eitaa logo
(: دخـترانه :) ¹²⁸
408 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
330 ویدیو
123 فایل
{﷽} محفلےبࢪاۍ دخٺࢪان✋🏻🕊 حرکتمون← ¹⁴⁰¹/⁶/¹⁴ ✈️🌿 به ڪانال دختࢪانه خوش اومد؁ تو‌دعوت‌شدھ؁بانوفاطمہ‌زهرایـے💚🌱 ❀-جهت تبادل↓🕊 @zb0089 ❀ -جان دلم ؟↓🫀🌿 https://harfeto.timefriend.net/17203437964513 کپی؟ نه فرهنگ فور.💘 ❀-اللہم‌؏ـجݪ ولیڪ الفࢪج❥(:!
مشاهده در ایتا
دانلود
از بچه ها عذرخواهی کردم و کنار نیما نشستم سرشو آوورد بالا و با چشمای سرخ خیره شد بهم که شرمنده سرمو انداختم پایین از دو روز پیش که خواستم با ریحانه خانم صحبت کنه دیگه ازش خبری نداشتم -داداش به خدا قسم شرمندم... چیزی نمی‌گفت!! -نیما...خانوادم ازم راضی نیستن پس تو ببخش که خدا نگاهی به زندگیم کنه... پیشونیشو چسبوند به شونه هام و لرزش شونه‌اش نشون میداد که داره اشک میریزه دستی پشتش زدم و گفتم:باور کن اگه از قبل میدونستم هیچوقت همچین کاری نمی‌کردم تا اون دختر هوایی بشه... با صدای لرزونی گفت:ن‍...نه..ا..او...اون دلش...با شما بوده از اول... با شنیدن این کلمه قلبم لرزید یعنی تموم اینا احساسات نرگسه؟!!سری به طرفین تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم -نیما جان شاید حکمتی تو این کار بوده!! سرشو بلند کرد و دستی به صورتش کشید و گفت:چرا اینطوری؟!هر اتفاقی میوفته حکمته؟!الان مرگ نرگس خانم هم حکمته؟؟خودت قبولش داری؟؟ سکوت کردم و سرمو انداختم پایین،حرفش سنگین بود حسابی تو فکر فرو رفتم راست می‌گفت واقعا مرگ نرگس رو قبول کرده بودم؟؟؟؟ (ریحانه) ترنم دستی به چشماش کشید و دوباره مشغول خط خطی کردن دفتر شد خوابش میومد ساعت ۱۱ بود ولی آقا طاها هنوز نیومده بود سعی کردم بهش فکر نکنم،مداد رنگیارو از دست ترنم گرفتم و بغ‍.لش کردم و رفتیم تو آشپزخونه بعد از شستن دستاش نشوندمش رو صندلی و تو دوتا ظرف غذا کشیدم نشستم کنارش... ترنم با ذوق دستاشو کوبید به هم و گفت:هَم... خندیدم و گفتم:آره هم هم... با قاشق برنج و قیمه رو له کردم و بردم سمت دهنش غذارو خورد و باز ذوق کرد،خندیدم و بو.سیدمش... صدای در اومد سریع دستی به روسریم کشیدم تا از مرتب بودنشون مطمئن بشم آقا طاها:یا الله... -بفرمایید... ترنم با دیدن پدرش دست زد و با ذوق گفت:اییی با با... خیلی باهاش کار کرده بودم که بگه و خوشحال بودم که یاد گرفت،نگاهی به آقا طاها کردم خشکش زده بود بعد به خودش اومد و خندید و اومد سمتش و بو.سیدش -غذا میخورید؟؟ تازه انگار متوجه‌ام شد که برگشت سمتم و گفت:سلام نه... اینو گفت و رفت،نباید توقع رفتار بهتری هم داشته باشم ازش غذای ترنم که تموم شد بغ.لش کردم و بردم تو اتاق و گذاشتمش رو پاهام بچم انقدر هلاک بود که سریع خوابید،دستی به صورتش کشیدم و پتو هم رو کمرش گذاشتم... اوایل پاییز بود هوا نه خیلی سرد بود نه خیلی گرم برای همین محض احتیاط پتو کشیدم روش،خودمم پاشدم و ظرفای تو آشپزخونه رو جمع کردم و رفتم تو اتاق خودم یه تخت گوشه اتاق بود و میز مطالعه،اونطرف هم میز و کشو لباس کمد دیواری هم داشت تموم تجهیزاتش کامل بود نشستم رو تخت و طبق عادت هر شبم شروع کردم به کتاب خوندن... نمی‌دونم چقدر گذشته بود که با صدای گریه ترنم به خودم اومدم،کتابو به طرفی پرت کردم و دوویدم تو اتاقش و سریع بغ‍.لش کردم و تکونش دادم آروم شد و دوباره خوابید‌... وسایلشو برداشتم و بردمش تو اتاقم و گذاشتمش رو تخت منم کنارش دراز کشیدم و خیره شدم بهش نمی‌دونم چقدر نگاهش کردم که چشام سنگین شد و خوابم برد... (طاها) به سقف خیره بودم و غرق تو افکارم و حرفای نیما،هنوز صداش تو گوشم بود خیلی سخته حرفایی بزنی که خودت بهشون عمل نمیکنی به پهلو چرخیدم و خیره شدم به عکس نرگس! -باز بیا کمکم کن بیا بگو چیکار کنم!!! نفس عمیقی کشیدم و چشامو بستم،چشام داشت گرم میشد که با گریه ترنم از خواب پریدم مثل همیشه فکر کردم کنارمه ولی نبود،پاشدم و دویدم سمت در خواستم برم تو اتاق ترنم که دیدم ریحانه قبل من رفته پیشش،بغلش کرد و دوباره خوابوندش و بعد با خودش برد... درو بستم و نشستم پشت در،یعنی همه اینا عشق نرگسه به ترنم؟!عکسشو گرفتم تو دستام و گفتم:اگه این همه نگران بودی چرا رفتی؟! ادامه دارد...........................