بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#پارت_44
#پارت_45
#پارت_46
#پارت_47
#پارت_48
#پارت_49
#پارت_50
#پارت_51
#پارت_52
#پارت_53
#پارت_54
#پارت_55
#پارت_56
#پارت_57
#پارت_58
#پارت_59
#پارت_60
#پارت_61
#پارت_62
#پارت_63
#پارت_64
#پارت_65
#پارت_66
#پارت_67
#پارت_68
#پارت_69
#پارت_70
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_55
حسابی خرید کردم و با دست پر اومدم خونه،ریحانه اومد دم در استقبالم و با دیدن وسایل خواست از دستم چندتایی رو بگیره که نذاشتم!
ریحانه:سنگینه آخه!حالا چرا این همه؟
با خنده گفتم:سلام خانم....خوبم ممنونم....نه بابا این چه حرفیه خسته نیستم!
خندیدم که سرشو انداخت پایین و گفت:ببخشید!سلام....
دستمو زدم به کمرم و گفتم:سلام...بقیه اش کو؟
خندید و گفت:خسته نباشی!
سری تکون دادم و گفتم:بد نبود میشه قبول کرد...
ریحانه:نگفتی این همه وسیله برای چیه؟
-امشب قراره برامون مهمون بیاد!
با تعجب نگاهم کرد و گفت:چییییییییی؟؟امشب اونوقت الان باید بهم بگی ساعت ۳ شده من کی غذا درست کنم؟؟؟
لیوانی برداشتم از زیر شیر آب پرش کردم و گفتم:لازم نیست کاری کنی از بیرون غذا سفارش دادم فقط بی زحمت برنج بزار...
ریحانه:آخه...
-این مهمونارو خودم دعوت کردم خودم کارا رو انجام میدم!
خندید و به وسایل اشاره کرد و گفت:اونوقت اینا چی؟
-یه دوش بگیرم میام کمک....راستی ترنم کو؟
ریحانه:داره بازی میکنه!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:تنهایی؟
خندید و گفت:منتظره بری پیداش کنی..
خندیدم و رفتم سمت اتاقش و آروم سرمو بردم تو اتاق،میدونستم پشت دره همیشه همونجا قایم میشد.
-ترنم خانم!!!....کجایی؟؟؟
رفتم تو اتاقو مشغول گشتن شدن.
-ای بابا کجا رفته یعنی!؟
دستمو زدم زیر چونمو مثلا داشتم فکر میکردم که از پشت در اومد بیرون و گفت:دَ!!!
حالت ترس به خودم گرفتم و پریدم عقب که خندید،دستمو گذاشتم رو قلبم و نشستم رو زمین.
-آیییی وایییی ترسیدم....آخ آخ!!
اومد سمتمو بغ.لم کرد،لای یکی از چشمامو باز کردم و گفتم:بابا رو بو.س کن!
صورتم و چرخوندم سمتش که محکم دهنش و رو صورتم فشار داد،بغ.لش کردم و گفتم:آخیش حالم جا اومد...
ترنم:آخیشششش!!
خندیدم و همراهش رفتم بیرون،ریحانه داشت میوه ها رو میشست رو به ترنم گفتم:بترسونیمش؟
خندید و با ذوق چشماشو بست،آروم آروم رفتم پشتش ایستادم و به ترنم اشاره کردم و همزمان جیغ کشیدیم البته ترنم بیشتر!
ریحانه ترسید و میوه از دستش افتاد تو سینک و آب همه جا پخش شد،با عصبانیت برگشت سمتمون که داشتیم میخندیدم دستشو زد به کمرش و با اخم گفت:این چه کار بدیه؟؟؟خودم به اندازه کافی ذهنم درگیر هست!
خندیدم و گفتم:حرص نخور پیر میشی...درضمن مگه نگفتم بزار بیام باهم اینارو ردیف کنیم؟
ریحانه:من اگه بخوام منتظرت بمونم که مهمونا رسیدن...راستی اصلا کی قراره بیاد؟
لبخندی زدم و ابرویی بالا انداختم و گفتم:رازه!!
با تعجب نگاهم کرد و گفت:وااایییی نکنه قراره مادرجون و آقاجون بیان؟
خندیدم و گفتم:نه بابا اونا اینجا چیکار میکنن؟؟
نفس عمیقی کشید خیره شد به یه نقطه نا معلوم،ترنم تو بغ.لم خم شد و یه سیب برداشت و گاز کوچولو زد که فقط جای دوتا دندونش موند روش.
ریحانه:آخ اون میچسبه تو گلوت!
دستشو آوورد سمت دهنش که ترنم گازش گرفت و ریحانه جیغ زد و با اخم نگاهش کرد. ریحانه:ترنممممممممممم!!!!!
ترنم نگاهی بهم انداخت و اشک تو چشماش جمع شد و زد زیر گریه،ریحانه سرشو انداخت پایین و گفت:معذرت میخوام!
-کارت درست بود لازمه بهش تذکر داد داره لوس میشه!
ترنم تقلا میکرد بره بغ.ل ریحانه.
-مامانو بو.س کن آشتی کنه!
ریحانه بغ.لش کرد و اشکاشو پاک کرد و نشوندش رو میز و براش سیب و پوست کند داد تا بخوره منم از فرصت استفاده کردم و بقیه میوه ها رو شستم،تکیه داد به سینک و خیره شد بهم!
خندیدم و گفتم:همینطوری میخوای نگاهم کنی؟هول میشما!
خندید و گفت:نمیگی کی قراره بیاد؟
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:نه یه چند ساعت وایسا میان متوجه میشی!
باز عمیق نگاهم کرد و گفت:خشکشونم بکن!
خندید و از آشپزخونه رفت بیرون،خندیدم تازه به حرف مرتضی داشتم پی میبرم...چقدر این ریحانه شیطون رو بیشتر دوست دارم......
ادامه دارد.............................