eitaa logo
کانال اشعار(مجمع الذاکرین)
1.5هزار دنبال‌کننده
8 عکس
0 ویدیو
2 فایل
این کانال اشعارمذهبی توسط محب الذاکرین خاک پای همه یازهراگویان عالم مهدی مظفری ازشهراصفهان ایجادشد
مشاهده در ایتا
دانلود
یا اباعبدالله الحسین(ع) هرکه در ذهنش زیارت را تجسم می کند گاه گریان میشود گاهی تبسم می کند هرشب جمعه دلم سمت حرم پرمی کشد کفتر جلدت همیشه  میل گندم می کند درد دلها میکنم با گنبد و گلدسته ات عشق تو عشاق را گرم تکلم میکند نوکر این خانه در وقت نبود آب با تربت کرببلای تو تیمم می کند اربعین هر نوکری دل را به دریا می زند موج عشقت درمیان دل تلاطم می کند حق بده ماسر فرود آریم در صحن نجف پیش اقیانوس٬قطره٬دست و پا گم می کند با مدال نوکریِّ تو به جنت می رویم روز محشرهم خدا برما ترحم می کند از ته دل می نویسم دوستت دارم حسین مادرت بر دوستدارانت تبسم می کند ابوذر رئیس میرزایی(بهار)
هرآن‌چه غم به دلم بود، رفته است از یاد که زُل زدم به تو از بینِ صحنِ گوهرشاد چه حس و حالِ عجیبی، چه شوقِ زیبایی دوباره باز، گذارم به مشهدت افتاد دوباره مرغِ دلم پر زده‌ست سوی بهشت به یک نگاهِ تو، ویرانی‌ام شود آباد اگرچه غرقِ گناهم، به سویت آمده‌ام در این حرم متجلی‌ست جمعی از اضداد گره ز کارِ من این‌بار، باز خواهد شد منی که گفته‌ام: آقا! قسم به جانِ جواد ... صدای همهمه می‌آید از میانِ حرم شفا گرفته کسی پای پنجره فولاد چه زود، حاجتِ خود را گرفت آن زائر که سال‌ها به دلش بود حسرتِ اولاد ✍
من که با گرد و غبارت هم برابر نیستم از همه کمتر منم، از هیچ کس سَر نیستم زائرانت جای خود...، حتی به کفترهای تو_ غبطه خواهم خورد، حالا که کبوتر نیستم من اگر یک لحظه هم جز خانه‌ات جایی روم مادرم شیرش حرامم باد...، نوکر نیستم من برای استلام کعبه‌ات در نوبتم یک نگاهی به تَهِ صف کن، من آخر نیستم قایق بی بادبانم رویِ موجِ زائران هیچ جایی بهتر از اینجا شناور نیستم از ضریح تو گلابِ ناب می‌جوشد فقط تا که عطرآگین شوم دنبال قَمصَر نیستم میهمانت هستم آقا جان، "بفرمایی" بگو تا ببینی "داخلم"، دیگر دَمِ در نیستم تا که دیدم یک فلج بر روی پایش ایستاد غبطه خوردم که چرا من مبتلاتر نیستم هر کسی که دید وضعم را به حالم گریه کرد فکر می‌کردم که دیگر گریه‌آور نیستم پنجره فولادی‌ام کن که شفا لازم شدم من مریضم گرچه اصلا بین بستر نیستم
هدایت شده از A A
ای فدایت همه‌ی دار و ندارم زهرا بنگر نیست کسی جز تو کنارم زهرا رفت پیغمبر و از صحبت او غفلت شد از قضا سهم علی بی کسی و غربت شد استخوانی به گلو گرچه برایم مانده غربتم بیشتر از هر چه تو را رنجانده دم به دم ، دم فقط از حیدر کرار زدی با شجاعت به دل لشکر کفار زدی شده اثبات برای تو هماوردی نیست زن که نه ! مثل تو در معرکه ها مردی نیست زینب از کودکی اش چشم به تو دوخته است شیرزن بودن خود را ز تو آموخته است صبر کارم شده ،هرچند برانگیخته ام در دل بستری و سخت بهم ریخته ام کاش تاریخ از این واقعه اش رد می شد غربتم باعث آن شد که نباید می شد بر زمین بودی و دستان مرا می بستند آن جماعت که به حرمت شکنی هم دستند من خودم بودم و دیدم که چه آمد سر تو حلقه زد آتش نامرد به دور و بر تو به تلافی احد صید به صیاد رسید بازهم شکر خدا فضه به فریاد رسید آری آن واقعه که مندرج این بخت است صحبت از آن به خداوند برایم سخت است تا نفس دارم و مانند تو همسر دارم دست از این عشق محال است دمی بر دارم شکوه ای نیست اگر سینه پر از آزرم است “زرهم پشت ندارد به تو پشتم گرم است “ قد کمان مثل هلال قد مهتاب شدی شمع وارانه به پیش نظرم آب شدی دیده ام با چه مکافات وضو می گیری من که محرم به توام ، بهر چه رو می گیری ؟! شیشه عمر علی ، جان علی ناله نکن پیراهن را به تنت باغ پر از لاله نکن تو چرا ، خجلت از یار سزوار من است عذرخواهی به خداوند فقط کار من است بغض بی عاطفه بست است گلویم زهرا حال از بی کسی ام با تو چه گویم زهرا نه فقط اینکه توجه به کلامم نکنند مردم شهر نبی نیز سلامم نکنند غم همین بس که مغیره به علی می خندد آن غلافی که به تو زد به کمر می بندد قلب من بیشتر از بازوی تو درد گرفت چقدر جایزه آن قنفذ نامرد گرفت شاخه‌ی یاس علی دست خزان برد تو را پشت در غربت من بود که آزرد تو را نرو اینگونه مرا یکّه و تنها نگذار به روی خواهشم آرامش من پا نگذار  عرفان ابوالحسنی
شجر نور، نوبر آورده بحر توحید، گوهر آورده آسمان ولایت و عصمت بهر خورشید اختر آورده لاله‌ای سرزده که از فیضش صد بهار معطر آورده دختر آورده بانوی اسلام یا که بر خلق مادر آورده نجمه، خورشید عالم افروزی بهر موسی بن جعفر آورده یا مگر دختر رسول‌الله زینب از بهر حیدر آورده پدر و مادرم فدایش باد که چو معصومه دختر آورده حبّذا حبّذا که بر سه امام عمّه و دخت و خواهر آورده اوّل صبح ماه ذیقعده آفتابی منّور آورده آفتابی که ماه و خورشیدش بوسه از آستان برآورده جبرئیل از خدا بر این دختر صلوات مکرر آورده صدق و اخلاص و صبر زینب را با جلال برادر آورده فاطمه عصمت خدای غفور که به معصومه آمده مشهور
ای حــج دل بــر گــرد حائـر تـو وی چـــارده معصــوم، زائـر تــو گنج خــدا پنهان بــه سینۀ قم! معصومـــه! زهــرای مدینـۀ قم! درّ یتیـــم گنــجِ مهـــر عصمت! انسیه‌الحــورا، سپهــر عصمت! ســــر تـــا قـــدم آیینـــۀ ولایت قـــــرآن روی سینـــۀ ولایــــت زهــرای مرضیــه است مـادر تو مریــم توســل جستـه بر در تو جبـــریل اگــر رو جـانب قــم آرد در وصف تو یذهب عنکــــم آرد آینـــــۀ روی امـــــام هفتــــــم روح دو پهلـــوی امـــام هفتـــم فیضیه را بر تربتت سجود است فیضیـــۀ تـــو عالـم وجـود است زهــرا کتـــاب الله، کوثـرش تــو قم مسجـدالحرام و هاجـرش تو نـــور جهانتـــاب ائمـــه‌ای تـــو معصــومه‌ای بــاب ائمـــه‌ای تو بــا آن که در قلب زمیــن نهانی بــاب‌المــــراد اهــــل آسمانـی زهــرا و زینب و تــو یــک جمـالید مــرآت حسـن ذات ذوالجلالیــد توحیـــد، دریــا و تــو دُر نـــابش زهـراست خورشید و تو آفتابش عصمت گلـی از نقش دامـن تو پیــراهن زهـــراست بــر تـن تو بـالای هـر گلـدستۀ تــو جبریل زیبـد که بگشایـد زبان به تهلیل بایــد در ایــوان تــو بــا حــلاوت روح‌الامیـن قــرآن کنــد تــلاوت صحنین تــو برتــر ز عـرش اعلا قبـر تـو قبـر زینب است و زهــرا ایوان تــو ای دخت پـاک موسی دارالسلام مریم است و عیسی شفیعـــۀ فــردای محشـری تو نایبــــۀ عمّــــه و مـــادری تـــو خورشیــد را نـور رخت وضـو داد ذی القعـــده را میـــلادت آبــرو داد آیینـــــۀ بـــــرادری و بـابــــی یـک مـــاه در بیـــن دو آفتـــابی در سیــر مصحف رخـت، بـــرادر یـــاد آورد از قــدر و نور و کوثر پدرکه چون جان به برت کشیده بوی بهشت از نفست شنیده زیبـد که‌ ای یـاس بهشت طاها گویــد پــــدر دربـــاره‌ات فـداها بستــان علــم و حکـمت ائمــه شـایستـــۀ تــو عـصمت ائمــه مـدح تــو از نطـق بشـر نیـــاید جــــز از بــــرادر و پـــدر نیـــاید باید ز طــوس آیـد امـام هشتم وصف تــو را گویـــد به مردم قم بالاتـری از مدح خلـق عالـم اوصاف تو کجا و وصف «میثم»؟
گدایی را چنین آموختم هرجا کریمی هست یقیناً روی دوشش رد بال یاکریمی هست یقین دارم که با دستان خالی برنمیگردم یقین دارم برای حاجت من هم کریمی هست نمازم را به سوی چشمهای یار می خوانم برای اهدنا هایم صراط المستقیمی هست شفا یعنی طلب از پنجره فولاد در صحنش که حتی نیمه شب پایین پای آن مقیمی هست نشان دادی تفاوت نیست بین جنس خوب و بد برای هر که آمد سفره ای پهن و صمیمی هست کبوتر در حرم بسیار داری روسفید اما به بیرون حرم بنگر کلاغی روی سیمی هست شنیدم باد وقتی می وزد یعنی خریداری خدا را شکر امشب در هر حرم نسیمی هست
لسلام علیک یا ثارالله..... گوشه ای باید نشست،با اشکِ نم نم حرف زد با تو باید با سر و با گردنِ خم،حرف زد.... آه یک عمری دلم در های و هوی هیأتت با همان اسم نوشته روی پرچم حرف زد.... در شکم با مادرت زهرا سخن گفتی اگر در بغل با مادرش عیسی ابن مریم حرف زد... ای فدای دختری که نیمه شب نشناختَت اولش با بهت ولکنت بود و کم کم حرف زد... من دلم تنگ است باور کن محالِ ممکن است با منِ دیوانه دیگر مثل آدم حرف زد..... یا برات کربلا یا مرگ را امضا بزن امشب از اول دلم معقول و محکم حرف زد.... فعلا از دلتنگی ام گفتم،بماند دردها.‌.‌. در خصوصِ روضه ها باید مُحرم حرف زد..... آیینی زهراسادات موسوی مقدم
ذیقعده شد و بهار ایران آمد در مشهد و قم دو گنج پنهان آمد در روز یکم کریمه آل رسول (ص) در یازدهم شاه خراسان آمد
مرا با غصّه مَحرم آفریدند دلم را از گِل غم آفریدند همیشه در درونم روضه خوانی است مرا مثل محرّم آفریدند بدون بال تا خورشید رفتم مرا از نسل شبنم آفریدند برای اشک ریزی در محرّم خطائی بهر آدم آفریدند اشاره بر قد زینب نمودند که طاق آسمان، خم آفریدند ز گیسوی رهای روی نیزه به یک الهام پرچم آفریدند شاعر:حجت الاسلام رضا جعفری امام حسین (ع) روضه
گر چه از دست شما خواهم دوا را بیشتر بیشتر خواهی اگر خواهم بلا را بیشتر چون تو سلطانی در این وادی ز هر پست و مقام دوست دارم رتبه و شان گدا را بیشتر میکشم ناز غریبان را به حکم دین ولی میکشم از هر کسی ناز رضا را بیشتر هر چه کردم بیشتر گیرد دل آرام و قرار باختم اینجا دل درد آشنا را بیشتر من به امید شما اینجا به مشهد آمدم چون شفاعت میکنی اهل خطا را بیشتر چون کریم و مهربانی دست خالی آمدم با سه حاجت میدهم زحمت شما را بیشتر در هوای وعدهء دیدار رویت در صراط آرزو کردم ز هر چیزی فنا را بیشتر چشم دارم از تو گیرم نامه اعمال خویش اعتبارت می‌کند فضل خدا را بیشتر دست من گیر و بِبَر تا پای میزان وَز کرم کفّهء جرم مرا کم کن ، عطا را بیشتر ای که روی خاک حجره مثل جد اطهرت خفتی و کردی غم آل عبا را بیشتر هر چه می‌خواهی بگیر از من ولی جان جواد حکم کن در طالع ما کربلا را بیشتر  
الا ای آنکه از بالا به مشتاقان نظر داری مرا بیمار خود کردی و از دردم خبر داری طبیب دردهای جان ما کس نیست الّا تو فقط تو میتوانی درد از این بیمار بر داری پر از دلتنگی ام ، چیزی شبیه ساحل خشکم بگو ای موج جان افزا به این ساحل گذر داری؟ نه تنها صید خود کردی دل صیاد و آهو را جهان صید نگاهت میشود از بس هنر داری فقط یک دانه گندم بهر مرحم از تو میخواهم که تو دارالشفایی از دو عالم خوبتر داری بِکِش من را از این بند بلا تا گنبدت بالا که میدانم به کار خلق هم حق نظر داری نیازم یک نوازش بر سر از دستان گرم توست اگر چه یک جهان بهتر ز من در زیر پر داری دلم را غرق نورت کن جدا از هر چه غیر از خود که دانم مثل جدت قدرت شق القمر داری ضمانت نامه از دست تو میخواهم و میدانم برای لیله الدفنم چراغی زیر سر داری  
شعر ولادت امام رضا (ع) امام، کار ندارد به نام، می بخشد رئوف، اوست که بر خاص و عام می بخشد به جنگِ بدخواهش آمدم ولی چه کنم؟ من انتقام بگیرم امام می بخشد! حرم ندیده چه می داند؟ این امام رئوف گدا هنوز نگفته سلام، می بخشد مجیز شاه بگو، طعنه بر امام بزن خودت ببین که از این دو کدام می بخشد همین تفاوت کافی ست بین شاه و امام که هست و نیست خود را امام می بخشد مدام توبه شکستی؟ بیا! یکی این جاست که عادت است برایش، مدام می بخشد تو زخم می زنی آن هم به که؟! امام رضا! که زخم های تو را التیام می بخشد؟ بزن! که زخم تو هرچه عمیق تر باشد به دوستی محبان دوام می بخشد ولی اگر که پشیمان شدی حرم باز است بیا! امام علیه السلام می بخشد
🌷به‌مناسبت مشهد حرم مطهرِ سلطان است قم مرقد پاک بانوی باران است گویند که حد فاصلِ این دو حرم بین الحرمینِ کشور ایران است ✍ 💠اللّٰهمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّكَ ٱلْفَرج
الرضا_یابن_الزهرا_یاابالجوادایهاالامام_الرئوف ما را کرمش داد ز هر غصه نجات بر معرفت و مرام سلطان صلوات عازم زیارت سلطانم ودعاگوی دوستان یاعلی مدد
💐✨⭐️✨🌟✨⭐️✨💐 من کجا و قبله گاه کوی تو سلطان طوس گرچه نالایق می آیم سوی تو،سلطان طوس دل خوشم یک عمرهستم من خریدار تو و زیر دِین ِخواهر دلجوی تو، سلطان طوس اغنیا رفتند حجّ و ، مانده این قلب فقیر دل فریب کعبه ی ابروی تو، سلطان طوس روح داد ولحظه لحظه جان من راتازه کرد اشتیاق یک نظر بر روی تو ،سلطان طوس گل به گل هرباغ را گشتم ندیدم بهتراز آن شمیم دل نواز بوی تو ، سلطان طوس من گدا هستم تو آقا کن ضمانت بازهم گرچه هستم کمترازآهوی تو،سلطان طوس علی مهدوی نسب(عبدالمحسن) امام رضا (ع) مناجات
طلبیدی و به پابوس رسیدم با اشک چشم خود را وسط صحن تو دیدم با اشک خیره بر آینه کاری شدم و آب شدم از خجالت! که چرا دیر رسیدم با اشک سخت دلتنگ نجف هستم و هنگام اذان زیر ایوان طلا آه کشیدم با اشک تو غریب الغربایی و به یادت عمری- زندگی را چه غریبانه چشیدم با اشک باز هم تا که ببندم به ضریحِ تو دخیل تکّه ای پارچۂ سبز بُریدم با اشک حاجتم شوقِ برآورده شدن داشت اگر- طرف ِ پنجره فولاد دویدم با اشک تا که از لطف تو بی واسطه دعبل بشوم باز از بوتۂ دل قافیه چیدم با اشک لحظۂ ذکر توسل شد و ابیاتم را... نه که با گوش! که اینبار شنیدم با اشک جملۂ «یأبن شبیبِ» تو پُر است از گریه تا که روشن بشود شمعِ امیدم با اشک روضۂ جدّ تو را در حرمت ضجّه زدم آبرومند شدم تا که خریدم با اشک! مرضیه عاطفی امام رضا (ع) مناجات
سائل، اگر کنار کریمی رصد شود عالم اسیر ذکر رضا جان مدد شود دست از نخ عبای شما بر ندارد او حتی اگر که راه خدایی بلد شود پس می شود که عبد عبید شما شویم وقتی ردیف قافیه هامان شود شود هر کس اسیر پنجه ی عشق شما نشد باید اسیر پنجه ی هر دیو و دد شود امشب شبیه ابر بهاریم یا رضا (ع) اذنی بده دوباره بباریم یا رضا (ع) امشب به قلب مرده جلا می دهد رضا (ع) حال و هوا به چشم گدا می دهد رضا (ع) بر خیز ... ناامید و خطاکارِ روسیاه .... امشب امان به روز جزا می دهد رضا (ع) بیمار خود بیار و دوا از رضا بخواه امشب به هر مریض ، شفا می دهد رضا (ع) ای کربلا نرفته غم کربلا بس است امشب برات کرب و بلا می دهد رضا امشب دخیل پنجره فولاد می شویم امشب به دست عشق تو آباد می شویم شاعر بیا ترنم انفاس را بگو ابراز وجد سوده ی الماس را بگو در روبروی گنبد زرد و مناره ها از جان و دل تلاطم احساس را بگو در بین روضه های حریم رضا کمی حال و هوای زائر حساس را بگو وقتِ دخیل بستن لبهات با ضریح شاعر بیا تو قصه ی عباس را بگو اهل حرم عموی رقیه شهید شد موی حسین و زینب (س) از این غم سپید شد دست از تنش جدا شده ای خاک بر سرم … آهش چه نارسا شده ای خاک برم سرم … آنیکه سالهاست عصای من است خود … بی دست و بی عصا شده، ای خاک برسرم … دنیا چه بی وفا شده … ای خاک بر سرم … حمله به خیمه ها شده … ای خاک بر سرم … پای تمام اهل حرم بعد رفتنت با خار آشنا شده…. ای خاک بر سرم ….. آقا ببخش روضه ی تان ناتمام ماند در شهر شام شعر دلم پشت بام ماند.... امام رضا (ع)
زیر ایوانِ طلا چشم ترم مخصوص ِ توست جَلد خود کردی مرا! بال و‌ پرم مخصوص ِ توست ضامن آهو شدی! پشتم به عشقت گرم شد آبروداریِ روزِ محشرم مخصوص توست رو زدم بر غیر و تا درها به رویم بسته شد زائرم کردی و گفتی: این حرم مخصوص توست رد نکردی از درِ باب ٱلجوادِ(ع) خود مرا آمدم آقا! امیدِ آخرم مخصوص توست مشهدت حجّ فقیران است و اطرافِ ضریح هر چه می بینم تویی! دور و برم مخصوص توست چشم هایش قطره قطره اشک، بعد از هر نماز... دست بر سینه سلام ِ مادرم مخصوص توست لااقل ایکاش امشب زائرت بودم! ولی- نیستم...امّا حسابم کن! کرم مخصوص توست! مرضیه عاطفی امام رضا (ع) مناجات
؛ ؛ نَقل است که فَخرِ علما، شیخ بهایی شد شامل لطف و کرم خاصِ خدایی گفتند بیا فاطمه داده‌ست رضایت معمار حرم باش، علی کرده جدایت جا داشت بنازد به همه عالم امکان روزیِ کمی نیست حرم‌سازیِ سلطان آن شیر که خورده‌ست، نهاده اثرش را او خرج حرم کرد تمام هنرش را اخلاص نشان داد، خدا داد توانش فردوسِ برین کرد بنا با دل و جانش نزدیک به اتمام حرم بود که ناگاه دیدند همه روی لب شیخ نشست آه با پوزش از آقای جهان گفت به یاران باید که کنم چند شبی ترک خراسان من می‌روم اما بخرید آبرویم را اجر همه با مادرمان حضرت زهرا تا اینکه دوباره برسم خدمت آقا جز سَردَر این کعبه بسازید همه‌جا را در غیبت او گشت مهیا چه بنایی چه گنبد و گلدسته‌ی انگشت‌نمایی بَه بَه! چه ضریح و حرم و صحن و سرایی از شوقِ طوافش دل کعبه‌ست هوایی ناگاه چنین توصیه گردید ز خدام: وقتش شده معماری سَردَر شود اتمام گفتند که ما اذن به این کار نداریم تا آمدن شیخ، همه لحظه شماریم هنگام سفر شیخ به ما گفته مکرر: کار خود من هست مهیایی سَر‌دَر گفتند که از جای دگر آمده دستور فرمان امام‌ست و پُر از حکمت و منظور پس ساخته شد سَردَرِ آن روضه‌ی رضوان کم داشت فقط روح الامین، عرشِ خراسان پس شیخ بهایی ز سفر آمد و ناگاه با دیدن سَردَر ز دلِ خویش کشید آه شد غوطه‌ور حسرت و غم، حال و هوایش تا داشت توان، کرد گله از رفقایش گفتند مُکدر نشو این امر امام‌ست سرپیچی رعیت ز شهنشاه حرام‌ست یک خادم خوش‌روزی این روضه‌ی اعلا دیدار نصیبش شده در عالم رؤیا کرده‌ست چنین امر، به او قبله‌ی عالم بر شیخ پس از اینکه رساندی تو سلامم گو: مرد خدا، پیرِ هنر، دست مریزاد معمار کرمخانه‌ی ما، خانه‌ات آباد در خانه‌ی اُمید! تو در فکر طلسمی؟ ما کار نداریم، که آمد! به چه اسمی! بسپار حرم‌ را به طلسمِ کَرَم ما بگذار بیایند همه در حرم ما ای شیخ بِدان ما پدر هر بد و خوبیم ما طایفه ذاتاً همه ستارُ العیوبیم ما چشم به راهیم‌ گنه‌کار بیاید با هر چه که آورده، خریدار بیاید باید به حرم پاک شود زائر ما تا، گیرد صله‌ی تذکره‌ی کرببلا را
عشق یعنی تپشِ این دل بارانی من لطف پیدای تو و گریه‌ی پنهانی من و خدا خواست که از دست تو درمان برسد خواست تا عطر علی، تا به خراسان برسد یا رضا گفتم و وا شد به نگاهت گره‌ها چه خبرها که رسید از دل این پنجره‌ها یا رضا گفته و بینا شده چشمان کسی یا رضا گفته اسیری که به دادش برسی عشق یعنی که به شوق تو به صحرا بزنم به هوای دلِ پاکِ تو به دریا بزنم عشق یعنی بشوم آهوی آواره‌ی تو بدهم دل به صدایِ خوشِ نقاره‌ی تو عشق یعنی به هوایت، گذر از دامن و دشت عشق در شوق سلامی‌ست، سرِ ساعت هشت عشق در قلب قطاری‌ست که از قم برسد در نمازی‌ست که تا رکعت هشتم برسد
مثل یک خواهشِ لبریزِ حیا آمده بود از هیاهوی فراگیر، رها آمده بود با دل ساده و باران‌زده‌اش نجوا داشت که چرا دیر به حج فقرا آمده بود رعیت سوخته از غم به پناهندگیِ سایه‌ی چتر مُعین الضعفا آمده بود گره زد زلف دلش را به ضریح خورشید "هر چه دردست به امید دوا آمده بود" او که با پای عصا سخت قدم بر می‌داشت حال با پای خودش رو به شما آمده بود دل ویران شده، آباد شد و بر می‌گشت آنکه چون شهرِ پس از زلزله‌ها آمده بود راه صدساله که درویشِ طریقت می‌رفت زائرت یک شبه آن‌را به‌خدا آمده بود بر لبش در دل ظُهری غزلی ابری داشت شاعری باز به دنبال عبا آمده بود صحن آزادی و لبخند تو پایان کسی‌ست که به پابوس غریب الغربا آمده بود
یاربِ وقتِ سحر، تقربِ شب‌هاست رو به کریمان زدن، عبادت لب‌هاست بستر بیمار وعده‌گاه طبیب است خیری اگر می‌دهند برکت تب‌هاست نوکر گمنام هم بنام شد اینجا آنچه مهم نیست پیش یار لقب‌هاست سِیر الهیِ اهلِ عشق، همیشه رحمت ذی‌القعده‌هاست، لطف رجب‌هاست ذکر رضا قند کرده تلخیِ مارا شهد نبات‌ست اینکه بینِ رطب‌هاست مادرم آمد مرا به دست رضا داد آبرویم را خرید، خانه‌اش آباد! محضر سلطان می آورند اگر دست می‌شکنند عاشقان به شوقِ نظر دست دست به دامان حلقه‌های ضریحم کودکم و می‌دهم به دست پدر دست بین قنوتم افاضه کرد مکرر خیر کثیرست در زمان سحر دست عقل چه‌کارست تا گدای تو هستم؟ فیض به من بیشتر رسانده ز سر... دست تر شده از دیدن حرم چقدر چشم پُر شده از محضر شما چقدر دست! سُفره‌گشا تا رضاست سُفره‌نشینم ضامن آهو نوشته روی نگینم پشت سر زائران دعاست، دعایت دلخوشی دعبل است خاک عبایت سلسله بر گردن روات کشیدی جان بفدای کلام مثلِ طلایت کعبه تویی، مسجدالحرام بهانه قبله تویی، قم شدست قبله‌نمایت قصر به هم ریخت در مناظره وقتی_ آبروی جاثلیق ریخت به پایت کن فیکونِ تو فاش شد سر سفره شیر می‌آید برون ز پرده برایت روی دو چشم ترم قدم بزن ای ماه تا که مطهر شود شبیه قدمگاه آمدم ای شاه با نشان و نشانی پیش تو باشد دلم به حکم امانی وقت نماز است، صف پُر است کمک کن کاش مرا هم کنار خود بنشانی هرچه کنی از درت جدا نشوم من خواه بخوانی مرا و خواه برانی جاروی خُدّام را ببخش به زوار تا که دراین دل کنند خانه تکانی ابن شبیب آمده‌ست دیدنت آقا موقع روضه شدست و مرثیه‌خوانی ناله‌ی ان کنتَ باکیاََ بزن آقا سینه برآن شاه بی کفن بزن آقا یابن شبیب! عمه‌ام دلش پُرِ غم شد چادر و پوشیّه بین قافله کم شد جد غریبم ز روی اسب زمین خورد پیرهنش بر فراز نیزه علم شد دامنشان گُر گرفت، صورتشان سوخت آتش خیمه بلای اهل حرم شد چرخش شلاق‌ها به بازویشان خورد قامت معصومه‌ها شکسته و خم شد بعد هزاران هزار زخم جگر سوز نوبت بازار شام و هلهله هم شد زخم غرورم ز ماجرای حجاب است گریه‌ی من بیشتر برای رباب است
. السلام علیک یا علیه السلام ای حافظ ولایت یا احمد بن موسی ای خِبره در فقاهت یا احمدبن موسی ای دُرّ بحر موسی ، عابدترین ِ عبّاد نوری میان ظلمت یا احمد بن موسی از بس که بود زهدت، شُهره میان مردم کردند بر تو بیعت یا احمد بن موسی بعد از قبول بیعت، گفتی رضاست الحق هشتم مه امامت یا احمد بن موسی گفتی رضاست مولا، واجب شده به امر ِ ایزد از او اطاعت یااحمد بن موسی پس تو چراغ راهی در شام ِ تار شیراز ای مظهر هدایت یا احمد بن موسی در افتخارت این بس که بعد از این هدایت کرده رضا دعایت یا احمد بن موسی آخر شدی تو نائل در راه عشق سلطان بر منصب شهادت یا احمد بن موسی آقا تو هم شبیه ِ معصومه و رضایی سرمنشأ کرامت یا احمد بن موسی شکر خدا که هستم از دلبران رویت دارم به تو ارادت یا احمد بن موسی با یک نظر دوباره، کن ای کریم شیراز روزی من زیارت یا احمد بن موسی علی مهدوی نسب(عبدالمحسن) .
. با علیه السلام میخوام از تو بگم امّا زبونم وا نمیشه روی کاغذای شعرم اسم تو جا نمیشه خودمونی حرف زدن با تو چه عالمی داره بی ادب نیستم آقا جز این دلم وا نمیشه یه دونه عاقل نمونده همه مجنون شمان با وجود تو دیگه هیچکسی لیلا نمیشه شب میلاد اومده باز این دلم تو مشهده بخدا واسه دلم هیچ جایی اونجا نمیشه هیچی مثل اینهمه زائر عاشق که داری باعث کوری چشمای حسودا نمیشه خیلی دوست دارم بیام زیارتت تو این شبا نمیدونم واسه چی قسمت ماها نمیشه هواپیما و قطار که جای خود تو ترمینال یه بلیط اتوبوس ساده پیدا نمیشه منکه ازرو نمیرم هی خونت و در میزنم با دلم مثل کبوتر تا حرم پر میزنم مثه یه آهو میام میون دامت میشینم هرجوری که هست میخوام یه بار چشاتو ببینم میگن از تموم مهربونا مهربون تری رو سیاها رو تو قبل رو سفیدا میخری آره از کعبه صفای حرم تو بیشتره آره از بهشتم آقا حرمت دل میبره آره واقع حیاط حرمت دیدینیه کاسه زردای تو سقاخونه بوسیدنیه ثربون دهاتی هایی که میان سالی یه بار زیر گریه میزنن تو حرمت بی اختیار دل من سیاهه آقا دلمو جلا بده حال بندگی ندارم به دلم صفا بده مثه اون مریضایی که همیشه شفا میدی بیا آقا به دل مریض من شفا بده ما به جز تو تو حرم یه دونه پارتی نداریم توی مهمون خونت آقا به منم غذا بده هم شنیدیم هم دیدیم که سگ میاد درخونت فکر کن آقا من سگم به من یه گوشه جا بده دم مردن کار ما آقا فقط گیر شماست واسه یه بوسه به پات آقا به ما هم پا بده من یواش یواش دارم پیرهن مشکی میخرم قبل این محرّمه به ما یه کربلا بده .
اسلام که راه و روش عابد نیست! زهد است ، ولی طریقت زاهد نیست! در قلب شکسته جستجویش بکنید ای مسجدیان خدا که در مسجد نیست
در روز جزا چه جای جبران باشد آن را که از او دلی پریشان باشد از پیرغلام صدر هیئت هیهات کز او به فغان دل جوانان باشد
از فتنه ی پیرمرد عابد هیهات از مغلطه های شیخ زاهد هیهات راندند جوان را ز حسد از مسجد از حقه و تزویر مساجد هیهات
میان این همه مخلوق برگزیده شدم برای گریه به داغ تو آفریده شدم اگرچه "وصل" نصیبم نشد، همین کافی‌ست یکی‌دوبار حوالیِ یار دیده شدم همین که اهل توأم، کار من نه، کارِ تو بود رمیده از همه‌جا سمت تو کشیده شدم اگرچه هیچ ندارم، سلاحِ گریه که هست به لطف خشکی لب‌هات آب‌دیده شدم نبود آتش داغ تو! "خام" می‌ماندم به مجلس تو رسیدم اگر "رسیده" شدم به ذکر نام شریفت گذشت عمرم و من خوشم که پیش نگاه خودت خمیده شدم
نزدیک‌تری از رگِ گردن به گدایت ماییم و طوافِ حرم کرب و بلایت هر جای جهان می‌نگرم نام تو آنجاست از هر نظر انگار شبیهی به خدایت گشتیم تمامی جهان را و ندیدیم شیرین‌تر و دلچسب‌تر از شور عزایت در روز قیامت که جهان دور تو جَمع‌ست بگذار که ما نیز بیفتیم به پایت بگذار که من نیز گرفتار تو باشم یک جرعه بنوشان به من از جام بلایت پَرسوخته چون فطرس و دل‌سوخته چون حُر من آمده‌ام باز به امید عطایت ای آن‌که جهان تکیه به دستان تو داده‌ست حالا چه شده تکیه زدی خود به عصایت؟ ** با خوود و سپر رفت به میدان علی اکبر از معرکه برگشت ولی بین عبایت دیدند ملائک همگی گوشه‌ی گودال آغوش گشوده‌ست خداوند برایت بر نیزه شدی قاری قرآن، چه شکوهی... ای آنکه دل از فاطمه می‌بُرد صدایت