بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#پارت_44
#پارت_45
#پارت_46
#پارت_47
#پارت_48
#پارت_49
#پارت_50
#پارت_51
#پارت_52
#پارت_53
#پارت_54
#پارت_55
#پارت_56
#پارت_57
#پارت_58
#پارت_59
#پارت_60
#پارت_61
#پارت_62
#پارت_63
#پارت_64
#پارت_65
#پارت_66
#پارت_67
#پارت_68
#پارت_69
#پارت_70
بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_42
هیچی از حرفای بقیه حالیم نمیشد فقط عین مجسمه ای که لبخند داره نشسته بودم! بینشون،درد قلبم اذیتم میکرد تقصیر خودم بود پس نباید گله میکردم!
تمنا دستای کوچولو ترنم رو تو دستاش گرفته بود اومد جلوم ایستاد و گفت:زنعمو میای نقاشی بکشیم؟
با گفتن کلمه زنعمو حس غریبی بهم دست داد کاش واقعا زنعموت بودم،لبخندی زدم و گفتم:آره عزیزم چرا نیام برو وسایلتو بیار.
کلی ذوق کرد و دویید رفت ترنم تعادلش بهم خورد قبل اینکه بگیرمش نشست رو زمین و بعد پاشد دنبال تمنا رفت،خندم گرفت از کارش با پارسا هم تا همین حد جور بود...
تمنا و ترنم با دفتر و کلی مداد رنگی نشستن رو به روم،کیمیا همسر آقا طاها رو به تمنا گفت:تمنا مامان زشته زنعموت اینجا مهمانه!
لبخندی زدم و گفتم:اشکالی نداره من کارم اینه با بچه ها باشم...
طاهره:خدا خیرت بده آدرس این مهدت رو بده من این توحید رو بدم تو نگه داری!
اطهر:فوقش همین یه بارو بتونه نگه داره...
طاهره:یه سالم یه ساله...نکن توفیق...نگاه کن توروخدا...ولش کن دردش میگیره!!!
پا شد رفت سمت پسراش که داشتن کشتی میگرفتن همه زدن زیر خنده ولی این خندههای من همش با درد بود!
نگاهم کشیده شد سمت کسی که برام ممنوع بود قرار نبود عاشقش بشم ولی فکر کنم دچارش شدم!
(طاها)
سر درد بدی داشتم کل شب فقط تحمل کردم تا مهمونی تموم بشه،این دختر بد شده بود نقطه ضعفم حسابی کلافه بودم دیگه باید چیکار کنم تا باور کنه دوسش دارم؟آره دوسش داشتم فکر نمیکردم بعد نرگس در قلبمو به رو کسی باز کنم ولی این دختر جور دیگه ای وارد قلب و زندگیم شد!!
با قرار گرفتن دستی رو شونه ام به خودم اومدم،آقاجون بود خواستم به احترامش بلند شم که فشاری به شونم آوورد و نذاشت بلند بشم و نشست کنارم!
آقاجون:بیرون نشستی سرده بابا اواخر پاییزه سوز سرما زیاده.
سری تکون دادم و گفتم:خواستم کمی هوا بخورم!
آقا جون:خیلی عوض شدی بابا...دیگه خبری از اون پسر زود جوش نیست!
خندیدم و گفتم:درسته خیلی تمرین کردم!
آقاجون:کار نرگسه یا ریحانه بانو؟
از طرز صدا زدنش لبخندی نشست رو ل.بام!
-جفتشون...بهتره بگیم عشق کاری کرده عوض بشم!!
آقاجون خندید و زد رو دستم و گفت:واقعاً دوسش داری یا داری سعی میکنی جایگزین نرگس کنیش؟
سکوت کردم حرفش سنگین بود بد منو مشغول کرد زد رو شونه هام و گفت:قدرشو بدون خیلی خانمه!
سری تکون دادم،بلند شد و گفت:میرم بخوابم توام خیلی بیرون نمون مریض میشی.
-چشم..
با رفتن آقاجون منم بلند شدم و رفتم داخل،از پله ها رفتم بالا پشت در اتاق ایستادم مردد بودم برم داخل یا نه بهتره تا زمانی که اینجاییم حداقل مراعات کنم تا برا بقیه سو تفاهم نشه!
کوتاه در زدم و رفتم داخل،ترنم و ریحانه خواب بودن آروم درو بستم و رفتم نزدیکشون معلوم بود ریحانه موقع خوابوندن ترنم خوابش برده چون حتی چادرشم بر نداشته بود!
بالشتی برداشتم و آروم سرشو بلند کردم گذاشتم روش و آروم کش چادر رو از سرش آزاد کردم ولی نتونستم برش دارم میترسیدم بیدار بشه و دوباره فرار کنه!
رد اشک رو صورتش بود و مژه هاش نم دار دستی به صورتش کشیدم و گفتم:تقصیر خودت بود خودت خواستی محبت نکنم بهت...اشکال نداره صبر میکنم تا عاشقم بشی.
پتو رو کشیدم روش و اونطرف کنار ترنم دراز کشیدم و چشامو بستم تا خوابم ببره......
ادامه دارد..............................