هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۷۶
#ازدواج_در_وقت_نیاز
#تحصیل
#ساده_زیستی
#قسمت_اول
متولد آخر ۷۹ هستم و میشه گفت یه دهه هشتادیم. سال های آخر دبیرستان بودم که آقا بارها بر امر ازدواج تاکید کردن و هربار من بر سر دوراهی تحصیل یا ازدواج می موندم.
خیلی درسخون بودم، عضو هر انجمن و المپیادی که برگزار می شد بودم و از صبح که می رفتم مدرسه تا شب خونه پیدام نمی شد.
۲ سال اول دبیرستان به این منوال گذشت و تابستونِ سال کنکور رسید. اون تابستون هم یا مسابقه بودم یا کلاس و تمرین که توی یکی از استادام که آقایی ظاهرا همه چیز تمام بود ازم خواستگاری کرد که در صحبت های اول مشخص شد به لحاظ عقیدتی به هم نمی خوریم اما بحث ازدواج برای من جدی شد.
همون سال از طرف حسینیه ای که می رفتم، اردو راهیان برگزار شد و دوستام خیلی اصرار داشتن که برم و مسئولیت داشته باشم، منم قبول کردم، به هویزه که رسیدیم با دخترا رفتیم سر قبر شهید علی حاتمی و از ته دل دعا کردم اونی که صلاحم هست پیش بیاد و سال بعد دو نفری بیایم.
وقتی برگشتیم به صورتی جدی شروع کردم به درس خوندن، درصدهام عالی بود با خودم می گفتم حالا که رهبری گفتن علوم انسانی باید اسلامی بشه، اینقدر باید تلاش کنم تا حرفی برای گفتن داشته باشم، سه نفری با هم درس می خوندیم، هر سه تخمین رتبه هامون زیر دویست بود، روز آزمون هم همه چیز عالی پیش رفت، وقتم کامل تنظیم بود و با خوشحالی اومدم بیرون.
عصر روز کنکور یکی از دوستای قدیمی تماس گرفت و اجازه خواست برای برادرش بیان خواستگاری، با شناختی که از خانواده شون داشتیم پدر و مادرم خیلی زود موافقت کردن و قرار و مدار گذاشته شد.
همه چیز خیلی خوب و سریع پیشرفت و من هر روز نگران و نگران تر روزی که اومدن برای قرار نامزدی به مامانم گفتم حالا که ماه محرم نزدیک هست یه جوری قرار بذارید که همه چیز بمونه بعد از ماه صفر و تا اون موقع کسی خبردار نشه اما نمی دونم چطوری پیش رفت که دهن من و مامانم بسته موند و قرار شد عید غدیر عقد محضری کنیم یعنی کل نامزدی ما شد بیست روز.
با خودم گفتم می ریم مشاوره و مشاور عقبش می ندازه درست نیست زیاد بحث کنم اما مشاور موافق ازدواج ما بود و گفتن نیاز به این همه صبر کردن نیست و این گونه بود که ما طی بیست روز هم خرید کردیم، هم آزمایشها و مشاوره و...
بلاخره نتیجه کنکور اومد. رتبه ام حدود هشتصد شده بود مثل ابربهار گریه می کردم و دلداری هیچ کس اثری نداشت، آرزوهام برباد رفته بود. انگاری باید با همه چیز خداحافظی می کردم با هرکس صحبت می کردم بهم می گفت برو تربیت معلم و آینده ساز بچه ها باش اما رویاهای من بزرگ تر از این حرفا بود.
یه روز تصمیم می گرفتم برم یه شهر کوچیک و رشته ای که دوست دارم بخونم دوباره به همسرم فکر می کردم، به بچه دار شدن که حالا شده بود تاکید اول حضرت آقا، یه روز می گفتم یه سال می مونم و در آخر تصمیم گرفتم نزدیک ترین رشته به اونی که می خواستم انتخاب کنم تا ارشد و دکتری بتونم همون رشته رو بخونم.
چند روز قبل عقدمون انتخاب رشته کردم مطمئن بودم اولویت دوم قبول میشم و پرونده کنکور بسته شد. بعد عقد روزهای خوبی داشتیم به دور دور و تفریح می گذشت.
درباره مهریه و مراسم هم بگم مهریه ام در وسع آقای داماد بود. قرار بر یک مراسم ساده بود و همین طور هم شد، چون مهمان از شهرهای دیگه داشتیم، شام دادیم اما سعی کردیم زیاده روی در هیچ چیز نباشه و تمام سعی مون رو کردیم تجملی وارد برنامه هامون نشه و برکت و لطف خدا، همه چیز عالی کرده بود.
همسرم خیلی دوست داشتن زودتر عروسی کنیم و زندگیمون شروع کنیم، منم حرفی نداشتم. قرار شد بعد از ماه صفر شروع به خرید جهیزیه کنیم و زندگی رو طبقه ی بالای خونه ی مادر همسرم شروع کنیم. تمام سعیم کردم که چیز اضافه نخرم که خدارو شکر موفق بودم و از وسایلی که آوردم همگی در یک ماه اول استفاده شد.
برای عروسی هم تصمیم گرفتیم همه چیز رو معمولی و ساده انجام بدیم حتی پیشنهاد دادم دیگه مجلس نگیریم و فقط آتلیه بریم که خانواده همسرم مخالفت کردن، بازم حرف و حدیث ها شروع شد که چرا این قدر زود مراسم می گیرید؟ دی ماه فصل امتحان ها هست و... که خداروشکر همسرم مصمم گفتن همون تاریخی که اعلام کردیم، زندگی مون رو شروع می کنیم.
بعد از مراسم ما، خیلی زود سر و کله کرونا پیدا شد و ما خداروشکر می کردیم که زودتر مراسم گرفتیم و در گیجی و بی برنامگی کرونا گرفتار نشدیم.
دو ماه از ازدواجمون می گذشت که همسرم درباره بچه صحبت کرد، خیلی قاطع گفتم زوده، من هجده سالگی عقد کرده بودم و تازه نوزده سالم شده بود و دیگه چیزی نگفتن. چند ماه گذشت و این بار من بچه می خواستم اما همسرم مخالف بودن.
لطف خدا شامل حالم شد و با یک دوره تربیت اسلامی آشنا شدم که آرزوشو داشتم، یک محقق بزرگ که واقعا یاد بگیرم نه حرف های تکراری و بی اثر...
ادامه 👇
کانال «دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۷۶
#فرزندآوری
#مادری
#قسمت_دوم
یک سال و دو ماه از ازدواجمون میگذشت که باردار شدم، همون ماه اول برکت خدا به زندگیمون اومد و همسرم رسمی شد.
بارداری سختی داشتم این قدر بد ویار بودم که چند کیلو کم کردم، فقط نون خشک میخوردم اما به لطف خدا دانشگاه ها آنلاین بود و نیاز نبود حضوری برم.
ماه پنجم کم کم دستم اومد چی بخورم حالم بهتره، خیلی کم می تونستم از بعضی غذاها بخورم میوه که اصلا، این قدر کم خورده بودم که اصلا مشخص نبود باردارم و چون کم سن بودم وقتی با مامانم می رفتیم، دکتر می موند الان کدوممون اومدیم.
عروسکم دختر بود و من هر روز بیشتر باهاش مانوس میشدم، براش خرید می کردم، روی شکمم می ذاشتم و باهاش حرف می زدم، دختری هم، محبت هام رو با لگد محکم جواب می داد، خیلی بچه پر جنب و جوشی بود و هست همه چیز عالی بود تا سونو ۲۸ هفته که مشخص شد خونرسانی به جنین کم هست و وزنگیری خوبی نداشته و باید خیلی جدی تحت نظر باشم.
هر هفته دوبار نوار قلب و یک بار سونو انجام می دادم، همه چیز سخت اما خوب پیش می رفت سعی می کردم بیشتر و مقوی تر بخورم تا همون مقدار کمی که به دخترکم می رسه مقوی باشه که تا حدی جواب داده بود و خطر رفع شده بود تا حدی. که این بار در ۳۵ هفته فشار خودم بالا رفت.
به خاطر رژیم غذایی فشار، از خوردن اغلب مواد غذایی منع شده بودم کلا مرغ و نون غذام بود، یه بار خورشتی یه بار ساندویجی یه بار جوجه، همونم کم چرب و کم نمک 😂
به لطف این بارداری سخت، اصلا وزن اضافه نکردم و همچنان تروفرز بودم در حدی که نه ماهگی کارگاه می گذاشتم و چندین ساعت تدریس داشتم، کلاس می رفتم و صبح تا عصر می نشستم حتی یک روز رفتم نمایشگاه و چند ساعت پیاده روی کردم دکترم گفت با توجه به شرایط بهتر هست که دخترم حداکثر تا آخر ۳۸ هفته به دنیا بیاد و من ورزش هایی انجام بدم که به زایمانم کمک کنه.
از اونجایی که تا آخرهای بارداری دختری بریچ بود، ورزش با توپ همیشه تو برنامه داشتم و جدی تر شده بود، یواش یواش دردهام شروع شده بودن که خبر فوت پدربزرگم رسید خیلی ناراحت شدم و صبح فرداش دخترم خیلی اومده بود پایین و در پوزیشن زایمانی بود، دردهام شدیدتر شده بودن و دکترم اجازه داد حالا که همه چیز خوب پیش رفته چند روز دیگه هم صبر کنم.
رفتم بیمارستان، از صبح همه چیز خوب پیش رفت تا حدود نماز مغرب، بعد از این که نماز خوندم، پیشرفتم متوقف شد نصف روز درد کشیدم و آخر نیمه شب سزارین شدم، خیلی حس شکست می کردم، خودم به همه توصیه طبیعی می کردم و خودم سزارین شده بودم درد زایمان یک طرف، درد سزارین یک طرف.
همسرم هم ماموریت بود و سه روز بعد از تولد دخترم تونست بیاد پیشمون اما دخترم از فضل خدا هیچ مشکلی نداشت، دکترم گفته بود ممکنه ضربانش بیوفته و حتی شرایط اضطراری و nicu لازم باشه اما دخترم این قدر هشیار بود که همون نیم ساعت اول تونست شیر بخوره و شاید باورش سخت باشه اما همون روز اول گردن میگرفت الحمدلله
درسته آدم باید عاقل و هشیار باشه اما نیاز نیست بترسه و همین که کارش بسپاره به خدا، خدا به بهترین شکل حلش می کنه و این جوری بود که من در ۲۰ سالگی مادر شدم.
الان دخترم ۱ سال و ۴ ماهش هست و شیر میخوره، چند سری وسوسه شدم بذارم بچه ای دیگه گیرمون بیاد فقط به خاطر حرف رهبر، اما چون بارداری سختی داشتم و هم شیر حق دخترم هست و هم آغوش و محبت مادر که اون طوری خیلی ازش دور میشه با همسرم تصمیم گرفتیم به یک زوج نیازمند کمک کنیم تا اونها بچه دار بشن این طوری کمکی به رشد جمعیت کردیم و مدتی بگذره هم دخترم بزرگ تر بشه، هم از سزارین خودم بگذره و بتونم وی بک داشته باشم.
امسال کنکور ارشد دادم و امید دارم بتونم ادامه بدم و به آرزوهام برسم حتی اگر امسال نشد سالهای بعد وقت هست هیچ وقت احساس نکردم مادری، منو عقب انداخته هنوزم فعال هستم.
چند روز پیش یه نفر ازم پرسید الان کجاها فعالیت داری گفتم هرجایی که اجازه بدن من و دخترم با هم بریم، من اونجا هستم و حق دخترم می دونم که تا جای ممکن کنار مادرش باشه، البته همسرم و مادرم هم خیلی همراه هستن مادرم و حتی مادربزرگم در نگهداری دخترم کمکم هستن و همسرم به لحاظ درک شرایط اجتماعی من کاملا همراه...
هر زندگی پستی بلندی های خودش داره مثلا همین امروز که داشتم اینو می نوشتم یه خورده قهر بودیم و یه زنبور قرمز نمی دونم از کجا پیداش شد و من مجبور شدم برای کشتنش نصف شب برم سراغ همسرم و آشتی کنیم😂 اما در مجموع زندگی خوبه و این ما هستیم که باید به خوبی ها تکیه کنیم.
روزی به استادم که هرچی از خوبی های ایشون بگم کم هست گفتیم دوست داریم دیدار رهبری بریم گفتن فعلا احساس می کنن دستشون خالی هست و حس کردم ماها چقدرررر عقب هستیم وقتی ایشون این طوری گفتن امیدوارم روزی برسه که چیزی برای ارایه داشته باشم و افتخار دیدار نصیبم بشه
کانال «دوتا کافی نیست»
@dotakafinist1
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۷۷
#ازدواج_آسان
#سختیهای_زندگی
#آداب_همسرداری
#قسمت_اول
متولد ۶۸ هستم، سال ۹۲ وقتیکه لیسانس گرفته بودم و دو سالی بود که سرکار میرفتم تو یک مجتمع آموزشی با همسرم همکلاس شدم، آخرین روز کلاس اومد جلو و بهم گفت من از شما خوشم اومده شماره مادرتون رو میدید که مادرم باهاشون تماس بگیره برای امر خیر، منم که دیدم ظاهرشون موجه هست و قصدشون خیره شماره رو دادم.
در واقع نصف راه رو رفتیم چون ظاهر همو پسندیده بودیم، اشتراکات تحصیلی داشتیم، ایشونم خیلی از محجبه بودن من خوششون اومده بود و خلاصه مادرشونم با مادرم صحبت کردن و جلسه خواستگاری شد.
خانواده من کاملا معمولی بودن چه تو سطح درآمدی، چه تو اعتقادات هیچوقت هم به من و خواهرم سختگیری نداشتن حتی یه بارم بهمون نگفتن نماز بخونید یا حجاب داشته باشید ما خودمون اینا رو عملا ازشون یاد گرفته بودیم و انجام میدادیم البته اینم بگم متاسفانه مادرم تو بعضی مسائل سختگیر بودن مثلا میگفتن حتما باید لیسانس بگیرید، سرکارم برین بعد ازدواج کنید تا موقعیت های ازدواج براتون بهتر باشه یا مثلا میگفتن به شغل آزاد شوهرتون نمیدم یا اینکه پسر حتما باید خونه داشته باشه بخاطر همین مسائل من و خواهرم هر دو تو سن بالای ۲۵ ازدواج کردیم ما کلا دو تا خواهریم خودم تو ۲۶ سالگی ازدواج کردم و خواهرمم ۲۸سالگی.
انگار خدا دعای مادرم رو اجابت کرده بود و من و خواهرم هر دو همسرهامون هم تحصیلات دانشگاهی داشتن و هم کارمند ولی خب بالاخره سر همین مسائل ازدواج ما خیلی به تاخیر افتاد، جلسه خواستگاری الحمدلله خانواده من اصلا سختگیری نکردن با مهریه کم راضی شدن اما یه مسئله ای بود اونم اینکه من و همسرم اصلا دوست نداشتیم عروسی بگیریم، پدرهامون خیلی راضی بودن اما جفت مادرهامون ناراضی که بالاخره با صحبتهای همسرم هر دو راضی شدن و ما بجای عروسی رفتیم زیارت آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام.
من و همسرم تو یک هفته سفر انگار که تو خود عرش الهی بودیم، خیلی سفر معنوی خوبی بود برامون و خیلی خیلی هم کاروانی هامون هوامون رو داشتن، کلی برامون دعا میکردن و انقدر این سفر برام خاطره انگیزه که هر وقت بهش فکر میکنم دلم میخواد برگردم به اون روزها و دوباره بجای عروسی برم کربلا، بعداز اینکه برگشتیم یه ولیمه به کل فامیل دادیم و رفتیم سر خونه و زندگیمون.
من همیشه به همسرم میگفتم احساس میکنم این سفر کربلا برام برکتهای زیادی آورده چون فکر میکردم همیشه یه دستی تو زندگیم کمکم میکنه تو کارای خونه و آشپزی، چون سرکار میرفتم و محل کارم دور بود حدود ۱۰ ساعت از خونه دور بودم ولی همیشه همه کارام خیلی خوب پیش میرفت، انگار یه کمکی از غیب داشتم
من از همون روزهای ابتدای زندگی مشترکمون متوجه عصبی بودن همسرم شدم متاسفانه باوجود اخلاقهای خیلی خوبشون ولی خب از اونجایی که هر انسانی یه عیبهایی داره ایشونم تا یه چالشی تو زندگیمون پیش میومد خیلی زود جوش میاوردن و خیلی سرم داد میزدن و حتی متاسفانه گاهی حرفهای بد و...
اوایل زندگیمون وقتی اینجور اتفاقها میفتاد، متاسفانه منم جواب میدادم و کار بالا میگرفت اما من و همسرم از همون روز اول زندگی دو تا چیز رو باهم شرط کردیم، اول اینکه هر جر و بحثی بینمون پیش اومد اصلا به خانوادهامون نگیم و دوم اینکه اسم طلاق رو هیچوقت به زبون نیاریم.
بخاطر همین هر وقت دعوامون میشد تو چهار دیواری خونه خودمون بود، مخصوصا چون مادر همسرم خیلی حساس بودن و مادر خودم بیماری قلبی داشتن اصلا با کسی مطرح نمیکردم حتی مادرهمسرم چندبار ازم پرسید که باهات بداخلاقی نمیکنه من بخاطر اینکه ناراحت نشه میگفتم نه خوبه، و از اونجایی که من اصلا نمیتونستم با کسی قهر باشم حتی جایی که همسرم واقعا مقصر بود، بازم برای حفظ آرامش زندگی مون میرفتم عذرخواهی میکردم و بعداز اینکه آروم میشد، بهش میگفتم خودمونیما تو اونجا مقصر بودی ولی من عذر خواهی کردم😜، اینجا بود که خودش معذرت میخواست، همیشه بهم میگه من لجبازم ولی خوبه تو اصلا لجباز نیستی وگرنه نمیتونستیم زندگی کنیم.
سعی میکردم زندگیم رو حفظ کنم چون میدیم همسرم انسان خوبیه مشکل اخلاقی نداره تنها مشکلش این بود که نمیتونست عصبی نشه و وقتی من جواب میدادم، اوضاع بد میشد.
بعداز یکی دو سال من دیگه دستم اومده بود که موقع دعوا باید سکوت کنم و یا با آرامش برخورد کنم که کار بالا نگیره...
من چون سرکار میرفتم و خونه مون هم ۵۰ متری بود متاسفانه تصمیم داشتیم چهار پنج سالی بچه دار نشیم تا خونه رو بزرگتر کنیم یه جورایی از این بهونه آوردن های الکی و پوچ...
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۷۷
#ازدواج_آسان
#سختیهای_زندگی
#آداب_همسرداری
#فرزندآوری
#قسمت_دوم
دو سال بود که از عروسی مون میگذشت که یه روز که از سرکار برگشتم خونه احساس کردم یه لکه جلو چشممه و اتفاقا شبش میخواستیم با خانواده همسرم بریم سفر بخاطر همین اهمیت ندادم چون مادر همسرم خیلی حساس هستن، ترسیدم بهشون بگم و ناراحت بشن و سفرشون بهم بخوره بخاطر همین تا پایان سفر چیزی نگفتم و هر روز چشمم بدتر میشد طوریکه لکه سیاه جلو چشمم گرفته بود. همسرم هم خیلی ترسیده بود ولی بخاطر اینکه من گفته بودم هیچی نگو تا برسیم تهران سکوت کرده بود.
تا اینکه اومدیم تهران و دکتر گفت این التهاب عصب چشم هست و ام آر آی مغز گرفتن و دیدند که مبتلا به ام اس شدم و اولین چیزی که ازم پرسیدن اینکه تو محیط پر استرس هستی؟ و من گفتم تو محیط کارم استرس دارم ولی خب خودم میدونستم بخاطر بعضی ناراحتی ها و جر و بحث ها هم هست ولی خب دیگه به خانواده ها نگفتم، خانواده همسرم که اصلا در جریان بیماریم هم نبودن.
گریه امانم نمیداد و شوکه شده بودم، خلاصه چند دوز کورتون رو بهم زدن تا چشمم رو نجات بدن که البته چشمم بهتر شد ولی هرگز بیناییم مثل روز اول نشد با این وجود خیلی راضی بودم، میگفتم همینم خوبه بهتر از نابیناییه و تمام مدت آیه ۱۷ سوره انعام رو برای خودم در طول روز صدها بار میخوندم که خدا خودش این ضرر رو ازم برمیداره و مدام ذکر یا شافی میگفتم و کارم شده بود التماس به درگاه خدا که چشمم رو ازم نگیره.
مادرم هم خیلی برام نذر کرد حتی چادری که براش از کربلا گرفته بودم گذاشت تو یه مسجدی که همیشه روضه و مراسم هست کلی برام دعا میکرد، چندباری هم بهم میگفت بخاطر بچه دار نشدنته زن که بچه دار میشه، کمتر مریض میشه کلا اعتقاد مادرم این بود بنده خدا خیلی بهم میگفت زودتر بچه بیار متاسفانه من گوشم بدهکار نبود.
حال و روزم خوب بود ولی باید تحت نظر متخصص مغز و اعصاب میبودم تا اینکه ام آر آی آخر رو دقیقا یکسال بعد از اولین ام آر آی که دادم دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت تعداد پلاکها خیلی زیاد شده و باید یک روز درمیون آمپول زیرجلدی بزنی مگر اینکه بخوای الان بچه دار بشی چون هر زمان بخوای باردار بشی باید چندماه قبل اینها قطع بشن.
منم که متاسفانه نمیدونم چرا مخالف بچه بودم، گفتم قصد ندارم بچه دار بشم دکتر نسخه رو پیچید و گفت برو قسمت بیمه و کارای بیمت رو درست کن و کارت ام اس بگیر و...
اومدم بیرون که برم اینکارا بکنم، خیلی گریه میکردم، خیلی ناراحت بودم، دوست نداشتم باور کنم که مریض شدم. همینکه اومدم از اتاق بیرون، یهو تصمیمم عوض شد گفتم خب چرا باردار نشم بالاخره سه سال از ازدواجمون میگذره. خلاصه اومدم به همسرم گفتم خوشبختانه چندماهی بود خونه مون رو عوض کرده بودیم ۲خوابه داشتیم، دیگه هیچ بهونه ای هم نبود و همسرم هم قبول کرد.
حدود سه ماه طول کشید تا باردار شدم ولی متاسفانه قلب جنین تشکیل نشد و سقط شد، دکتر به من گفت باید ۶ماه به رحم استراحت بدی بعد مجددا اقدام کنی منم که اصرار داشتم زودتر باردار بشم رفتم تو اینترنت و کلی جستجو کردم دیدم اکثرا نظرشون همینه ولی یه دکتری که خیلی معروف هم هست تو صفحه شون یه ویدیو گذاشته که اصلا اینطور نیست، اتفاقا بعد از سقط بدن آمادگی بیشتری برای بارداری داره و...
همون ماه روز دختر رفته بودیم حرم حضرت معصومه همونجا گفتم یا حضرت معصومه دعا کنید بچه دار بشم چه بهتر که دختر باشه و حضرت معصومه رو واسطه قرار دادم همون ماه باردار شدم و خدا یه دختر گل بهم داد💜
بعد از دنیا اومدن دخترم، خداروشکر، به لطف خدا و ائمه اصلا حمله ی ام اس نداشتم. خیلی تو بارداریم و بعد تو دوران شیردهی از ته قلبم از خدا خواستم که کمکم کنه بواسطه این گلی که بهم داده مریضیم از بین بره. الحمدلله من که تو فاصله یکسال سه بار حمله داشتم تو این دو سال و خورده ای که دخترم به دنیا اومده، حمله ای در کار نبوده.
از همتون میخوام اگه منو لایق میدونید برام دعا کنید یکی برای سلامتی خودم، یکی هم برای اخلاق همسرم، متاسفانه الانم با وجود اینکه خیلی خیلی همسرم توکل به خدا دارند و خودش خیلی از خدا میخواد که تو این عصبی شدنها کمکش کنه و مدام با امام زمان و امام حسین عهد میبنده ولی خب بازم متاسفانه عصبی میشه...
برامون دعا کنید تا خداوند کمکم کنه ان شاالله تصمیم به بارداری دوم دارم.
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#حجت_الاسلام_انصاریان
⚠️ بچه کش نباشید. چه بسا این بچه ای را که تکه تکه کردید، فردا یک مرجع تقلید، مخترع یا نویسنده بی نظیر می شد.
#جنایت_سقط_جنین
#حق_حیات
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#پیام_مخاطبین
✅ نگاه ما به زندگی....
وقتی که بچه دار میشی، خیلی ها میگن چرا خودتو تو دردسر انداختی؛ اصلا بر فرض که خدا روزیشو بده، یکی هست که همیشه باید مواظبش باشی؛ نگرانش باشی؛ دیگه لذت و رفاه نداری، مال خودت نیستی، اندامت به هم میخوره وووو.....
فارغ از اینکه واقعا لذت هایی هست که فقط بچه دارها حسش می کنند مثل صدای خنده از ته دل بچه ها و حرفهای بانمکشون و بعدا بزرگتر که میشن کمک کار شدنشون برای خودت و... کلی لذت داره ...
ایراد اصلی این نگاه اینه "هدف و مقصد رو فقط توی این دنیا میبینه " با این نگاه واقعا بچه آوردن به مصلحت نیست؛ آدم توی خودش مونده؛ یکی دیگرم بیاره دست و پای خودشو ببنده😒
اما نگاهی که دین ما به ما میده اینه که هدف اینجا نیست و هدف عبور از این دنیاست و مقصد جای دیگری ست، با این نگاه اینجا دنبال رفاه و لذت حداکثری نیستی و لحظه لحظه ات توشه برداری است و تمام سعی تو در لقا خداوند است که رستگاری بزرگ هست.
با این نگاه سختی بارداری؛ بیداری های شبانه و تر خشک کردن ها، عمر هدر دادن نیست و تو را به مقصد و معشوقت نزدیک تر می کند.
حتی اگر کسی بگوید به دنبال لذت واقعی و رفاه و زندگی جاودانه ام و لقا رو نمیخوام فقط از این راه می رسد چرا که مگر آدمی، بدون فرزند نیز در این دنیا مصون از سختی و بیماری و حادثه و....است؟؟؟؟
لذت واقعی جای دیگری است.
اینجا جای ماندن نیست.
به مقصد بیاندیش.
#سبک_زندگی_اسلامی
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از تبلیغات گسترده حنانه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
پدرم بیست سال بود که دیابت داشت و فقط قرص و انسولین مصرف 😔
ولی یه سال پیش یهو انگشتای پاش سیاه شدن 😰
رفتیم دکتر گفتن اگه درمان نشه مجبوریم پاشو قطع کنیم 😭💔
تا این که یکی از رفیقام آدرس اینجارو بهم داد و گفت با این روش میتونی تو خونه و بدون دارویی شیمیایی تو ۶ ماه کامل درمانش کنی😳👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2155282838Ce896c34da2
حتما حکمتی داشته که اینجا دعوت شدی😇
تو ۶ ماه پدرم کامل درمان شده و حتی الان دیگه نه قرص میخوره نه انسولین میزنه🥳🤩
هدایت شده از تبلیغات غذای خیابانی
🦋🌹اینجا دیابت رو با ضمانتنامه کتبی درمان میکنن😱😳
ففقط تو سلامتکده رضوان هست🤗
https://eitaa.com/joinchat/2155282838Ce896c34da2
انقد سریع جواب گرفتم که خودمم باورم نمیشد🤩
عضویت تو این کانال برای همه افراد دیابتی اجباریههه👌
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۷۸
#سختیهای_زندگی
#قسمت_اول
من متولد ۶۶ هستم، داخل یه خانواده پرجمعیت بزرگ شدم و دختر اول خانواده بودم. بخاطر مریضی مادرم از همون کودکی مجبور بودم کارهای خونه رو انجام بدم.
مادرم وسواس شدید داشت اصلا فکر غذا درست کردن برای خواهر و برادرها نبود، همه کارش از صبح تا شب فقط شستن بود. بعد هم بخاطر شستن زیاد فرش و پتو و خستگی همش دعوا و جروبحث بود.
تو خونه ما آرامش نبود ولی با این وجود خدا بهم لطف کرده بود و هوش و استعداد خوبی داده بود، با اینکه فرصت درس خواندن نداشتم ولی همیشه شاگرد اول کلاس بودم. همون داخل کلاس مطلب درسی رو خوب یاد میگرفتم.
گذشت تا اینکه به کنکور رسیدم. تا اون موقع مشکلاتی زیادی رو از سرگذراندیم ولی خدا شکر خواهرم هم بزرگتر شده بود و در کارهای خونه کمک حالم بود. من ظهر که از مدرسه میومدم باید غذا درست میکردم، بعد غذا هم ظرفها میشستم و خونه رو جارو میکردم و پنچ تا خواهر برادر کوچک تر هم داشتم که باید از اونا هم نگهداری میکردم، خلاصه چیزی از خوشی بچگی نفهمیدم.
کنکور رشته فیزیک قبول شدم در شهری دور از شهر خودمون، بعد از گرفتن لیسانس، چون خواهر و برادرها بزرگتر شده بودن خداراشکر اوضاع مادرم کمی بهتر شده بود کمتر میشست ولی به شدت عصبی بود با هر حرف یا کوچکترین مشکل زندگی ما به صحنه جنگ تبدیل میشد.
تازه دانشگاه رو تموم کرده بودم که فهمیدم یکی از پسرهای اقوام منو میخواد خلاصه اومدن خواستگاری و هرچند مادرم راضی نبود ولی با رضایت پدرم و داداش بزرگم ما عقد کردیم.
مادرم اصلا از همسر من خوشش نمی آمد. سر کوچکترین مسئله با همسرم جروبحث داشتن، بعد یک سوال ونیم که عقد بودیم اونقدر مادرم و همسرم سر مسائل الکی جروبحث کرده بودند و همه چی به مشکل تبدیل کرده بودند که ما مجبور شدیم از هم طلاق بگیرم.
حال روحی خوبی نداشتم ولی خدا بهم لطف کرد و تو اون شرایط رفتم سرکار. با سرکار رفتنم سرم گرم کار شدم و حال روحیم بهتر شد.
بعد دوسال که سرکار بودم، پسرعمه همکارم اومدن محل کارم و به همکارم گفته بودند که قصد خواستگاری از منو دارند، همکارم به من گفت ولی من اصلا نمیدونستم دوباره ازدواج کنم یا نه، بیشتر دلهره من هم مادرم بود که فقط فکر منفی میکرد و روی هرکس عیبی میگذاشت.
خلاصه با پدرم مشورت کردم با همه مشکلات خداراشکر پدرم آدم خیلی صبوری بودند و همیشه در همه شرایط پشتم بودند.
پدرم گفت که برم با طرف صحبت کنم. خلاصه جلسه اول آشنایی، من از شرایط گذشته و اینکه طلاق گرفتم بهشون گفتم و ایشون گفتن که این مسائل زیاد مهم نیست، خلاصه بعد از چند جلسه که پدرم با همسرم صحبت کردند و چند جلسه هم خودم، متوجه شدم برخلاف مورد قبلی، ایشون کاملا آدم آرام و با اخلاقی هستن و این شد که رضایت دادیم و اومدن خواستگاری...
یکماه بعد آشنایی، مصادف با میلاد امام رضا سال ۹۳ عقد کردیم. خدا بهم لطف کرده بود و این دفعه واقعا مردی مهربان و آرام نصیبم شده بود. مریضی مادرم رو هیچ وقت به روم نیاوردند و بخاطر اخلاق مادرم با من مشکل نداشت برعکس نامزد قبل که همه دعواش با من بخاطر حرفها و رفتارهای مادرم بود. ایشون خیلی آرام و آقا بودند ولی متاسفانه دو ماه بعد از عقد کردن همسرم از کار بیکار شدند از اونجایی که هیچ پس اندازی هم نداشتن ازم خواستن که کسی از موضوع بیکار شدنشون خبر دار نشن، ما هم به کسی نگفتیم.
دوران عقد ما برامون خیلی لذت بخش بود هرچند کم پیش هم بودیم ولی همون بودن هم آرامش بخش بود چهار ماه از عقد ما گذشته بود که پدرم گفت بخاطر شرایط مادرم و اینکه مادرم هر موقع زمان عقد ما باهم بیرون میرفتیم همش سروصدا راه می انداخت، پدرم گفت عروسی کنید برید سر زندگی تون اما از اونجایی که همسرم بیکار بودند و هیچ پس اندازی نداشتن شرایط عروسی هم جور نبود.
به همسرم گفتم تا به پدرم بگم شما بیکار شدین تا کار پیدا کنید بعد عروسی بگیریم ولی همسرم مخالفت کردند، گفتن عروسی میگیریم خدا بزرگه خلاصه با قرضی که همسرم کردند پیش یه خونه دادیم و آپارتمان اجاره کردیم و با کمک پدرم و پدر شوهرم که خرج ولیمه عروسی دادند یه عروسی ساده گرفتیم و میلاد امام حسن عسکری (ع)، سال ۹۳ رفتیم سر خونه و زندگی خودمون...
👈 ادامه در پست بعدی...
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
♦️اگر افسردگی روحی دارید
وارد شوید!!
🔴 هر جا ناامید شدی و فکر کردی به ته خط رسیدی،
اعتماد به نفس نداری؟ این ۱۵ دقیقه کلیپ دکتر عزیزی زندگیتو تغییرمیده!
بر غلبه بر افسردگیت حتما عضو این کانال شو؛👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1369047261C5d95d69d0d
هدایت شده از تبلیغات شادی و نکات مومنانه
🔴خبــر فــوری
✅ استـخـدام ۲۰ هزار معـلـم جدید
به دستور دولت پزشکیان در #بهمـن
⚠️جـزئیـات آزمـون استخـدامـی و
ادامه خبر رو در کانال زیر ببینید👇❌
https://eitaa.com/joinchat/3512729888Ce81dc4ed0b
❌برای استخدام حتما عضو بشید👆❌
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۷۸
#سختیهای_زندگی
#فرزندآوری
#رزاقیت_خداوند
#دوتا_کافی_نیست
#قسمت_دوم
با اینکه همسرم بیکار بودند ولی خدا بهمون لطف کرد یه صاحبخانه خیلی خوب داشتیم که هیچ وقت بخاطر کرایه خونه یا هیچ مسئله ای هیچ مشکل نداشتیم. چند ماه اول زندگی با سرکار رفتن خودم خرج زندگیمون میگذشت ولی از اونجایی که همسرم به شدت عاشق بچه بودند دوست نداشت جلوگیری کنیم و اصرار داشت زودتر بچه دار بشیم ولی من میگفتم بذار اول کار پیدا کنید بعد ولی خب سه ماه بعد عروسیمون منم موافقت کردم بچه دار بشیم.
سه ماه بعد عروسی، باردار شدم تا ماه سوم بارداری سرکار میرفتم ولی از ماه سوم شرایط خوبی نداشتم، منم دیگه نتونستم برم سرکار دیگه منم بیکار شدم. با اینکه هر دوتامون بیکار بودیم ولی خداراشکر جروبحثی نداشتیم و اینکه میگن روزی رسان خداست واقعا خدا روزی مون رو می رسوند.
خداراشکر زندگی ما میگذشت و باهم خوش بودیم، شوهرم هم تو این مدت چندجا برای کار رفتن ولی متاسفانه جور نشد. خلاصه پدرم به شوهرم پیشنهاد داد برن داخل همون رشته دانشگاهی خودش یه دوره فنی حرفه ای هم ببینن تا حرفه ای بشن و راحتر کار کنند و شوهرم هم پذیرفت.
سه ماه دوره فنی حرفه ای رفتن، تو این شرایط هم سختی های خودش رو داشتیم چندبار من دکتر رفتم اورژانسی سونو داشتم ولی پولش نداشتیم از داخل همون مطب دکتر خلاصه زنگ میزدیم و از پدری و برادری یا کسی قرض میگرفتیم.
بعد از سه ماه دوره آموزشی همسرم تمام شد، من داخل ماه هفتم بارداری بودم که شوهرم در یه شرکت کار پیدا کردند ولی شرایطش سخت بود یعنی ۱۴روز سرکار بودند و هفت روز خونه و سرویس رفت و برگشت هم نداشت.
منم بخاطر اینکه تنها بودم و ماه هفتم بارداری این دوهفته مجبور بودم خونه پدرم باشم ولی بخاطر شرایط مادرم اونجا هم بهم سخت میگذشت چون استراحت نداشتم و باید همش غذا درست میکردم و ظرف میشستم و جارو خلاصه خیلی بهم سخت میگذشت.
خواهرام هم دیگه ازدواج کرده بودند و خواهر کوچیکه هم اون زمان پشت کنکوری بود و دلم نمی آمد کمکی ازش بخوام.
ماه هشتم بارداری بودم که یه شرکت استخدامی نیرو رشته همسرم زدن و رفتن مصاحبه و خداراشکر اونجا پذیرفته شدند شرایط کاری اونجا خیلی خوب بود و شبها میومدن خونه...
یک ماه قبل از به دنیا آمدن پسرم خداراشکر کار همسرم هم درست شد و در سن ۲۸ سالگی خداراشکر پسرم صحیح و سالم به دنیا آمد ولی با سزارین از اونجایی که مادرم نتونست کمک حالم باشه ولی خداراشکر مادرشوهرم ان شاالله که خیر دنیا و آخرت ببینند، خیلی کمکم کرد و تا ۲۰ روز کمک حالم بود، بعدش هم خودم کم کم راه افتادم و کارهام رو کردم.
بعد از پسرم دیگه تصمیم بچه دار شدن نداشتم، گفتم تا صاحبِ خونه و ماشین بشیم ولی پسرم دوسال ونیم که شد ناخواسته باردار شدم با اینکه ناخواسته بود ولی خوشحال بودم اما متاسفانه بعد سه ماه دکتر گفت قلب بچه تشکیل نشده و باید سقط بشه و سقط خیلی سختی داشتم و چندروزی بستری شدم و به دلیل پایین اومدن پلاکت خونم، دکتر گفت فعلا نباید بچه دار بشیم.
پسرم که چهار ساله شد فهمیدم همه چی اونقدر گرونه که به این راحتی نمیشه صاحب خونه و ماشین شد پس بهتره بچه دوم به دنیا بیارم و قصد بارداری کردم. و خداراشکر خدا یه دختر نازنین بهم داد، الان دخترم نزدیک سه سالشه هنوز هم نتونستیم صاحب خونه بشیم و ماشین هم نشد بخریم ولی یه صاحبخانه خیلی مهربان و عالی داریم خداراشکر الان بچه سوم باردارم سونو گفته اینم دختره😍
البته بگم به یمن قدم پسرم اون موقع تونستیم یه زمین بخریم الان هم خونه مون نیم کاره هست ان شاالله به زودی صاحب خونه بشیم.
خیلی منتظرم که بچه سوم هم زودتر به دنیا بیاد ولی الان خیلی پشیمونم میگم کاش بچه ها رو با فاصله کمتر به دنیا می آوردم کاش الان بجای بچه سوم بچه پنجم رو باردار بودم ولی بازم خداراشکر.
شوهرم همیشه همراه و مهربون هستن و بچه هام هم خداراشکر سالم هستن و زندگی با آرامش دارم 😍😍😍
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از مشتریان گسترده ترابایت
🅾 هــم موهای زائد بــدنت رو بــزن هم 50بیماری رو از بــدنت دفــع کن😱☝️
➖کلافه شدی از اینکه موهای زائد بدنت زود در میاد و هی باید #تـیـغ یا #ژیلت بزنی؟😭🪒
✅دوست داری کمتر از ۴دقیقه 😳 بدنت رو شـِـیو کنی جوری که انگار لیزر کردی؟ بدون ضرر
🧴 اینجــا هم خودتو درمــان کن هم موهای زائــدت برطرف کن😊👇
https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
🔴 ۳۶ هزار نفر عضو این کانال هستن تو هم بیا و اصول مراقبت پوستی رو یادبگیر👆
هدایت شده از تبلیغات غذای خیابانی
🌸 تصور کن...
یه روز صبح از خواب پا میشی، دست میکشی روی پوستت، نرمتر از همیشه😍!
دیگه خبری از موهای زائد آزاردهنده نیست، دیگه نیازی به تیغ یا لیزر گرون نداری!
🤔 میخوای بدونی چطوری؟
✅️همین حالا روی لینک زیر کلیک کن و راز این معجزه رو کشف کن!
https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#آیت_الله_بهجت
✅ تصميم جدی...
نصیحتی بالاتر از این نیست که انسان تصمیم جدی بگیرد که اگر خداوند به او یکصد سال هم عمر دهد، عالما و عامدا حتی یک لحظه #معصیت نکند. اگر چنین حالی واقعا برای او پیدا شد، خداوند او را کمک میکند و توفیق میدهد.
📚 در مسیر بندگی
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۷۹
#رویای_مادری
#ناباروری
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#معرفی_پزشک
بنده متولد ۶۶ هستم، تک دختر بعد چندتا پسر، پدرم منو خیلی دوست داشت ته تغاری بودم و لوس خانواده.
سال ۸۷ ازدواج کردم، همسرم از همون اوایل ازدواج علاقه به فرزند داشت ولی بنده خود خواه بودم، حقیقتش حوصله بچه نداشتم این که یکی دیگه بیاد مانع تفریحم بشه، از این که بخوام شب بیدار باشم صدای گریه هاش و ... دوست نداشتم
بعد یه مدت با تشویق همسرم درسمو ادامه دادم، فوق دیپلم که گرفتم اقدام به بارداری کردیم اما متاسفانه نشد که نشد.
همسرم خیییلی پیگیر دکتر و دوا درمون بودن و کسی از خانواده حتی مادرم از این موضوع اطلاع نداشتن، چون میدونستم گفتن به اطرافیان فایده ای نداره بلکه ممکنه که باعث استرس بشه ک چی شد باردار شدی نشدی جواب آزمایشت چی شد دکتر چی گفت و ...به همین دلیل به خانواده نگفتیم.
بنظرم دختر پسرا وقتی ازدواج میکنن، باید راز خونه شون به کسی نگن. خب بچه دار نشدن و مشکل داشتن هم یه اتفاق کاملا خصوصی زن و شهرهاست. البته دوستای خوبی داشتم که راهنماییم میکردن.
به اصرار همسرم پیش دکتر یکی از دوستانم رفتم که این دوستم بعد ۱۱ سال بچه دار شدن البته متاسفانه این دکتر هم همان داروهای دکترای قبلی را دادن انگار علمشان همان قدر بود اونجا بود که همسرم به دکتر گفت ایشون این داروها رو نمیخوره و وای که چقدر خجالت کشیدم.
البته همسرم درست میگفتن چون چند ماه اون داروها رو خورده بودم جواب نگرفتم دیگه درست نمیخورد.
به دکترم گفتم من بخاطر طب سنتی که دوستم انجام داده و باردار شده، پبش شما آمدم، ایشون هم بنده را به بخش طب سنتی بیمارستان امام خمینی معرفی کردن
اونجا هم رفتم بعد مصرف داروهای بد مزه دوباره همون داروهای دو دکتر قبلی تجویز کردن که ناامید شدم بعد یه مدتی اونجا هم نرفتم. البته تا اینجا دکترا بهم میگفتن پلی کیست داری.
بعد به مرکز ناباروری مراجعه کردم اونجا متوجه شدم تیروئیدم خوب کار نمیکند دارو مصرف کردم و دو بار iui شدم که جواب نداد.
چند وقتی بود که یک پزشک حاذق پیدا کرده بودم که چون مرد بود همسرم راضی نمیشد که پیش این دکتر بروم. دیگه از اون مرکز هم ناامید شدیم.
بعد از ناامیدی، همسرم راضی شد که پیش آقای دکتر برویم. وقتی رفتیم پیش آقای دکتر، همسرم به ایشون گفت که من دیشب خواب شما رو دیدم شما گفتید که مشکل شما به راحتی حل میشود.
دکتر تا حدود ۶ ماه برای بارداری ام هیچ دارویی تجویز نکرد فقط گفت باید لاغر شوی تا درمان را شروع کنم.
اون موقع قدم وزنم حدود ۷۵ بود. با اینکه نسبت به قدم، خیلی هم چاق نبودم، ولی مجبور شدم حدود ۱۲ کیلو کم کنم. خیلی زار و نزار شده بود اطرافیان فکر میکردن مریض شدم.
تیروئیدم با دارو کنترل شد، اما باز هم باردار نشدم.
خانوم برادرم پشنهاد دادن که پیش یه دکتر حاذق هندی برویم، پیش این دکترم رفتم که اتفاقاتی افتاد که متوجه شدم باید پیش دکتر خودم ادامه بدهم.
در ادامه با آزمایش ژنتیک که دادم دکترم بهم گفتم که ژنتیکت جوریه که به طوری طبیعی بچه دار نمیشی البته اینقدر ماهر و حاذق بودن که قبل آزمایش این مطلب رو گفتن و آزمایش هم تایید کرد.
دکتر گفتن که باید ivf بشی که در زمستان ۹۴ با اولین ivf جواب داد و دوقلو باردار شدم. و در پاییز سال ۹۵ دوقلوهام دنیا آمدن.
بچه ها هم رفلاکس داشتن، هم آلرژی، اینقدر این بچه ها رو دکتر بردیم تا اینکه آخر دکتر الله وردی در بیمارستان طبی کودکان که فوق تخصص گوارش هستند، داروهای ایشون جواب داد و شیر خشک های مخصوص تجویز کردن که از بیمارستان سهمیه میگرفتیم. خدا خیرشون بده
مدتی که گذشت، فکر کردم چقدر دوقلوها بزرگ شدن، دلم بچه خواست. دوقلوها که ۱۱ ماهه شدن به طور طبیعی باردار شدم. و پسر گل و شیرینم در سال ۹۷ وقتی دوقلوها ۲۰ ماهه بودن دنیا آمد.
واقعا شرایط سختی بود، روزها اکثرا مادرم دوسه ساعت البته از وقتی دوقلوها دنیا آمدن به کمکم می آمدن.
ولی سخت بود یه وقتایی سه تا شان نیاز به شستشو و تعویض پوشک داشتن و من خیلی خسته میشدم ولی خدارو شکر گذشت بنده راضی هستم الان باهم همبازی هستن و همدیگر را خیلی دوست دارن.
مدتی است که فرزند چهارم رو میخوام ولی هنوز که نشده، انشالله با دعای شما خوبان خداوند فرزند چهارم و پشت سرش سریع پنجمی را هم به ما عنایت کند چون فاصله سنی کم بچه ها، درسته سخته اما خوبه. البته چهارمی را همسرم راضی نبودن و با صحبت راضی شدن
وقتی دکتر حاذقی پیدا کردید پیش همان بروید و از طولانی شدن دوره درمان ناراحت نباشد همان را ادامه بدهید این دکتر آن دکتر نکنید چون دکتر بعدی از اول درمان را ممکنه که شروع کند.
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فکر کردی یه جاروبرقی پنج دقیقه ای میکشی لباساتم میندازی لباسشویی شدی خانوم خونه دار😏
نه جانم بیا این کانال👇ببین خونه داری یعنی چی😍
https://eitaa.com/joinchat/139198864Cc255f799e7
اونهمه مواد شوینده مختلف نخری ها😱بیا یادت بدم خودت بساز💃
#فوت_و_فن_خانه_داری_از_اینجا_یاد_بگیر😍
------------------------------------------------
🔥تبلیغات مجموعه کانالهای کوثر😍
هدایت شده از تبلیغات غذای خیابانی
خسته شدی انقدر گاز سابیدی؟؟😩
هربار میخوام گاز و هود تمیز کنم انقدر چربیاش سخت پاک میشه که بیزار میشم😰
وایتکس که دیگه پوست برام نزاشته.. 😭
✅باورت میشه چدن های گازمو تو ۲ دقیقه برق انداختم😁
فقط خانومایی که میخوان دست به سیاه و سفید نزنه خونه ی تمیز تحویل بگیرن بیان اینجا👇👇
https://eitaa.com/joinchat/139198864Cc255f799e7
------------------------------------------------
🔥تبلیغات مجموعه کانالهای کوثر😍
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#آیت_الله_ناصری
✅ اسم خوب...
اگر اسم خوب بر فرزند گذاشتی و مرتّب صدایش زدی، این اسم روی بچّه اثر خوب می گذارد. اگر اسم نامناسب گذاشتی که مورد رضایت حق و ولایت نیست، اثر سوء می گذارد.
همانطور که چند بار بگویید یا "حمید" یک اثری دارد، اگر مرتب به فرزندتان بگویید "یا علی"، "یا حسن"، "یا حسین"، "یا جعفر" آن هم اثر دارد، در نتیجه انسان در اسم گذاری مواظب باشد و اگر سعادت فرزندش و سعادت نسلش را میخواهد، اسم های اهل بیت علیه السلام و اولیای الهی، اسمهای انبیا، مقرّبان و اسم های با مضامین عالی را انتخاب بکند.
#نامگذاری_فرزند
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#پیام_مخاطبین
✅ اطاعت امر خدا...
پدربزرگم، خدا بیامرز، به خاطر درمان بیماری خواهرشون میان تهران و برای گذران زندگی کارگری میکنن. اون سال که ماه رمضان در اوج تابستان قرار داشته، ایشون بنایی میکردن و کارگر بنا بودن. فکرشو بکنید، زیر نور مستقیم آفتاب. سر کارگرشون، وقتی متوجه میشه ایشون و دوستش روزه میگیرن، با عصبانیت بهشون تحکم میکنه که نباید روزه بگیرید چون از قدرت کارتون کم میشه و کار جلو نمیره.
ایشون هم که فرد مومن و با اعتقادی بودن، برای اینکه به صاحب کارشون اثبات کنند که با اطاعت امر خدا و گرفتن روزه، خللی در کاراییشون وارد نمیشه، با دوستشون یک قرار میگذارن. به این ترتیب که نصف روز، یک نفر بخوابه و دیگری کار کنه و بعد شیفتشون رو عوض کنند. با این تدبیر، توانستند قوتشون رو بازیابی کنند و به لطف خدا کارشون را سر موقع تحویل دادند.
پدربزرگم بارها این خاطره را تعریف کردند و هر بار با هیجان و طوری که چشمشون از شعف برق میزد. آخرش هم با هیجان میگفتند وقتی دستمزدم را میگرفتم، از خیابون دولت تا فلان جا پیاده میرفتم و یک هندوانه بزرگ میخریدم، و موقع افطار میخوردیم. طوری میگفتند که شیرینی اون هندونه رو ما هم احساس میکردیم.
#ماه_رمضان
#بندگی_خدا
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🚫حمله حیوانات موذی به منازل مسکونی
🚫انواع بیماری و مرگ میر بر اثر استفاده از سموم
❌اختراعی خاص و جدید برای تمامی آفات
✅با کمترین هزینه از شر هر نوع حشره و حیوان موذی (سوسک،مورچه،ساس،موش و...)راحت شوید
⭕️ضمانت کارایی۱۰۰٪
⭕️تنها دستگاه تولید داخلی با استاندارهای جهانی
⭕️بدون هیچ گونه خطر برای انسان کودکان و خانم های باردار و حیوانات خانگی🌱🍀
برای مشاوره رایگان و دریافت هدیه ویژه🎁 برای ۱۰۰ نفر اول و شرکت در قرعه کشی میلیونی عدد ۸ را به سامانه ۱۰۰۰۲۰۰۵۰۰۰ ارسال نمایید✔️
هدایت شده از تبلیغات غذای خیابانی
❌👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻
با این دستگاه ایرانی دیگه سوسک
آبروی منو پیش مهمان نمیبره 🥲
دیگه مورچه تو آشپزخونه نداریم 😍
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۸۰
#سختیهای_زندگی
#رویای_مادری
#رحم_اجاره_ای
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#قسمت_اول
من متولد ۷۳ هستم، ١۶ سالگی نامزد کردم، تا اون زمان دوره ماهانه نداشتم، هرچی دکتر رفتم گفتن تا ١٨ سال وقت داری تا یه دکتری بعد از معاینه و نوشتن سونو و MRl فهمیدن مادرزادی سندرم دارم و خدا می دونه چی به من گذشت.
شب عروسیم خیلی گریه کردم چون مشکلات دیگری هم داشتم، نمیتونستم مثل بقیه خانوما باشم،گذشت یه مدت من به درسم ادامه دادم و به بهانه درس بچه دارشدن به تعویق انداختیم چون هزینه بالایی داشت.
اواخر درسم بود، تصمیم گرفتم توکل کنیم به خدا و با وام و...شروع کنیم ( از این موضوع جز مادرم و دوتا خواهرام کسی اطلاع نداشت و نداره)
من باید رحم اجاره ای میگرفتم، خوشبختانه تخمدان سالم وخوبی داشتم و میتونست جنین از خودمون باشه فقط توی یه محیط دیگه ای باید رشد می کرد.
یه خانم پیدا کردیم در ازای یه مبلغی ایشون بردم دکتر، تاییدشون کرد. من رفتم برای تخمک کشی، دوهفته آمپول زیرجلدی به ناف زدم ولی گفتن تخمک رشد نکرده فایده نداره، به من گفتن شاید مجبور به تخمک اهدایی بشی و...و بازم من...😭
در این حین با یه گروهی آشنا شدم که همه مشکل منو داشتن (سندروم راکی تانسکی) این خودش خیلی برام امید بود انرژی مثبت بود، چون چندتاشون بچه دار شده بودن.
من رفتم تهران برای عمل واژینو پلاستیک، بماند که چقد رفت و آمد و سختی داشت تا بالاخره وقت عمل بهم دادن، دقیقا روز تولد حضرت زهرا (س)، ازشون خواستم که عملم با موفقیت انجام بشه آخه همون موقع یکی از دوستان رفت بیمارستان خصوصی تهران با یه دکتر معروف ولی متاسفانه حین عمل به عصب یکی از پاهاش آسیب رسید، من بیمارستان دولتی رفتم بخاطر هزینه ها ولی خداروشکر کادر بیمارستان عالی بودن، دکترای عالی من اولین نفری بودم که توی ایران به روش لاپراسکوپی این جراحی رو انجام میداد.
خداروشکر از عملم راضی بودن، دوهفته بستری بودم، خیلی سخت گذشت چون کسی اطلاعی نداشت کجام گفته بودیم مسافرتم....
شب آخر واقعا کلافه شده بودم خیلی خسته بودم، از بیمارستان و استرساش که کسی شک نکنه کجام، توسل پیدا کردم هرچی دعا تونستم خوندم، با دل شکسته هرچی ذکر بود. تا اینکه دکترم ساعت ۹ اومد، گفت مرخصی، دنیا رو بهم دادن...
یه مدت از عملم گذشت، ایندفعه گفتم میرم یه دکتر تهران یه دکتر عالی پیدا کردم رفتم پیشش سونو شدم و دارو داد و سیکل تخمک کشی شروع شد، بعد از دوهفته رفتم برای عمل خداروشکر ۲۵ تا تخمک داشتم که ۱۵ جنین شد، خیلی خوشحال بودم.
یه خانمی پیدا کردم برای رحم اومدن ولی منفی شد اینقد ناراحت شدم، توقع داشتم با این همه سختی حداقل آرامش ببینم.
دکترم مرکزش رو عوض کرد من مجبور شدم جنینام انتقال بدم به مرکز دیگه با ظرف مخصوص، توی این جابجایی فکر کنم به جنین آسیب رسید.
دوماه گذشت به یه نفر دیگه همه هزینه هارو دادم به اتاق عمل که رسید گفتن جنینهاتون برای ذوب ازبین رفتن انتقال کنسل باز چقدر ناامید شدم.
بازاین خانم قبول کردن بیان فقط دوتا جنین داشتم (وقتی ازفریز درآوردن برای ذوب از بین میرفتن، اینطوری ١۵تا جنین تموم شد) انتقال دادیم و بازم منفی😔😔😔😔😔 و من دست خالی بدون جنین کلی هزینه انتقال داده بودم، دارو قرارداد و....وضع مالیمونم متوسط بود رو به پایین😔😔😔 خیلی ناامید بودم.
همسرم آرومم کرد، گفت بازم ادامه میدیم
من حتی پیشنهاد طلاق هم دادم، گفتم برو دنبال زندگیت، از بس که روحیم داغون بود نمیدونستم دارم چی میگم، همسرم گفتن این مشکلی که خدا برای جفتمون خواسته من و تو نداریم، این کلمه رو دیگه به زبون نیار.
خلاصه با نامیدی و دلشکستگی زیاد با دکترم صحبت کردم، برای تخمک اهدایی دکترم گفت سنت کمه، تخمک هم داری، الکی از این فازا نگیر، کلی باهام صحبت کردن...
👈 ادامه در پست بعدی...
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#تجربه_من ۶۸۰
#سختیهای_زندگی
#رویای_مادری
#رحم_اجاره_ای
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#قسمت_دوم
بعد یه مدت باز رفتم برای تخمک کشی، این سری از دارو های ایرانی استفاده کردم که هیچکس تا حالا استفاده نکرده بود، گفتم توکل به خدا، کل آمپولام شد ۶۰۰ تومن، دفعه قبل سه ماه قبل تخمک کشی ویتامین میخوردم، غذارو خیلیییییی رعایت میکردم، چیزای مضر نمیخوردم، ایندفعه اصلا رعایت نکردم. آمپولام میزدم انرژی مثبت به خودم میدادم، میگفتم میشه توکل برخدا، خوش بودم. زیاد درگیر روحی نشدم.
خلاصه پانکچر شدم، ۱۸ تخمک و ۱۶ جنین باکیفیت عالی تر(جنین شناس مرکز جدید خیلی بهتر بود)، یه خانومی پیدا کردیم باز البته این سری از طریق واسطه خود واسطه کلی هزینه گرفت برای دادن شماره...
خلاصه روز انتقال رسید سه تا جنین درآورده بودن برای ذوب ولی دکترم گفت سه تاش عالیه دوتابیشتر انتقال نمیدم، اون یکی رو مجدد فریز کنید.
گذشت دقیقا روز میلاد حضرت معصومه اون خانم زنگ زد، بی بی چک مثبت شده. من نمیدونستم چیکار کنم، از خوشحالی رفتن آزمایش، تا جواب بیاد هزار بار مُردم، بتا خیلی بالا بود. وقتی رفتیم سونو، گفتن دوقلو😍😍وای خدا...
دوره بارداری، خیلی اذیت شدیم، دور بودن از اون خانم، هزینه ها، استرسا اوایل بارداری، هماتوم داشتن، خونریزی داشتن چقدر نگران بودم، خلاصه گذشت دوقلوهام دنیا اومدن، بهترین لحظه زندگیم وقتی بود که پشت در اتاق عمل انتظارشون کشیدم خیلی لحظات قشنگی بود ❤️
من خیلی سختی کشیدم، استرس کشیدم، سه بار با زمان کوتاه بیهوشی گرفتم که عوارض زیادی داشت، آمپول هورمونی پشت سرهم، استرسای منفی و مثبت شدن ،هزینه های بالا که با بدبختی جور میشد کلی وام و...چیزی حدود ۳۰۰ میلیون تومن هزینه کردم، ولی خداروشکر که نتیجه گرفتم.
الان دوقلوها نزدیک ۴ سال هستند.
من دیگه فکر بچه نکردم، چون واقعا جون دادم تا دنیا اومدن، لباسای نوزادیشون رو رد کردم رفت، گفتم دوتا دارم کافیه
ولی یه مدت دیدم اقای مهربونم امر کردن به فرزند آوری کلی با اطرافیان صحبت کردم و راضی شون کردم به فرزندآوری ولی دیدم نمیشه.
به همسرم گفتم ماهم وظیفه داریم جنین هم که هنوز داریم دوتا چیه کمه😂 قرار یه ذره جمع و جور کنیم، وام بگیریم باز بریم برای اقدام و ivf
دعا کنید دوستان یه خانم خداشناس پیدا کنم، هزینه هام به راحتی جور بشه الان دوتا بچه دارم، یذره شرایط سختتره و با اولین انتقال مثبت بشه، خدا باز دوقلو سالم و صالح قسمتم کنه.
ان شاالله قسمت همه منتظرا
توکل کنید به خدا، من قبل از آخرین انتقال که مثبت شد یه صوتی گوش دادم در مورد برآورده شدن حاجت ها، صلوات حضرت زهرا بود باز حضرت زهرا به فریادم رسیدم توسل کنید به این بانوی عزیز ان شاالله دست رد نمیزنن.
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
هدایت شده از دوتا کافی نیست
#پیام_مخاطبین
✅ قدر داشته هایمان را بدانیم...
#فرزندآوری
#دوتا_کافی_نیست
#نعمات_الهی
#سبک_زندگی_اسلامی
کانال«دوتا کافی نیست»
http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075