بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#پارت_44
#پارت_45
#پارت_46
#پارت_47
#پارت_48
#پارت_49
#پارت_50
#پارت_51
#پارت_52
#پارت_53
#پارت_54
#پارت_55
#پارت_56
#پارت_57
#پارت_58
#پارت_59
#پارت_60
#پارت_61
#پارت_62
#پارت_63
#پارت_64
#پارت_65
#پارت_66
#پارت_67
#پارت_68
#پارت_69
#پارت_70
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
با صدای اذان نگاهمو از سقف گرفتم و نشستم تو جام،بازم بیخواب شده بودم سرمو تو دستام گرفتم و محکم فشار دادم برگشتم سمت ترنم هنوز هق هقهای گریشو داشت دستی به صورت کوچیکش کشیدم و پاشدم تا به نماز بایستم تا حداقل شاید خدا کمی این دردم رو تسکین داد....
-خدایا با گرفتن خانوادم میخوای چیو ثابت کنی؟!با من مشکل داری چرا این بچهی بیگناه رو آزار میدی؟
بغض یار همیشگی اجازه ادامه گله کردنام رو نداد،تو این سه ماه بغض تنها چیزی بود ولم نمیکرد...
مرد بودن سخته،زن بودن هم سخته ولی سخته مرد باشی و زنی کنارت نباشه،سخته شاهد پرپر شدن همسرت باشی و نتونی کاری کنی،سخته خودت غسلش بدی و براش مراسم بگیری،تنهایی سخته،عشق سخته و زندگی سخت تر تازه میفهمم امام علی چه دردی در نبود بانو فاطمه زهرا کشید...
خیره شدم به عکس نرگس رو دیوار!
-چطور تونستی بیمرام بچت رو ول کنی بری؟!
دستی به صورتم کشیدم ساعت ۶ شده بود پاشدم لباسمو عوض کردم و پتو پیچیدم دور ترنم و بعد از برداشتن وسایلش از خونه زدم بیرون...
باید خونه رو عوض کنم،تحمل در و دیوار اون خونه بدون نرگس برام حکم شکنجه گاه رو داشت،حدود ساعت ۸ بود رسیدم به مهد،پیاده شدم و به نگهبان سلام دادم تو این سه ماه همه منو خوب شناخته بودن!!!
-آقای صداقت؟!
برگشتم عقب،خانم ارجمند یکی از مربیهای مهد بود!
-سلام خانم ارجمند!
نگهبان هم سلامی بهش کرد،اومد نزدیکم سرش پایین بود تو همون حالت گفت:لطفاً ترنم رو بدید بهم...
ازش تشکر کردم و ترنم رو سپردمش بهش و وسایلشم نگهبان ازم گرفت،وقتی خیالم از ترنم راحت شد نشستم تو ماشین و راه افتادم تا به کارام برسم...
تو این سه ماه به هرجایی که بود رفتم ولی هیچ مهدی حاضر نبود از ترنم نگهداری کنه میگفتن خیلی کوچیکه،مخالف گرفتن پرستار بودم دوست نداشتم زن غریبهای بیاد تو زندگیم و بخواد مراقب بچم باشه...
آخرش اومدم به این مهد از خونم دور بود ولی همین که قبول کردن ترنم رو نگهدارن خودش کلی بود،هرچند اولش قبول نکردن ولی همین خانم ارجمند با کلی ضمانت مسئولیت رو به گردن گرفت واقعاً ممنونش بودم...
گلای نرگس رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم و راه افتادم سمت بهشت زهرا پاتوق همیشگیم....
امروز ۴۰ روزی بود که از رفتن نرگس میگذشت و من هر روز اینجا بودم.....
ادامه دارد.....................
• @girlishgirlish •🌿💚🌙
بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43