eitaa logo
سربازان آقا صاحب الزمان (عج)❤
81 دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
845 ویدیو
12 فایل
بِسْمِ رَبِّ الزَّهْرٰا(سلام‌الله‌علیها)⁦🖐🏻⁩ ⁦❤️⁩خدا کند که مرا با خدا کنی آقـا🌱 💛ز قید و بند معاصی جدا کنی آقـا🌷 💚دعای ما به در بسته میخورد،ای کاش🌱 💙خودت برای ظهورت دعا کنی آقـا🌷 خادم کانال @AMD313 ارتباط باادمین
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ⁦🇮🇷 ⁩⁦خبر 🇮🇷⁩
9.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥🚨حرف حق را از زبان حاج سعید قاسمی بشنوید 🔺کسی که صدها برابر مدعیان، در این کشور به درد خورده و کار کرده، تهش هم بهش گفتند دیوانه و الان هم که حکم زندان برایش بریده اند!! 🔹ما خواهان محاکمه، اخراج، پاکسازی و براندازی جریان منحوس اسلام آمریکایی، اشرافیت، رفاه گرایی در برابر محرومیت هستیم و تا این پاکسازی صورت نگیرد هیچ چیزی درست نخواهد شد! کانال 🇮🇷 خبر 🇮🇷 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/942604288C782cc792b1
خاطرات صبح ، با صدای رگبارهای پی‌درپی از خواب پریدم. با این تصور که نیروهای عراقی وارد منطقه شده‌اند با خوشحالی از داخل کمد بیرون آمدم و خودم را به پشت‌بام رساندم تا سَروگوشی آب بدهم. از آنجا دیدم که نیروهای ایرانی در چند گروه مشغول منازل‌اند تا سربازان عراقی را، که در منطقه جا مانده بودند، بیابند. بلافاصله خودم را به آبی رساندم که از منشعب می‌شد. طول این نهر هزار متر بود و به سمت ادامه می‌یافت. از میان نیزارها، به موازات نهر، به سمت اروندرودحرکت کردم. به سمت چپ متمایل شدم و از پشت نیروهای ایرانی سر در آوردم. پس از طی مسافتی نسبتاً طولانی، وارد خانه‌ای شدم که قبلاً نیروهای ایرانی آن را بازرسی و پاکسازی کرده بودند. در و دیوار اتاق‌ها، در اثر رگبار، سوراخ‌سوراخ شده بود. تا رفتن نیروهای ایرانی همان‌جا ماندم و چند ساعت بعد، با احتیاط کامل، برگشتم. وارد اتاق که شدم، دیدم کمدی که مخفیگاهم بود، سوراخ‌سوراخ شده است. از اینکه در آنجا نمانده بودم خوشحال شدم. هرچند از این اتفاق به وحشت و هراس افتاده بودم، خدا را شکر می‌کردم که هنوز زنده مانده‌ام روزهای سخت سرگردانی و فرار یکی پس از دیگری سپری می‌شد و به‌رغم همۀ مشکلات امید بازگشت نزد خانواده را از دست نداده بودم. در مصرف غذا خیلی صرفه‌جویی می‌کردم و تا شدیداً گرسنه نمی‌شدم چیزی نمی‌خوردم. رفتن به دنبال غذا و نان خشک، در آن موقعیت، خطر بزرگی بود و احتمال موفقیت هم بسیار کم بود روز چهاردهم باران بارید. باران که بند آمد، رطوبت هوا به‌شدت بالا رفت و پشه‌ها و حشرات موذی به‌سرعت در منطقه و میان نخلستان‌ها و نیزارها زیاد شد. بدن من هم، که چهارده روز حمام نکرده بودم، برای پشه‌ها میزبان خوبی بود. از دست پشه‌ها کلافه شده بودم؛ به‌خصوص وقتی که داخل کمد بودم از شدت آزار و اذیت پشه‌ها به گریه می‌افتادم. آن‌ها سر تا پای وجودم را جولانگاه خود کرده بودند. با اینکه مقداری پودر رخت‌شویی داشتم، جرئت نمی‌کردم برای حمام کردن به نهر آب بروم. چون روزها احتمال داشت به اسارت نیروهای ایرانی دربیایم و شب‌ها از حملۀ گرازها می‌ترسیدم. در طول چهارده روزی که در منطقه سرگردان بودم سربازان عراقی با امکانات جنگی فراوان بارها پاتک کردند؛ اما ایرانی‌ها، با اینکه تجهیزات و امکانات کافی نداشتند، با شجاعت و دلاوری پاتک‌ها را دفع می‌کردند. دلاوری ایرانی‌ها تحسین مرا برانگیخته بود. ادامه دارد .
خاطرات قسمت هیجدهم همان شب به مقر گروهان خمپاره‌انداز رفتم و تعدادی پتوی نظامی برداشتم و برگشتم. پتوها را کف حمام پهن کردم. و و را گوشۀ حمام گذاشتم و بعد از خوردن مقداری نان خشک به استراحت پرداختم. صبح روز بعد، با طلوع آفتاب، به مخفیگاه قبلی برگشتم تا سری به آن سه نفر بزنم؛ اما از آن‌ها خبری نبود. دستمال یکی از آن‌ها، که به سرش بسته بود، و چفیۀ یکی دیگر روی زمین افتاده بود. با خودم گفتم اگر نیروهای ایرانی آن‌ها را اسیر کرده باشند، دیر یا زود خواهند گفت که مرا دیده‌اند و نیروهای ایرانی برای پیدا کردنم منطقه را زیر و رو خواهند کرد. فوری آنجا را ترک کردم و به مخفیگاه جدید برگشتم. سرنوشت آن سه نفر فکرم را مشغول کرده بود. بیم و هراس در جانم ریشه دوانده بود و فکر آیندۀ تاریک و مبهم آزارم می‌داد. شامگاه روز ، نیروهای ایرانی برای چندمین بار تصمیم گرفتند منطقه را کنند. ساعاتی بعد، وارد خانه‌ای شدند که در آن مخفی شده بودم. برای اینکه از تیراندازی آن‌ها در امان باشم، خودم را به گوشۀ حمام کشاندم. نیروهای ایرانی، ضمن اینکه به طرف دیوارها تیراندازی می‌کردند، یک رگبار هم روی کمد بستند و آن را سوراخ‌ سوراخ کردند. نفسم را در سینه حبس کردم و هر طور بود خودم را کنترل کردم. دقایقی بعد، نیروهای ایرانی، با اطمینان از اینکه کسی در خانه نیست، به خانۀ مجاور رفتند و من نفس راحتی کشیدم. در اثر تیراندازی آن‌ها چهار سوراخ در بدنۀ کمد ایجاد شده بود که می‌توانستم از آن سوراخ‌ها هر کسی را که وارد خانه می‌شد ببینم و در صورت لزوم از اسلحه‌ام استفاده کنم. نیروهای ایرانی، ضمن بازرسی منازل، نیزارهای اطراف را هم با تیربار زیر آتش گرفتند. ساعتی بعد، که منطقه آرام شد، با احتیاط از حمام بیرون آمدم و به مخفیگاه قبلی رفتم. کمدی که در آن مخفی شده بودم سوراخ‌ سوراخ شده بود و وضعیت اتاق به‌ هم ریخته بود. با مشاهدۀ آن صحنه فهمیدم آن سه نفر اسیر شده و محل اختفای مرا لو داده‌اند. یافتن غذا برای ادامۀ حیات فکرم را مشغول کرده بود. غذای من رو به اتمام بود و می‌بایست برای روزهای آینده فکری می‌کردم. با تاریک شدن هوا، باز هم به مقر گروهانِ خمپاره رفتم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم؛ اما زهی خیال باطل! همان‌جا تصمیم گرفتم به مقر گروهانِ خودمان بروم. مقر گروهان یک کیلومتر با مخفیگاهم فاصله داشت و برای رسیدن به آنجا باید از نهر و سیل‌بند کنار آن عبور می‌کردم و پس از پشت‌ سر گذاشتن و خاکریزهای پیرامون آن‌ها به می‌رسیدم. مقر چند اتاق داشت و در واقع متعلق به بودند. در اتاق‌ها ماشین‌ها و تلمبه‌های نفتی و قرار داشت که قبل از جنگ از آن‌ها استفاده می‌شد. گروهان ما چهار اتاق را به خود اختصاص داده بود که مقر فرمانده گروهان هم جزء آن‌ها بود. مقر گردان پشت مقر گروهان، پس از جادۀ آسفالتۀ منتهی به ، قرار داشت. منطقۀ عملیاتی هم ‌بین گردان و گروهان بود. با استفاده از تاریکی هوا و نور منورها، خاکریزها را یکی پس از دیگری پشت‌ سر گذاشتم تا به خاکریز مشرف به مقر گروهان رسیدم. مدتی نسبتاً طولانی مقر را زیر نظر گرفتم تا از خالی بودن آنجا مطئمن شوم. سینه‌خیز وارد مقر شدم و خودم را به یکی از اتاق‌ها رساندم. بوی تعفن جنازه‌ها آزارم می‌داد. یک‌ راست رفتم به اتاقی که قبلاً آشپزخانه بود. مقداری نان خشک و یک قوطی نصفه رب گوجه‌فرنگی پیدا کردم. رویش کپک زده بود. قسمت کپک‌زده را دور ریختم و بقیه را برداشتم. در انبار آذوقه هم چند کارتن ، چهار کیسه ، بیست قوطی ، و مقدار زیادی پیدا کردم. از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم. خیالم راحت بود که غذای بیش از یک ماه را یافته‌ام. با مصرف آن‌ها می‌توانستم به اختفای خود ادامه بدهم و در فرصت مناسبْ خودم را به نیروهای خودی برسانم. همۀ چیزهایی را که یافته بودم در چند گونی سنگری ریختم و در پنج نوبت تا سپیدۀ صبح به مخفیگاهم منتقل کردم. همۀ گونی‌ها را در حمام روی هم چیدم؛ طوری که جای کمی برای خودم مانده بود و مجبور بودم به ‌صورت چمباتمه بخوابم. روزها از پی هم می‌آمدند و می‌رفتند و فکر و ذهنم به دنبال راهی بود که خودم را از آن وضعیت رها کنم و به نحوی به نیروهای عراق برسانم. ادامه دارد...
خاطرات پس از طی چهارصد متر، صدای پای قطع شد. در حال دویدن، نگاهی به عقب انداختم. از آن‌ها خبری نبود. مثل اینکه ایرانی‌ها هم با دیدن من کرده و خلاف مسیر حرکت من فرار را بر قرار ترجیح داده بودند. ظاهراً آن‌ها هم ؛ چون اگر اسلحه داشتند، حتماً به طرفم تیراندازی می‌کردند مخفیگاه که رسیدم، مقداری نان خشک را در ظرف آبی گذاشتم تا کمی نرم شود. صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم سراغ خانه‌ای که درخت در آن بود تا کمی میوه بچینم. اما هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم. طی مدتی که در منطقه بودم همۀ میوه‌ها را چیده و خورده بودم. به طرف نهر آب رفتم تا از تغذیه کنم. آنجا فقط گیاهانی پیدا کردم که حالم از دیدنشان به هم می‌خورد. در این مدت، بر اثر سوءتغذیه، بدنم سست و ضعیف شده بود. به‌ شدت کاهش یافته و پوست بدنم به بود. سرم، که خیلی بلند شده بود، به علت حمام نکردن، . ترس و دلهره و اضطرابم به حدی زیاد بود که به کردن و شست‌وشوی سر و بدنم فکر نمی‌کردم. و به قدری نیشم می‌زدند که به می‌افتادم. گاهی اوقات از خودم می‌پرسیدم آیا زندگی ارزش تحمل این همه مشکلات را دارد؟ با طلوع خورشید، به یکی از خانه‌های نزدیک مخفیگاهم رفتم تا منطقه را زیر نظر بگیرم. با حادثۀ شب گذشته، احتمال می‌دادم نیروهای ایرانی دست به منطقه بزنند. کاملاً مراقب اطراف بودم و همه‌جا را زیر نظر داشتم. ناگهان در آسمان منطقه ظاهر شدند و و نیروهای ایرانی را در اطراف رودخانه هدف قرار دادند. از آن‌ها به سمت اهداف حمله بردند و هواپیمای از ارتفاع بالاتر از آن‌ها پشتیبانی می‌کرد. در دقایق اول بمباران، هیچ‌ عکس‌العملی از خود نشان نداد. یکی از هواپیماها و یک ۵٧_میلی‌متری را، که کنار آن مستقر بود، هدف قرار داد و منهدم کرد. هواپیماهای دیگر را با موشک منهدم کردند. دو هواپیما مواضع نیروهای ایرانی را در اطراف و بمباران کردند. در کمتر از یکی دو دقیقه، منطقه غرق و شد؛ اما هیچ‌یک از هواپیماها موفق نشدند را، که هدف اصلی آنان بود، منهدم کنند. پدافندهای ایرانی لحظاتی بعد از بمباران منطقه فعال شدند و موفق شدند را منهدم کنند. هواپیمای ساقط‌شده با بیرون پرید و لحظاتی بعد در آسمان شد. وزش شدید باد خلبان را، که با چتر نجات در حال فرود آمدن بود، به سمت منطقۀ برد. به‌رغم تصوراتم، نیروهای ایرانی به . من، که شاهد فرود آمدن خلبان بودم، تصمیم گرفتم دنبال او راه بیفتم. هر جا که باد او را می‌برد، بدون توجه به اطرافم، از بامی به بام دیگر به دنبالش می‌رفتم. تا اینکه باد او را بالای خانه‌ای که روی پشت‌ بامش ایستاده بودم کشاند. با حرکت دست‌هایم سعی کردم او را متوجه حضور خود کنم. نفهمیدم مرا دید یا نه. دوباره به دنبالش رفتم. باد او را از بالای درختان به سمت برد. من نیز به دنبال او حرکت کردم. مراقب بودم او را گم نکنم. سعی می‌کردم با حرکت بر بام‌ها و عبور از کوچه‌های فرعی خودم را تا حد امکان از دید نیروهای ایرانی نگه‌ دارم. در ، تا شهر فاو پیش رفتم. وارد شهر شدم و تعقیب و مراقبت خود را ادامه دادم. از به کوچۀ دیگر و از به خیابان دیگر می‌رفتم؛ تا اینکه وارد شدم. در جادۀ اصلی، حامل نیرو و چند موتورسوار در تعقیب خلبان هواپیمای ساقط‌شده بودند. وزش باد شدید خلبان را به خارج شهر فاو، به سمت بین فاو و رأس‌البیشه می‌برد. در آن منطقه، درختان خرما و مرکبات به‌وفور یافت می‌شد و نهرهای کوچک منشعب از ، به فاصلۀ صد تا دویست متر از یکدیگر، مزارع و باغات منطقه را آبیاری می‌کرد. نیروهای ایرانی، به صورت سواره و پیاده، خلبان را در جادۀ اصلی تعقیب می‌کردند. من، که نمی‌توانستم مثل آن‌ها در جادۀ اصلی حرکت کنم، مجبور بودم از میان درختان و باغات پیش بروم. ادامه دارد