.
♦️ دستهبندی بر اساس نام
معصومین علیهم السلام
برای دسترسی آسان👇
#پيامبر #امام_علی
#حضرت_زهرا #امام_حسن
#امام_حسین #امام_سجاد
#امام_باقر #امام_صادق
#امام_کاظم #امام_رضا
#امام_جواد #امام_هادی
#امام_عسکری #امام_زمان
#حضرت_آدم #حضرت_نوح
#حضرت_ابراهیم #حضرت_عیسی
#حضرت_داوود #حضرت_یوسف
#حضرت_خضر #ذوالقرنین
#لقمان #سلمان
#پیامبران
#داستان_کوتاه #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
💠 ماجرای گرایش سلمان به اسلام
من دهقان زاده بودم، از روستایی در اصفهان. پدرم کشاورز بود و به من خیلی علاقه داشت، نمیگذاشت با کسی تماس داشته باشم، در آیین مجوس بودم و از آیین دیگر مردم خبر نداشتم.
پدرم مزرعهای داشت، روزی دستور داد که به مزرعه بروم و سرکشی کنم. در راه به کلیسای مسیحیان رسیدم، که گروهی در آنجا به نماز و نیایش مشغول بودند.
برای آگاهی بیشتر درون کلیسا رفتم. راز و نیاز آنها مرا به خود جذب کرد. تا غروب در همانجا ماندم و به مزرعه پدرم نرفتم.
در آنجا پی بردم دین آنها بهتر از دین پدران ماست. غروب شده بود به خانه برگشتم. پدرم پرسید:
کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟
گفتم:
به کلیسای مسیحیان رفته بودم، مراسم دینی و نماز و نیایش
آنها برایم شگفت انگیز بود. با فکر و اندیشه دریافتم آیین آنها بهتر از آیین پدران ماست.
پدرم گفت:
آیین پدرانتان بهتر است.
گفتم:
نه! دین آنها بهتر است. آنها پرستش خدا را میکنند و در درگاهش عبادت و بندگی انجام میدهند. ولی شما به آتش پرستش میکنید که با دست خودتان آن را روشن ساختید. هرگاه دست بردارید خاموش میگردد.
پدرم ناراحت شد و مرا زندانی کرد و به پایم زنجیر بست.
به مسیحیان پیغام دادم من دین آنها را پذیرفتهام، مرکز این دین کجا است؟
گفتند:
در شام است.
گفتم:
هرگاه کاروانی از شام آمد هنگام برگشت به من اطلاع دهید، همراهشان به شام بروم.
کاروان تجارتی از شام آمد من از بند پدر گریخته، همراهشان به شام رفتم.
⭕ اين داستان ادامه دارد ...
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص٣۵۵-٣۶٢
#پيامبر #سلمان #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
🔹 سلمان در مکتب اسقفهای مسیحی
پرسیدم:
بزرگترین عالم دین مسیح کیست؟
گفتند: اسقف رئیس کلیسا.
به حضورش رسیدم و گفتم:
می خواهم در خدمت شما باشم و مرا تعلیم و تربیت کنی. او هم پذیرفت.
مدتی در محضر وی به کسب و دانش پرداختم. او آدمی دنیادوست بود. چندان مورد رضایتم نبود ... چشم از جهان فرو بست.
جانشین او آدمی زاهد و باتقوا بود، مدتی با میل و رغبت نزدش ماندم، ولی طولی نکشید او هم دنیا را وداع گفت.
پیش از وفاتش از او راهنمایی خواستم که بعد از فوت او نزد چه کسی بروم و به چه کسی مرا سفارش میکنی؟
گفت: فرزندم من دانشمندی را در موصل سراغ دارم که مردی وارسته است پس از فوت من نزد ایشان برو!
من به موصل رفتم محضر آن دانشمند رسیدم و گفتم:
فلانی مرا به شما توصیه کرده است. مدتی نزد ایشان بودم، مرگ او نیز فرا رسید.
گفتم:
شما دنیا را وداع میکنید، مرا به چه شخصی توصیه میکنید؟ گفت: فرزندم! شخص شایستهای را سراغ ندارم جز آنکه مردی در نصیبین است او انسانی لایق میباشد پیش او برو!
پس از فوت او به نصیبین رفتم و خدمت آن عالم رسیدم او را مرد شایسته دیدم مدتی در نزدشان ماندم تا اینکه وفات نمود هنگام مرگ مرا سفارش کرد پیش دانشمندی در عموریه (یکی از شهرهای شام) بروم.
من به عموریه رفتم و خدمت آن دانشمند مسیحی رسیدم. او هم مرد لایقی بود. مدتی در نزد او به کسب و دانش پرداختم... هنگام مرگ او نیز رسید. از او درخواست کردم مرا به کسی سفارش کند؟
وی گفت:
کسی را مثل خودم باشد سراغ ندارم ولی در آیندهای بسیار نزدیک پیامبری در سرزمین عرب برانگیخته خواهد شد که از زادگاه خود (مکه) به جایی که از درختان نخل پوشیده و بین دو بیابان سنگلاخ قرار دارد (مدینه) هجرت خواهد کرد و از نشانههای آن پیامبر این است:
۱ - در میان دو شانه او مهر نبوت نقش بسته است.
۲ - هدیه را میپذیرد و از آن میخورد.
۳ - اما از صدقه نمی خورد.
با این نشانهها او را به خوبی میشناسی، شما باید خود را به او برسانی!
⭕ اين داستان ادامه دارد ...
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص٣۵۵-٣۶٢
#پيامبر #سلمان #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
🔸 سلمان عازم مدینه شد
پس از دفن آن دانشمند، به کاروانی که برای تجارت عازم عربستان بود، پیشنهاد کردم تمام سرمایهام را در اختیار شما میگذارم مرا همراه خود ببرید!
آنها قبول کردند. ولی در بین راه به من خیانت کرده به عنوان برده به یک نفر از یهودیان فروختند.
او مرا به محل خود که پر از درختان خرما بود برد. من به طمع اینکه آنجا همان سرزمین موعود است، به سر بردم. ولی آنجا نبود.
تا اینکه یکی از یهودیان (بنی قریظه) مرا از آن یهودی خرید همراه خود به مدینه برد.
همین که مدینه را دیدم با آن نشانهها که آن دانشمند گفته بود شناختم اینجا همان محلی است که پیامبر به آنجا هجرت خواهد کرد.
بدین جهت با خوشحالی در نخلستان آن شخص مشغول کار شدم. اما همیشه منتظر ظهور حضرت محمد صلی الله علیه و آله بودم. یک وقت متوجه شدم پیامبر در مکه ظهور کرده است.
چون برده بودم نمیتوانستم بیشتر تحقیق کنم. سرانجام پیامبر صلی الله علیه و آله با همراهی چند تن از یاران به مدینه هجرت کرد و در محلی به نام (قبا) فرود آمد...
⭕ اين داستان ادامه دارد ...
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص٣۵۵-٣۶٢
#پيامبر #سلمان #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
💠 سلمان در مقام شناسایی پیامبر (ص)
شبانه اندکی خوراکی با خود برداشتم و مخفی از خانه اربابم بیرون آمدم و خود را در قبا به پیغمبر صلی الله علیه و آله رساندم.
گفتم: شنیدم شما مردی صالح هستید و عدهای از پیروانتان با شما هستند من مقداری خوراک همراه دارم صدقه است، مخصوص مستمندان میباشد و شما نیز چنین هستید؟ آن را از من بپذیرد.
پیامبر به یاران خود فرمود:
بخورید ولی خودش میل نفرمود. با خود گفتم:
اینکه پیغمبر صدقه نخورد، یکی از نشانههایی است که به من گفته بودند. پیغمبر صدقه نمی خورد.
سپس به خانه برگشتم. پیامبر نیز به شهر مدینه وارد شد، من مقداری خوراکی همراه خود بردم و گفتم: دیدم شما صدقه میل نفرمودید و این هدیه من به شماست.
پیغمبر صلی الله علیه و آله و اصحابش از آن میل فرمودند.
گفتم این نشانه دوم که هدیه را پذیرفت.
با خوشحالی به خانه برگشتم. در جستجوی نشانه سوم بودم، بار دیگر به خدمت حضرت رفتم. او همراه اصحابش دنبال جنازه ای میرفت.
دو عبا بر تن داشت: یکی را پوشیده و دیگری را به دوش انداخته بود. اطراف پیامبر میگشتم تا نشانه مهر نبوت را در شانه او ببینم.
همین که متوجه منظور من شد عبا را از دوش خود برداشت. علامت و مهر را همان گونه که برایم گفته بودند دیدم.
خود را روی پایش انداختم و آن را میبوسیدم و گریه میکردم. مرا به نزد خود خواست، رفتم در کنارش نشستم.
پیامبر مایل بود سرگذشتم را برای اصحاب نقل کنم و من نیز ماجرای خویش را از اول تا به آخر بازگو کردم، از آن زمان اسلام را پذیرفته مسلمان شدم.
چون برده بودم نمی توانستم از برنامههای اسلام به طور آزاد استفاده کنم، به پیشنهاد پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله با ارباب خود قرار بستم که تدریجا با پرداخت قیمت خود آزاد گردم.
با همکاری مسلمانان و عنایت خداوند آزاد گشتم و اکنون به عنوان یک مسلمان آزاد زندگی میکنم. گرچه به خاطر بردگی نتوانستم در جنگ بدر و احد در کنار رسول خدا باشم ولی در جنگ خندق و جنگهای دیگر شرکت کرده ام.
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص٣۵۵-٣۶٢
#پيامبر #سلمان #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
♦️ گزارشی از قبر و برزخ
اصبغ بن نباته یکی از یاران برجسته امیرالمؤمنین علیه السلام میگوید:
سلمان از طرف علی علیه السلام استاندار مدائن بود و من پیوسته با او بودم.
سلمان مریض شد و در بستر افتاده بود، من به عیادتش رفتم. آخرین روزهای عمرش بود، به من فرمود:
ای اصبغ! رسول خدا صلی الله علیه و آله به من خبر داده هرگاه مرگم فرا رسید مردگان با من سخن خواهند گفت. تو با چند نفر دیگر مرا در تابوت نهاده و به قبرستان ببرید تا ببینم وقت مرگم رسیده یا نه؟!
به دستور سلمان عمل کردیم. او را به قبرستان بردیم و بر زمین رو به قبله نهادیم. با صدای بلند خطاب به مردگان گفت:
سلام بر شما ای کسانی که در خانه خاک ساکنید و از دنیا چشم پوشیدهاید.
جواب نیامد. دوباره فریاد زد:
سلام بر شما ای کسانی که لباس خاک به تن کردهاید و سلام بر شما ای کسانی که با اعمال دنیای خود ملاقات نمودهاید و سلام بر شما ای منتظران روز قیامت.
شما را به خدا و پیغمبر سوگند میدهم یکی از شما با من حرف بزند، من سلمان غلام رسول الله هستم.
پیامبر صلی الله علیه و آله به من وعده داده که هرگاه مرگم نزدیک شد، مردهای با من سخن خواهد گفت.
سلمان پس از آن کمی ساکت شد. ناگاه از داخل قبری صدایی آمد و گفت:
سلام بر شما ای صاحب خانههای فانی و سرگرم شدگان به امور دنیا. ما مردگان، سخن تو را شنیدیم و هم اکنون به جواب دادن به شما آماده ایم، هر چه میخواهی سؤال کن! خدا تو را رحمت کند!
سلمان: ای صاحب صدا! آیا تو اهل بهشتی یا اهل جهنم؟
مرده: من از کسانی هستم که مورد رحمت و کرم خدا قرار گرفتهام و اکنون در بهشت (برزخی) هستم.
سلمان: ای بنده خدا! مرگ را برایم تعریف کن! و بگو مرحله مرگ را چگونه گذراندی و چه دیدی و با تو چه کردند؟
مرده: ای سلمان! به خدا سوگند اگر مرا با قیچی ریز ریز میکردند از مشکلات مرگ برایم آسان تر بود، بدان که من در دنیا از لطف خدا اهل خیر و نیکی بودم، دستورات الهی را انجام میدادم، قرآن میخواندم، در خدمت پدر و مادر بودم، در راه خدا سعی و کوشش داشتم، از گناه دوری میکردم، به کسی ظلم نمی کردم و شب و روز در کسب روزی حلال کوشا بودم تا به کسی محتاج نباشم، در بهترین زندگی غرق نعمتها بودم که ناگهان به بستر بیماری افتادم.
چند روزی از بیماریم گذشت لحظات آخر عمر رسید، شخص تنومند و بد قیافهای در برابرم حاضر شد.
او اشاره ای به چشمم کرد نابینا شدم و اشاره ای به گوشم کرد کر شدم و به زبانم اشاره نمود لال شدم. خلاصه تمام اعضای بدنم از کار افتاد.
در این حال صدای بستگانم بلند شد و خبر مرگم منتشر گردید ...
⭕ این داستان ادامه دارد ...
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص٣٧۴
#سلمان #مرگ #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
♦️ وحشت در دروازه برزخ
در همین موقع دو شخص زیبا آمدند، یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ من نشستند و بر من سلام کردند و گفتند:
ما نامه اعمالت را آورده ایم، بگیر و بخوان! ما دو فرشته ای هستیم که در همه جا همراه تو بودیم و اعمال تو را مینوشتیم.
وقتی نامه کارهای نیکم را گرفتم و خواندم خوشحال شدم اما با خواندن نامه گناهان اشکم جاری شد. ولی آن دو فرشته به من گفتند:
تو را مژده باد! نگران نباش! آیندهات خوب است.
سپس عزرائیل روحم را به طور کلی گرفت. صدای گریه اهل و عیالم بلند شد و عزرائیل به آنها نصیحت میکرد و دلداری میداد.
آنگاه روح مرا همراه خودش برد و در پیشگاه خداوند قرار گرفتم و از روح من راجع به اعمال کوچک و بزرگ سؤال شد.
از نماز، روزه، حج، خواندن قرآن، زکات و صدقه، چگونه گذراندن عمر، اطاعت از پدر و مادر، آدم کشی، خوردن مال یتیم، شب زنده داری و امثال این امور پرسیدند.
سپس فرشتهای روحم را به سوی زمین بازگرداند.
مرا غسل دادند، در آن وقت روحم از غسل دهندگان تقاضای رحم و مدارا میکرد و فریاد میزد با این بدن ضعیف مدارا کنید به خدا همه اعضایم خرد است. ولی غسل دهنده ابدا گوش نمی داد.
پس از غسل و کفن به سوی قبرستان حرکت دادند در حالی که روحم همراه جنازهام بود... تا اینکه مرا به داخل قبر گذاشتند.
در قبر وحشت و ترس زیادی مرا فرا گرفت، گویی مرا از آسمان به زمین پرت کردند...
پس از آن خانوادهام به طرف خانه برگشتند، با خود گفتم:
ای کاش من هم با اینها به خانه بر میگشتم. از طرف قبر ندایی آمد: افسوس که این آرزویی باطل است، دیگر برگشتن ممکن نیست.
از آن جواب دهنده پرسیدم: تو کیستی؟
گفت: فرشته منبه (بیدارگر) هستم من از جانب خداوند مأمورم اعمال همه انسانها را پس از مرگ به آنها خبر دهم.
سپس مرا نشانید و گفت:
اعمالت را بنویس!
گفتم: کاغذ ندارم.
گوشه کفنم را گرفت و گفت: این کاغذت، بنویس!
گفتم: قلم ندارم.
گفت: انگشت سبابه ات قلم تو است.
گفتم: مرکب ندارم.
گفت: آب دهانت مرکب تو است.
آنگاه او هر چه میگفت، من مینوشتم، همه اعمال کوچک و بزرگ را گفت و من نوشتم...
سپس نامه عملم را مهر کرد و پیچید و به گردنم انداخت، آنقدر سنگین بود گویی که کوههای دنیا را به گردنم افکندهاند!
آنگاه فرشته منبه رفت، فرشته نکیر منکر آمد از من سؤالاتی نمود، من به لطف خدا همه سؤالهای نکیر و منکر را درست جواب دادم، آن وقت مرا به سعادت و نعمتها بشارت داد و مرا در قبر خوابانید و گفت: راحت بخواب!
آنگاه از بالای سرم دریچهای از بهشت به رویم باز کرد و نسیم بهشتی در قبرم میوزد. تا چشم کار میکرد قبرم وسعت پیدا کرد.
سپس کلمه شهادتین را بر زبان جاری کرد و گفت: ای کسی که این سؤال را از من کردی سخت مواظب اعمال خویش باش! که حساب خیلی مشکل است! و سخنش قطع شد.
سلمان گفت: مرا از تابوت بیرون آرید و تکیه دهید، آنها چنین کردند. نگاهی به سوی آسمان کرد و گفت:
ای کسی که اختیار همه چیزها به دست توست، به تو ایمان دارم و از پیامبرت پیروی کردم و کتابت را نیز قبول دارم...
آنگاه لحظات مرگ سلمان فرا رسید و این مرد پاک چشم از جهان فرو بست.
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص٣٧۴
#سلمان #مرگ #داستان_بلند
🔰 @DastanShia
.
💠 قناعت
روزی سلمان ابوذر را به مهمانی خویش خواند و از کیسه خویش مقداری نان خشک بیرون آورد و برای ابوذر آورد.
ابوذر گفت: این نان چه پاکیزه است کاش با او نمکی هم بود.
سلمان برخاست و بیرون رفت و کوزهاش را در مقابل نمک به رهن (گرو) گذاشت و برای ابوذر آورد.
ابوذر از آن نان میخورد و از نمک هم بر نان میپاشید و میگفت: حمد و سپاس خدا را که به ما این قناعت را روزی فرموده است.
سلمان گفت: اگر قناعت در کار بود کوزۀ من در رهن نبود.
📔 داستانهای راستين: ج٢، ص٢۶
#سلمان #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
💎 انسان تکامل یافته
روزی سلمان دیگی بر روی آتش گذاشته غذا میپخت. أباذر وارد شد و در کنار سلمان نشست و مشغول صحبت شدند،
ناگاه دیگی که سلمان بر روی پایه اجاق نهاده بود، سرنگون شد ولی قطرهای از آنچه در دیگ بود نریخت. سلمان آن را برداشت و به جای خود گذاشت.
طولی نکشید برای بار دوم دیگ سرنگون شد و چیزی از آن نریخت.
بار دیگر سلمان آن را سر جایش گذاشت.
اباذر پس از دیدن این قضیه سراسیمه از نزد سلمان خارج شد در حالی که غرق در اندیشه بود، محضر امیرمؤمنان علیه السلام رسید.
حضرت فرمود: أباذر چرا وحشت زده هستی؟
أباذر ماجرای سلمان را به عرض رسانید.
حضرت فرمود:
ای أباذر اگر سلمان اطلاع دهد آنچه را میداند، خواهی گفت:
رحم الله قاتل سلمان: خدا قاتل سلمان را بیامرزد.
سلمان باب الله است در روی زمین، هرکس شناخت به حال او داشته باشد مؤمن است و هرکس منکر فضایل سلمان شود او کافر است و فرمود: سلمان از اهل بیت ماست.
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص٣٧۴
#امام_علی #سلمان #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🍂 گریه در لحظههای مرگ
هنگامی که سلمان بیمار شد و با همان بیماری فوت نمود، سعد به عیادت او آمد و حال او را پرسید. سلمان گریه کرد.
سعد گفت:
چرا گریه میکنی؟ پیامبر خدا هنگام رحلت از شما راضی بود و در کنار حوض کوثر به محضرش وارد خواهی شد.
سلمان گفت:
به خدا سوگند! من به خاطر حرص بر دنیا و یا محبت آن گریه نمیکنم ولی پیامبرخدا (صلیاللهعلیهوآله) از ما پیمان گرفت و فرمود:
باید وسیله زندگی دنیای شما مانند وسیله شخصی مسافر (سبک و محدود) باشد و من میترسم از دستور آن حضرت سرباز زده باشم با این همه وسایل که در کنار من است.
سعد نگاهی به اطراف سلمان انداخت دید جز یک آفتابه، تشت و کاسه چیز دیگری نیست.
📔 بحار الأنوار: ج٢٢، ص ٢٨١
#پيامبر #سلمان #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🔸 عذاب جهنم
شیخ مفید از ابن ابی عمیر از حضرت صادق علیه السلام روایت میکند:
سلمان در کوفه گذرش به بازار آهنگرها افتاد. جوانی را دید روی زمین افتاده و مردم گرد او حلقه زده اند.
به سلمان گفتند: این بنده خدا غش کرده، چیزی در گوشش بخوان شاید به هوش آید.
سلمان بالای سر جوان قرار گرفت، تا جوان به هوش آمد؛ گفت: ای سلمان! اگر درباره من چیزی گفتند صحیح نیست ؛ من هنگامی که گذرم به این بازار افتاد و پتک زدن آهنگرها را دیدم از این آیه یاد کردم:
« وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِیدٍ »؛
« برای بدکاران گرزهایی از آهن است ». [۱]
از ترس عذاب و عقاب حق عقلم پرید.
سلمان گفت: تو را این ارزش هست که برادر من در راه خدا باشی. و به خاطر حلاوت محبتی که از او در قلب سلمان جلوه کرد رفیق و یار یکدیگر شدند، تا جوان بیمار شد ؛
سلمان بالای سرش نشست در حالی که جوان در حال جان دادن بود، سلمان گفت: ای ملک الموت! با برادرم مدارا کن. پاسخ شنید: من نسبت به هر مؤمنی اهل مدارایم.
------------------------------
[۱]: سوره حج: آیه ۲۱
📔 أمالی شیخ مفید: ص۱۳۶
#سلمان #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia