بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#پارت_44
#پارت_45
#پارت_46
#پارت_47
#پارت_48
#پارت_49
#پارت_50
#پارت_51
#پارت_52
#پارت_53
#پارت_54
#پارت_55
#پارت_56
#پارت_57
#پارت_58
#پارت_59
#پارت_60
#پارت_61
#پارت_62
#پارت_63
#پارت_64
#پارت_65
#پارت_66
#پارت_67
#پارت_68
#پارت_69
#پارت_70
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_18
آقای ارجمند:نباید به دخترم به چشم یه خدمتکار نگاه کنی و هرطور خواستی باهاش رفتار کنی...میخوام بهش احترام بزاری،نبینم ازش سواستفاده کنی و یا...دلشو بشکنی!!!
اینجا که رسید مکث کرد سری تکون دادم و گفتم:قطعا تموم اینا رو رعایت میکنم...
آقای ارجمند بزرگ:ببین پسرم از من میشنوی دست بوس خانوادت هم برو...
سرمو انداختم پایین و گفتم:ممنونم از اینکه نگرانید ولی خانوادهام منو همسرم رو تو سخت ترین شرایط تنها گذاشتن حتی...حتی...
نتونستم ادامه بدم،دستی به صورتم کشیدم و گفتم:اگه اجازه بدید من چند لحظهای برم تا جایی و بر گردم...
ریحانه خانم:میشه پس ترنم اینجا بمونه...
همه برگشتن سمتش و نگاهش کردن انگار متوجه حرفش نشده بود چون سرشو انداخت پایین و گفت:البته اگه خودتون صلاح میدونید...
لبخندی زدم و گفتم:فکر نکنم خود ترنم هم باهام بیاد...
بعد از معذرت خواهی با حالی بهم ریخته از خونشون زدم بیرون خیلی تحت فشار بودم مغز سرم در حال انفجار بود،تنها چیزی که الان میتونست آرومم کنه بهشت زهرا و نرگس بود به سرعت رانندگی میکردم داشتم خفه میشدم دم بهشت زهرا که نگه داشتم تا قطعه نرگس فقط دوویدم بارون شدیدی میبارید...
کنار قبرش زانو زدم و گفتم:همینو میخواستی؟؟؟؟آره بی معرفت؟؟؟؟تو همه زندگی منی چطور ازم خواستی یکی دیگه رو جات بیارم؟!اصلا چرا اون دختر؟؟چرا اون؟!چرا اون باید قلب تورو داشته باشه چرا باید ترنم اونو دوست داشته باشه چرا چرا چرا؟؟؟چرااااااااا.....بهم بگو لعنتییییی بگووووووو....
پتویی رو شونههام قرار گرفت سرمو برگردوندم که پیرمردی با لباسای کهنه و محاسن بلند و سفید با لبخندی آروم نشست کنارم
پیرمرد:خدا رحمتش کنه پسرم....
تشکر کردم و چشم دوختم به قبر خیس نرگس
پیرمرد:چرا پریشونی بابا؟!
ناخواسته شروع کردم به درد و دل کردن
-عاشقش بودم...الان من موندم و یه بچه یه ساله...درد داره بریدم دیگه از این زندگی...
دستاشو گذاشت رو شونه هام و گفت:چرا پیش زنت اومدی شکایت میکنی؟!
-مدتیه میاد به خوابم و همش اصرار داره با یک نفر ازدواج کنم...من نمیتونم کسیو جای اون بزارم...
لبخندی زد و گفت:حتما اون طور روحش در آرامشه پس به حرفش گوش بده....
دستی به صورتم کشیدم و گفتم:نمیتونم حاجی نمیتونم....
پیرمرد:توکلت به خدا باشه....
فاتحه ای خوند و پاشد رفت منم پاشدم تا ازش بپرسم ماشین داره برسونمش ولی دیدم خبری ازش نیست!!!
رو کردم سمت نرگس و گفتم:اگه تو اینطور میخوای حرفی ندارم!!!در پناه خدا باشی عشقم...
پاشدم و راهی خونه آقای ارجمند شدم ساعت تقریبا ده شده بود سه ساعتی بود که بهشت زهرا بودم وقتی رسیدم همه با نگرانی دورم جمع شده بودن...
لباسام خیس و گلی بود خانم ارجمند زد به دستش و گفت:مادر کجا بودی تو؟!
بعد نرگس کسی اینطور نگرانم نشده بود،شرمنده سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
آقای ارجمند:بیا بریم لباسای آقا امید و بدم بپوشی اینارو عوض کن خدایی نکرده مریض نشی....
نگاهی به اطراف انداختم خبری نبود به چشمای نگران ریحانه خانم خیره شدم و پرسیدم:ترنم کجاست؟
باز نگاهشو دزدید و سرشو انداخت پایین و گفت:خوابوندمش...
سری تکون دادم و ازش تشکر کردم،بعد از عوض کردن لباسام کنارشون شام خوردم حس عجیبی داشت بعد از یکسال این اولین باری بود که غذای خونگی میخوردم واقعا خانواده داشتن لذت دیگه ای داره...
دلم بد هوای خانوادمو کرده بود خانواده ای که به خاطر کینه ای چندین ساله منو طرد کردن....
یه لیوان آب خوردم و تلاش کردم این افکار رو از خودم دور کنم و از غذام لذت ببرم....
(ریحانه)
ستایش حسابی ناراحت شده بود وقتی قضیه رو براش تعریف کردم و حسابی هم از دستم عصبانی بود.
-ستی...ستی جونم...قهر نکن دیگه...ستی...
ستایش با عصبانیت برگشتم طرفمو با غیض گفت:کوفت...درد..مرض...آخه دختر ترشیده ای مگه میخوای بری زن صیغه ای اون مرد گند اخلاق بشی....
-نگو اینطوری زشته!!!
ستایش:زشت اون تویی و اون تصمیم احمقانهات....
-آخه دلت میاد اون بچه عذاب بکشه و تنها باشه؟!
ستایش:خنگ من اون تنها نیست پدر داره....
-پدر که براش مادر نمیشه!!!
ستایش چپ چپ نگام کرد و گفت:نه که تو براش مادر میشی!!!یه دوتا مامان ریحانه گفت بهت از این رو به اون رو شدی فکر کردی چه خبره آخه عزیز من دو روز دیگه که بچش بزرگ شد پرتت کرد بیرون نگو چیشد!!!!
سرمو انداختم پایین و گفتم:اشکالی نداره من فقط میخوام ترنم خوب بزرگ بشه....
ستایش حالت گریه به خودش گرفت و گفت:د نیمفهمی اتفاقا اون بزرگ بشه خیلی بدتره وقتی بزاری بری روحیه اش آسیب میبینه معلوم نیست چی به سرش میاد این بچه اس یه ماه نبینتت فراموشت میکنه...
-اون یه روز منو ندید تب شدید گرفت...
کلافه گفت:تو چرا نمیخوای بفهمی؟؟؟؟
-چون جای من نیستی بدونی چقدر اون بچه رو دوست دارم....
ادامه دارد........................
°⋅—⋅—·–⋅—⋅–⋅ 𔘓 ⋅–⋅—⋅—·–⋅—⋅°
🌿🌸"𝐉𝐎𝐈𝐍↴
[دخـتـرانـه💛ღ]
بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43