراحت بودم ولی دکتر ملکی اجـازه بیرون آمدن از بیمارستان را نداد. مرحله اول عملیات بیت المقدس تمام شد. در مرحله دوم، از بیمارستان فرار کردم، بیرون آمدم و سوار اتوبوس شرکت واحد شدم. به مرکز عملیات سپاه مشهد مراجعه کردم دیدم نیروها به سمت جبهه اعزام می‌شوند. حکم سه روزه گرفتم . گفتم: یک دوری میزنم و بر می گردم. 🔘 به منطقه رفتم دیدم همه توی مقر "نورد" هستند. چراغچی تا مرا دید، خیلی خوشحال شد. او وقتی خوشحال می‌شد دستهایش را به هم می‌مالید گفتم چرا دستهایت را به هم می‌مالی؟ گفت از طرفی دلم می‌خواهد تو به عنوان مسؤول عملیات بیایی و از طرف دیگر دوست ندارم به زحمت بیفتی. گفتم: من اگر بتوانم مشکلی نیست. این که یک روزی من مسؤول تو بودم و امروز شما مسؤول من هستی اصلاً اهمیت ندارد. کار مهم است. آقای علوی که آمد به شدت با من برخورد کرد. 🔘 روحیه ام حسابی خراب شد. گفت تو می‌خواهی بمیری؟ گفتم نمی خواهم بمیرم. گفت: اگر میخواهی بمیری، بیـا خـودم بکشمت با این وضعی که به سرت آمده حداقل صبر می کردی تا خوب بشوی. شنیده ام از بیمارستان فرار کرده ای. دکتر ملکی گفته معالجه او از دست ما خارج است و هر چه می‌گوییم گوش نمی‌دهد. هفت هشت روز ماندم. حالم به هم خورد. باز به بیمارستان مشهد منتقل شدم. دکتر ملکی گفت: مؤمن! اگر ایستاده بودی، به مرحله بعدی عملیات می‌رسیدی. صبر کن معالجه ات تمام شود. وقتی رهـا می‌کنی زحمات ما را به باد می‌دهی. از این وحشت دارم که چشم دیگرت را از دست بدهی. گفتم این دفعه آمده ام تا خوب بشوم. 🔘 مدتی آنجا بودم که مرحله دوم عملیات بیت المقدس آغاز شد. یک روز دیدم چراغ ماشینها روشن است. برف پاکن ها ایستاده و گل زده تکان می خوردند! یک دفعه رادیو گفت: توجه فرمایید، توجه فرمایید، خرمشهر آزاد شد. دیگر تاب نیاوردم. ده پانزده روز بعد از قضیه آزادی خرمشهر، به اهواز آمدم.        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ نشر همراه با لینک کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید           ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍂 محرم در جبهه‌ها ▪︎ یادش بخیر شب‌هایی که در بیابان های جنوب، بعد از نماز مغرب و عشاء و شام مختصر، در حسینیه برزنتی دوست داشتنی که می‌ساختیم جمع می‌شدیم و زیر نور فانوس ها سینه می‌زدیم و چای روضه می‌خوردیم. .. و چقدر صحرای کربلا را می‌توانستیم با تمام وجود در ان فضا لمس کنیم و خود را به اهل بیت علیهم السلام نزدیک ببینیم. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
🍂 زیباترین فصل این فرهنگ، خالقان این حماسه عظیم اند که با صلابت اراده و نور ایمان، رهنورد راه مقدسی شدند که پاداش آن، جاودانگی و بقا بود. شهادت، مجاهد فی سبیل الله، اسماعیل هنیه رئیس دفتر سیاسی حماس و رهبر مقاومت فلسطین را تبریک و تسلیت عرض می‌کنیم. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 پشت تپه‌های ماهور - ۳۶ خاطرات آزاده فتاح کریمی مریم بیات تبار ✾࿐༅○◉○༅࿐✾ فصل پنجم با آمدن نگهبان شیفت شب، روزنامه را لای پتوها قایم کردیم و سریع از دور ابراهیم پراکنده شدیم. آن شب با هزار جور فکر و خیال به خواب رفتم. صبح که می‌خواستم برای صبحانه چایی بگیرم لیوانم را پیدا نکردم. یادم افتاد که دیشب موقع بیرون کشیدن روزنامه کنار پنجره جا گذاشتمش. از صف خارج شدم و به طرف پنجره رفتم. همین که خواستم آن را بردارم نگهبان ریز نقشی که اعلی کوچیک صدایش می‌زدیم چوبش را از لای نرده ها دراز کرد و محکم روی دستم زد. همین که دستم را دزدیدم بلند بلند به کار خودش خندید. برگشتم و با اخم نگاهش کردم. همان یک نگاه بهانه دستش داد. سریع آمد داخل سلول و افتاد به جانم با چوبش. آن قدر به پاهایم کوبید که انرژی ام را از دست دادم و نشستم روی زمین. چندتا دری وری هم بارم کرد و رفت. «کمال قادری» که محبوبیت خاصی بین بچه ها داشت؛ جلو آمد و سرم را در آغوشش گرفت. پاچه شلوارم را تا زد و جای ضربه چوب ها که قرمز کبود شده بود؛ آرام دست کشید و فوت کرد و زیر لب غر زد: "مرتیکه دیوونه! معلوم نیست صبح زودی چی خورده این جوری هار شده." زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد. دمیرچه لو و مددی هم آمدند کمکش. کنار ستون نشستم. آقا کمال رفت و لیوانم را برداشت آن را پر از چایی کرد و برایم آورد. فصل ششم های و هوی بادهای پاییزی سال ٦٧ از راه رسیده بود و گرمای هوا کم کم جایش را به سوز سرما می داد. دیگر نمی‌شد با آن لباسهای نازک و کوتاه سر کرد. هر روز یکی از بچه ها سرما می‌خورد و سرفه های پی در پی نمی‌گذاشت شب ها راحت بخوابیم. آفتاب پاییز کم جان بود و گاه نرمه بادی می‌وزید و حالمان را جا می آورد. اما شبهای پاییز سرد بود و بدون پتو لرزمان می‌گرفت. یک روز صبح زودتر از ساعت هواخوری درها را باز کردند. چند گونی بزرگ دم در بود. برای مان لباس گرم آورده بودند. نفری یک دست پیراهن و شلوار نظامی سبز دادند. با یک جفت دمپایی آبی رنگ. از آن لباسها تن هیچ کدام از سربازهایشان ندیده بودم. بعضی از لباسها سالم بودند اما بیشترشان از یک جایی زدگی داشتتند و انگار موش جوییده بودشان. معلوم بود که از انبار لباس های فرسوده آورده بودند. دست و پا و صورتمان زیر تیغه آفتاب تابستان مثل زغال، سیاه شده بود. با پوشیدن آن لباسهای نظامی، بدون ریش و با پوستی سیاه سوخته شبیه سربازهای عراقی شدیم. مخصوصاً کسانی مثل مددی و حسن نژاد که درشت هیکل و چهارشانه بودند . بچه هایی که عربی بلد بودند، دست به کمر می زدند و ادای بد خلقی افسرهای عراقی را در می آوردند و می خندیدند. زیرپوشهای پلاسیده را پیش خودمان نگه داشتیم تا لباسی برای عوض کردن داشته باشیم. قبلاً برای شستن لباسهایمان مجبور می‌شدیم اول زیر پیراهنی را بشوییم و بعد از خشک شدن، آن را مثل دامن به کمرمان ببندیم و بعد شلوارک را بشوییم. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ادامه دارد @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
یادش بخیر در شبِ خاطره ای که توفیق شد خدمت مقام معظم رهبری حضور داشته باشیم، یکی از خاطره گویان حاج صادق آهنگران بودند که بعد از نغمه سرایی خاطراتی از دوران دفاع مقدس نقل کردند. خاطره اول ایشان مربوط می شد به عملیاتی که در ماههای ابتدایی جنگ در سوسنگرد داشتند و همه سعی مسئولین این شده بود تا از عزیمت صادق محمد پور که از معلمین دروس عقیدتی سپاه بود جلوگیری کنند. ولی با همه تلاشی که کرده بودند خواست خداوند متعال چیز دیگری بود و او را تا خط مقدم برد و به وصال رساند و نوحه خوانش شد حاج صادق آهنگران . نوحه خوانی حاج صادق هم برای بعضی از شهدا خود حکایتی داشت . حکایتی که سر از وصیت نامه ها و درخواست های شفاهی خود شهدا از ایشان داشت. صدای محزون و شیوه نوحه خوانی ایشان، از همرنگ شدن با جنگ و غریبی بچه ها حکایت داشت که هر از گاهی در مجالس محدود نشان کرده ها، غوغایی از دلدادگی به پا می کرد و ......😭 یادش بخیر جمع های باصفایی که دیگر نیست ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈عضو شوید ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 تشنگی در گرمای سلول انفرادی «علی (سعید) الهی»         ‌‌‍‌‎‌ ┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔻 در سلول‌های بغداد حس می‌کردیم گرما به ۶۰ درجه رسیده. شاید بیرون ۵۰ درجه بود ولی داخل سلول اوضاع وحشتناک‌تر بود و دیگه واقعا نفس کشیدن سخت شده بود. آبی هم در کار نبود. 🔻 یکی از آزادگان مفقود الاثر و ثبت نام نشده که مدت‌ها در سلول‌ها زندانی بود به آب دسترسی داشت. ایشان رو که اسمش «علی گرجی زاده» بود صدا زدیم و گفتیم: آقا اگه آب داری بهمون برسون! یاد لب تشنه امام حسین و اهل بیت علیهم‌السلام افتادیم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا یک ظرف آب از بالای سلول به ما رساند. 🔻 ظرف آب بدست ما هشت نفر رسید. آبی که در پیت آهنی آورده بود کلا چهار لیوان حجم داشت. این ظرف آب دست به‌دست می‌شد ولی خدا گواه است تغییری در حجم آن ایجاد نمی‌شد. بچه‌ها دو سری به هم تعارف کردند که هرکدام به دیگری می‌گفت: شما مستحق تری. 🔻 گرمای بالای ۵۰ درجه سلول با کف سیمان و سقف ایرانیت و دیوار سیمانی در ابعاد دو متر و نیم، در یک متر و نیم باعث شده بود لباس‌هایمان از عرق زیاد به بدن چسبیده باشد جای تعارف بیشتر نمی‌گذاشت. بالاخره «نجف زنگی آبادی» که مشکل قلبی داشت آب خورد و بقیه هم جرعه‌ای نوشیدند و مقداری هم به صورت زدیم تا کمی آرامش پیدا کنیم. 🔻هشت نفری که در سلول بودند: مرحوم رضا محمد حسینی مرحوم محمد رنجبر تهرانی سعید الهی محمد علی فریدونی نجف زنگی آبادی محمد علی فریدونی مسعود خرمی پور داود توجینی آزاده اردوگاه موصل        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید            ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹؛🌴🌹 🌴؛🌹 🌹 جنایت در خرمشهر / ۶۱ از زبان افسران حاضر در خرمشهر ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 🔸 انهدام یک کارخانه بزرگ آجر سروان سعد مصاول الكريم سروان نقیب علت انفجار کارخانه آجرسازی را برای حاج ابراهیم، نگهبان آنجا توضیح داد و به او گفت: انهدام این کارخانه به نفع ما و شماست زیرا تعداد زیادی از افراد بسیجی و سپاهی از طریق این کارخانه به ما حمله می‌کنند. آنها برای کشتن افراد و سربازان ما از تک تیرانداز استفاده کنند. به ما از طریق فرماندهی دستور داده شده که به اینجا بیاییم. از طرف ما هیچ اعتراضی به این کار وجود ندارد. شما چه می‌گویید؟ حاج ابراهیم گفت والله پسرم چه بگویم. شما با شعارهای پرزرق و برق به اینجا آمدید. اما رفتار امروز شما بر عکس آن شعارهاست. نگاه کن ببین پسرم محمره دیگر یک شهر آباد نیست، بلکه به شهر ارواح تبدیل شده است. آن مزارع و نخلستانها را می‌بینی، روزگاری بهترین منظر و برکت این منطقه بود. الله اکبر بر آن روزگار! نمی‌دانم ما چه کرده ایم که شما با ما چنین می‌کنید. چه اصراری دارید روشها و ارزشهای خودتان را به ما تحمیل کنید؟ شما مردمی هستید که در سایه خشونت و شقاوت تربیت شده اید. شما مردمی هستید که راضی شده اید طاغوتها و اوباش بر گرده شما سوار شوند..... سروان دیگر به او فرصت نداد تمام توانش را جمع کرد و آنچنان مشتی به او زد که نقش بر زمین شد و خون از دهانش جاری گردید. سروان فریاد زد: سریع تر مواد منفجره را آماده کنید. اینها کسانی هستند که فقط انفجار عاقلشان می کند. بیایید این مرد را ببرید داخل کارخانه تا نحوه صحبت کردن با دیگران را بفهمد. تمامشان کینه ما و حضرت رییس جمهور را همیشه در دل دارند. سربازان با زور آن مرد را داخل کارخانه بردند. او فریاد می‌زد و کمک می خواست، اما در آن موقع هیچ انسان غیرتمندی نبود که او را از این گرفتاری نجات دهد. سروان مخصوصاً از سربازان خواست تا این مرد را داخل زیرزمین ببرند. او را به محل مورد نظر بردند و در را بر رویش بستند. او گریه می‌کرد و از سربازان کمک می‌خواست. خواهش می‌کنم. از شما تقاضا دارم، به من رحم کنید. من سرپرست یک خانواده پر جمعیت هستم. سروان جواب داد این حرفها فایده ای ندارد، فرماندهی تصمیم گرفته است شما را به این صورت اعدام کند. این التماسها هیچ فایده ای ندارد. سروان فریاد زد گروهبان رمزی دکمه را فشار بده. گروهبان در جواب گفت: چشم جناب سروان اطاعت می‌شود! پس از آنکه همه افراد از محل دور شدند گروهبان دکمه را فشار داد. کارخانه در اثر این انفجار به تپه ای خاک تبدیل شد به نحوی که دیگر هیچ اثری از آن باقی نماند. فریاد استغاثه حاج ابراهیم در آوار ویران شدن کارخانه خاموش شد و هنگامی که صاحب آن کارخانه آمد و سراغ حاج ابراهیم را گرفت به او گفته شد که رفیق شما به تهران سفر کرده است. او خدا را شکر کرد و گفت: ابراهیم همیشه سفر را دوست داشته است! ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ پیگیر باشید کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍂 امروز حفظ نظام از اوجب واجبات است.... والله، والله، والله از مهمترین شئون عاقبت بخیری، رابطه دلی و قلبی با این حکیمی است که امروز سکان انقلاب در دست اوست. سردار دلها حاج قاسم سلیمانی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  بابا نظر _ ۵۱ شهید محمدحسن نظر نژاد تدوین: مصطفی رحیمی                                 •┈••✾❀○❀✾••┈• ▪︎فصل ششم 🔘 دیگر تاب نیاوردم. بعد از قضیه آزادی خرمشهر به اهواز آمدم. نیروها در تدارک عقب زدن دشمن از آن طرف اروند بودند. قصد آغاز عملیات رمضان را داشتند. در مقر فرماندهی تیپ ۲۱ امام رضا (ع) مسؤولیت‌ها تقسیم شده بود. حاج باقر قالیباف مسؤول خط بود. آقای آهنی معاونش بود. رییس عملیات هم آقای جواد بود. به آقای چراغچی گفتم آمده ام کار بکنم. گفت: حالا کنار خودمان باشید، تا بعد ببینم چه می‌شود. غیر رسمی به عنوان جانشین چراغچی در عملیات شرکت کردم. تیپ های ۱۸ جوادالائمه (ع) و ۲۱ امام رضا(ع) از خراسان در عملیات رمضان وارد عمل شدند. لشکر نصر هم تشکیل شده بود. 🔘 هنوز به خوبی روی پا نبودم. از طرف فرماندهی عملیات مشهد برایم مسؤولیت تعیین نشده بود. فقط به عنوان یک دوست به آقای چراغچی کمک می‌کردم. به همین دلیل فکر کردم بهتر است عملیات رمضان را به خود بچه ها واگذار کنم. یک ماه بعد از عملیات رمضان نیروها برای عملیات مسلم بن عقیل آماده شدند. ماهیچه های پا و دستم ترمیم نشده بودند. بی حسی آنها ناراحتم می‌کرد. خارش‌های فوق العاده زیادی داشتم. دوباره به مشهد برگشتم. 🔘 آذرماه ١٣٦١ رسماً به عنوان مسؤول محور تیپ ۲۱ امام رضا(ع) منصوب شدم. سه تیپ امام رضا (ع) امام صادق(ع) و جوادالائمه(ع) در قرارگاه نصر تشکیل شده بودند. شهید حاج محمد ابراهیم همت فرمانده قرارگاه نـصـر بـود. جانشین ایشان حمزه حمیدنیا، مسؤول طرح و عملیات ولی الله چراغچی، رئیس ستاد قرارگاه آقای مهدی فرودی و جانشین ایشان آقای تشکری بودند. فرمانده تیپ ۲۱ امام رضا(ع) ابوالفضل رفیعی، جانشین شان، اسماعیل قاآنی، معاون دوم ایشان حاج باقر قالیباف، جانشین من، آقای حسین خانی، مسؤول عملیات تیپ مجید مصباحی، مسؤول تیپ ۱۸ جوادالائمه(ع)، شاملو، جانشین او آقای مهدیان پور، رییس ستادشان، حمید خلخالی، مسؤول عملیاتشان آقای شوشتری، مسؤول اطلاعات شان مجید توکلی، فرمانده تیپ امام صادق(ع) آقای سعید ثامنی پور و جانشین شـان نــور الله کاظمیان بودند. هر تیبی هم دارای هشت نه گردان بود. 🔘 فرمانده گردانهای تیپ ۲۱ امام رضا (ع) عبارت بودند از گردان یاسین برادر سعید رئوف، گردان والعادیات حاج اکبر نجاتی، گردان صف، حسن جوان، گردان رعد برادر برقبانی، گردان الحدید: احمد قراقی ، گردان کوثر برادر ترابی، مسؤول اطلاعات هم علی رضایی بود. قرارگاه تاکتیکی تیپ ۲۱ امام رضا(ع) در تپه سبز بود، سه چهار کیلومتر پایین تر از جنگل که دو راهی چزابه را به فکه وصل می کرد، داخل سایت چهارم چادر زده بودیم. گردانها در چادر بودند. 🔘 یک کشتی چوخه معروفی در خراسان است، این کشتی هر روز به عنوان مسابقه در ستاد تیپ ۲۱ امام رضا(ع) اجرا می‌شد. جایزه آن یک اورکت کره ای بود. امور معمولی عملیات به صورت روزمره پشت سر گذاشته می شد. تا این که در هشتم بهمن ١٣٦١ دستور عملیات بزرگ از طریق قرارگاه عملیات به تیپ ۲۱ امام رضا(ع) ابلاغ شد. در آن زمان، شهید همت فرمانده یکی از قرارگاه های عملیاتی بود. فرمانده لشکر نصر آقای حمیدنیا شده بود. من با آقای ابوالفضل رفیعی، آقای قاآنی و حاج باقر قالیباف به قرارگاه رفتم. 🔘 اولین جلسه هماهنگی گذاشته شد. نقشه و کالک منطقه را آقای قاآنی به خوبی توضیح داد. ایشان مطلب را خوب بیان می‌کرد. یک جایی در همان حوالی به نام "در ظلمه" معروف بود، از سمت چزابه به سمت درخت سدری که در آنجا بود. ما از سمت چپ در ظلمه باید عمل می‌کردیم. در همان محل نیز، تیپ ۱۸ جواد الائمه (ع) عمل می‌کرد. قرار بود از آنجا روی جادۀ فکه برویم و بعد روی جاده العماره به طرف شهر و سپس تا تأسیسات نفت بزرگان برویم. روی این اصل که بسیجی و سپاهی به حد کافی در این عملیات شرکت دارند، فکر شده بود اما آنهایی که در قرارگاه نشسته و طراحی کرده بودند خیلی از واقعیت دور بودند.        ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ نشر همراه با لینک کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas  👈عضو شوید           ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
4_5832421758103194111.mp3
6.93M
🍂 نواهای ماندگار 🔸 بانوای حاج صادق آهنگران آخرین نوحه دفاع مقدس بعد از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ نماز جمعه تهران تا آخرین نفر، تا آخرین نفس ما ایستاده ایم شعر: مرحوم حاج حبیب الله معلمی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
🍂 به یاری خداوند طلوع صبح پیروزی نزدیک است ¤ آینده‌تان روشن و پیروز و بالنده ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ کانال خاطرات رزمندگان دفاع مقدس @defae_moghadas 👈لینک عضویت ✧✧ ܭߊ‌ࡅ߭ߊ‌ܠܙ حܩߊ‌ܢܚܘ ܥܼࡅ߭ࡐ‌ܢ‌ߺ ✧✧ 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا