eitaa logo
(: دخـترانه :) ¹²⁸
408 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
330 ویدیو
123 فایل
{﷽} محفلےبࢪاۍ دخٺࢪان✋🏻🕊 حرکتمون← ¹⁴⁰¹/⁶/¹⁴ ✈️🌿 به ڪانال دختࢪانه خوش اومد؁ تو‌دعوت‌شدھ؁بانوفاطمہ‌زهرایـے💚🌱 ❀-جهت تبادل↓🕊 @zb0089 ❀ -جان دلم ؟↓🫀🌿 https://harfeto.timefriend.net/17203437964513 کپی؟ نه فرهنگ فور.💘 ❀-اللہم‌؏ـجݪ ولیڪ الفࢪج❥(:!
مشاهده در ایتا
دانلود
با صدای اذان نگاهمو از سقف گرفتم و نشستم تو جام،بازم بی‌خواب شده بودم سرمو تو دستام گرفتم و محکم فشار دادم برگشتم سمت ترنم هنوز هق هق‌های گریشو داشت دستی به صورت کوچیکش کشیدم و پاشدم تا به نماز بایستم تا حداقل شاید خدا کمی این دردم رو تسکین داد.... -خدایا با گرفتن خانوادم میخوای چیو ثابت کنی؟!با من مشکل داری چرا این بچه‌ی بیگناه رو آزار میدی؟ بغض یار همیشگی اجازه ادامه گله کردنام رو نداد،تو این سه ماه بغض تنها چیزی بود ولم نمی‌کرد... مرد بودن سخته،زن بودن هم سخته ولی سخته مرد باشی و زنی کنارت نباشه،سخته شاهد پرپر شدن همسرت باشی و نتونی کاری کنی،سخته خودت غسلش بدی و براش مراسم بگیری،تنهایی سخته،عشق سخته و زندگی سخت تر تازه میفهمم امام علی چه دردی در نبود بانو فاطمه زهرا کشید... خیره شدم به عکس نرگس رو دیوار! -چطور تونستی بی‌مرام بچت رو ول کنی بری؟! دستی به صورتم کشیدم ساعت ۶ شده بود پاشدم لباسمو عوض کردم و پتو پیچیدم دور ترنم و بعد از برداشتن وسایلش از خونه زدم بیرون... باید خونه رو عوض کنم،تحمل در و دیوار اون خونه بدون نرگس برام حکم شکنجه گاه رو داشت،حدود ساعت ۸ بود رسیدم به مهد،پیاده شدم و به نگهبان سلام دادم تو این سه ماه همه منو خوب شناخته بودن!!! -آقای صداقت؟! برگشتم عقب،خانم ارجمند یکی از مربی‌های مهد بود! -سلام خانم ارجمند! نگهبان هم سلامی بهش کرد،اومد نزدیکم سرش پایین بود تو همون حالت گفت:لطفاً ترنم رو بدید بهم... ازش تشکر کردم و ترنم رو سپردمش بهش و وسایلشم نگهبان ازم گرفت،وقتی خیالم از ترنم راحت شد نشستم تو ماشین و راه افتادم تا به کارام برسم... تو این سه ماه به هرجایی که بود رفتم ولی هیچ مهدی حاضر نبود از ترنم نگهداری کنه میگفتن خیلی کوچیکه،مخالف گرفتن پرستار بودم دوست نداشتم زن غریبه‌ای بیاد تو زندگیم و بخواد مراقب بچم باشه... آخرش اومدم به این مهد از خونم دور بود ولی همین که قبول کردن ترنم رو نگهدارن خودش کلی بود،هرچند اولش قبول نکردن ولی همین خانم ارجمند با کلی ضمانت مسئولیت رو به گردن گرفت واقعاً ممنونش بودم... گلای نرگس رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و راه افتادم سمت بهشت زهرا پاتوق همیشگیم.... امروز ۴۰ روزی بود که از رفتن نرگس می‌گذشت و من هر روز اینجا بودم..... ادامه دارد..................... • @girlishgirlish •🌿💚🌙