🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_81
میدونم کار اشتباهی کرده بودم اما نمیتونستم خودمو راضی کنم.
هنوز انقدری ازشون دلخور بودم که مطمئن بودم با دیدنشون حرفایی میزدم که دلشون رو میشکستم و نمیخواستم این اتفاق پیش بیاد.
به قول خاتون باید یه وقتی میرفتم به دیدنشون که بتونم از ته دلم ببخشمشون تا کینه و کدورتی اون وسط نباشه.
*
با شروع امتحانام دیگه رسماً خودمو توی اتاق حبس کرده بودم.
خاتون هر چقدر غر میزد، بهش گوش نمیکردم فقط برای وعدههای غذایی از اتاقم بیرون میرفتم.
اینجوری راحتتر بودم و اعصابمم آرومتر بود.
نعیمه رو کمتر میدیدم و اونم مسلماً کمتر کاری به کارم داشت.
از صبح تا شب درس میخوندم و حسابی همه انرژی وقتمو گذاشته بودم تا با بالاترین نمره قبول بشم.
نگاهی به ساعت انداختم و از جام بلند شدم.
لباس پوشیدم و خودکار را برداشتم و از خونه بیرون رفتم.
خاتون از صبح خونه نبود و منم نمیدونم که کجا رفته بود .
یه لیوان شیر از یخچال خوردم و از خونه رفتم بیرون بالای پلهها بودم که با دیدن سگِ اردلان، کلافه سرمو تکون دادم و داخل خونه برگشتم.
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
**
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_82
این لعنتی اینجا چیکار میکرد جلوی پلهها وایساده بود و با صدای بلند پارس میکرد.
از ترس در خونه رو قفل کردم و از پشت پنجره نگاهی به توی حیاط انداختم.
هیچ خبری از اردلان نبود. حسابی استرس گرفته بود و میترسیدم که به موقع سر جلسه امتحان نرسم.
ده دقیقه گذشته بود اما خبری از اردلان نبود.
فورا شماره اردشیر رو گرفتم که جواب داد و گفت:
- بله
- سلام خوبی ؟
- مرسی کارتو بگو...
- میخوام برم امتحان بدم ولی سگ اردلان خان توی حیاط جرات نمیکنم برم بیرون... هیچکسم توی خونه نیست.
- مگه میشه؟؟اردلان وقتایی که خونه نباشه سگشو ول نمیکنه.
کلافه گفتم:
- خوب الان که شده ده دقیقه است علافم امتحانم دیر میشه ها..
- خیلی خوب قطع کن الان یه نفرو میفرستم بیاد.
- مرسی ازت فقط هر کاری میکنی زودتر از امتحانم جا نمونم
اردشیر گوشیو قطع کرد با استرس شروع کردم به قدم زدن صدای پارس کردناش توی مخم بود و بدجوری داشت اذیتم میکرد.
بعد چند دقیقه اردلان رو دیدم که از ته باغ داشت میومد.
حسابی از دستش حرصی شده بودم رکسو فرستاد و رفت که فورا درو باز کردم و با عصبانیت گفتم:
- معلوم هست شما کجایین یک ساعت اینجا علافم از امتحانم جا موندم!
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_83
اردلان ابرویی بالا انداخت و گفت:
- باید الان به تو جواب پس بدم؟
- نه فقط از این به بعد اون سگ تو بنداز توی قفسش
اردلان با نگاه وحشتناکی چند قدم بهم نزدیک شد و گفت:
- چی گفتی؟؟؟ یک بار دیگه تکرارش کن
یهو یاد حرفهای خاتون افتادم و گفتم:
- چیز هیچی اصلا فراموشش کن میشه بری کنار میخوام برم مدرسه امتحانم دیر شد..
اردلان پوزخندی زد و گفت:
- بار آخرت باشه همچین حرفی از دهنت در اومد فهمیدی؟
سرمو تند تند تکون دادم که با اخم گفت:
- بیا برو ببینم.
سرمو تکون دادم و فورا از کنارش رد شدم و از خونه بیرون رفتم.
یه تاکسی دربست گرفتم و به سمت مدرسه رفتم.
داشتن در سالن رو میبستن که دویدم سمت سالن و گفتم:
- خانم خانم نبندین یه لحظه...
خانم هاشمی چشم غرهای بهم رفت و گفت:
- این چه وقته اومدنه مهسا؟
- ببخشید تو رو خدا ماشین گیرم نمیومد
- خیلی خوب بیا برو داخل...
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_85
پوزخندی زدم و گفتم:
- خوب گریه کنه تو باید همه چیزو بزاری کف دستش ؟میدونی اگه اردشیر بویی ببره سرمو میبره ها؟
اصلاً به اینا فکر کردی منو زنده نمیذاره چرا بهش گفتیها
- به خدا فکر کردم دارم در حقت خوبی میکنم چون توی چشمات میخونم که هنوز هم آرمان رو دوست داری به خدا شما دو نفر آفریده شدین برای هم...
چرا باید به خاطر یه سری اتفاقات احمقانه پا بزاری روی عشقتها؟
کلافه سرمو تکون دادم و گفتم:
- چرت و پرت نگو ماهک حق نداشتی بهش بگی!
ماهک ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اگه انقدر از اردشیر میترسی پس چرا رازشو به من گفتی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- تو دوست من بودی احمق من به تو اعتماد داشتم تو رو اَمین خودم میدونستم فقط میخواستم باهات درد و دل کنم بلکه یکم سبک بشم اون وقت تو داری این حرفو تحویل من میدی واقعاً که برات متاسفم...
ماهک از بازوم گرفت و گفت:
- خیلی خوب یه لحظه وایسا...
کلافه نگاهش کردم و گفتم:
- چیه دیگه چی میخوای بگی ها ؟
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_86
- بابا من غلط کردم بهش حرفی زدم خوبه تمومش کن دیگه..
- چی چی و تمومش کن دیروز بهم زنگ زده اگه اردشیر از یکی از این تماسهاش با خبر بشه اون وقت روزگار منو سیاه میکنه...
ماهک چرخی به چشماش داد و گفت:
- به نظرم که تو دیگه واقعاً زیادی داری بزرگش میکنی بابا مگه اینا کین که...
با حرص از بازوش گرفتم و آهسته گفتم:
- وقتی از چیزی خبر نداری پس بهتره در موردش صحبت هم نکنی فهمیدی؟
ماهک خیلی جدی دارم بهت میگم این گندی که زدی رو یه جوری جمعش کن!
برو به آرمان بگو دروغ گفتی تا آرومش کنی بهش بگو من شوهر دارم که دست از سرم برداره...یه کاری بکن نمیدونم یه جوری فقط بهش بفهمون که دیگه دور و بر من پیداش نشه و بهم زنگم نزنه باشه؟؟
ماهک سری تکون داد و گفت:
- خب میتونی خطت رو عوض کنی!
پوزخندی زدم و گفتم:
- اون وقت جواب اردشیر رو چی بدمها؟ بهش بگم واسه چی خطمو عوض کردم فکر کردی بهم شک نمیکنه؟
ماهک سرشو تکون داد و گفت:
- خیلی خب بابا الان دیگه با هم آشتی هستیم ؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- آشتی ...هنوز ازت دلخورم بدجوری از اعتمادم سو استفاده کردی!
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_87
ماهک دستشو انداخت دور شونم و گفت:
- خیلی خوب دیگه اشتباه کردم اصلاً غلط خوردم خوبه؟
بیاراده خندم گرفت که ماهک گفت:
- خندیدی دیگه یعنی باهام آشتی کردی
با حرص سرمو تکون دادم و گفتم:
- آره آشتی کردم منتها این مسئله رو خودت باید جمعش کنی!
- باشه بابا اصلاً میرم برای آرمان یه دوست دختر خوشگل و ناناز پیدا میکنم تا تو رو فراموشت کنه خوبه ؟
با شنیدن این حرف ماهک قلبم شکست با چشمای پر از اشک نگاهش کردم که ماهک فورا متوجه حرفش شد..
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_88
بغلم کرد و گفت:
- آخی ناراحت شدی؟ مهسا به خدا باهات شوخی کردم...
با صدایی که میلرزید آهسته گفتم:
- نه اشکالی نداره بالاخره باید با واقعیت کنار بیام... دیگه آرمان که نمیتونه به خاطر من تا آخر عمرش تنها بمونه. هیچ تعهدی هم بینمون نبوده بالاخره یک ماه که بگذره میره پی زندگی خودش منم باید این موضوع رو قبول کنم..
- اصلاً ولش کن دیگه نمیخواد راجع بهش حرف بزنیم امتحان رو چه جور دادی؟
- خوب بود برام تقریبا همه سوالها رو جواب دادم امیدوارم که غلط ننوشته باشم.
ماهک ضربهای به بازوم زد و گفت:
- خوش به حالت من که خیلی خراب کردم فقط امیدوارم که تجدید نیارم وگرنه بابام کلمو میکنه..
پوزخندی زدم و گفتم:
- آره هیچکسم نه و بابای تو انقدر که مظلوم و آرومه اصلاً این کارا بهش نمیخوره!
ماهک پوزخندی زد و گفت:
- چون که خوب نمیشناسیش وگرنه در موردش اینجوری حرف نمیزدی.
نگاهی به ماهک کردم که با جدیت کامل سرشو تکون داد و گفت:
- به خدا دارم جدی میگم. بابام برخلاف ظاهرش تو خونه دیکتاتور کامله...
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_89
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- چه جالب اصلاً بهشون نمیخوره.
ماهک پوزخندی زد و گفت:
- اتفاقا خیلی هم بهش میخوره.
تا سر خیابون با هم پیاده رفتیم ماهان که دنبال ماهک اومد، منم ازشون خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم.
همین که در حیاط رو باز کردم با ترس نگاهی به داخل باغ انداختم.
دسته کلید رو گذاشتم داخل جیبمو رفتم جلوتر که با صدای ارسلان برگشتم سمتش و گفتم:
- سلام
- علیک سلام واسه چی اونجا وایسادی؟
- آخه از سگه آقا اردلان میترسم
ارسلان پوزخندی زد و گفت:
- وقتی به رکس میگی سگ باید بیشتر از خودش از اردلان بترسی بیا تو ببینم توی قفسشه نگران نباش...
ابرویی بالا انداختم و با خیال راحت رفتم سمت پلهها...
به نزدیک ارسلان که رسیدم نگاهی بهم کرد و گفت:
- کسی بهت نگفته به رکس نگی سگ ؟
- چرا خاتون بهم هشدار داده منتها یادم رفت..
ارسلان ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اگه اردلان بفهمه بد بلایی سرت میاره، بهتره که حواستو جمع کنی!
با تعجب گفتم:
- جدی یعنی انقدر روی سگش حساسه؟
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_90
- باز که گفتی سگ؟؟
- ببخشید منظورم رکسه
- آره حساسه بیا برو داخل ببینم!
سرمو تکون دادم و از کنارش رد شدم همین که وارد خونه شدم, با دیدن ارغوانو الهام که داشتن با هم صحبت میکردن سرمو تکون دادم و آهسته سلامی کردم.
هیچ کدومشون جوابمو ندادن که با ناراحتی سرمو پایین انداختم.
خاتون از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- خسته نباشی!
- سلام خیلی ممنون شما هم خسته نباشین...
- امتحان چطور بود؟
لبخندی زدم و گفتم:
- خیلی خوب بود...
- خوب خدا رو شکر گرسنه که نیستی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- نه خیلی ممنون میرم بالا لباس عوض کنم..
- برو عزیزم راحت باش!
وارد اتاقم شدم و لباسامو عوض کردم حسابی خوشحال بودم.
گوشیمو برداشتم تا برم طبقه پایین تا یه کمی با خاتون گپ بزنم.
همین که در اتاقمو باز کردم با اردلان روبرو شدم.
با تعجب نگاهی بهش انداختم که پوزخندی زد و سمت اتاقش رفت.
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_91
درست پشته دره اتاقم وایستاده بود.
حسابی از کارای عجیب غریبش تعجب کردم.
شونهای بالا انداختم و به طبقهی پایین رفتم.
خاتون میخواست برای ناهار خورشت فسنجون درست کنه.
- نمیشه یه چیز دیگه درست کنین ؟
خاتون با تعجب گفت:
- مثلاً چی عزیزم؟
- نمیدونم یه چیز دیگه من اصلاً فسنجون دوست ندارم...
خاتون خواست حرفی بزنه که یهو با صدای نعیمه برگشتم عقب وارد آشپزخونه شد و گفت:
- به درک که دوست نداری فکر کردی اینجا کی هستی که میتونی همچین دستورایی بدیها؟
با تعجب گفتم:
- من منظورم این...
نعیمه پرید وسط حرفم و گفت:
- منظور و حرفاتو برای خودت نگهدار...آقا سیروس عاشق فسنجون و امروزم ناهار فقط فسنجون داریم! اگه ناراحتی و نمیخوری میتونی بمونی توی اتاقت و بیرونم نیای.
خواستم حرفی بزنم که نعیمه پوزخندی بهم زد و گفت:
- از خونه چهلمتری بابات اومدی توی این قصر فکر کردی خبرییه؟؟ دختره ندید پدید!
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_92
با هر حرفی که میزد، بدجوری قلبم میشکست.
مخصوصاً که ارغوان و الهام به همراه اردلان زل زده بودن بهم...
نگاه سنگینشون اذیتم میکرد.
با بغض از جام بلند شدم و از آشپزخونه بیرون اومدم که صدای نعیمه رو شنیدم که به خاتون گفت:
- همش تقصیر توئه خاتون این دختره رو بیش از حد پروش کردی... هنوز دو روز نشده اومده توی این خونه داره دستور صادر میکنه!
- نه خانم جان این چه حرفیه فقط داشت نظرشو...
وارد اتاقم شدم و دیگه حرفاشونو نشنیدم. روی تخت نشستم که بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن...
خودم میدونستم چه مرگم شده به خاطر حرفهای نعیمه نبود انقدر دختر محکم و سرسختی بودم که با این حرفا نزنم زیر گریه....
به خاطر ندیدن مامان و بابا بود. حساب دل نازک شده بودم از یه طرفی هم نمیتونستم ببخشمشون و این وسط بدجوری گیر کرده بودم..
اصلاً بیرون رفتن به من نیومده بود.
انگار باید تا وقتی توی این خونه بودم توی اتاقم میموندم و بیرون نمیرفتم.
کتابمو برداشتمو روی تخت نشستم تا برای امتحان بعدیم بخونمو خودمو آماده کنم.
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane
🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃🍊🍃
#ویرانه
#پــارت_93
نزدیک ظهر بود که خاتون وارد اتاقم شد.
نگاهی بهش انداختم که گفت:
- باز که نشستی سر درس و مشقت؟ بزار یکم استراحت کنی بعداً بخون...
لبخندی زدم و گفتم:
- نه دیگه باید همه تلاشمو بکنم که نمره خوبی بیارم..
- امان از دست شما جوونا پاشو بیا پایین مادر میخوام ناهارو آماده کنم اردشیرخان هم اومدن!
سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه الان میام!
- از حرفهای نعیمه خانم ناراحت شدی؟ سرمو تکون دادم و گفتم:
- نه مهم نیست...
خاتون ابرویی بالا انداخت و گفت:
- فهمیدم که ناراحت شدی اما به دل نگیر... بالاخره خانم این خونه است دیگه نمیتونه تورو به عنوان هووش اینجا تحمل کنه!
پوزخندی روی لبم نشست که گفت:
- پاشو بیا پایین مادر پاشو!
از جام بلند شدم نگاهی توی آینه به خودم انداختم و همراه خاتون از اتاق رفتم بیرون همه دور میز نشسته بودن.
خیلی معذب کنار اردشیر نشستم و آهسته سلام کردم که جوابمو داد.
با وجود سیروس سر میز غذا ترجیح میدادم که سرمو بلند نکنم تا چشمم بهش نیفته...
خیلی هیز و بچهشون بودن بیمیل قاشقمو برداشتم و شروع کردم به غذا خوردن که اردشیر آهسته گفت:
- چرا خورشت نمیریزی؟
- خیلی ممنون فسنجون دوست ندارم!
اردشیر سرشو تکون داد و چیزی نگفت. یکم که خوردم یهو از زیر برنجم یه تیکه مرغ پیدا کردم.
یکم برنجها رو دادم کنار که لبخندی روی لبم نشست حتماً کار خاتون بود...
یه تیکه از مرغا رو برداشتمو گذاشتم توی دهنم طعم ترش و خوشمزهای داشت.
بعد اینکه غذامو خوردم به داخل آشپزخونه رفتم.
خاتون داشت لپه هارو تمیز میکرد. از پشت بغلش کردم و گفتم:
- مرسی عزیز دلم؟
خاتون با تعجب گفت:
- این کارا یعنی چی؟
با خنده چشمکی بهش زدم و گفتم:
- غذات خیلی خوشمزه بود..
.
#رمان_آنلاین
#کپیحرام
#بادوستاتونبهاشتراکبزارید
@deledivane