eitaa logo
(: دخـترانه :) ¹²⁸
408 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
330 ویدیو
123 فایل
{﷽} محفلےبࢪاۍ دخٺࢪان✋🏻🕊 حرکتمون← ¹⁴⁰¹/⁶/¹⁴ ✈️🌿 به ڪانال دختࢪانه خوش اومد؁ تو‌دعوت‌شدھ؁بانوفاطمہ‌زهرایـے💚🌱 ❀-جهت تبادل↓🕊 @zb0089 ❀ -جان دلم ؟↓🫀🌿 https://harfeto.timefriend.net/17203437964513 کپی؟ نه فرهنگ فور.💘 ❀-اللہم‌؏ـجݪ ولیڪ الفࢪج❥(:!
مشاهده در ایتا
دانلود
(ریحانه) خجالت زده سرمو انداختم پایین و فین فین میکردم کل لباس آقا طاها خیس و خونی شده بود اصلا روی نگاه کردن بهش رو نداشتم...دم داروخانه نگه داشت و پیاده شد ترنم بیدار شده بود و خودشو می‌کشید سمتم با دست چپم بغ‍.لش کردم نشوندمش رو پام به دستم اشاره کرد و گفت:بوووو!! خندیدم و گفتم:آره بو شده!!! نچ نچ کرد و خواست دستمو بو.س کنه که نذاشتم و فشارش دادم،اقا طاها بلاخره اومد و نشست تو ماشین با دیدن ترنم بغ‍.لم اخمی کرد و گفت:مگه دکتر تایید نکرد چیز سنگین بلند نکنی؟!هربارم که گوش نمیدی دستت خونریزی می‌کنه فکر کنم تا آخر باید با این بخیه ها سر کنی!! سرمو انداختم پایین و گفتم:معذرت می‌خوام که باعث دردسر شدم! هیچ صدایی ازش نیومد با اخم دستامو گرفت و باند دستمو باز کرد و از نو بست،با برخورد دستش به دستم گُر گرفتم و قلبم تند تند میزد وقتی کارش تموم شد بدون هیچ حرفی با جدیت ماشین و روشن کرد و راه افتاد،خیلی دلم میخواست بدونم کجا می‌ره ولی می‌ترسیدم ازش بپرسم... ترنم گشنش شده بود و همش بهانه گیری میکرد و منم تلاش میکردم که حواسشو پرت کنم انقدر غرق ترنم بودم که متوجه نشدم کی ماشین ایستاد فقط لحظه‌ای به خودم اومدم که صدام کرد،نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن کوچه خونمون حسابی ذوق کردم و برگشتم سمتش! -اینجا!وای ممنونم!!! سری تکون داد و گفت:دلم خواست امسال هیئت متفاوتی رو تجربه کنم!!! بازم ازش تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که دستمو گرفت و مانعم شد،برگشتم سمتش که ترنم رو از بغ‍.لم گرفت و پیاده شد،واقعاً این حساسیت‌هاش برام دلنشین بود لبخندی زدم و پیاده شدم.... ترنم رو گذاشت رو صندوق ماشین با نگرانی رفتم سمتش و دستشو گرفتم! -میوفتهههه! خندید و گفت:نه میشینه امتحان کردم!!! -آخه!! پیراهن مشکی تو دستش رو نشونم داد و گفت:میشه چادرتو باز کنی من عوضش کنم؟توقع نداری که با این لباسا بیام داخل هیئت؟؟ خجالت زده سرمو انداختم پایین و گوشه چادرمو گرفتم و از هم بازش کردم کمی خم شد و سریع لباس تو تنش و با پیراهن جدید عوض کرد تو طی مدتی که لباسشو عوض میکرد اصلا نگاهش نکردم بلند شد و در حالی که دکمه‌هاشو میبست خندید و گفت:بابا ناسلامتی یه جورایی شوهرت به حساب میام هنوز خجالت می‌کشی؟؟ هنوز با این کلمه غریبه بودم،چیزی نگفتم و اونم خندید و ترنم رو از رو صندوق برداشت و شونه به شونه هم راهی هیئتمون شدیم،جایی که از بچگی توش بزرگ شدم.... (طاها) همه با دیدنمون حسابی ذوق کرده بودن و اومدن استقبالمون ریحانه مضطرب بود از شوق قبلش کم شده بود آروم دم گوشش گفتم:چیزی شده؟؟ سری تکون داد و گفت:امشب همه اعضای فامیلمون هستن ولی نمیدونن ما صیغه کردیم لطفاً یه وقت طوری رفتار نکنید متوجه بشن چون خیلی حرف میزنن!! اخمی کردم و گفتم:نگران نباش... ترنم رو سپردم به بقیه و تاکید کردم که به ریحانه ندنش این دختر واقعا یه دنده و کله ش‍.قه آقا امید هم دقیقا عین حرفای ریحانه رو بهم زد که بهش اطمینان دادم حواسم هست... مراسمشون خیلی منظم و باشکوه برگزار شد نزدیک شام بود که ریحانه صدام کرد رو تراس ایستاده بود و با چشمای پریشون نگاهم میکرد فهمیدم معذبه ولی مجبوره،دختردایی‌هاشم دورش بودن،رفتم نزدیک تراس! -جانم خانم! گونه‌هاش سرخ شد و همون‌طور که بهم نگاه میکرد گفت:میشه بی زحمت از تو ماشین کیف لباس ترنم رو بیاری؟!کثیفشون کرده!! -چشم الان... ریحانه شخصیت خیلی معصومی داشت تازه متوجه شدم آقا بزرگ چرا می‌گفت اون با همه نوه هاش فرق داره و داشتم درک میکردم چرا نرگس می‌گفت اون گل خوشبو تره!! وسایل ترنم رو برداشتم برگشتم داخل همه دور ریحانه بودن و داشتن هی ازش سوال میپرسیدن و اونم حسابی سرخ و سفید میشد لبخندی زدم،باید نجاتش میدادم از پله ها رفتم بالا دختردایی هاش که الان دختر خاله‌هاشم اضافه شده بودن ریز ریز می‌خندیدن،سرمو انداختم پایین و گفتم:بفرما ریحانه جان!! پچ پچ دخترا بالا گرفت داشت خندم می‌گرفت ولی خودمو کنترل کردم،کیفو گرفتم سمتش و ازم گرفت و تشکر کرد و سریع رفت داخل که فهمیدم حسابی خجالت کشیده... از پله ها اومدم پایین لبخندی رو ل‍.بام نقش بسته بود! آقا امید با خنده گفت:دیگه خیلی تو نقشت فرو نرفتی؟! خندیدم و سرمو تکون دادم و گفتم:تا زمانی که کنارمه احترامش واجبه... دستشو زد پشتم و گفت:راضیم ازت.... ادامه دارد..........................