بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#پارت_44
#پارت_45
#پارت_46
#پارت_47
#پارت_48
#پارت_49
#پارت_50
#پارت_51
#پارت_52
#پارت_53
#پارت_54
#پارت_55
#پارت_56
#پارت_57
#پارت_58
#پارت_59
#پارت_60
#پارت_61
#پارت_62
#پارت_63
#پارت_64
#پارت_65
#پارت_66
#پارت_67
#پارت_68
#پارت_69
#پارت_70
بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_40
(ریحانه)
خیره به ترنم بودم که پشت سر بچه ها میدووید همش نگران این بودم که بخوره زمین حسابی با بچه ها جور شده بود هرچند بزرگتر از خودش بودن!
همش از برخورد خانواده طاها میترسیدم ولی طوری باهام رفتار کردن انگار چندین ساله عروسشونم خوشحال بودم که طاها رو قبول کردن ولی با دیدن پدر نرگس و تنهاییش دلم به درد اومد!
طاها اومد نشست کنارم و با صدای گرفته ای گفت:به چی فکر میکنی؟
-به اتفاقات امروز.
سری تکون داد و برای ترنم که داشت میومد سمتش دستاشو باز کرد و گفت:میبرم پدر بزرگش یکم ببینتش.
سری تکون دادم و پاشدم به بقیه خانمها پیوستم،اطهر کتاب دعایی داد دستم و مشغول خوندن زیارت عاشورا شدم مراسمشون خیلی منظم و باشکوه برگزار شده بود کلا مراسم امام حسین همیشه خاصه کلا درست گفتن که امام حسین جنس غمش فرق میکنه!
طاهره:داداشمو دوست داشتی؟یا مجبور شدی باهاش ازدواج کنی؟
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین:به عشق بعد از ازدواج دچار شدم!
اطهر:پس مختو زده...
طاهره:هیسس زشته!!
طاهره دوتا پسر داشت توحید و توفیق یکی ۱۰ساله یکی هم ۶ ساله آقا طاهر هم یه دختر ۸ ساله به اسم تمنا داشت دخترش خیلی مهربون و خوشگل بود ترنم از همون اول کلی باهاش رفیق شده بود اونم با حوصله باهاش بازی میکرد حق با طاها بود حس و حال اینجا واقعاً عجیب بود!
طاهره:طاها عاشق بچه هاس!همین زلزلههایی که میبینی دست پرورده خودشن!!
اطهر:دقیقاً همون توفیق و توحید زلزله ان تمنا که آرومه!
آروم خندیدم و سرمو انداختم پایین،دوتا خواهر بحثشون شده بود یاد رها افتادم ماهم دقیقا همینطوری بودیم.....
(طاها)
نشستم کنار آقا کاظم اول نگاهی به من کرد ولی بعد نگاهش رو ترنم ثابت موند و اشک تو چشماش جمع شد!
آقا کاظم:این نوه من؟گل نرگس منه؟
لبخندی زدم و سرمو به نشونه تایید تکون دادم،دستای ترنم رو گرفت تو دستاش و بوسید که ترنم جیغ زد و روشو برگردوند خندیدم و گفتم:شرمندم حاجی خیلی وابستهاس باز بین من و ریحانه اونو بیشتر ترجیح میده.
لبخندی زد و سری تکون داد و گفت:واقعاً خانومه مثل پروانه دورش میگرده.
سرمو انداختم پایین و گفتم:انتخاب نرگسه!
با تعجب نگاهم کرد همونطور که سرم پایین بود گفتم:انقدر اصرار کرد انقدر نشونه فرستاد تا راضی بشم،اون دنیا ام باز دلواپسم بود...
دستی به شونم زد و گفت:سرتو بیار بالا پسرم...شرمنده نباش تو برای دخترم همه کار کردی میدونم براش کم نذاشتی وقتی اون نظر کرده نرگسه پس بدون انتخابش درسته!
آهی کشید و ادامه داد:کاش دخترم پاسوز کینهام نکرده بودم.
ترنم کلافه شده بود و همش وول میخورد با دیدن ریحانه خندید و نگام کرد و گفت:اییی،مامان ریانه!
دستاشو دراز کرد سمت ریحانه و دستاشو باز و بسته کرد ریحانه سرشو انداخت پایین و ایستاد سرجاش!
آقا کاظم:بیا دخترم بیا بگیرش!
آروم لبخندی زد و اومد نزدیکم و ترنم رو از بغ.لم گرفت،ترنم دستاشو دور گردنش حلقه کرد و محکم دهنشو رو گونه ریحانه فشار داد یعنی بو.سش کنه با لبخند نگاشون میکردم،حاج کاظم خندید و گفت:پیش ما میاد اخموعه وروجک...
ریحانه دوباره سرشو انداخت پایین!
آقا کاظم:چقدر خجالتی هستی تو!؟
خندیدم و گفتم:اگه بدونید از دستش چیا که نمیکشم!
خندید و گفت:ایشالا خوشبخت بشید.
ازش تشکر کردم و دستاشو برای قدر دانی فشردم.....
ادامه دارد.............................