eitaa logo
فرصت زندگی
212 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
873 ویدیو
12 فایل
فرصتی برای غرق شدن در دنیایی متفاوت🌺 اینجا تجربیات، یافته‌ها و آنچه لازمه بدونین به اشتراک میذارم. فقط به خاطر تو که لایقش هستی نویسنده‌ از نظرات و پیشنهادهای شما دوست عزیز استقبال می‌کنه. لینک نظرات: @zeinta_rah5960
مشاهده در ایتا
دانلود
فرصت زندگی
#رمان_حاشیه_پر_رنگ #پارت_39 🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 صدایی از پشت سرم باعث شد هر دو به طرفش برگردیم. _
🌿🎼❣🌿🎼❣🌿🎼❣🌿 🌿❣🎼🌿❣🎼🌿❣🎼🌿 بعد از کلاس با فرزانه سریع بیرون رفتم تا باز هم بقیه سوال پیچم نکنند. تحمل کلاس بعدی را هم نداشتم به پارکینگ که رسیدیم. فرزانه در مورد ماجرا پرسید و من بعد از نشستن در ماشین برایش از آنچه اتفاق افتاده بود، گفتم. _پسره‌ی آشغال خیلی پرروئه. همون روز تو اردو باید دمشو می‌چیدی. _مگه ندیدی چی کار می‌کرد؟ خیلی آب زیر کاهه. حرف می‌زدم آبرومو می‌‌برد. _حالا مگه بهتر شد؟ بیچاره این بدبختو کتکش دادی. _وای فرزانه خیلی بد شد. حالا روم نمیشه دیگه نگاش کنم. فکر کنم یه بادمجون پای چشمش کاشته باشه. _دیوونه باید بهش زنگ بزنی. تشکری، عذرخواهی، چیزی بکنی دیگه. بگیر شماره‌شو. دل دل می‌کردم برای تماس، که دوست فعالم گوشی را از کوله‌ام در آورد و به طرفم گرفت. آزاد جواب تماسم را داد. به آرامی سلام کردم و علیک جدی داد. _من... من می‌خواستم ازتون تشکر کنم بابت کارتون. بعدم ازتون عذرخواهی کنم که به خاطر من به درد سر افتادین. _ممنون. وظیفه بود. می‌تونم بپرسم اون یارو چی می‌گفت؟ چرا پیله کرده بود؟ _چند وقته پاپیچم شده که شماره بدم یا... ممنونم ازتون. _خانوم صالحی احترام و ارزش شما و چادرتون بیشتر از اونیه که آدم پستی مثل اون پسره بخواد بی‌اعتبارش کنه. منم وظیفه‌مو انجام دادم. اگه دیدین لازمه به حراست خبر بدین بهم بگین بیام حرف بزنم. _ممنون. خیلی بد شده صورتتون؟ صدای خنده‌ی بلند آزاد باعث شد با تعجب به فرزانه نگاه کنم. _بادمجون بم که آفت نداره اما بادمجون پای چشمم باعث شده عکاس محترم فعلاً نتونه بیاد واسه عکس گرفتن. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/466 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
#رمان_قلب_ماه #پارت_39 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 وقت ناهار ویدا همسر گارسیا مریم را کنار خ
❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙❤🌙 ❤🌙❤🌙 ❤🌙 خنده‌های امید و بوی وحشتناک چیزی که خورده بود، باعث شد حالت تهوع بگیرد. به تخت که رسید، روی تخت افتاد. همین که نشست، چادرش افتاد. مدام با خود زمزمه می‌کرد "خدایا کمکم کن". وقتی دیگر جایی برای فرار نداشت سیلی محکمی به امید زد که باعث شد کمی عقب برود. چشمش به پارچ آب افتاد. سریع دست دراز کرد و آن را برداشت. امیدوار بود با این کار حواس امید سر جا بیاید. پارچ آب را روی او ریخت. امید به خودش آمد. با دیدن خودش در اتاق مریم و لرزیدن او بدون حجاب، فهمید اشتباهی که نباید می‌کرد را کرده. حالا چطور باید این دختر را راضی می‌کرد. اصلاً دختری که تا حالا تار مویی به کسی نشان نداده بود، الان چقدر باید ترسیده باشد. سرش را پایین انداخت و به طرف در رفت تا از آنجا خارج شود. با صدایی که شنید، سریع برگشت. دختر روبه‌رویش از هوش رفته بود. مریم وقتی چشم باز کرد خودش را در بیمارستان دید. روسری سرش بود. مطمئن بود کسی جز امید نمی‌توانست این کار را کرده باشد. دکتر بالای سرش آمد و به امید که پشت سر او وارد شده بود، گفت که وضع مریم بهتر است و بعد از تمام شدن سرم می تواند برود. امید که خیلی از مریم خجالت می‌کشید، سرش را پایین انداخته بود. با دکتر بیرون رفت و منتظر تمام شدن سرم ماند. مریم به این فکر می‌کرد که بعد از بی‌هوش شدنش چه اتفاقی افتاده. با آن پسر لاابالی هم نمی‌خواست حرف بزند. چقدر ترسیده بود. هنوز هم از یادآوری آن لحظه‌ها به خود می‌لرزید. نیم ساعت بعد امید سرکی به اتاق کشید وقتی دید سرم تمام شده، پرستار را خبر کرد. مریم با صدای او از خواب بیدار شد. مانتوی بلندش که در اتاقش آویزان کرده بود، دست امید بود. امید مانتو را روی تخت گذاشت. -بیرون منتظرم. مریم به کمک پرستار لباسش را پوشید و از اتاق بیرون رفت. به خاطر ضعف شدید تعادل نداشت. امید از پرستار خواست تا کنار ماشین به مریم کمک کند. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1037 https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 ظهر که پیاده از کلاس بسکتبال برمی‌گشتم، سر کوچه با دیدن سامان از حرکت باز ماندم. همه این گرفتاری‌ها از چت کردن تا مهمانی، شماره و آدرسم همه زیر سر نادیا بود. خونم به جوش آمد. سرم را پایین گذاشتم و باز به راهم ادامه دادم. از کنارش گذشتم. سوت کشیده‌ای زد. _چه خانوم سر به زیری. تو رو خدا زیر پاتو نیگاه کن. توجهی نکردم. اما او دست‌بردار نبود. دوید و جلوی من ایستاد. _با توام ترنم. چرا جواب منو نمیدی؟ اصلا بیا دعوا کن ولی جواب بده. __سر بلند کردم و با اخم نگاهش کردم. _من شما رو می‌شناسم آقا؟ _چته تو؟ مخت جایی خورده؟ _ببین آقای نامحترم. اگه یه بار دیگه پیام بدی یا این جوری مزاحمم بشی، کاری می‌کنم از حماقتت پشیمون بشی. _من هیچ جوری پشیمون نمیشم. سیریش‌تر از این حرفام. من از اول تو رو می‌شناختم و انتخابت کردم. به همین خاطر با توپ و تشر و ناز کردنای تو عقب نمی‌کشم. هر چی ناز کنی، من خریدارم خوشگل من. هولش دادم و راهم را باز کردم. _بکش کنار. من ناز نمی‌کنم. گفتم که حواست جمع باشه‌. اگه تنت می‌خاره امتحانش مجانیه. خنده بلندی سر داد. _جون. اگه تو بخوای بزنی با کمال میل امتحان می‌کنم. _خدا شفات بده. اینو جدی گفتم. برو پی کارت. دیگه هم دنبال من نیا. _خب کارم به دست آوردن دل توئه دیگه. الان پی کارمم. _دیوونه دست از سر من بردار. به طرف خانه دویدم. متوجه شدم دیگر دنبالم نمی‌آید. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/1924 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🌷 🌪🌷 🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 #رمان_جذابیت_پنهان #پارت_39 _پریچهر، با وکیلم صحبت کردم. اگه
🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞 🦋 _چته باز دست به کمر شدی؟ سلامی کرد و ماجرا را گفت. _خب بابا جان، این بنده خدام حق داره. الان من تجربه خریدای این طوری و جاهایی که بلده رو دارم یا بی‌بی؟ با صدای بلند پدرش را صدا زد. _جانم. باز گشنه موندی اعصاب نداری؟ بیا برو ناهارتو بخور. برو خرید. غر غر کنان به طرف خانه حرکت کرد. _من موندم؛ نه به اون موقع؛ نه به حالا؛ خب پدر من، می‌دونی نمی‌خوام باهاش جایی برم، بازم موافقت می‌کنی؟ یکی نیست بگه آدم قحطه که من با این برم خرید؟ صدای خنده پیمان را که شنید، لبش را غنچه کرد و نگاهش کرد. _به من می‌خندی؟ بایدم بخندی. ببین باهام چی کار می‌کنی؟ _دختر گلم، می‌خوای با کی بفرستمت؟ شاهین یا سیمین خانم. کس دیگه‌ای داریم که سر در بیاره؟ این یه بار رو برو باهاش. حواستو جمع کن یاد بگیر تا بعد از این خودم باهات بیام. به طرف خانه رفتند. _تو توی دانشگاه دوستی، رفیقی پیدا نکردی که بتونی با اون بری خرید؟ _نه بابا. یه عده زیادی لوسن. یه عده زیادی مغرورن. یه عده هم که یخشون دیر باز میشه. بقیه هم که پسرن و با این شایان فرقی ندارن. دوستای مدرسه‌م که اون یه سال باهاشون نبودم باعث شده ازم دور شدن. بعد از خوردن ناهاری که به عصرانه وصل شده بود، دراز کشید. پیمان خبر آورد که شایان منتظر اوست. پوفی کرد. آماده شد. لباس‌هایش کم بود اما به طور معمول شیک و زیبا بود. نگاهی به خودش انداخت. سر و وضع مناسبی داشت. به حیاط که رسید، شایان و شاهین کنار هم ایستاده بودند. هنوز هم با دیدن شاهین بدنش می‌لرزید. ترسید که نکند او هم بخواهد بیاید. سلام که کرد، شاهین با لحن خاصی جوابش را داد. سرد و کنایه‌وار. _سلام دخترعمو. همیشه به گشت. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/2347 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 🦋 🦋💞 🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞 🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞🦋💞
فرصت زندگی
💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤 🌤💎🔗🌤💎🔗🌤💎🌤 🔗💎🔗🌤💎🌤 💎🔗🌤 🌤 #رمان_فراتر_از_حس #پارت_39 🏜کویر تا دریا🌊 "داستان علیرضا ایراندو
💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤 🌤💎🔗🌤💎🔗🌤💎🌤 🔗💎🔗🌤💎🌤 💎🔗🌤 🌤 -حرف زدن بین جمع باعث میشه به خاطر غرورم حتی اگه طرفم به حق باشه با یه حُقه و انحراف، مسیر بحثو عوض کنم. بهتره توی خلوت حرف بزنیم. -من دلم می خواد خلق ایران هم همه چیزو بدونن. -عزیز من، اگه قرار بود چیزی بفهمن که از وقتی اینجا ایستادن، چیزی دستگیرشون می‌شد. آقا اصلاً من کاری ندارم به این جمع. مگه نمیگی به حق هستی؟ بیا بریم دو تا کلمه حرف حق بزنیم. مخاطبم که دید صادقانه برخورد می‌کنم، با کمی مِن و مِن قبول کرد. -اشکالی نداره. همین که جلمه‌اش تمام شد، از فرصت استفاده کردم. دستش را گرفتم و از همه عذر خواستم. با کمک رضا راهی ساختیم و جوان حامی مارکسیست را از جمع خارج کردیم. با این کار، مردم کم کم پراکنده شدند. رضا وقتی دید ممکن است بحثمان طول بکشد، شاکی شد. -علی، من عجله دارم. انگار حالا حالاها می‌خواین صحبت کنین؛ پس من میرم خوابگاه. با دست آزادم دستش را گرفتم. دست نحیفش بین دست های درشت و ورزیده ام گم شد. لبخندی تحویلش دادم. -عزیزم، یه کم صبر کن؛ با هم میریم. به گوشه‌ای از میدان رسیدیم. دست هر دو را رها کردم. رو به دوست بحث‌خواه کردم. -ببین برادر، وقتی دیدم با صداقت قصد داری مردمو آگاه می‌کنی، پیش خودم گفتم حیف این جوونه که بدون تحقیق، با این شعارای تو خالی خودشو اسیر کرده. فوری برافروخته شد. با اخمی در هم، غرید. -اینا شعار نیست. واقعیته. سعی کردم عکس العملی نسبت به ژست حق به جانبش نشان ندهم. -دو تا سوال می پرسم و والسلام. اول این که چرا زندگی می‌کنی؟ و دوم اینکه اصلاً چطور باید زندگی کنی تا یه انسان کامل بشی؟ بشی کامل‌ترین انسان. از سوالم جا خورد. -یعنی چی؟ تمام حرفت همینه؟ -آره. به جواب همین برسی دیگه حرفی نمی‌مونه. با همان اخم درهم کرده و لحن عصبی صدایش را بالا برد. -شماها از آگاه شدن توده مردم می‌ترسین. واسه همینم منو کشوندی اینجا و مزاحمم شدی. رفتن به پارت اول: https://eitaa.com/forsatezendegi/3595 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739 💎 🔗🌤💎 🌤💎🔗🌤💎🔗🌤 💎🔗🌤💎🔗🌤💎🔗🌤
فرصت زندگی
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 #حصر_پنهان #پارت_39 لبخند کمرنگی زده و نگاهی به گنجشک زیر مدادم
🦋🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋 🦋 -قراره کسی بیاد سخنرانی کنه؟ سری به تأیید تکان داد: -آره! یه‌روانشناسه فامیلیش صدره، خیلی آدم باحالیه حتم دارم عاشقش میشی! دوطرف لبم را پایین دادم و ″چه‌جالب″ی زمزمه کردم. آناهید دستم را گرفت و راه افتاد تا یک‌جا بشینیم. کنار یک‌دیوار، پشت‌سر بقیه نشستیم. آناهید در چشمانم نگاه کرد و بامهربانی گفت: -تسنیم اینجا امنه! یه‌نگاه به اطرافت بنداز. همه روسریاشون شُله و مطمئنم یکم که بگذره همه درمیارن. -خب دربیارن! من اینجوری راحت‌ترم. -تو می‌خوای تو چشم نباشی ولی اینجوری همه نگاهت میکنن؛ مخصوصا وقتی که دیگه روسری‌ها دربیاد. به نظرم منطقی آمد؛ اینطوری با بقیه یکدست میشدم. با این‌حال باکلافگی لب باز کردم: -حالا میگی چیکار کنم؟ نمیتونم یهو دربیارم! -حالا فعلا یکم شلش کن تا بعد... و همزمان دست برد و کمی روسری‌ام را شل کرد. نگاهش کردم و پرسیدم: -تو چرا انقدر واسه حجاب من حرص میزنی آناهید؟ انگار کمی از سؤالم جا خورد و ماند که چه بگوید؛ اما خودش را جمع کرد و با لبخند گفت: -تو رفیقمی تسنیم، دلم نمی‌خواد با نگاها اذیت شی؛ وگرنه مدل روسریت یا اینکه بذاری یا نذاری، برای من چه فرقی داره؟! ابرویی بالا انداخته و آهایی گفتم. لبخندش پررنگتر شد. پشت سرم را نگاه کرد و با خوشحالی گفت: -ایناها! اومد. نگاهش کردم. مردی حدودا ۴۰ تا ۴۵ سال اما شیک و بسیار آراسته با صورتی جذاب و بشاش! شاید علت جذابیت او چشمان سبز و درشتش بود و یا لب‌ها و اجزای صورتی که مهربانانه می‌خندید. بعد از پاسخ به سلام‌های مشتاقانه بچه‌ها رفت و روی جایگاهش نشست. ✍م.خوانساری 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ بازگشت به پارت اول👇 https://eitaa.com/forsatezendegi/4821 🦋 🕸🦋 🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋 🦋🕸🦋🕸🦋 🕸🦋🕸🦋🕸🦋