#پارت213
خانه کاغذی🪴🪴🪴
تکانی به من دادو گفت
واسه چی داری طرفداریش و میکنی؟ اون اگر مرد بود تو الان اینجا نبودی
با هق هق گریه گفتم
اون مسئله تمام شد رفت تورو خدا کشش نده.
مرا به طرف کمد بردو گفت
لباسهاتو بپوش ضر اضافه هم نزن
اخه تو با اون چی کار داری؟ مگه اون زن تو بوده؟ مگه اون به تو خیانت کرده؟ اون بیچاره اصلا نمیدونست ماعقد کردیم. طرف حساب تو منم. هربلایی قراره سر اون بیاری سرمن بیار.
یقه پیراهنم را گرفت مرا به در کمد کوباندو گفت
برای چی طرفداریش و میکنی؟
دستم را روی دست امیر که داشت خفه م میکرد گذاشتم و گفتم
اون یه ادم بی معرفت و نامرد بود که بقول خودت منو رها کرد تا به خواسته هاش برسه. تو الان عصبانی هستی. اینهمه هم خوبی به من کردی. من میترسم امیر. میترسم تو بری اونجا بزنی یه بلایی سرش بیاری تو دردسر بیفتی. من بجزتو کسی و ندارم اگر تو هم نباشی نمیدونم باید چیکار کنم؟
من با زبون بازی خر نمیشم. لباسهاتو بپوش منو میبری کافه اون بی همه چیزی که به خودش جرات داده به ناموس من زنگ زده.
مانتویم را از داخل کمد در اورد توی صورتم کوبید. ان را پوشیدم در روشویی کنار اتاق دست و صورتم راشستم. شالم را هم روی سرم انداختم مرا از بازویم به دنبال خودش کشید و از خانه بیرون برد. نه خبری از مصطفی بود و نه موتور سوارهایش.حتی گلهای روی ماشین را هم کنده بود. مرا به طرف ماشین هل دادخودش هم سوار شدو گفت
ریموت رازددر که باز شد خدا خدا میکرد عمو علی سرراه ما سبز شود تنها کسی که میتوانست مانع او شود همان عمو علی بود. من که گوشی نداشتم بخواهم به او خبر بدهم.
کمی که راند و نزدیک شهر شد گفتم
امیر هرکاری که بگی من انجام میدم . ولی اینکارو نکن.
اینکارو میکنم هرکاری هم که بگم تو باید انجام بدی
ازت خواهش میکنم. التماست میکنم. این مسیله تمام شده ...
خفه شو فروغ میزنم فکت بیاد پایین ها
بزن هرچقدر اروم میشی منو بزن ولی اینکارو نکن.
کجاست؟
سکوت کرد امیر کناری پارک کرد به طرفم چرخیدو گفت
یادته بهت گفتم دعا کن پنجمین نفری که قراره نقره داغ بشه نباشی؟
#پارت214
خانه کاغذی🪴🪴🪴
اگر نگی کافه ش کجاست از اینجا مستقیم میریم خونه . یه داغی رو بازوت میزارم تا یاد بگیری که به من خیانت نکنی . امشب هم تا صبح باید پیش الکس بمونی.
اشک از چشمانم جاری شد امیر گفت
ده ثانیه فرصت داری که بگی کافه اون بی همه چیز کجاست. این ده ثانیه که تموم بشه دیگه نمیخوام بگی خودم ادرس و پیدا میکنم اما اول تورو هم نقره داغت میکنم امشب هم تا صبح پیش الکس میمونی
ازحرف او لبهایم لرزید و او در حالیکه با مشت روی فرمان میکوبید. شروع به شمارش معکوس کرد.
ده...نه...هشت...هفت....شش...پنج.....چهار....سه....
تندو سریع گفتم
میدان ونک
اتومبیلش را به حرکت در اورد من گفتم
میخوای خودتو تو دردسر بندازی ؟
پوزخندی زدو گفت
عاشقمی نگرانی بلایی سرم بیاد؟
نه عاشقت نیستم. بی کس و کارم تنها پشتوانه زندگیم تویی
لال شو نمیخوام صداتو بشنوم.منم با این حرفها خر نمیشم تو الان نگرانی سراون بلایی بیاد نه من
نه امیر بخدا قسم اینطور نیست. تو اینهمه خوبی به من کردی من نگران کسی باشم که ....
لال میشی فروغ یا بزنم دندونهات خورد بشه.
نزدیک میدان ونک که شد گفت
کدوم طرفی برم؟
با دستم راه رانشان دادم.
مقابل کافه ترمز کردو پیاده شد. دل تو دلم نبود. خدا خدا میکردم پلیس از راه برسدو مانع از دعوای امیر و اشکان شود.
مدتی بعد امیر از پشت گردن اشکان
گرفته بود در حالیکه دهان و بینی اش خونی بود او را کشان تا کنار ماشین اورد. درعقب را باز کرد.و او را داخل انداخت. از خجالت دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. هم از وضعیت کتک خورده خودم جلوی اشکان هم از اینکه جواب تلفن اشکان را داده بودم پیش امیر. هم اینکه اشکان به خاطر من کتک خورده بود از شدت خجالت دلم میخواست بمیرم.
امیر پشت فرمان نشست و گفت
واسه چی به زن من زنگ زدی؟
در کمال ناباوری من اشکان گفت
من بهش زنگ نزدم اون به من زنگ زد.
خواستم سرم را به عقب برگردانم که امیر ضربه ایی به بازویم زدو گفت
روبروتو نگاه کن
اشکان ادامه داد
اقا شما چرا منو وارد دعوای زن و شوهریتون میکنی؟ این دفعه دومته که داری میای سراغ من یا پدرم. برو تکلیفتو با خودت معلوم کن واسه چی اینو گرفتی که حالا مجبور شدی کوچه و خیابون دنبال من و بابام راه بیفتی؟
امیر با فریاد رو به او گفت
مرتیکه بی ناموس تو دیروز صبح زنگ زدی به زن من الان این چرت و پرتها چیه که بلغور میکنی ؟
میگم من زنگ نزدم اون به من زنگ زد. من بی ناموس نیستم اقای محترم بی ناموس کسیه که نمیتونه زنش و جمع کنه تو این هفته اخیر دودفعه تاحالا من از کافه م گرفتم پرتش کردم بیرون
سنگینی نگاه امیر را روی خودم احساس کردم اشکان تا نیمه در را باز کرد و گفت
با این قدو هیکلت و اسم و رسمت زشته برات کوچه خیابونها رو بگردی ببینی زنت ....
امیر از ماشین پیاده شد اما در را نبست اشکان در ماشین را بست و خودش را عقب کشید امیر در را از بیرون باز کرد و اشکان را بیرون کشید دستانم را دوطرف گیج گاهم گذاشتم و جیغ میکشیدم. امیر اشکان زا زیر باد مشت و لگد گرفته بود. مردم جمع شدند و اشکان را از چنگال او نجات دادند.
کمی بعد جمعیت متفرق شدند و پلیس امد.
#پارت215
خانه کاغذی🪴🪴🪴
من منتظر بودم که امیر با دیرن پلیس فرار کند اما خودش با پای خودش سمت پلیس رفت به طرف او دست دراز کرد کمی شیشه را پایین دادم. صدای امیر امد که میگفت
مرتیکه عوضی زنگ زده به خانم من. اومدم محترمانه تو کافه ش میگم برای چی مزاحم ناموس من شدی شروع کرده به من چرت و پرت گفتن
دعوا ناموسیه؟
بله . ناموسیه منم میخوام ازشون شکایت کنم.
اشکان تلو تلو خوران جلو امدو رو به پلیس گفت
من نمیدانستم این خانم ازدواج کرده قبلا ما باهم هم دانشگاهی بودیم. ببینید منو به چه روزی انداخته
امیر گفت
من اول که اومدم باهات محترمانه حرف زدم. تو پررو بازی در اوردی . زدمت خوب کاری هم کردم. مزاحم ناموسم شدی کتک خوردی . جلوی ده تا قاضی هم میگم این بیشرف مزاحم زنم شده منم زدمش.
پلیس رو به امیر گفت
شما از ایشون شکایت دارید؟
بله شکایت دارم.
اشکان رو به پلیس گفت
اقا ترو خدا شما یه کاری کن. اخه چه شکایتی اصلا من غلط کردم خوبه؟ نمیدانستم ازدواج کرده
پلیس رو به امیر گفت
شماهم بیخیال شو.
امیر رو به اشکان گفت
یکبار دیگه اگر....
اشکان گفت
من دیگه غلط کنم این کارو تکرار کنم. معذرت میخوام
امیر به طرف ماشین امد از ترس به در ماشین چسبیده بودم و تا جایی که میشد از امیر فاصله گرفتم.
صدای زنگ تلفنش بلند شد. ارتباط را وصل کردو گفت
مامان میشه خودم بهت زنگ بزنم؟ نه نمیارمش. ...کنسلش کن....خودم بهت زنگ میزنم.
ارتباط را قطع کرد و گفت
شنیدی حرفشو؟ بی ناموس کسیه که من دوبار تو این هفته زنش و از کافه م انداختم بیرون . راست میگه اگر سری اول که فهمیدم رفتی اونجا برخورد جدی باهات کرده بودم اینو نمیشنیدم. الان میبرمت خونه بلایی به سرت میارم که دیگه جرات نکنی از این غلطها کنی .
نفسم به شماره افتاد. و گفتم
امیر من....
خفه شو صدا ازت در نیاد .
#پارت216
خانه کاغذی🪴🪴🪴
به کوچه ایی خلوت رفت ریموتی را زد و داخل پارکینگ شد.ماشین مشکی ایی که همیشه سوار بود انجا پارک بود. اتومبیل سفید رنگش را پارک کردو گفت
پیاده شو.
این جابجایی ماشین هایش احتمالا برای اینکه شناخته نشود بود.
از پارکینگ خارج شدیم. حرفی که چند لحظه پیش زدبغض به گلویم اورد ریز ریز اشک میریختم و در دلم از خدا کمک میخواستم.
الان میبرمت خانه بلایی به سرت میارم که دیگه جرات نکنی از این غلطها کنی.
چیکار میخواد باهام کنه؟ الکس یا نقره داغ؟
وارد کوچه شد با دیدن ماشین عمو علی قوت قلب گرفتم.
در اینه بغل ماشین نگاهی به خودم انداختم. جای سیلی امیر روی صورتم سرخ و متورم بود. دهانمم کمی ورم داشت.
سراپای خودم را وارسی کردم.
استین مانتویم خونی بود. سعی کردم ان را پنهان کنم. ریموت را زد ماشین را داخل باغ برد و زیر لب گفت
مثلا خواستم تنها زندگی کنم از گیر. دادن های اینها راحت باشم دست از سر من برنمیدارن.
هردوپیاده شدیم. امان از این سرما که با ترس ادغام شده بود دندانهایم بهم میخورد.
پابرهنه و بدون کفش بودم. شلوار هم پایم نبود. باد در پیراهنم میپیچید و من بیشتر یخ میکردم. مهیارجلو امد و گفت
سلام امیر خان. پدرتون داخل عمارت هستن.
امیر سرتایید تکان داد. به طرف من امد و گفت
بریم. تو
در کنار او گام برداشتم حس سوزش در پایم باعث شد ناله ایی کنم و لنگ بزنم. امیر با اخم به پایین نگاه کرد وبا اخم گفت
کفش هات کو؟
ارام و با ترس کمی خودم را عقب کشیدم و گفتم
کفش هام تو صندوق ماشینه . کفش سفیدها هم تو ویلا موند.
لالی بگی من کفش پام نیست؟
بادی وزید و من خم شدم دامنم را پایین نگه داشتم محکم پشت سرم کوبیدو گفت
پاهات لخته؟
از بازویم گرفت و کشید پله ها را بالا رفتیم. و وارد خانه شدیم . در را که بست با اخم رو به من گفت
تو برای چی بدون شلوار با پای لخت راه افتادی اومدی ؟
نگاهی به عمو علی انداختم و گفتم
سلام
#پارت217
خانه کاغذی🪴🪴🪴
عمو علی با دیدن من هاج و واج گفت
امیر
امیر رو به پدرش گفت
سلام
عمو صدایش را بالا بردو گفت
زهرمارو سلام.
جلوتر امد.ای کاش عمو علی از من حمایت نمیکرد چون میدانستم این حمایت هایش به ضررم تمام میشود.
رودر روی امیر و من ایستاد. کمی به من نگاه کرد و رو به امیر گفت
زدیش؟
از پدرش رو گرداند من اشکهایم را پاک کردم. عمو سرتاسفی توان دادو گفت
چهل ساله با مادرت زندگی کردم از گل نازک تر بهش نگفتم تو یه شب نتونستی ....
به طرف پدرش چرخیدو گفت
من خیلی اعصابم بهم ریخته ست. خواهش میکنم هیچی نگو
تو غلط کردی که اعصابت بهم ریخته ست. این دوتا پاره استخوان جون کتک خوردن از تو رو داره ؟ تو غیرت نداری . مرد مگه رو زنش دست بلند میکنه. من یه حساب دیگه رو مرام و معرفت تو میکردم. میگفتم امیرم نامرد نیست. اما این کارت ته نامردیه.
هیچی نگو بابا من دارم سکته میکنم. بهمم نریز
اعصابت که خورده برو یقه یکی و بگیر هم قدو قواره خودت . اخه نامرد این بچه زدن داشت؟
عمو علی دست مرا گرفت و گفت
بیا بابا بریم خونه خودمون. امید هم نیست بریم من تکلیف تورو با پسرم روشن کنم.
دستم را از دستش کشیدم و گفتم
نه عمو ممنون
ممنون دیگه چیه؟ راه بیفت بیا بریم. تو اینجا امنیت جانی نداری.
پلکی زدم قطره اشکی از چشمم جاری شد ان را پاک کردم و گفتم
نه عمو نمیام.
پوزخندی زد و گفت
چه زهر چشمی هم ازت گرفته جرات نفس کشیدن نداری نه؟ تو اول زندگیته دختر اگر همین اول کاری وا بدی تا اخر عمرت باید وا بدی. منم جند سال پیش که امیر گفت میخواد تنها زندگی کنه وا دادم که الان نه میدونم چیکار میکنه و نه میدونم با کی ها میگرده.
نگاهی به امیر انداختم عمو علی دوباره دستم را گرفت و گفت
بیا بریم . خدابیامرزه پدرتو ولی فکر کن منم باباتم.
خودم را از او رها کردم و گفتم
ممنون. نمیام.
چرا نمیای؟ ازش میترسی؟
سرم را پایین انداختم. عمو علی گفت
من ضمانت میکنم که تو اگر با من بیای نمیزارم امیر اذیتت کنه
دلم میخواست با او بروم اما حالی که از امیر میدیدم میدانستم رفتنم با طلاقم مساویست. به اشکان نامرد که اعتمادی نبود. میمانم نهایت یکی دوبار دیگر هم کتک میخورم ولی در عوض نه در به در میشوم نه اواره و نه مطلقه. ارام گفتم
نه عمو ممنون.
خودت میدونی .
#پارت218
خانه کاغذی 🪴🪴🪴
در را باز کرد و رو به امیر گفت
برای خودم متاسفم. که اینقدر تو تربیت تو کوتاهی کردم.
ازخانه که رفت بلافاصله امیر رو به من گفت
واسه چی بدون شلوار راه افتادی اومدی؟
یک قدم عقب رفتم و گفتم
من راه نیفتادم تو منو کشیدی بردی سوار ماشین کردی
لال بودی بگی شلوار ندارم؟
حالا مگه چی شده؟ من که از ماشین پیاده نشدم.
اگر مجبور میشدی پیاده بشی چی؟ با دامن؟
سکوت کردم. چون به شدت از حمله اش میترسیدم. امیر گفت
مهیار مرد نیست یا ادم نیست جلوی اون باد زده تا زانوهات افتاده بیرون.
.
یقه مانتویم را با یک دست گرفت و گفت
ببین جوجه. من کلی زحمت کشیدم تا این اسم و رسم و بدست اوردم . نمیزارم تو با اینکارهات اسم و رسمم و خراب کنی.
اخه الان گناه من چیه؟ تو منو از خونه کشون کشون اوردی سوار ماشین کردی من کفش هم پام نبود.
لال که نبودی میگفتی شلوار ندارم.
کمی به من نگاه کرد و سپس از من فاصله گرفت
کتش را در اورد روی کاناپه پرت کرد. من مثل کودکی که تنبیهش کردند و گوشه دفتر مدرسه ایستاده همان گوشه ایستاده بودم سیگارش را روشن کرد .
روی دسته کاناپه نشست به زمین خیره ماندو سیگار میکشید خاکسترش را هم روی زمین میتکاند.
بدون اینکه به من نگاه کند گفت
برو لباس درست و حسابی بپوش
دلم لرزید چرا من باید لباس عوض میکردم؟ میخواست منو ببره پیش الکس؟
از پریشب تا وقتی که بفهمد من چنین غلطی کردم اینقدر ارام و مهربان بود و له من محبت میکرد که اصلا باو م نمیشد این همان امیر باشد.
نیمه نگاهی به من انداخت و گفت
مگه با تو نیستم؟
با زانوانی لرزان به طرفش رفتم در دو قدمی اش ایستادم و گفتم
میخوای با من چیکار کنی؟
به جهت اینکه شاید بتوانم حس ترحمش را بیدار کنم اشکهایم را سرازیر کردم و گفتم
میخوای منو از خونه ت بندازی بیرون؟
بابام که بهت گفت بیا بریم منتظر بودم قبول کنی تا زنده زنده آتیشت بزنم.برو لباس هاتو عوض کن
#پارت219
خانه کاغذی🪴🪴🪴
به اتاق خواب رفتم هودی شلواری که خودش برایم خریده بود را پوشیدم.و از اتاق خارج شدم. امیر فیلتر سیگارش را روی زمین انداخت و گفت
شالتم سرت کن. تا حساب تک تک حرفهایی که من شنیدم و پس بدی
این را که گفت فهمیدم میخواهد مرا پیش الکس ببرد.به اتاق خواب رفتم پاهایم از استرس بهم میخورد. نمیدانستم چطور میشد دل او را بدست اورد. شالم را برداشتم . اصلا طاقت رو در رویی با ان سگ را نداشتم .
چشمم به در حمام افتاد ارام در را باز کردم و وارد شدم از داخل کابینت وسایل حمام تیغ را پیدا کردم ان را از داخل جعبه ش در اوردم.
دستی از موهایم گرفت و من را از حمام بیرون اورد. من جیغ کشیدم و از حمام خارج شدم.
امیر هاج و واج گفت
چه غلطی داری میکنی؟
خودم را رهانیدم و گفتم
میخوام خودمو بکشم.
تیغ را از دستم گرفت من با هق هق گریه کنار در حمام نشستم و گفتم
خسته شدم. چند وقته تو تنش و استرسم. چند وقته یا داری منو میزنی یا تحقیرم میکنی از پریشب که داری با من خوب تا میکنی امیدوار شده بودم که میشه با تو خوشبخت بود اما با گندی که زدم تو دیگه قصدت با من زندگی کردن نیست .مرگ بهتر از این زندگیه که من دارم.
تیغ را داخل حمام پرت کرد. مرا از کتفم بلند کرد هل دادوگفت
برو بیرون.
دو قدم با ضربه او رفتم و گفتم
کجا بیام؟
مگه نمیخواستی خودکشی کنی؟
تکان دیگری به من داد من تا درگاه در اتاق خواب رفتم امیر گفت
چرا با تیغ و خونریزی ؟برو پیش الکس سکته کن همونجا بمیر. اون تمیزترهم هست.
زانوانمسست شدو همانجا نشستم . امیر از کتفم گرفت مرا بلندکردو گفت
واسه من داری فیلم بازی میکنی؟ فکر کردی من با این کارهای تو خر میشم؟ گه خوردی خیانت کردی که حالا بخوای اینطوری ماست مالیش کنی.
مرا تا دمدر کشیدو گفت
از این طرف به من چراغ سبز نشون میدی و میگی باشه زندگی کنیم به من فرصت بده بتونم تورو بپذیرم. منم دارم همه زورم.و میزنم که تو ارام باشی و حس امنیت کنارم داشته باشی از اون طرف اون دوزاری بی همه چیز زنگ میزنه جواب میدی؟ واسه جداییتون گریه هم میکنی بعدهم به منم دروغ میگی که چی؟ چشمم به چسب حساسیت داره اره؟
نگاهش سراسر خشم و تهدید شدو گفت
یه درسی بهت بدم فروغ. کاری باهات میکنم که تو تاریخ ثبت بشه. فکر کردی با اسکل طرفی؟
#پارت220
خانه کاغذی🪴🪴🪴
تسلیم شدم. از التماس کردن به او خسته شده بودم. مثل سپری فولادی بود نه دلش به حال اشک و گریه زاری من میسوخت نه حرفم را باور میکرد .
خودش دست کمی از الکس نداشت هم وحشی بود هم حمله میکرد. به هرحال برای من تفاوتی نداشت.
دوباره از کتفم هل دادو گفت
راه بیفت
مقابل در که رسیدیم گفت
کفش هاتو بپوش
کفش نمیخوام کجا میخوای منو ببری؟ همینطوری ببر
با لگد به پایم زدو گفت
کفشتو بپوش
پایم را پس کشیدم و گفتم
کفش ندارم.
مگه تو لیست نبود که بخری؟
خوب الان کجاست؟
امیر با اخم به من نگاه کرد احتمالا اعظم خانم انهارا جابجا کرده بود . دم پایی های امیر را پوشیدم و گفتم
همین خوبه
برو از تو کمد بیار
کفش و میخوام چیکار بیا بریم همینطوری
سپس در را باز کردم و گفتم بیا بریم دیگه الان قراره الکس منو تیکه پاره کنه یا من اونجا سکته کنم بمیرم من الان فقط کفن لازم دارم.کفن داری به من بدی ؟
در را باز کردم امیر به ایوان رفت و گفت
برگرد برو کفشتو پات کن
وارد اتاق خواب شدم کفشم را از داخل کمد در اوردم پوشیدم و به طرف امیر رفتم. میخواستم امتحان کنم شاید با الکس بهتر از امیر میشد کنار امد. کنارش ایستادم و گفتم
بریم.
در را باز کردو گفت
همه راهها رو داری امتحان میکنی نه؟ با گریه زاری نشد.با خرکردن من نشد. با دروغ نشد. با تهدید به خودمو میکشم نشد. حالا زدی تو فاز پررو بازی؟
هرچی فکر میکنم میبینم چه پیش تو باشم چه پیش الکس برای من یکیه. بین تو و الکس مگه چه فرقی هست؟ هردوتاتون حیوون و وحشی هستید
دست امیر انچنان توی دهانم فرود امد که من از پشت سر نقش زمین شدم. احساس کردم لحظه ایی چشمم جایی را نمیبیند. حس داغی و سرگیجه مرا احاطه کرد سعی کردم بلند شوم. دیدم تار شده بود اما در همان حال مهیار را دیدم که هاج و واج به مانگاه میکرد. امیر به طرفم امد چنگی که به کتفم زد انگار خوابی عمیق مرا فرو برد.
متوجه نشدم چند ساعت بود که من خواب بودم بوی سیگار در شامه م پیچید.
#پارت221
خانه کاغذی🪴🪴🪴
با هر نفس کشیدنم حس سوزش در بینی م باعث شدناله ایی کنم. صدای عمه را شنیدم که گفت
چشمشو باز کرد.اطرافم را نگاه کردم امیر بالای سرم بود و عمه روبرویم من هم روی تخت دراز کشیده بودم ؟یر پایم دو بالشت بود و پاهایم بالاتر بود.
دست عمه را روی پیشانی م حس کردم نگاهم به روی عسلی افتاد مشمایی که داخلش چند قالب یخ نیمه اب شده قرار داشت. یعنی عمه جای دسته گل پسرش روی صورتم را زمانیکه من خواب بودم کمپرس یخ گذاشته.
نوازشی روی صورتم کشیدو گفت
خوبی؟
سعی کردم بنشینم عمه کمکم کرد و نشستم. امیر برخاست از اتاق خارج شد عمه رام گفت
چی شده فروغ؟ شما که دیروز خیلی خوب و خوش بودید.صبح هم من زنگ زدم به امیر خیلی خوشحال بود یدفعه چتون شد؟
دلم میخواست با کسی دردو دل کنم برای همین ارام گفتم
عمه من....
صدای امیر مانند برق سه فاز مرا گرفت
دهنتو ببند.
سکوت کردم. امیر وارد اتاق شدو گفت
مامان میشه یه لحظه بری بیرون؟
عمه هاج و واج به من نگاه کرد. و امیر گفت
یک دقیقه ....واقعا ازت معذرت میخوام.
عمه این پا و ان پا کرد و از اتاق خارج شد. امیر در را بست کنارم امد. من که دیگر به ترس و استرسم عادت کرده بودم سعی کردم کمی خودم را از او دور کنم امیر با تن صدای پایین گفت
یک کلمه حق نداری راجع به این مسائل با کسی حرف بزنی ها.
نگاهم روی تخت بود امیر گفت
منو ببین فروغ
سرم را بالا اوردم امیر گفت
حتی یک کلمه هم نمیگی فهمیدی؟
سرتایید تکان دادم .
برخاست و در را باز کرد. عمه گفت
نمیخواهید بگید چتونه؟
چیزی نیست مامان تو نگران نباش
نگران نباشم؟ وقتی اومدم تو چه وصعیتی بودید؟ بود چطور نگران نباشم.اگر اون پسره مصطفی نگفته بود داری چه غلطی میکنی فروغ وقتی بهوش می امد که از ترس میمرد. تو مگه انسانیت نداری؟ دلم خوش بود زن گرفتی سرو سامون پیدا کردی. نمیدونستم تازه اول دل نگرونیم باهاته. یه ذره از بابات یاد بگیر چهل ساله احترام منو نگه داشته تو بیست و چهار ساعت....
بسه مامان من خیلی داغونم. داری کلافه م میکنی
اخه برای چی زنتو زدی به این روز انداختی؟ مشکلش چی بود ؟ دیشب چه اتفاقی بینتون افتاده که باعث شده تو اینقدر بهم بریزی؟
سرش را به امیر نزدیک کرد و ارام طوری که من نشنوم گفت
دختر نبود؟
امیر با کلافگی دو قدم از او دور شدو گفت
چی میگی مامان؟
خوب میخوام مشکلتو حل کنم. میگم خوب این اتفاق رو نباید قضاوت کرد اگر این مسئله ناراحتت کرده بگو من ببرمش دکتر زنان ....
#پارت222
خانه کاغذی🪴🪴🪴
بسه مامان...
نفس پرصدایی کشیدو گفت
ساعت نه شبه . بابا تنهاست. تو نمیخوای بری به زندگیت برسی؟
داری منو از خونه ت بیرون میکنی؟
نه تو تاج سر منی همینجا پیشم بمون ولی ازاین حرفها نزن
من هرچی فکر میکنم دیشب شما دوتا خوب و خوش بودید من ازتون خداحافظی کردم و رفتم شب تا صبح اخه چه اتفاقی ممکنه بین شما دونفر افتاده باشه که تو زنتو بزنی به این روز بندازی؟
مکثی کردو گفت
من موهامو تو آسیاب سفید نکردم. یا اجازه بده من ببرمش دکتر یا بگذار روحساب بچگیش. پدر مادر بالا سرش نبوده یه اشتباهی کرده. تو مرد باش گذشت کن.
از حرف عمه ناراحت شدم اما جرات نداشتم حرف بزنم. امیر کمی صدایش را بالا بردو گفت
توموهاتو تو اسیاب سفید نکردی. موهاتو دکلره کردی این رنگی شده. لطفا تو زندگی من دخالت نکن مامان
دستت درد نکنه امیر اقا. این جواب مادرته؟
مادر من عزیزمن تو جات روی سر منه . به من بگو شاه رگتو برام بده بهت نه نمیگم اما تو زندگی خصوصی من و زنم دخالت نکن.
عمه با کلافگی رو به من گفت
تو بگو چتونه. بگو مشکلتون چیه من کمکتون میکنم. من یه مادرم دارم از نگرانی میمیرم.
نگاهی از گوشه چشم به امیر انداختم خیره به سقف بود عمه گفت
چرا نمیگی فروغ؟ چرا حرف نمیزنی؟ ازش میترسی؟
مکثی کردو گفت
حقم داری که بترسی. دور بازوش با دورکمرتو یکیه اینطوری هم که ازت زهرچشم گرفته. منم بودم میترسیدم حرف بزنم. من ازت معذرت میخوام اونشب تو خونه ما تو گفتی که امیر کتکت میزنه من باور نکردم. تو گفتی که ....
عمه هم داشت بلایی به سرم می اورد که عمو علی اورده بود اگر امیر میفهمید من حرفی از خانه به عمه گفته م دعوا از سر شروع میشد . ارام گفتم
میشه ادامه ندی عمه جان
عمه گفت
من اصلا باور نکردم که امیر میخواسته تو رو اویزون کنه سگشو برات بیاره یا بخواد بسوزونتت اما الان که میبینم میفهمم همه کار ازش بر میاد.
#پارت223
خانه کاغذی🪴🪴🪴
امیر پوزخندی به من زدو گفت
گند کاری هات پشت هم داره رو میشه. یعنی فرصت نفس کشیدن بهت نمیده میبینی ؟
عمه گفت
چیزهایی راجع بهت گفت که من ناراحت شدم چرا در مورد پسر من اینطوری حرف میزنه اما الان میبینم دروغ نمیگه . تو خیلی ....
امیر به طرف مادرش رفت و گفت
من به قول فروغ با یه حیوان فرقی ندارم . ازت خواهش میکنم اگر میخوای اینجا بمونی در مورد این مسائل حرف نزن.
نه برای چی اینجا بمونم؟ من خواستم به فروغ کمک کنم خودش نمیخواد. شکایتی هم از تو نداره میبینی که ساکت نشسته هیچی نمیگه. از اینکه حاصل سی و هفت سال زحمتم شده تو واقعا ...
امیر با کلافگی گفت
ای وای...مامان بسه ترو خدا
من از این دختر شرمنده م. نمیتونم تو صورتش نگاه کنم. چون تو حاصل تربیت منی
کیف دستی اش را برداشت و گفت
زورت به این یه ذره بچه بی کس رسیده؟ خدارو خوش میاد یه نگاه به قدو هیکل خودت بنداز یه نگاه هم به فروغ بنداز. کارت نامردی نیست ؟
ماشین اوردی یا بگم مصطفی برسونتت؟
نه خودم گورمو گم میکنم. ماشین دارم.
عمه که رفت.امیر رو به من گفت
دهنت چفت و بست نداره نه؟
برخاستم از تخت پایین امدم و در روشویی داخل حمام دست و صورتم را شستم.
به لطف کمپرس کردن های عمه خوشبختانه اثری از کبودی و ورم در صورتم نبود فقط زیر گونه م از اولین سیلی ایی که صبح خوردم کمی قرمز بود. از سرویس خارج شدم امیر در اتاق نبود. هودی شلوارم را در اوردم لباس دیگری پوشیدم . تمام بدنم تکه تکه کبود شده بود و درد میکرد. بخیه های دستم یک در میان دوباره باز شده بود و از لای زخمم زرد اب بیرون زده بود این یعنی عفونت .
اهی کشیدم در این خانه من نه اختیاری نداشتم. که بخواهم چرک خشک کن بخورم یا دستم را پانسمان کنم. به امیر هم اگر میگفتم ممکن بود همین بحثی برای شروع تازه باشد.
اوخودش میدانست که من دستم بخیه دارد. یاد ضرباتی که به من میزد و من همین دستم را سپر کرده بودم افتادم خون روی مانتو و هودی م را هم کور نبود و میتوانست ببیند.
وارد اتاق شد سراپایم را ورانداز کردو گفت
چیزی کوفت نمیکنی؟
متعجب گفتم
چی؟
نه صبحانه خوردی نه نهار . اگر چیزی کوفت میکنی زنگ بزنم از بیرون برات بیارن
از او رو گرداندم و گفتم
نه کوفت نمیکنم.
بلند شو از اینجا بیا بیرون جلوی چشم من بشین
برخاستم . گاهی میگه از جلوی چشمم برو گاهی میگه بیا جلوی چشمم بشین.
الان میخواد دعوارو از سر شروع کنه. لابد میخواد بگه چرا به مامانم گفتی میخواستم بسوزونمت. چرا به مامانم گفتی میخواستم اویزونت کنم.
روی کاناپه نشستم و دستم را در آغوش خودم گرفتم. اصلا نمیخواستم متوجه دردهایم باشد و سعی داشتم صاف بشینم و بدون ناله باشم.
مقابلم نشست و سیگار دیگری روشن کرد. ناخواسته سرفه کردم . و نگاهم را به پایین انداختم. کمی بعد گفت
از غلطی که کردی و اتفاقاتی که بین ما افتاده به پدر و مادر من کلمه ایی حق نداری بگی
#پارت224
خانه کاغذی🪴🪴🪴
منو نگاه کن
سرم را بالا اوردم اینکه چقدر با من به خوبی و مهربانی رفتار میکرد و من طوری خرابش کرده بودم که بعید میدانستم این رابطه درست شود. احساساتم را بیدار کرد. من بی دفاع و بی پناه بودم یک نفرهم که خداسرراهم گذاشته بود را با خریت خودم به دشمن تبدیل کردم. او نه دیگر محبتی به من میکرد و نه اعتمادی که داشت که اجازه دهد من ازادانه زندگی کنم.
اشک در چشمانم جمع شد. میدانستم از حالا به بعد مثل اسیری در دستان او هرروز شکنجه میشوم. هیچ راه نجاتی هم برایم نمیگذارد که من با تلاش خودم را نجات دهم.
امیر کمی به چشمانم نگاه کرد متوجه خیسی چشمم شد. نگاهش را از من گرفت و گفت
بلند شو برو یه چایی درست کن
برخاستم. تا بحال اجازه نمیداد دست به سیاه و سفید بزنم اما با بی لیاقتی خودم را به اینجا رساندم. این که یک چای ساده بود اما از حالا به بعد انتظار شام و نهارو نظافت خانه به این بزرگی را هم از من داشت
چای ساز را روشن کردم و در اشپزخانه نشستم. زرد اب زخمم بلیزم را مرطوب کرده بود. نگاهی به او که پشت به پشت هم سیگار میکشید انداختم . خواستم بگویم سرم شستشو دارد یا نه
اما سریع پشیمان شدم. الان میخواد بگه به جهنم .
پوزخندی به خودم زدم از کسی که به قصد کشتن مرا زده بود انتظار سرم شستشو برای زخمم داشتم.
دکمه چای ساز که پرید قوری را برداشتم درقوطی ها را یک به یک باز کردم چای را دم کردم و یک لیوان برای او ریختم در یک سینی کنارش هم قندان گذاشتم و مقابلش نهادم. دوباره به اشپزخانه رفتم و روی صندلی نهار خوری نشستم. بدن درد شدیدی داشتم . از شدت درد ضعف مرا گرفته بود بسیارهم گرسنه بودم. دستم را روی میز و سپس سرم را روی دستم نهادم هر دودقیقه یکبار صدای فندک زدن امیر می امد بوی سیگار در خانه پیچیده بود و نفسم سنگین شده بود. سرفه ایی کردم . دلم میخواست کمی پنجره را باز کنم اما ترجیح دادم در همان حال بمانم تا اینکه صدای اورا در بیاورم.
کمی بعد همانجا روی کاناپه ها با همان شلوار لی و بلیز کتان و بدون پتو دراز کشید ساعد دستش را روی چشمانش نهاد وگویا خوابش برده بود. از خوابیدن او استفاده کردم. ارام و اهسته برای خودم یک لیوان اب قند درست کردم تا از شدت ضعفم کم شود.
وارد اتاق خواب شدم . برای اینکه نصفه شب به اتاقم نیاید پتویش را از داخل کمد برداشتم و روی میز مقابلش نهادم و وارد اتاق شدم.
ایکاش جای مسکن هایش را میدانستم. یکی میخوردم تمام بدنم یکپارچه درد میکرد . دراز کشیدم. و اتفاقات امروز را مرور کردم. اشکان نامرد از ترس امیر به دروغ گفت من به او زنگ زدم.
یاد حرفهایش افتادم جلوی امیر همه شخصیتم لگد مال شد. خانمت و من دو دفعه تو این هفته از کافه م انداختمش بیرون.
منه احمق تو ارایشگاه هم دلم لرزید که به حرفش گوش کنم او برایم وکیل بگیر نبود.