#علما
#علامه_طباطبایی
#اشعار
📜یک بیت شعر از علامه طباطبایی به عنوان تربیتی مشهور است که:
هرگز از گردش ایّام دل آزرده مباش
بامدادی ست پی هر شب تاری، آری
📌در حالی که این شعر غزلی کامل است و در محل برای اولین بار منتشر می شود:
ماه رخساری و گل چهره نگاری، آری
ای دریغا که به دل مهر نداری، آری
خواب شیرینی و از سوخته جانان دوری
زین سبب دیده ی ما پا نگذاری، آری
آتشی زد به چمن، دست ویِ شوم، چنانک
نه گلی ماند در این باغ، نه خاری، آری
نه بهاری به سراغ گل نسرین برود
نه گلی چهره نماید به هزاری، آری
هرگز از گردش ایّام دل آزرده مباش
بامدادی ست پی هر شب تاری، آری
✍سید محمدحسین قاضی طباطبایی تبریزی
🌐http://mohsendadashpour2021.blogfa.com/post/2677
#توصیه_قرآن
*فَتَبَيَّنُوا:*
💥اهل تحقیق و بررسی باشید، قبل از اینکه سخنی بگویید، خوب در باره آن تحقیق کنید.
─═༅𖣔❅ ⃟ ⃟ ﷽ ⃟ ⃟ ❅𖣔༅═─
📚#آوات_قلمܐܡܝܕ
💥#پژوهش_اِدمُلّاوَند
@edmolavand
📡✦࿐჻ᭂ🇮🇷࿐჻𖣔༅═─
پژوهش اِدمُلّاوَند
📜شعر آبیار روستا 🟦#آبداری 🔵#آبران 🔷#اوران 📜 نقل #داستان یکی از آبران های مزارع کشاورزی به خصوص د
✍خلاصه نقل این رویداد که درگذشته در یکی از همین مناطق پایین دست #کتول نقل شد :
که یکی از روستاها یک نفر بود که کارش #آبیار روستا بود و خیلی هم آدم نترس و دلیرو شجاعی بود و کماکم در حین کارش #اشعاری رو میخوند و خیلی هم خاطره خانوادش را میخواست آدم شجاعی بود و صدای خوبی هم داشت. در حین کارها خیلی با ذوق شوق میخوند.
📌خلاصه که بحساب راهی بشه که برود سر تقسیم آب و سهم روستا شونو بیاره. رخت لباس های مخصوص کارشو پوشید و آن زمان ها کفشی زیاد نبود، کفش محلی این مناطق #چارق و #پاتوعه هست. چارق از پوست گاو تهیه میشد و پاتوعه از پشم گوسفند و موی بز تهیه میکردن که امروزه هم اغلب دامدار ها دارن ؛ 👈خلاصه که داشت آماده میشد بره اسبی که داشت آماد ه میکرد و یه #دره یا همان #داس بزرگی هم گرفت وسایل مورد نیاز شو داشت جمع میکرد .
📌به یکی از دوستاش هم گفت شما هم بیا امروز بریم باهم...
خلاصه توهمین کارها، شروع کرد فلبداعه خوندن.
#شعر
🌸چوقاره بیار درّره بیار جان دلخواه جان دلخواه
🌸خورهاکنین آدم جمع کنین اوکابیرین جان دلخواه جان دلخواه
🌸مالار بیارین گاوبیارین ازال بیارین جان دلخواه جان دلخواه
🌸گوسفند بیارین خون هاکنین جان دلخواه جان دلخواه
🌸آتیش هاکنین سیخ بیارین کباب هاکنین جان دلخواه جان دلخواه
🌸سربند بربند برین آب بیرین دعوا نیرین جان دلخواه جان دلخواه
🌸ارباب ها بیان جمع هابوعن سرزمین ها جان دلخواه جان دلخواه
🌸جمع هابوین سرپلا تقسیم هاکنین نسقهار جان دلخواه جان دلخواه
🌸تقسیم هاکردن با نسقها مردم بیتن همه یه پا جان دلخواه جان دلخواه
🌸او دونین میان زمین ها ورزا بورین شالی زمین جان دلخواه جان دلخواه
🌸کیل ها کنین زمین هارنشاع هاکنین شالی هار جان دلخواه جان دلخواه
🌸وجین هاکردن زمین هار دروع هاکردن شالی هار جان دلخواه جان دلخواه
🌸خرمن هاکردن شالی هاره در ها کردن مالیت هاره جان دلخواه جان دلخواه
🌸کد خدا بیا سرزمین ها جمع هاکنه مالیت هار جان دلخواه جان دلخواه
🌸نازنین دلبر شومبه سفر هستی بی خبر جان دلخواه جان دلخواه
📌«این #اشعار قبل از رفتن #سربند_آب و قبل از تمیز کردن جوبها و این کارها فلبداعه بخواند. البته آب زودتر هم می آوردن هم برای این که بهتر بتوانن جوبها رو تمیز کنن و هم بذر #شالی در زمین آب بگیرن بریزن داخل زمین ؛ چون بذر شالی باید چن روزی زودتر داخل زمین بریزی که سبز بشه بیاد بالا .
✍خلاصه این اشعار کارآن زمان و جلوی دوستش برای خانومش فلبداعه خوند. یکرد شوکرد سر کارش .
البته آن زمان موقع برداشت محصول ها #کدخدا میآمد که مالیات را از کشاورز بگیره که این اشعار رو هم در این خوندنش خونده بود »
🖊#گردآوری و ویرایش:
#حسین_اصفهانی
🟦#آبداری
🔵#آبران
🔷#اوران
http://mohsendadashpour2021.blogfa.com/post/3411
─═༅𖣔❅ ⃟ ⃟ ﷽ ⃟ ⃟ ❅𖣔༅═─
📑#پژوهش_ادملاوند
@edmolavand
📚#آوات_قلمܐܡܝܕ
📡✦࿐჻ᭂ🇮🇷࿐჻𖣔༅═─
📌خلاصه که نشاگرها به مهدی گفتن که با اسب بگیر بذر بیار اسب و بار کن تا هم ما بیکار نمانیم و هم خودت خسته نشی و زودتر کار این زمین تمام شه...
مهدی هم از خداخواسته گفت الان که همه هست و زهرا هم بین نشا گرها هست. پیش خودش گفت که به خودی اینجا امروز نشون بدم دیگه اسب رو آورد و بذرها رو یه جوری بار کرد البته پالون اسب از روی اسب گرفت.
اسب رو بار کرد و بذرها رو با اسب برد داخل زمین خالی کرد کنار زمین اربابش یه زمین خالی هم بود. مهدی بذرها رو از روی اسب پایین گذاشت و خالی شون کرد و به حساب جلو این کارگرها همه که داخل زمین بودند گفت: یه خودی نشون بده اسب بدون پالون سوار شد از داخل زمین خالی حرکت کرد سمت بذر ها نزدیک به جای بذر ها که شد. یهو این اسب باز یه حرکتی کرد و #مهدی رو برد و یه جا با ضرب از روی اسب افتاد و دست و صورتش و پاشو اینا زخمی شد.
👈دیگه مادر شو دوستاش سریع خودشونه رسوندن پیش مهدی مهدی رو آوردن سرزمین. یکی از دوستاش گفت این چه سر وضعی داری! دیدی با خودت چکار کردی؟! می خواستی جلوی اینا یه خودی نشون بدی؟! دیدی چه بلای به سر خودت آوردی؟! وقتی از روی اسب افتاده بود دوستاش براش خنده می کردن و مسخرش میکردن. بهش گفتن که شما تازه این اسب رو آوردین و شما ها رو کامل نمی شناسه و می بینی که پالون هم نداره یا ذینی چیزی نداره تو اسب یکه شناس و بدون پالون هم هست اسب لخت رو سوار میشی و تاخت هم میکنی!! دیدی چه آبرو ریزی کردی؟! اعصاب مهدی خورد شد. مهدی رو قهر گرفت دیگه دست جمعی وایستادن که کار زمین ر و تمام کنند کار زمین و تمام کردن و کارگرها و نشا گرها رفتند همه رفتند... فقط دوستای مهدی سرزمین موندند تا بعد از کار یه چیزی بخورند. البته یه وقتی غذا خورده بودن همه که رفتند دوستاش. موندو و کار زمین تمام کردن. گفتن بشینن یه چیزی بخورن ، خود مهدی داخل زمین بود دوستاش نشسته بودن به حساب یه کار های مهدی داشت انجام میداد یکی از دوستاش بنام #ابراهیم هی داشتن از اتفاقی که برای ابراهیم افتاده بود میگفتن و خنده میکردن همون کارهای آن روز رو هی می گفت و که شد یه #شعر و به حساب خوندن #اشعار رو که میخوند هی اسم زهرا رو هم میآورد خوب مهدی دوست داشت با زهرا ازداوج کنه و این اشعارو در لابه لای خنده کردن و حرفهاش گفت ...
💞
مهدی سوارها هاوی مادیان سیاه پشت زیر هاوی میانه نی ها
های زهرا های زهرا
زمین کیل ها کرده
مرزبند خور ها کرده
تخم ها پهن هاکرده
نشاگر دعوت ها کرده
اسب سیاه هم رم ها کرده
مهدی ره دربدر هاکرده
کار گرهاهی خنده کندن
مهدی مسخره کندن
مهدی بیامبوع سرزمین ها
یه ور روش هاویه سیاه
دسته جمعی کار ها کردیم
نشار تمام هاکردیم
های زهرا های زهرا
✍خلاصه که خوندو کارشون تمام شد و اون سال هم محصولات جمع شد و مهدی هم به اتفاق خانواده رفتن برای این دختر خواستگاری کردند.
ارباب هم که میشناخت مهدی رو مي گفت چند سال هست که داره برای من کار میکنه بچه خوبیه...
قبول کردند که مهدی با #زهرا ازدواج کنه...
💞خلاصه که مهدی بازهرا ازدواج میکنه و مهدی هم به آرزوش میرسه
🖊گردآورنده:
#حسین_اصفهانی
۱۴۰۳/۰۸/۱۷
https://mohsendadashpour2021.blogfa.com/post/3674
─═༅𖣔❅ ⃟ ⃟ ﷽ ⃟ ⃟ ❅𖣔༅═─
📑#پژوهش_ادملاوند
@edmolavand
📚#آوات_قلمܐܡܝܕ
📡✦࿐჻ᭂ🇮🇷࿐჻𖣔༅═─
📄#اشعار #مازنی
🍃⃟🌸᭄•
ته که بوردی خنه خالی بَهییه
مِه دل، رنگِ کَهو قالی بَهییه
گتنه یار نَبوشِه روز سیوهه
ته که بوردی مِره حالی بَهییه
#برگردان:
تو که رفتی خانه خالی شد
دل من به سان قالی کبود رنگ شد
می گفتند : « یار نباشه روزچون شب ، سیاه است
توکه رفتی، تازه آن را فهمیدم
🗓۷ آبان۱۳۹۷
🍃⃟🌸᭄•
چتی برمه مه دردِ چاره بونه!
فنر سو مگه اسّاره بونه؟!
هزارون چش اگه چشمک بواره
مگه ته اتّا اون اشاره بونه!؟
#برگردان:
چگونه گریه درمان دردم میشود؟!
مگر نور فانوس اندازه ستاره میشود؟!
اگر هزار چشم برایم چشمک ببارد
مگر به اندازه یک اشاره تو میشود؟!
🗓۱۴۰۱
🍃⃟🌸᭄•
نمون دکّل؛ تره کی کنّه مجبور !
صــواحی دم، تلاونــگ گِدِر بور
اگــر دارنه چش اســری ته دمّـه
الهـــی هاکنه بــــرمه وِ ره کــور
#برگردان
هرگز نمان، تو را کسی مجبور نمیکند
اول صبح، هنگام خروسخوان برو
اگر اشک چشمم مانعت میشود
الهی که گریه او را کور کند
🗓مهر۱۳۹۹
🍃⃟🌸᭄•
ته وسّه لو گیرمّه من شه دل ره
ونه سر وندمه سنگ چکل ره
اگه دونم ته دم ره گیرنه دلور
له دمبه اتّا شو هراز پل ره
#برگردان:
برای تو دلم را زیر پا می گذارم
یرسرش سنگ کوه را قرار میدهم
اگه بدانم که جلوی رفتن تو را میگیرد
یک شب پل هراز را خراب میکنم
🗓 ۱۲بهمن ۱۳۹۸
🍃⃟🌸᭄•
می ترسم نام تو را ببرم
وتمام بادهای جهان به کوچه بیایند
و شاخه های عریان را به رقص دربیاورند
و دهان پنجره باز بماند
و شعر از واژه های گنگ سرگیجه بگیرد
میترسم نام تو را ببرم
و شهر ازمردم دیوانه پر بشود و شعر از شعور جا بیفتد
منطقی نیست اما درختی که در زمستان جوانه زده حتما عاشق شده است
🖊#مریم_شیروانی_راد
💌#شویار
https://mohsendadashpour2021.blogfa.com/post/3676
─═༅𖣔❅ ⃟ ⃟ ﷽ ⃟ ⃟ ❅𖣔༅═─
📑#پژوهش_ادملاوند
@edmolavand
📚#آوات_قلمܐܡܝܕ
📡✦࿐჻ᭂ🇮🇷࿐჻𖣔༅═─