eitaa logo
(: دخـترانه :) ¹²⁸
408 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
330 ویدیو
123 فایل
{﷽} محفلےبࢪاۍ دخٺࢪان✋🏻🕊 حرکتمون← ¹⁴⁰¹/⁶/¹⁴ ✈️🌿 به ڪانال دختࢪانه خوش اومد؁ تو‌دعوت‌شدھ؁بانوفاطمہ‌زهرایـے💚🌱 ❀-جهت تبادل↓🕊 @zb0089 ❀ -جان دلم ؟↓🫀🌿 https://harfeto.timefriend.net/17203437964513 کپی؟ نه فرهنگ فور.💘 ❀-اللہم‌؏ـجݪ ولیڪ الفࢪج❥(:!
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای ارجمند:نباید به دخترم به چشم یه خدمتکار نگاه کنی و هرطور خواستی باهاش رفتار کنی...می‌خوام بهش احترام بزاری،نبینم ازش سواستفاده کنی و یا...دلشو بشکنی!!! اینجا که رسید مکث کرد سری تکون دادم و گفتم:قطعا تموم اینا رو رعایت میکنم... آقای ارجمند بزرگ:ببین پسرم از من می‌شنوی دست بوس خانوادت هم برو... سرمو انداختم پایین و گفتم:ممنونم از اینکه نگرانید ولی خانواده‌ام منو همسرم رو تو سخت ترین شرایط تنها گذاشتن حتی...حتی... نتونستم ادامه بدم،دستی به صورتم کشیدم و گفتم:اگه اجازه بدید من چند لحظه‌ای برم تا جایی و بر گردم... ریحانه خانم:میشه پس ترنم اینجا بمونه... همه برگشتن سمتش و نگاهش کردن انگار متوجه حرفش نشده بود چون سرشو انداخت پایین و گفت:البته اگه خودتون صلاح میدونید... لبخندی زدم و گفتم:فکر نکنم خود ترنم هم باهام بیاد... بعد از معذرت خواهی با حالی بهم ریخته از خونشون زدم بیرون خیلی تحت فشار بودم مغز سرم در حال انفجار بود،تنها چیزی که الان میتونست آرومم کنه بهشت زهرا و نرگس بود به سرعت رانندگی میکردم داشتم خفه میشدم دم بهشت زهرا که نگه داشتم تا قطعه نرگس فقط دوویدم بارون شدیدی می‌بارید... کنار قبرش زانو زدم و گفتم:همینو میخواستی؟؟؟؟آره بی معرفت؟؟؟؟تو همه زندگی منی چطور ازم خواستی یکی دیگه رو جات بیارم؟!اصلا چرا اون دختر؟؟چرا اون؟!چرا اون باید قلب تورو داشته باشه چرا باید ترنم اونو دوست داشته باشه چرا چرا چرا؟؟؟چرااااااااا.....بهم بگو لعنتییییی بگووووووو.... پتویی رو شونه‌هام قرار گرفت سرمو برگردوندم که پیرمردی با لباسای کهنه و محاسن بلند و سفید با لبخندی آروم نشست کنارم پیرمرد:خدا رحمتش کنه پسرم.... تشکر کردم و چشم دوختم به قبر خیس نرگس پیرمرد:چرا پریشونی بابا؟! ناخواسته شروع کردم به درد و دل کردن -عاشقش بودم..‌.الان من موندم و یه بچه یه ساله...درد داره بریدم دیگه از این زندگی... دستاشو گذاشت رو شونه هام و گفت:چرا پیش زنت اومدی شکایت می‌کنی؟! -مدتیه میاد به خوابم و همش اصرار داره با یک نفر ازدواج کنم...من نمیتونم کسیو جای اون بزارم... لبخندی زد و گفت:حتما اون طور روحش در آرامشه پس به حرفش گوش بده.... دستی به صورتم کشیدم و گفتم:نمیتونم حاجی نمیتونم.... پیرمرد:توکلت به خدا باشه.... فاتحه ای خوند و پاشد رفت منم پاشدم تا ازش بپرسم ماشین داره برسونمش ولی دیدم خبری ازش نیست!!! رو کردم سمت نرگس و گفتم:اگه تو اینطور میخوای حرفی ندارم!!!در پناه خدا باشی عشقم... پاشدم و راهی خونه آقای ارجمند شدم ساعت تقریبا ده شده بود سه ساعتی بود که بهشت زهرا بودم وقتی رسیدم همه با نگرانی دورم جمع شده بودن... لباسام خیس و گلی بود خانم ارجمند زد به دستش و گفت:مادر کجا بودی تو؟! بعد نرگس کسی اینطور نگرانم نشده بود،شرمنده سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. آقای ارجمند:بیا بریم لباسای آقا امید و بدم بپوشی اینارو عوض کن خدایی نکرده مریض نشی.... نگاهی به اطراف انداختم خبری نبود به چشمای نگران ریحانه خانم خیره شدم و پرسیدم:ترنم کجاست؟ باز نگاهشو دزدید و سرشو انداخت پایین و گفت:خوابوندمش... سری تکون دادم و ازش تشکر کردم،بعد از عوض کردن لباسام کنارشون شام خوردم حس عجیبی داشت بعد از یکسال این اولین باری بود که غذای خونگی می‌خوردم واقعا خانواده داشتن لذت دیگه ای داره... دلم بد هوای خانوادمو کرده بود خانواده ای که به خاطر کینه ای چندین ساله منو طرد کردن.... یه لیوان آب خوردم و تلاش کردم این افکار رو از خودم دور کنم و از غذام لذت ببرم.... (ریحانه) ستایش حسابی ناراحت شده بود وقتی قضیه رو براش تعریف کردم و حسابی هم از دستم عصبانی بود. -ستی...ستی جونم...قهر نکن دیگه...ستی... ستایش با عصبانیت برگشتم طرفمو با غیض گفت:کوفت...درد..‌مرض...آخه دختر ترشیده ای مگه میخوای بری زن صیغه ای اون مرد گند اخلاق بشی‌‌.... -نگو اینطوری زشته!!! ستایش:زشت اون تویی و اون تصمیم احمقانه‌ات.... -آخه دلت میاد اون بچه عذاب بکشه و تنها باشه؟! ستایش:خنگ من اون تنها نیست پدر داره.... -پدر که براش مادر نمیشه!!! ستایش چپ چپ نگام کرد و گفت:نه که تو براش مادر میشی!!!یه دوتا مامان ریحانه گفت بهت از این رو به اون رو شدی فکر کردی چه خبره آخه عزیز من دو روز دیگه که بچش بزرگ شد پرتت کرد بیرون نگو چیشد!!!! سرمو انداختم پایین و گفتم:اشکالی نداره من فقط می‌خوام ترنم خوب بزرگ بشه.... ستایش حالت گریه به خودش گرفت و گفت:د نیمفهمی اتفاقا اون بزرگ بشه خیلی بدتره وقتی بزاری بری روحیه اش آسیب می‌بینه معلوم نیست چی به سرش میاد این بچه اس یه ماه نبینتت فراموشت می‌کنه... -اون یه روز منو ندید تب شدید گرفت... کلافه گفت:تو چرا نمیخوای بفهمی؟؟؟؟ -چون جای من نیستی بدونی چقدر اون بچه رو دوست دارم.... ادامه دارد.....‌‌................... °⋅—⋅—·–⋅—⋅–⋅ ‌𔘓 ⋅–⋅—⋅—·–⋅—⋅° 🌿🌸"𝐉𝐎𝐈𝐍↴ [دخـتـ‌‌‌رانـه💛ღ]