🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀
دختر سردمدار انقلابی بزرگ بودن این دردسر را دارد که همه طمع میکنند به واسطه وصلت با او اعتباری به دست بیاورند.
همه بزرگان و سران را رد کرده بود تا آنکه همداستانش باشد، بیاید. چشم انتظار کسی بود که درکش کند، فکرش، رفتارش، کلامش و دینش با او یکی باشد.
آن روز که تنها مرد ایدهآلش برای خواستگاری در اوج ادب و متانت روبروی پدرش نشست، تفاوت را حس کرد.
خلاف باقی خواستگارانِ جاهل که زن را معامله میکردند، مرد قهرمان آن سرزمین این دختر را به رسم خواستن الماسی گرانبها، همچون گلی ظریف از پدرش خواستگاری کرد.
دل دخترک گرم شد به امید بودن کنار مردی که مردانگیاش سرآمد همه عالم بود.
#همسر_خوبم
#زندگی_فاطمی
#زینتا
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_15 _موقع انتخاب رشتهم شده. من دوست د
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_16
همه چیز را برایش تعریف کردم. نگران شد.
-از دست تو دختر. بدون اجازه میری خونه عزیزجون و آتیش میسوزونی؟ وقت کردی یه اجازهای هم بگیر.
-مامان، جای بدی که نرفتم. تازه خودت گفتی وقتی تدریس داری تماس نگیرم.
-پیام که میتونستی بدی.
صدای باز شدن در باعث شد حرف ادامه پیدا نکند. پدر بدون هیچ عکسالعملی که نشان دهنده حالش باشد جواب سلاممان را داد. دلشوره زیادی داشتم. به زحمت غذایم را فرو میبردم. بعد از تمام شدن ناهار، همین که از جا بلند شدم، پدر خواست بنشینم. آب دهانم را قورت دادم و نشستم. چشمم به دهانش بود.
_فردا صبح حدود ساعت ده آماده باش بریم ثبتنامت کنم. همون مدرسهای که گفتم میری اما رشتهای که خواستی. جلوی مادرت دارم میگم. یادت بمونه اگه رفتی و پشیمون شدی یا دانشگاه یه رشته به درد بخور قبول نشدی، برت میگردونم از همین کلاس دهم دوباره شروع کنی و تجربی بخونی. فهمیدی؟
از جا پریدم. دست دور گردنش انداختم و بوسیدمش.
_آره باباجون. عاشقتم. مرسی که اینقدر خوبی.
در حالی که سعی میکرد لبخندش را کمرنگ جلوه دهد. دستانم را از دور گردنش جدا کرد.
_بسه خفهم کردی. اگه اجازه نمیدادم باب میلت پیش بره، حتماً خیلی بد بودم. راستی، بار آخرت باشه واسه کاری عزیز جونو واسطه می کنیا.
_چشم بابا جون.
مادر هم با خوشحالی من خوشحال شد و نفس راحتی کشید. خندان میز را جمع کردم و به رفتن پدر و مادرم نگاه کردم. با رفتنشان به گروه دوستانم خبر جدید را پیام کردم. هر کدام تعجبشان را ابراز میکردند.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_17
حتی نادیا که بعد دعوایم با پدرام، کمتر تحویلم میگرفت، حالا تعجبش را بروز داد و شاکی بود که چرا زودتر نگفتم تا او هم مثل من ثبتنام کند. سعیده و مهتاب رشته انسانی و نادیا تجربی ثبت نام کرده بودند.
بعد از چت کردن با آنها به عزیزجون زنگ زدم و از او تشکر کردم. او هم برایم آرزوی موفقیت کرد. در پوست خود نمیگنجیدم. تا روز بعد که کار ثبتنام تمام شد، نمیتوانستم باور کنم.
بعد از آن با خیال راحت باید از تابستان لذت میبردم. طبق رسم هر سال تعدادی کلاس ردیف میکردم تا عمرم تلف نشود. پدر در مورد این کلاسها سخت نمیگرفت. کلاس مکالمه انگلیسی را ادامه دادم و در باشگاه بسکتبال و کلاس روباتیک هم ثبتنام کردم.
کلاسها صبح بود و به شدت مشغول آنها بودم اما باز هم وقت اضافه برای فضای مجازی داشتم.
بعد از ثبتنام مدارس هم کلاسیها برنامه دورهمی در یک پارک گذاشتند. اکثر بچهها آمده بودند. روز به یاد ماندنی شده بود. خندههایمان توجه بقیه را جلب میکرد اما از بچهها کسی اهمیت نمیداد. خوراکی و هله هوله خوردیم. گفتیم و خندیدیم و شادی کردیم. بعد از تمام شدن و خداحافظی، نادیا قرار داشت و جدا رفت اما من و مهتاب و سعیده با هم میرفتیم. هدفون در گوشم بود. حرفهای مهتاب که در مورد هم کلاسیها میگفت را یک در میان میشنیدم و سری تکان میدادم. کلافه شد. هدفون را از سرم کشید. شاکی به او پریدم.
_چته روانی چرا گرفتیش؟
_دارم با دیوار صحبت میکنم؟ گوش کن به حرفم. لااقل یه گوشتو آزاد بذار تا صدای بیرونم بشنوی.
_خب بگو چی میگی.
_میگم ترنم، امروز خوش گذشت. مگه نه؟
_آره. به من که خیلی. سعیده تو چی خوشت اومد؟
سعیده نیم نگاهی کرد و دوباره نگاهش را به روبرو داد.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
بانوی بیمثال، آن روز که پدر، شما را ام ابیها خواند، دوست و دشمن شنیدند و حیرت کردند از اکرامی که شخص اول سرزمین وحی به دخترش نمود. آخر در آن وادی و آن ایام کسی رسم نداشت برای دخترش محبت خرج کند و احترامش کند.
آن روز که با خواهش همسر، مبارزه پیروز شده علیه یاغیان را واگذار کردید و رفتید هم حیرت به جا گذاشتید. هم همسری که کرامت به بانوی بیمثال کرد و هم شما که اطاعت امر بی چون و چرا نمودید.
بانوی بیمثال، الگوترین الگوی جهان، بانوان سرزمینم را دریاب.
#همسر_خوبم
#زندگی_فاطمی
#زینتا
🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸🍀🌸
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_17 حتی نادیا که بعد دعوایم با پدرام،
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_18
_خیلی خوب بود ولی کاش یه پارک خلوتتر میگفتن که راحت باشیم. یا پارک بانوان.
_اونوقت دیگه نمیشد این بچهها رو جمع کرد.
_چه اشکال داره خودمون باشیم بدون نگاههای دیگران. چی میشه هر جور بخوایم خوش بگذرونیم.
_فکر خوبیه دفعه بعد یادت باشه پیشنهاد بدیم.
آن روز خاطره خوبی از مدرسه قبلی برایم ساخته شد. سال بعد هیچ کدام از آن هم کلاسیها در مدرسه جدید نبودند. با تصور مدرسه رفتن، بدون هیچ دوست و آشنا، کمی اضطراب میگرفتم. تصمیم جدیدی در مهمانی عزیزجون گرفته شد. قرار شد همه خانواده ما، عمو و عمهها با خانواده و عزیزجون و آقاجون، یک سفر سه روزه به شمال برویم. صبح روز چهارشنبه همه باید بعد از اذان جلوی خانه عزیزجون میرسیدیم. تا بعد از نماز با هم حرکت کنیم.
آن روز به راه که افتادیم، حامد کنارم خواب بود. شب قبل به برکت فضای مجازی بیشتر از دو ساعت نخوابیده بودم، سرم را به پشتی تکیه دادم و کل مسیر خواب بودم البته جز نیم ساعتی که برای خوردن صبحانه کنار رودخانه هزار توقف کردیم. با دیدن آب زلال و خروشان ذوق زده از ماشین به پایین پریدم. قبل از رسیدن بقیه، بیتوجه به جیغهای مادر برای متوقف کردنم، وارد آب شدم. سرد بود و دلچسب. روی تخته سنگ وسط رودخانه نشستم و چشمم را بستم.
ناگهان دستی از پشت مرا هل داد. به خاطر غافلگیر شدن، تعادلم به هم خورد. جیغ کشیدم. مثل موش آب کشیده شدم.
زیلوها انداخته شده بود و همه نشسته بودند که این اتفاق افتاد. عدهای ترسیده و نگران و عدهای به زحمت خندههایشان را کنترل میکردند. عدهای هم مثل پسرعموها، عمه حمیده و شوهرش و مهدیه از خنده کم مانده بود رودل کنند.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_18 _خیلی خوب بود ولی کاش یه پارک خلو
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_19
مهرانه که این بلا را سرم آورده بود، از ترس چشمانش گرد شده بود. به خودم آمدم. سردم شده بود ولی باید تلافی میکردم. در آب دنبالش دویدم او هم جیغ زنان فرار میکرد. با صدای داد پدر از حرکت ایستادیم. اخمهایش در هم بود.
_بس کنید. ترنم، بیا سوییچو بگیر. سریع برو لباستو عوض کن. سینه پهلو میکنی. مهدیه شمام لطفاً کمکش کن.
سوییچ را گرفتم. مهدیه همراهم آمد. به تلافی خندههایش نیشگونی از دستش گرفتم. برای پسرعموها هم با انگشت در هوا خط و نشانی کشیدم که یادشان نرود تلافی خواهم کرد.به کمک مهدیه لباس عوض کردم و تا خواستم به سفره برسم همه از جا بلند شدند تا حرکت کنند. با لبهای آویزان به سفره جمع شده نگاه کردم.
_چطور دلتون میاد بهم صبحونه ندید. لااقل واسه مهدیه بیچاره میذاشتین.
مادر دو پلاستیک لقمه آماده شده به دستمان داد.
_بیاین اینا رو بخورین. مادر جان، نمیشه که همه رو معطل لوس بازیای شما کنیم.
شانهای بالا انداختم.
_به من چه. این مهرانه بیادب منو انداخت. اصلاً مگه نیومدیم خوش بگذرونیم، پس چرا ناراحت میشین؟
ارشیا در حالی که کفشش را میپوشید و لبخند به لب داشت، رو به مادر کرد.
_راست میگه زنعمو. اگه دیوونهبازی اینا نبود الان ما اینقدر میخندیدیم و حالمون خوب میشد؟
دستم را به طرفش بلند کردم و هوار کشیدم.
_هوی، دلقک خودتی. دیوونه هم خودتی. چیزی که عوض داره گله نداره. نوبت خندیدن منم میرسه.
احمد کنار ارشیا ایستاد. آهسته با او حرف زد.
_اوه اوه جنگو شروع کردی. خدا به خیر کنه.
رو به من کرد.
_من نبودما.
_آره جون خودت. فقط کم مونده بود رو دل کنی.
پدر صدا زد و من به طرف ماشین دویدم.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸
چند جمعه را بیخیال ظهور گذراندهایم؟
چندین و چند سال را بیدرد دوریش گذراندهایم؟
تو میدانی چند روز را بیتفاوت از نبودن و نیامدنش سر کردهایم؟
حساب روزها از دستم در رفته. فقط میدانم روزی که انتظارش تمام شود و ظهور کند، سرافکندهترین خواهم بود؛ چراکه او منتظر بود و من منفعل. بیتفاوتی در مکتب انتظار جرم است و مایه شرمندگی.
#زینتا
🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸🦋🌸
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_19 مهرانه که این بلا را سرم آورده بود
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_20
پدر صدا زد و من به طرف ماشین دویدم. حرکت که کردیم، در فکر بودم چطور تلافی کنم اما خیلی سریع خوابم برد. وقتی رسیدیم با تکانهای حامد بیدار شدم. ویلای عمو خیلی بزرگ نبود اما تمیز و کنار دریا بود و این برای من عالی به حساب میآمد. ساکم را گرفتم تا داخل ویلا شوم. مهرانه دوید به سمتم.
_ترنم جونم، میای بریم کنار دریا؟
_مهرانه از جلوی چشمم دور شو. یه دفعه میزنم شل و پلت میکنم. توی دیوونه باعث شدی اون دو تا پت و مت بهم بخندن. برو کنار.
_بازم ببخشید. تو رو خدا ببخش. اشتباه کردم. باشه؟
_خیلی خب. بذار وسایلمونو بذاریم. اگه بابا اجازه داد، باشه.
از مادر خواستم تا اجازه بگیرد. پدر به طور معمول به رفت و آمدها و ریزه کارهای من کاری نداشت اما خوب فهمیده بودم وقتی با خانوادهاش هستیم برای اینکه متهم به بیقیدی و بیغیرتی نشود، میخواهد که اجازه بگیرم. مادر راضیاش کرد تا هر سه دختر با عمه حمیده که بچههایش خواب بودند، برویم.
خوشحال شدیم چون عمه حمیده پایه شیطنتهای ما بود. کمی که از ویلا دور شدیم، تا ساحل مسابقه دادیم. عمه دیرتر رسید و نفس نفس میزد. ما روی زمین نشستیم و به دویدنش میخندیدیم.
_ذلیلشدهها فکر نمیکنین از نفس میافتم؟ تقصیر منه که با شما سه کله پوک پا شدم اومدم بیرون.
_چیه عمه جون فکر کردی با اون پت و متا میاومدی بهترت میشد؟
چشمانش را درشت کرد. اخم ریزی هم اضافه کرد.
_ببینم الان منظورت کیه؟
مِن مِن کردم اما مهرانه فوری جوابش را داد.
_خاله جون، منظورش ارشیا و احمده دیگه.
اخمش عمیقتر شد. به مهرانه توپیدم.
_تو حرف نزنی میگن لالی؟
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
فرصت زندگی
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷 🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪 🌷🌪🌷🌪🌷 🌪🌷🌪 🌷 #رمان_ترنم #پارت_20 پدر صدا زد و من به طرف ماشین دویدم
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌷🌪🌷🌪🌷
🌪🌷🌪
🌷
#رمان_ترنم
#پارت_21
عمه مثل باروت منفجر شد. خود را به زمین انداخت و خندید. ما هم حسابی خندیدیم. ناگهان جدی شد.
_خجالت نمیکشین به بچههای برادر من میگین پت و مت؟
_منم بچه برادرتون بودم دیگه. منم جزو سه کله پوک کردین.
_حالا که این طوره اسم همه تونو این جوری صدا میکنم. ارشیا میشه پت، احمد مت، ترنم کله پوک ۱، مهدیه کله پوک ۲ و مهرانه کله پوک ۳
جیغ زدیم و اعتراض کردیم اما توجهی نکرد. از جا بلند شد.
_بیاین مسابقه بدیم. لبه ساحل راه بریم. هر کی کمتر خیس شد، برندهست.
مسیر زیادی را به این شکل ادامه دادیم و ما سه دختر به او باختیم چون ما دخترهایی پر از شیطنت بودیم و او مادری با احتیاط و عاقل. ناهار و شام را کنار خانواده خوردیم. هر چه اصرار برای شنا در دریا کردیم، اجازه ندادند. آخر کار اجازه گرفتیم صبح خیلی زود که هنوز کسی کنار ساحل نیست، زنها به شنا بروند. حرصم از این همه رعایت در میآمد.
شب، زنها در دو اتاق خواب خوابیدیم و مردها در سالن. ما سه دختر به یک اتاق رفتیم تا هِر و کِرهایمان باعث بیخوابی بقیه نشود و البته عمه حمیده هم کنار بچههایش در سالن خوابید.
صبح، بعد از نماز که به برکت سر و صدای این خانواده خوانده بودیم، خوابم نبرد. از پنجره نگاه کردم هنوز تاریک بود. متوجه شدم ارشیا و احمد از ویلا بیرون رفتند. با نگاه تعقیبشان کردم. پنجره اتاق ما به ساحل دید داشت اما تاریک بود از تک چراغ کنار ساحل فهمیدم آن دو، زیلویی پهن کردند و دراز کشیدند.
حس انتقامجویم میگفت وقت خوبی است.
#ادامه_دارد
#کپی_در_شان_شما_نیست
#زینتا
رفتن به پارت اول:
https://eitaa.com/forsatezendegi/1924
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/joinchat/727449683C9f081a5739
🌷
🌪🌷
🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪
🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷
🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪🌷🌪