بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43
#پارت_44
#پارت_45
#پارت_46
#پارت_47
#پارت_48
#پارت_49
#پارت_50
#پارت_51
#پارت_52
#پارت_53
#پارت_54
#پارت_55
#پارت_56
#پارت_57
#پارت_58
#پارت_59
#پارت_60
#پارت_61
#پارت_62
#پارت_63
#پارت_64
#پارت_65
#پارت_66
#پارت_67
#پارت_68
#پارت_69
#پارت_70
#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_8
-بخواب آروم تو آغوشم،نکن هرگز فراموشم
بخواب آروم کنار من، تو پاییز و بهار من
لالا لالا گل مریم،فدای تو میشم هر دم
لالا لالا گل سرخم،مبادا تو بشی سر خم
لالا لالا گل زیره،چرا خوابت نمگیره؟
لالا لالا گلم هستی،عزیز این دلم هستی...
ترنم رو از خودم جدا کردم،خوابش برده بود دوتا دستمال گوله کردم و گذاشتم تو گوشاش که با صدای جیغ و داد بچه ها بیدار نشه...
پارسا اومد تو و آماده حرف زدن بود که سریع دستمو گذاشتم رو بینیم که ساکت باشه،آروم گفت:مامان خاله ستایش کالت داله!!
سری تکون دادم و بهش اشاره کردم بره بیرون دهنش و باز کرد که بگه مثلا جیغ بزنم،چشمام ریز کردم و دوییدم سمتش بغلش کردم و رفتم بیرون
-وروجک منو تهدید میکنی؟؟؟؟
ستایش:ریحان بدو دیگه همه معطل توان...
جلسه داشتیم برای برنامه های شب یلدا آخه من که کاری نمیکردم چرا اصرار داشتن باشم بینشون نمیدونستم....
رو صندلی نشستیم و مدیر اول همه برگشتم سمتم و گفت:ریحانه جان داری اون بچه رو به خودت وابسته میکنی سعی کن مراعات کنی اون خودش خانواده داره...
سری تکون دادم زیر لب چشمی گفتم و همه جدی مشغول برنامه ریزی شدن تو کل جلسه دلم پیش ترنم بود همش نگرانش بودم تا اینکه بالاخره تموم شد هیچی از جلسه نفهمیدم فقط سریع پاشدم و رفتم تو اتاقی که ترنم بود،خداروشکر بیدار نشد و هنوز خوابیده بود...
ستایش اومد تو اتاق و درو بست چسبید به بخاری!
ستایش:چرا یهو پاشدی اومدی بیرون؟!
-میترسیدم ترنم بیدار شه...
ستایش:مدیر خیلی ناراحت شد.
-چرااا؟!مگه جلسه تموم نشده بود؟!
ستایش:چرا تموم شده بود ولی یهو اومدی بهش برخورد...ولی از حق نگذریم خیلی بهت وابستسا...
دستی به صورت ترنم کشیدم و گفتم:منم خیلی دوسش دارم...
ستایش اخمی کرد و گفت:اینطوری اصلا درست نیست این بچه بزرگ میشه هم اون لطمه میبینه هم تو...
دست خودم نبود این دختر داشت منو جادو میکرد....
(طاها)
ترنم رو تو بغلم جا به جا کردم و نشستم رو زمین
-بفرما نرگس جان اینم ترنمت،دخترمون!ببخش که دیر آووردمش...
نگاهی به ترنم انداختم و گفتم:نبودنت خیلی اذیتش میکنه ولی الان بهانه گیریهاش کمتر شده...
گلی روی قبر نرگس قرار گرفت،سرمو بالا آووردم که دیدم فاطمه خانم همکارمه...
بعد از فاتحه خوندن سلامی کرد و به ترنم خیره شد،منم نگاهش نمیکردم نمیدونم اینجا چیکار داشت ولی دلم میخواست هرچه زودتر بره حضورش حس خوبی بهم نمیداد...
_سلاام....
برگشتم عقب با دیدن نیما حس کردم ناجیم اومده اونم فاتحهای خوند و نشست کنار،دستی به شونه هام زد
نیما:تسلیت میگم...انشاالله ازاین به بعد فقط شادی بیاد برات...
تو دلم پوزخندی به حرفش زدم،شادی؟ کدوم شادی؟من همه چیز و با نرگس خاک کردم...
فاطمه خانم:میشه ترنم رو بغل کنم؟!
نگاهی به ترنم که خواب بود انداختم بد تو رودروایسی قرار گرفته بودم
نیما:الهیییی....چه ناز خوابیده...
-آره ولی به زور خوابوندمش.
اینو از عمد گفتم که فاطمه خانم بیخیال بشه...
فاطمه خانم:آقا طاها این بچه نیاز به مادر داره مربی های مهد براش مادر نمیشن معلوم نیست چطور از بچه ها نگهداری میکنن...شما باید به فکر یه راه حل دیگه ای باشید...
اخمی کردم و خواستم چیزی بگم که نیما گفت:اتفاقا اون مهد رو من خوب میشناسم خواهرم یکی از کارمندان اونجاست و مخصوصاً کسی که از ترنم مراقبت میکنه رو خیلی بیشتر میشناسم و میدونم که از جون برا ترنم مایه میزاره...
فاطمه خانم سرشو انداخت پایین و گفت:هرچی بگید ولی هیچی مادر نمیشه...
چطور میتونستن جلو کسی که دستش از این دنیا کوتاهه اینارو بگن!!
-فعلا که این اتفاق افتاده و قسمت نبوده که بچم مادری بالای سرش باشه،خودم براش چیزی کم نمیزارم...
نیما نگاهی به فاطمه خانم انداخت و گفت:فکر نمیکنم زن بابا هم برای بچهای مثل مادر باشه...
انگار بهش برخورد چون اخم کرد و رنگش پرید،خیلی تند و تلخ به نیما نگاهی کرد و گفت:اتفاقا بعضیاشون خیلی هم خوبند!!!
-دیگه بسه لطفاً دیگه از این حرفها نزنید،مراعات کنین...
هردوشون ساکت شدن!
فاطمه خانم:من دیگه میرم مثل اینکه از همون اول اومدنم اینجا اشتباه بود چون باعث ناراحتی بعضیا شده...
نیما:اگه منظورتون منم...باید بگم لطفاً از این به بعد خوب فکر کنید بعد حرف بزنید...
دستی به شونه های نیما زدم تا کوتاه بیاد،فاطمه خانم هم با چهرهای بر افروخته بهشت زهرا رو ترک کرد...
ادامه دارد.....................
[دخـتـرانـه💛ღ]
بریم برای شروع رمان ؟!♥️🌙
رمان 🪽❤️🩹#فقطبࢪاےدختࢪم
#پارت_1
#پارت_2
#پارت_3
#پارت_4
#پارت_5
#پارت_6
#پارت_7
#پارت_8
#پارت_9
#پارت_10
#پارت_11
#پارت_12
#پارت_13
#پارت_14
#پارت_15
#پارت_16
#پارت_17
#پارت_18
#پارت_19
#پارت_20
#پارت_21
#پارت_22
#پارت_23
#پارت_24
#پارت_25
#پارت_26
#پارت_27
#پارت_28
#پارت_29
#پارت_30
#پارت_31
#پارت_32
#پارت_33
#پارت_34
#پارت_36
#پارت_35
#پارت_37
#پارت_38
#پارت_39
#پارت_40
#پارت_41
#پارت_42
#پارت_43