هدایت شده از 🇮🇷 خبر 🇮🇷
9.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥🚨حرف حق را از زبان حاج سعید قاسمی بشنوید
🔺کسی که صدها برابر مدعیان، در این کشور به درد خورده و کار کرده، تهش هم بهش گفتند دیوانه و الان هم که حکم زندان برایش بریده اند!!
🔹ما خواهان محاکمه، اخراج، پاکسازی و براندازی جریان منحوس اسلام آمریکایی، اشرافیت، رفاه گرایی در برابر محرومیت هستیم و تا این پاکسازی صورت نگیرد هیچ چیزی درست نخواهد شد!
#پاکسازی
کانال 🇮🇷 خبر 🇮🇷 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/942604288C782cc792b1
#زندانی_فاو
خاطرات
#عماد_جبار_زعلان_الکنعانی
#قسمت_شانزدهم
#پاکسازی_منطقه
صبح #روز_هفتم، با صدای رگبارهای پیدرپی از خواب پریدم. با این تصور که نیروهای عراقی وارد منطقه شدهاند با خوشحالی از داخل کمد بیرون آمدم و خودم را به پشتبام رساندم تا سَروگوشی آب بدهم. از آنجا دیدم که نیروهای ایرانی در چند گروه مشغول #پاکسازی منازلاند تا سربازان عراقی را، که در منطقه جا مانده بودند، بیابند. بلافاصله خودم را به #نهر آبی رساندم که از #اروندرود منشعب میشد. طول این نهر هزار متر بود و به سمت #مخازن_نفت_شهر_فاو ادامه مییافت. از میان نیزارها، به موازات نهر، به سمت اروندرودحرکت کردم. به سمت چپ متمایل شدم و از پشت نیروهای ایرانی سر در آوردم. پس از طی مسافتی نسبتاً طولانی، وارد خانهای شدم که قبلاً نیروهای ایرانی آن را بازرسی و پاکسازی کرده بودند. در و دیوار اتاقها، در اثر رگبار، سوراخسوراخ شده بود. تا رفتن نیروهای ایرانی همانجا ماندم و چند ساعت بعد، با احتیاط کامل، برگشتم. وارد اتاق که شدم، دیدم کمدی که مخفیگاهم بود، سوراخسوراخ شده است. از اینکه در آنجا نمانده بودم خوشحال شدم. هرچند از این اتفاق به وحشت و هراس افتاده بودم، خدا را شکر میکردم که هنوز زنده ماندهام
روزهای سخت سرگردانی و فرار یکی پس از دیگری سپری میشد و بهرغم همۀ مشکلات امید بازگشت نزد خانواده را از دست نداده بودم. در مصرف غذا خیلی صرفهجویی میکردم و تا شدیداً گرسنه نمیشدم چیزی نمیخوردم. رفتن به دنبال غذا و نان خشک، در آن موقعیت، خطر بزرگی بود و احتمال موفقیت هم بسیار کم بود
روز چهاردهم باران بارید. باران که بند آمد، رطوبت هوا بهشدت بالا رفت و پشهها و حشرات موذی بهسرعت در منطقه و میان نخلستانها و نیزارها زیاد شد. بدن من هم، که چهارده روز حمام نکرده بودم، برای پشهها میزبان خوبی بود. از دست پشهها کلافه شده بودم؛ بهخصوص وقتی که داخل کمد بودم از شدت آزار و اذیت پشهها به گریه میافتادم. آنها سر تا پای وجودم را جولانگاه خود کرده بودند. با اینکه مقداری پودر رختشویی داشتم، جرئت نمیکردم برای حمام کردن به نهر آب بروم. چون روزها احتمال داشت به
اسارت نیروهای ایرانی دربیایم و شبها از حملۀ گرازها میترسیدم. در طول چهارده روزی که در منطقه سرگردان بودم سربازان عراقی با امکانات جنگی فراوان بارها پاتک کردند؛ اما ایرانیها، با اینکه تجهیزات و امکانات کافی نداشتند، با شجاعت و دلاوری پاتکها را دفع میکردند. دلاوری ایرانیها تحسین مرا برانگیخته بود.
ادامه دارد
.
#زندانی_فاو
خاطرات
#عماد_جبار_زعلان_الکنعانی
قسمت هیجدهم
#محل_اختفای_جدید
همان شب به مقر گروهان خمپارهانداز رفتم و تعدادی پتوی نظامی برداشتم و برگشتم. پتوها را کف حمام پهن کردم. #اسلحه و #آرپیجی و #مواد_غذایی را گوشۀ حمام گذاشتم و بعد از خوردن مقداری نان خشک به استراحت پرداختم.
صبح روز بعد، با طلوع آفتاب، به مخفیگاه قبلی برگشتم تا سری به آن سه نفر بزنم؛ اما از آنها خبری نبود. دستمال یکی از آنها، که به سرش بسته بود، و چفیۀ یکی دیگر روی زمین افتاده بود. با خودم گفتم اگر نیروهای ایرانی آنها را اسیر کرده باشند، دیر یا زود خواهند گفت که مرا دیدهاند و نیروهای ایرانی برای پیدا کردنم منطقه را زیر و رو خواهند کرد. فوری آنجا را ترک کردم و به مخفیگاه جدید برگشتم. سرنوشت آن سه نفر فکرم را مشغول کرده بود. بیم و هراس در جانم ریشه دوانده بود و فکر آیندۀ تاریک و مبهم آزارم میداد.
شامگاه روز #شانزدهم، نیروهای ایرانی برای چندمین بار تصمیم گرفتند منطقه را #پاکسازی کنند. ساعاتی بعد، وارد خانهای شدند که در آن مخفی شده بودم. برای اینکه از تیراندازی آنها در امان باشم، خودم را به گوشۀ حمام کشاندم. نیروهای ایرانی، ضمن اینکه به طرف دیوارها تیراندازی میکردند، یک رگبار هم روی کمد بستند و آن را سوراخ سوراخ کردند. نفسم را در سینه حبس کردم و هر طور بود خودم را کنترل کردم. دقایقی بعد، نیروهای ایرانی، با اطمینان از اینکه کسی در خانه نیست، به خانۀ مجاور رفتند و من نفس راحتی کشیدم. در
اثر تیراندازی آنها چهار سوراخ در بدنۀ کمد ایجاد شده بود که میتوانستم از آن سوراخها هر کسی را که وارد خانه میشد ببینم و در صورت لزوم از اسلحهام استفاده کنم. نیروهای ایرانی، ضمن بازرسی منازل، نیزارهای اطراف را هم با تیربار زیر آتش گرفتند. ساعتی بعد، که منطقه آرام شد، با احتیاط از حمام بیرون آمدم و به مخفیگاه قبلی رفتم. کمدی که در آن مخفی شده بودم سوراخ سوراخ شده بود و وضعیت اتاق به هم ریخته بود. با مشاهدۀ آن صحنه فهمیدم آن سه نفر اسیر شده و محل اختفای مرا لو دادهاند.
یافتن غذا برای ادامۀ حیات فکرم را مشغول کرده بود. غذای من رو به اتمام بود و میبایست برای روزهای آینده فکری میکردم. با تاریک شدن هوا، باز هم به مقر گروهانِ خمپاره رفتم تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم؛ اما زهی خیال باطل! همانجا تصمیم گرفتم به مقر گروهانِ خودمان بروم.
مقر گروهان یک کیلومتر با مخفیگاهم فاصله داشت و برای رسیدن به آنجا باید از نهر و سیلبند کنار آن عبور میکردم و پس از پشت سر گذاشتن #مخازن_نفت و خاکریزهای پیرامون آنها به #مقر_گروهان میرسیدم. مقر چند اتاق داشت و در
واقع متعلق به #شرکت_نفت بودند. در اتاقها ماشینها و تلمبههای نفتی و #دستگاههای_الکترونیکی_کنترل قرار داشت که قبل از جنگ از آنها استفاده میشد. گروهان ما چهار اتاق را به خود اختصاص داده بود که مقر فرمانده گروهان هم جزء آنها بود. مقر گردان پشت مقر گروهان، پس از جادۀ آسفالتۀ منتهی به #فاو، قرار داشت. منطقۀ عملیاتی #جیشالشعبی هم بین گردان و گروهان بود.
با استفاده از تاریکی هوا و نور منورها، خاکریزها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم تا به خاکریز مشرف به مقر گروهان رسیدم. مدتی نسبتاً طولانی مقر را زیر نظر گرفتم تا از خالی بودن آنجا مطئمن شوم. سینهخیز وارد مقر شدم و خودم را به یکی از اتاقها رساندم. بوی تعفن جنازهها آزارم میداد. یک راست رفتم به اتاقی که قبلاً آشپزخانه بود. مقداری نان خشک و یک قوطی نصفه رب گوجهفرنگی پیدا کردم. رویش کپک زده بود. قسمت کپکزده را دور ریختم و بقیه را برداشتم. در انبار آذوقه هم چند کارتن #بیسکویت، چهار کیسه #کنسرو_سبزی، بیست قوطی #کنسرو_گوشت، و مقدار زیادی #پسته پیدا کردم. از
خوشحالی در پوست نمیگنجیدم. خیالم راحت بود که غذای بیش از یک ماه را یافتهام. با مصرف آنها میتوانستم به اختفای خود ادامه بدهم و در فرصت مناسبْ خودم را به نیروهای خودی برسانم. همۀ چیزهایی را که یافته بودم در چند گونی سنگری ریختم و در پنج نوبت تا سپیدۀ صبح به مخفیگاهم منتقل کردم. همۀ گونیها را در حمام روی هم چیدم؛ طوری که جای کمی برای خودم مانده بود و مجبور بودم به صورت چمباتمه بخوابم.
روزها از پی هم میآمدند و میرفتند و فکر و ذهنم به دنبال راهی بود که خودم را از آن وضعیت رها کنم و به نحوی به نیروهای عراق برسانم.
ادامه دارد...
#زندانی_فاو
خاطرات
#عماد_جبار_زعلان_الکنعانی
#قسمت_بیست_و_پنجم
#سقوط_هواپیمای_عراقی
پس از طی چهارصد متر، صدای پای #سربازها قطع شد. در حال دویدن، نگاهی به عقب انداختم. از آنها خبری نبود. مثل اینکه ایرانیها هم با دیدن من #وحشت کرده و خلاف مسیر حرکت من فرار را بر قرار ترجیح داده بودند. ظاهراً آنها هم #مسلح_نبودند؛ چون اگر اسلحه داشتند، حتماً به طرفم تیراندازی میکردند مخفیگاه که رسیدم، مقداری نان خشک را در ظرف آبی گذاشتم تا کمی نرم شود.
صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم سراغ خانهای که درخت #سدر در آن بود تا کمی میوه بچینم. اما هر چه بیشتر گشتم کمتر یافتم. طی مدتی که در منطقه بودم همۀ میوهها را چیده و خورده بودم. به طرف نهر آب رفتم تا از #ریشۀ_گیاهان تغذیه کنم. آنجا فقط گیاهانی پیدا کردم که حالم از دیدنشان به هم میخورد. در این مدت، بر اثر سوءتغذیه، بدنم سست و ضعیف شده بود. #وزنم به شدت کاهش یافته و پوست بدنم به #استخوانهایم_چسبیده بود. #موهای سرم، که خیلی بلند شده بود، به علت حمام نکردن، #میریخت. ترس و دلهره و اضطرابم به حدی زیاد بود که به #حمام کردن و شستوشوی سر و بدنم فکر نمیکردم. #پشه و #حشرات_موذی به قدری نیشم میزدند که به #گریه میافتادم. گاهی اوقات از خودم میپرسیدم آیا زندگی ارزش تحمل این همه مشکلات را دارد؟
با طلوع خورشید، به #پشتبام یکی از خانههای نزدیک مخفیگاهم رفتم تا منطقه را زیر نظر بگیرم. با حادثۀ شب گذشته، احتمال میدادم نیروهای ایرانی دست به #پاکسازی منطقه بزنند. کاملاً مراقب اطراف بودم و همهجا را زیر نظر داشتم. ناگهان #پنج_فروند_هواپیمای_عراقی در آسمان منطقه ظاهر شدند و #پل_متحرک_روی_اروندرود و #مواضع نیروهای ایرانی را در اطراف رودخانه هدف قرار دادند. #چهار_فروند از آنها به سمت اهداف حمله بردند و هواپیمای #پنجم از ارتفاع بالاتر از آنها پشتیبانی میکرد. در دقایق اول بمباران، #پدافندهای_ایران هیچ عکسالعملی از خود نشان نداد. یکی از هواپیماها #اسکله و یک #ضدهوایی_۵٧_میلیمتری را، که کنار آن مستقر بود، هدف قرار داد و منهدم کرد. هواپیماهای دیگر #اسکلۀ_قدیمی را با موشک منهدم کردند. دو هواپیما مواضع نیروهای ایرانی را در اطراف #اسکله و #رودخانه بمباران کردند. در کمتر از یکی دو دقیقه، منطقه غرق #آتش و #دود شد؛ اما هیچیک از هواپیماها موفق نشدند #پل را، که هدف اصلی آنان بود، منهدم کنند.
پدافندهای ایرانی لحظاتی بعد از بمباران منطقه فعال شدند و موفق شدند #یکی_از_هواپیماها را منهدم کنند. #خلبان هواپیمای ساقطشده با #چتر بیرون پرید و لحظاتی بعد #هواپیمایش در آسمان #منفجر شد. وزش شدید باد خلبان را، که با چتر نجات در حال فرود آمدن بود، به سمت منطقۀ #رأسالبیشه برد. بهرغم
تصوراتم، نیروهای ایرانی به #سمت_خلبان_شلیک_نکردند. من، که شاهد فرود آمدن خلبان بودم، تصمیم گرفتم دنبال او راه بیفتم. هر جا که باد او را میبرد، بدون توجه به اطرافم، از بامی به بام دیگر به دنبالش میرفتم. تا اینکه باد او را بالای خانهای که روی پشت بامش ایستاده بودم کشاند. با حرکت دستهایم سعی کردم او را متوجه حضور خود کنم. نفهمیدم مرا دید یا نه. دوباره به دنبالش رفتم. باد او را از بالای درختان #روستای_عبید به سمت #شهر_فاو برد. من نیز به دنبال او حرکت کردم. مراقب بودم او را گم نکنم. سعی میکردم با حرکت بر بامها و عبور از کوچههای فرعی خودم را تا حد امکان از دید نیروهای ایرانی #مخفی نگه دارم.
در #تعقیب_خلبان، تا شهر فاو پیش رفتم. وارد شهر شدم و تعقیب و مراقبت خود را ادامه دادم. از #کوچهای به کوچۀ دیگر و از #خیابانی به خیابان دیگر میرفتم؛ تا اینکه وارد #جادۀ_اصلی شدم.
در جادۀ اصلی، #شش_کامیون حامل نیرو و چند موتورسوار در تعقیب خلبان هواپیمای ساقطشده بودند. وزش باد شدید خلبان را به خارج شهر فاو، به سمت #منطقۀ_حایل بین فاو و رأسالبیشه میبرد. در آن منطقه، درختان خرما و مرکبات بهوفور یافت میشد و نهرهای کوچک منشعب از #اروندرود، به فاصلۀ صد تا دویست متر از یکدیگر، مزارع و باغات منطقه را آبیاری میکرد.
نیروهای ایرانی، به صورت سواره و پیاده، خلبان را در جادۀ اصلی تعقیب میکردند. من، که نمیتوانستم مثل آنها در جادۀ اصلی حرکت کنم، مجبور بودم از میان درختان و باغات پیش بروم.
ادامه دارد