بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#پارت_44
#پارت_45
#پارت_46
#پارت_47
#پارت_48
#پارت_49
#پارت_50
#پارت_51
#پارت_52
#پارت_53
#پارت_54
#پارت_55
#پارت_56
#پارت_57
#پارت_58
#پارت_59
#پارت_60
#پارت_61
#پارت_62
#پارت_63
#پارت_64
#پارت_65
#پارت_66
#پارت_67
#پارت_68
#پارت_69
#پارت_70
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_26
(ریحانه)
خجالت زده سرمو انداختم پایین و فین فین میکردم کل لباس آقا طاها خیس و خونی شده بود اصلا روی نگاه کردن بهش رو نداشتم...دم داروخانه نگه داشت و پیاده شد ترنم بیدار شده بود و خودشو میکشید سمتم با دست چپم بغ.لش کردم نشوندمش رو پام به دستم اشاره کرد و گفت:بوووو!!
خندیدم و گفتم:آره بو شده!!!
نچ نچ کرد و خواست دستمو بو.س کنه که نذاشتم و فشارش دادم،اقا طاها بلاخره اومد و نشست تو ماشین با دیدن ترنم بغ.لم اخمی کرد و گفت:مگه دکتر تایید نکرد چیز سنگین بلند نکنی؟!هربارم که گوش نمیدی دستت خونریزی میکنه فکر کنم تا آخر باید با این بخیه ها سر کنی!!
سرمو انداختم پایین و گفتم:معذرت میخوام که باعث دردسر شدم!
هیچ صدایی ازش نیومد با اخم دستامو گرفت و باند دستمو باز کرد و از نو بست،با برخورد دستش به دستم گُر گرفتم و قلبم تند تند میزد وقتی کارش تموم شد بدون هیچ حرفی با جدیت ماشین و روشن کرد و راه افتاد،خیلی دلم میخواست بدونم کجا میره ولی میترسیدم ازش بپرسم...
ترنم گشنش شده بود و همش بهانه گیری میکرد و منم تلاش میکردم که حواسشو پرت کنم انقدر غرق ترنم بودم که متوجه نشدم کی ماشین ایستاد فقط لحظهای به خودم اومدم که صدام کرد،نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن کوچه خونمون حسابی ذوق کردم و برگشتم سمتش!
-اینجا!وای ممنونم!!!
سری تکون داد و گفت:دلم خواست امسال هیئت متفاوتی رو تجربه کنم!!!
بازم ازش تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که دستمو گرفت و مانعم شد،برگشتم سمتش که ترنم رو از بغ.لم گرفت و پیاده شد،واقعاً این حساسیتهاش برام دلنشین بود لبخندی زدم و پیاده شدم....
ترنم رو گذاشت رو صندوق ماشین با نگرانی رفتم سمتش و دستشو گرفتم!
-میوفتهههه!
خندید و گفت:نه میشینه امتحان کردم!!!
-آخه!!
پیراهن مشکی تو دستش رو نشونم داد و گفت:میشه چادرتو باز کنی من عوضش کنم؟توقع نداری که با این لباسا بیام داخل هیئت؟؟
خجالت زده سرمو انداختم پایین و گوشه چادرمو گرفتم و از هم بازش کردم کمی خم شد و سریع لباس تو تنش و با پیراهن جدید عوض کرد تو طی مدتی که لباسشو عوض میکرد اصلا نگاهش نکردم بلند شد و در حالی که دکمههاشو میبست خندید و گفت:بابا ناسلامتی یه جورایی شوهرت به حساب میام هنوز خجالت میکشی؟؟
هنوز با این کلمه غریبه بودم،چیزی نگفتم و اونم خندید و ترنم رو از رو صندوق برداشت و شونه به شونه هم راهی هیئتمون شدیم،جایی که از بچگی توش بزرگ شدم....
(طاها)
همه با دیدنمون حسابی ذوق کرده بودن و اومدن استقبالمون ریحانه مضطرب بود از شوق قبلش کم شده بود آروم دم گوشش گفتم:چیزی شده؟؟
سری تکون داد و گفت:امشب همه اعضای فامیلمون هستن ولی نمیدونن ما صیغه کردیم لطفاً یه وقت طوری رفتار نکنید متوجه بشن چون خیلی حرف میزنن!!
اخمی کردم و گفتم:نگران نباش...
ترنم رو سپردم به بقیه و تاکید کردم که به ریحانه ندنش این دختر واقعا یه دنده و کله ش.قه آقا امید هم دقیقا عین حرفای ریحانه رو بهم زد که بهش اطمینان دادم حواسم هست...
مراسمشون خیلی منظم و باشکوه برگزار شد نزدیک شام بود که ریحانه صدام کرد رو تراس ایستاده بود و با چشمای پریشون نگاهم میکرد فهمیدم معذبه ولی مجبوره،دخترداییهاشم دورش بودن،رفتم نزدیک تراس!
-جانم خانم!
گونههاش سرخ شد و همونطور که بهم نگاه میکرد گفت:میشه بی زحمت از تو ماشین کیف لباس ترنم رو بیاری؟!کثیفشون کرده!!
-چشم الان...
ریحانه شخصیت خیلی معصومی داشت تازه متوجه شدم آقا بزرگ چرا میگفت اون با همه نوه هاش فرق داره و داشتم درک میکردم چرا نرگس میگفت اون گل خوشبو تره!!
وسایل ترنم رو برداشتم برگشتم داخل همه دور ریحانه بودن و داشتن هی ازش سوال میپرسیدن و اونم حسابی سرخ و سفید میشد لبخندی زدم،باید نجاتش میدادم از پله ها رفتم بالا دختردایی هاش که الان دختر خالههاشم اضافه شده بودن ریز ریز میخندیدن،سرمو انداختم پایین و گفتم:بفرما ریحانه جان!!
پچ پچ دخترا بالا گرفت داشت خندم میگرفت ولی خودمو کنترل کردم،کیفو گرفتم سمتش و ازم گرفت و تشکر کرد و سریع رفت داخل که فهمیدم حسابی خجالت کشیده...
از پله ها اومدم پایین لبخندی رو ل.بام نقش بسته بود!
آقا امید با خنده گفت:دیگه خیلی تو نقشت فرو نرفتی؟!
خندیدم و سرمو تکون دادم و گفتم:تا زمانی که کنارمه احترامش واجبه...
دستشو زد پشتم و گفت:راضیم ازت....
ادامه دارد..........................
بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43