eitaa logo
#کارتون و #فیلم های #قدیمی #نوستالژی
2.8هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
6.5هزار ویدیو
13 فایل
جهت پیام و تبادل با این آیدی در تماس باشید. 👇 @admin_ghadimiii « کپی برداری از مطالب و فیلم و کارتون ها، حرام است.»
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 😇 (شامت را اینجا بخور و دهن گیره ات را جای دیگر) یکی بود یکی نبود . مردی بود که همراه خانواده اش مشغول خوردن شام بودند . نه قرار بود جایی بروند نه با کسی قول و قراری داشت . ناگهان صدای در بلند شد . نگاهی به همسرش انداخت و گفت : کیست که این وقت شب در می زند؟ از جا بلند شد و رفت در را باز کرد . یکی از همکارانش بود . سلام و علیکی با هم کردند و همکارش گفت : « خانه ی دخترم میهمانم، گفتم سر راه سری به تو بزنم و حالی بپرسم . گفت : بفرمایید . همکارش گفت : بهتر است نشوم مرد، باز هم کرد . گفت : خداست . سفره باز است بفرمایید با ما بخورید . مرد گفت : نه نه اصلاً‌ نمی شوم . مرد گفت : مثل یک خوب بنشین و غذایت را بخور . همکارش گفت : می خواهم دخترم بروم . آنجا دعوت شده ام . مرد گفت : را با ما بخورید و بعد به خانه دخترتان بروید . همکارش گفت : نه خیلی متشکرم، نمی خورم، فقط دو لقمه دهن گیره می خورم و ته بندی می کنم و شام را به خانه ی دخترم می روم . سپس مشغول خوردن شد . مرد و افراد خانواده اش که داشتند او پس از خوردن یکی – دو ، کنار بکشد و چیزی نخورد . مرد به اندازه ی غذای دو نفر را جلو خودش کشید و با اشتها خورد . چهره ی بچه های صاحب خانه که مانده بودند، دیدنی بود . تمام شد همکار گفت : دست شما درد نکند ! غذای خوشمزه ای پخته بودید . کاش خانه ی دخترم نبودم و یک درست و حسابی اینجا می خوردم . مرد صاحب خانه که از دست او بودگفت : «بهتر است این دفعه شامت را اینجا بخوری و دهن گیره ات را خانه ی دخترت ....» از آن به بعد درباره ی کسی که در پذیرش دعوتی بیش از حد کند اما در عمل نکند می گویند... 🙈@cartoon_ghadimy🙊
📚 😇 (زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است) در زمان هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد. مرد شکن هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و جمع می کرد. یک روز که مشغول کارش بود صدای ناله ای را شنید و به طرف رفت. دید توی علف ها شیری افتاده و یک پایش باد کرده، به خودش جرات داد و جلو رفت. به آمد و گفت : «ای یک به پام رفته و چرک کرده بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد جلو رفت و خار را از پای درآورد. بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. شیر بعد از آن به مرد در شکستن می کرد و آنها را به آبادی می آورد. روزی از روزها مرد شکن از شیر خواست که به خانه او برود تا هر غذایی که دوست دارد زنش برای او بپزد. شیر اول قبول نمی کرد و می گفت : «شما آدمیزاد هستید و من حیوان هستم و دوستی آدمیزاد و حیوان هم جور درنمیاد.» اما آنقدر اصرار کرد که شیر قبول کرد به خانه آنها برود و سفارش کرد که براش پاچه بپزند. روز میهمانی سر نشستند، همانطور که داشت کله پاچه می خورد آب آن از گوشه لبهاش روی چانه اش می ریخت. زن هیزم شکن وقتی این را دید صورتش را به هم کشید و به شوهرش گفت : «، این دیگه کی بود که به خانه آوردی؟» شیر تا این را شنید غرید و به مرد گفت : «ای مرد ! مگه من به تو نگفتم من حیوان هستم و شما آدمیزاد هستین و دوستی ما جور درنمیاد؟ حالا پاشو تبرت را بردار و هرقدر که زور در بازو داری با آن به فرق سرم بزن !» مرد گفت : «اما من و تو هم هستیم.» شیر گفت : «ای ! به نون و که با هم خوردیم اگه نزنی هم تو، هم زنت را می کنم.» از ترسش تبر را برداشت و تا آنجا که می توانست آن را به سر شیر زد. شیر بعد از اینکه سرش شکافت شد و رفت. آن دیگر به آن نمی رفت. یک با خودش گفت : «هرچه بادا باد می روم ببینم مرده است یا نه؟» وقتی به جنگل رسید را دید. گفت : « هنوز هم زنده ای !؟» شیر گفت : «می بینی که تو خوب شده و من زنده ام اما زنت هنوز خوب نشده و نمیشه برای اینکه (زخم خوب شدنی نیست) تو هم برو و دیگر این طرف ها پیدات نشه که این دفعه اگه ببینمت تکه ات می کنم 🙈@cartoon_ghadimy🙊
های دسته جمعی اون دوره یادم نمیاد که کسی تنها بازی می‌کرد اصلا ، و آشنا بیشتر بخاطر همین ها بود... شما کدوم بازی رو میکردید؟؟ 🙈 @cartoon_ghadimy🙊
📚 😇 (ترک عادت هم موجب مرض و هلاکت است!) خری و اشتری بدور از آبادی بطور آزادانه باهم زندگی می کردند.... نیمه شبی در حال چریدن علف ، حواسشان نبود که ناگهان وارد آبادی انسانها شدند. شتر چون متوجه گرديد رو به خر کرد و گفت : ای خواهش می کنم سکوت اختیار کن تا از معرکه دور شویم و مبادا انسانها به حضورمان پی ببرند!" گفت : "اتفاقا درست همین ساعت، عادت نعره سر دادن من است." کرد که امشب نعره کردن را بی خیال گردد.تا مبادا بدست انسانها بیافتند. گفت: " متأسفم عزیز! من دارم همین ساعت نعره کنم و خودت می دانی ترک موجب مرض است و هلاکت جان!" پس بی محابا نعره های دلخراش بر میداشت. از قضا کاروانی که در آن موقع از آن آبادی می گذشت، متوجه حضور آنان گرديدند و آدمیان هر دو را گرفته و در صف چارپايان بارکش گذاشتند. صبح روز بعد در مسیر راه ، آبی عمیق پیش آمد که عبور از آن برای میسر نبود. پس را بر نشانيده و را به آب راندند. چون به میان عمق آب رسید شروع به پایکوبی و رقصیدن نمود. خر گفت :ای چه می کنی؟ نکن رفیق وگرنه می افتم و غرق می شوم." شتر گفت : خر جان، من عادت دارم در آب برقصم.!! ترک هم موجب مرض و هلاکت است!" بیچاره هرچه کرد اما وقعی ننهاد. گفت تو دیگر چه رفیقی هستی؟! شتر گفت : " چنانکه دیشب نوبت بهنگام بود!!! امروز زمان ناساز اشتر است!" شتر با جنبشی دیگر خر را از پشت بينداخت و در غرق ساخت. با خود گفت : " رفاقت با ، عاقبتی غیر از این نخواهد داشت. هم خود را هلاک کرد و هم مرا به بند کشيد! 🙈@cartoon_ghadimy🙊