#زمزمه
#شب_عاشورا
#زبان_حال_حضرت_زینب_س
بیاید بریــم کـــربلا-به خـــیمـه ها ســـر بزنیم
یه سر به خیــمه ی رباب-مـــادر اصــغـر بزنیم
یه طفل شیرخواره داره-که ازعطش بی قراره
گاهی در آغـــوش رباب-گاهـی میـون گاهواره
چه حالی داره آقامون-بچَشــو وقتی می بینه
اشک ازچشاش جـاری میشه-گلبـوسه از روش
می چینه
امشـب تمـام خیـــمـه ها-گـــرم نمـازند و دعا
در اوج ایمـان و یقیــن-سـرمـستِ دیـدارِ خدا
اما یکی دلـواپــس و-مـضـطرب و بی شـکیـبه
هی زیر لب میگـه خــدا-داداش حسینم غریبه
میاد بیرون تا ببینه-داداش حسیـن چـه میکنه
میبیـنه با نوک تیغــش-داره خــارار و می کَنه
به زیر لب چیــزی میگـه- گِـله داره از زمـونه
نمیدونــم چطور میشــه-که زیـنبُ میسوزونه
میگه حسین من چــرا-حرف از جدایی میزنی
تویی تمــام هَســت من- اینـــو خــودت خوب
می دونی
چهار ســاله بودم مدینه-که داغ مادر و دیـدم
چاره بجز صبر نبود-این غمو بردوش کشـیدم
باز غم وغصـه ها اومـد-از دل من شـکـوفه زد
داغ بابای مـظلومـم- اونـم به شــهر کــوفه زد
با اینکـه این داغ عظـیم-چـه ســخــت گذشت
برای من
اما تمــام دلخوشیــم-وجــود تو بـود وحــسن
اما میــون نیـــمه شـب-خبــر دادند زیــنب بیا
داره داداشت میمیــره-آروم جــونـت مجــتبی
وقتی دیدم مـیون تشت-من پاره های جگرش
دادخبرم این واقعه-داداش چی اومدبه سرش
صبر پیشه کردم همیشه-تاحالا من نور دوعین
فقط به خاطر توبود-هستی من داداش حسین
شعر:طاهر کاشانی
#محرم
#حضرت_رقیه
باز این چه روضه ایست که قلبم کباب شد
باز این چه آتشیـست که جــانم مُذاب شد
باز این چه ناله ایست که ازعرش می رسد
با هـــر بُنَـــیَّ ، سنــگِ بیابـان هـــم آب شد
(باز این چه شورش است که باشعر محتشم)
بغضــم میانِ حنجــره در پیچ و تاب شد
هر بنــد بنــد شعـر که خواندم ز محتــشم
در بنــد بنــدِ جـــان و دلــــم انقــلاب شد
روز دهـــم ، زمــان ز تپش ایستاد و بعــد
قلب زمیــن ، محاصـره در اضطـــراب شد
آب فرات ، اشک زمین شد به خون نشست
تـوفــــان گـرفت ، سیــل بلا در شتـاب شد
بر کشتــهٔ فتـاده به هــامون قلــم گریست
دفتــر از این خـروشِ قلـم در عــذاب شد
هر واژه ، رویِ دفتــــرم از لـــرزش قلــــم
از هم گسیــخت حال غـزل هم خراب شد
ترکیب بنــد خــون دل و اشـک و زمــزمـه
پیــوند خورد وصفحه ای از یک کتاب شد
تـوفــان که زد بـه کشتــیِ سلطـان کــربلا
دریا عطـش گرفت ز خجلت ، ســراب شد
آنجـا که اصـغـــری شد علــــی اکبـری دگر
دنیـــای مـــــادرانــه پــر از التـهــــاب شد
قنــــداقــه شــد زِرِه به تن کـــودکِ ربـاب
وقتـــی که یاورِ پــدرش انتخــــاب شد
آه از دَمـــی که نالـه کنـان تیــرِ حــرملـــه
مایــل به سمــتِ طفــلِ رضیــعِ ربــاب شد
یک قطره خونِ حنجر او بر زمیـن نریخت
هفت آسمان زِمُشتی ازآن خون خضاب شد
از بس که زیرِ سایهٔ خورشید نوحه خواند
شــــرمنـــده از وفای ربــاب ، آفتــاب شد
دست قلــم شکسـت زمانی که صحبت از
دستِ عَلَــم کِــشِِ پســـر بــوتــراب شد
بس کن قلم که روضه به گودال می رسد
دیگـــر نگــو که فاطمـه قلبــش کباب شد
وقت طلــوعِ سر به ســرِ نیــزه ، آفتـــاب
تا ســـایه پر کشید و رُخَـش در نقاب شد
آتــش به خیمــــه هــا و دل دختــر علــی
از بیت وحـــیِ حضــرت ریحـانه باب شد
جسمــش خَمیـد شوکتش اما فرو نریخت
احیــــاگــرِ رســــالتِ ختـــمـی مــآب شد
با خطبه های حیدری اَش نقشه های شوم
در بینِ شامیـــان همـه ، نقـــشِ بر آب شد
در هـم شکســت کـاخ ستــم بـر ســرِ یزید
وقتــی که با زبــان علــی در خطـــاب شد
وقتــی که جلــوه کرد جمــال و نگـــاه او
نقــش جمیــل دشـت بلا را چو قـاب شد
صحــرای پر بلا شـده اینــک بهــشت مــا
وقتــی که مفتخــر به دو عالیجنــاب شد
انگشتــر است کــرب و بلا و بهــا گـرفت
وقتـی نگیــنِ این دو حــرم را رکـاب شد
گفتنــد قدرِ بالِ مگــس اشکِ بر حسیــن
بر گونه گرنشست ، همان دم حساب شد
وقتی که فاطمــه ست خریــدار اشکهـــا
هر قطــره اشک در غـــم او دُرّ نـاب شد
اشکـم مســـافرش شد و با اذن فاطمــــه
در زیر قُبـّــه رفت و دعــا مستـجاب شد
بوی حـرم رسیـد ، که اینگــونه "کیمیـــا"
سرمستِ عطر و شِمـّهٔ سیب و گلاب شد
شعر:رقیه سعیدی(ڪیمیا)
به نام خدا
#غزل_مرثیه
#سروده_رقیه_سعیدی_کیمیا
گفتگوی حضرت سکینه علیهاسلام
بر زمیــن کمتـر بزن پا از دلـم بُـردی قــرار
اسب زیبــای پدر! حرفــی بـزن کمتـر ببـار
سر به روی شانه ام بگذار و در گوشم بگو
با پدر رفتی چرا برگشته ای بی شهسوار؟
آمـدی جانم به قربانت بگو بابا کجــاست؟
شهـرعشـق ما نگو دیگر شـده بی شهـریار
در خضاب خون نشسته یال زیبـایت چرا؟
داغ سنگینی ست قطعاً علتِ این حالِ زار
می خراشـد شیهــه ات روح تمام دشت را
چشـم تو آلاله می پاشد به خـاک این دیار
آتشــی انگــار در زیر سُـمَــت پنهــان شده
پا بکوب آتـش بزن بر قلب سنـگ روزگـار
در نگاهت راه گم کرده ست حیرت حیرتا!
در صـدایت آه می سـوزد نهـان در آشکــار
سایــهٔ مـــژگانِ رازآلــود را بـرهــم بـزن
تا بریزد چکه چـکه غـربت از چشمان تار
آمـدی تا طرح قابِ «عصرعاشورا» شـوی
تا که این غربت بماند تا همیشــه ماندگار
آمــدی درس وفـا معنــا شـود بر کوفیــان
رو شــود دســت جفــای مردمـان نا بکـار
تا کجاهــا با پدر بودی؟ بگو ای ذوالجناح
دیدی آیا پیــکرش را زیرِ سـُمّ دَه سوار؟
گرچه حق رادریَمِ خون سر بریده دیده ای
دیده خواهد شدحقیقت بر سرِ نِیْ آشکار
نور مصبـاح الهُـدا هرگز نگردد بی فـروغ
عالَـمـــی از او گرفتــه آبِـرو و اعتبــــار
رقیه سعیدی(کیمیا)
#امام_حسین_علیه_السلام
صلای شهادت
حسین، شهد شهادت اگر به کام تو شد
جهان مُسَّخر آگاهی پیام تو شد
به قلّه های بلند جهان بیداری
زمانه شاهد قد قامت قیام تو شد
تو ای صلابت فریاد عدل و آزادی
عیار سکه آزادگی به نام تو شد
اگر ز خون تو شد کامیاب تیغ ستم
خراب کاخ ستمگر ز اتمام تو شد
شدی چو در حرم یار مُرم و مَحرم
زمین کرب و بلا مسجد الحرام تو شد
طنین خون تو در کوچه ی زمان پیچید
که چرخ آینه ی غیرت و مرام تو شد
زجاودانی هیهات منّاالذله ی تو
زمان محاصره در حیطه ی کلام تو شد
تو آن سلاله نوری که از طلوع نخست
زلال جاری خورشید مست جام تو شد
زدی صلای شهادت که درعبور زمان
نشان شاه شهیدان قرین نام تو شد
حسین ای نفس گرم انقلاب زمانِ
سپهر صبرو صلابت به زیر گام تو شد
《فراز》باز، سخن از امام عشق بگو
که سر فراز ترینی چواو امام توشد
شعر: فراز مردانی
"عصر عاشورا "
آسمان روی زمین زیر سُم اسبان است
سر خورشید به نیزه وسط میدان است
باز تکرار شده حیله ی صفین انگار
بر زمین سوره ی فجر وسر نی ، . قرآن است
نظم افلاک به هم ریخته در این صحنه
چرخ حیرت زده در دایره سرگردان است
نبض هستی بگمانم زتپش افتاده
عالم انگار که روی گسلی لرزان است
گوییا پاره شده رشته منظومه عشق
که چنین دشت پر از کوکب نورافشان است
آسمان ریخته دارایی خود را بر خاک
هر ستاره که بخون خفته در این پیمان است
حجت اکبری از تیره ی خورشید وشان
ارباً اربا شده در مهلکه ی طوفان است
دور او گله ی کفتار زده حلقه مرگ
شیر افتاده و این هلهله ی گرگان است
حلق یک غنچه پژمرده بریدند به تیر
کس نفهمید که او منتظر باران است
بر سر دست پدر داشت تلظی میکرد
نتوانست بگوید که لبش عطشان است
آن طرف تر لب شط پیکر ماه افتاده
کز غمش سینه ی خورشید جهان سوزان است
فرق نورانی او نسخه ی شق القمر است
حیف در هاله ی خون معجزه اش پنهان است
شد قلم دست بلندش که نویسد بر خاک
عشق دردیست که در تیغ بلا درمان است
تا ابد آب ز شرم لب او می سوزد
عشق از اینهمه ایثار و ادب حیران است
در طواف حرمش علقمه مانده ست هنوز
اشک میریزد و در حسرت آن دستان است
از در سوخته آتش به کمینگاه رسید
سوخت آن خیمه که آرامگه طفلان است
کرد خورشید غروب و شب هجران آمد
تازه این اول راهیست که بی پایان است
کهکشانها سر سجده به زمین آوردند
این مقامیست که در خاک در سلطان است
اشک خونین "شقایق" چکد از چشم قلم
سرخی رنگ شفق خون دل یاران است
حمید رضازاده " شقایق"
#امام_حسین_علیهالسلام
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین
دل من با غمِ عشقت شده درگیر ،حسین
داده دنیای مرا عشقِ تو تغییر ،حسین
مادرم نذرِ تو کرده است جوانیِ مرا
تا که یک روز به پای تو شوم پیر، حسین
مثلِ اصحابِ تو قطعا به سعادت برسم
بسپارم به تو گر رشته ی تقدیر ،حسین
یک نگاهِ تو چه ها کرد به احوالِ زُهِیر
عجبا ، یک نگه و این همه تاثیر، حسین
رحمتِ واسعه بودن صفتی در خورِ توست
که شده عشقِ تو این قدر جهان گیر، حسین
خالصم کن که شوم عابسِ دیوانه ی تو
کمکم کن بِدَرم جامه ی تزویر، حسین
گریه در بزمِ عزای تو کند پاک مرا
قطره ای اشک شده مایه ی تطهیر ،حسین
قتلگاه و تل و یک خواهر و شمر و سر تو
زده آتش به دلم این دو سه تصویر، حسین
بس که انوارِ خدا از تن تو می تابید
سجده کردند به تو نیزه و شمشیر ، حسین
وقتِ غارت شد و انگشتر تو رفت که رفت
زینب آمد به سراغِ تو ولی دیر ، حسین
آمد و دید که قرآن به زمین افتاده
سوره فجر چگونه شده تفسیر ، حسین!
خواهرت بعد تو با رنجِ اسارت چه کند ؟
زینبت بی تو شد از دارِ جهان سیر، حسین
شعر: رضا یزدی اصل
#امام_حسین_علیه_السلام
تا کند آینه در آینه تکثیر حسین
داشت هفتادو دو گلواژه ی تکبیر حسین
قد بر افراشت به قد قامت و در شط نماز
گشت سیراب عطش از دم شمشیر حسین
آیت بیداری
شد جهان جلوه گه جلوه ی ایمان حسین
تا رقم زد قلم از خون خط فرمان حسین
شعر سازش نسرود و ره ذلت نسپرد
آفرین بر شرف و قدرت ایمان حسین
از ازل دست قضا با قلم صنع خدا
زد رقم نقش شهادت به دل و جان حسین
تا که هفتادو دو پیمانه زند پی در پی
عشق گل کرد به پیمانه و پیمان حسین
داد جان در ره معبود و به مقصود رسید
نور توحید چو تابید به ایوان حسین
درس ایثار گرفتند و سبک بار شدند
جان نثاران ره مکتب عرفان حسین
سر سپردن به ره یار به میدان بلا
نیست غیر از هدف غایی یاران حسین
تا که خورشید وشان آیت بیداری را
از سر نیزه سرودند به دیوان حسین
نوبت قافله سالاری زینب آمد
تا که در شام شود آینه گردان حسین
زینب آن منظره ی درد و غم و رنج و محن
داشت هر لحظه نظر بر تن عریان حسین
او که خود تشنه تر از هرم کویرستان بود
باز می خواند غزل از لب عطشان حسین
بانگ از ماذنه ی عرشِ صبوری می زد
تا کند یاری طفلان پریشان حسین
سبز می شد شجر طور ولا در نظرش
تا که سجاد شود حجت و برهان حسین
او که از روح کلامش به تزلزل افتاد
کاخ بیداد و دل دشمنِ قرآن حسین
باز گفتیم و بگوییم که در کرب و بلا
عرش زد بوسه ی ایثار به دامان حسین
گر شب و روز مناقب بسراییم 《فراز》
نقطه یی بیش نگفتیم ز عنوان حسین
شعر: فراز مردانی
#روضه_مكتوب
#روضة_الذاكرين
#کمیل_کاشانی
#نماز_ظهر_عاشورا
لحظة عشق با خداست نماز
اوج معراج اولیاست نماز
خلوت انس عاشق و معشوق
رمز پرواز تا خداست نماز
مقصد انبیا الی الله است
عرش پیمای انبیاست نماز
خیز و قد قامت الصلاة بگو
بهترین وقت التجاست نماز
سر که بر خاک قبر بگذاریم
یار دیر آشنای ماست نماز
سند بندگی است سجده به خاک
معنی قرب کبریاست نماز
هر رکوعش هزار رکعت نور
هر قنوتش گل دعاست نماز
چشم دل باز کن که عاشورا
وسط معرکه به پاست نماز
از نماز حسین فهمیدیم
هدف از رزم کربلاست نماز
چه رازی است در نماز که انبیای و اولیای الهی اینقدر به آن عشق میورزند تا بدانجا که که معراج المومنش میخوانند و تنهی عن المنکرش میدانند. رسول خدا سنگ و چوب میخورد اما نمازش را قطع نمیکند دخترش فاطمه آنقدر به نماز میایستد (حتی تورمت قدماه) تا پاهایش ورم میکند. علی را در نماز تیر از پای بیرون میکشند و دردی حس نمیکند در هیاهوی صفین، نگاه به آسمان میکند و میگوید وقت نماز است و عاقبت هم در سجدة نماز سحرگاه پیشانی اش به تیغ شقاوت شکافت. مجتبای اهلبیت را سجادة از زیر پای میکشند. چه حلاوتی در نماز است که حجر ابن عدیها و مسلم ابن عقیلها قبل از شهادت اجازه میخواهند تا دو رکعت نماز بخوانند و حسین، نامش بر تارک شهیدان نماز میدرخشد. چرا که هیچ کدام از شهدای نماز، نماز خوف نخواندند جز حسین.
اى قبول ماسوا در دست تو
انبيا و اوليا پابست تو
انبيا در تو چه رازى ديدهاند
در تو سر عشقبازى ديدهاند
اوليا باتو به حق واصل شدند
دل به تو دادند تا بيدل شدند
نخلهاى كوفه را گيرم گواه
يا شب شهر مدينه يا كه ماه
با على حال و هوايى داشتى
در دل او تا سحر گل كاشتى
با تو او فارغ ز هرچه هست شد
جرعه نوش از جام تو سرمست شد
مسجد و محراب را معنا تويى
مظهر (تنهى عن الفحشا ) تويى
پیکرهای قطعه قطعه پیش روی کربلایی هاست و از چهارطرف در محاصره دشمن، عظش و آفتاب هم از یک سو امانشان را بریده است و زهیر بن قین و سعید بن عبدالله حنفی را صدا زد و امر فرمود تا پیش روی او بایستند عمرو بن قرظه هم آمد. چونان سپر مقابل صف نماز جماعت ایستادند و شگفت این که به استقبال تیرها میرفتند نماز حسین که تمام شد سعید بن عبدالله روی خاک افتاد، مولا سرش را به دامن گرفت.
سعید چشم باز کرد و عرض کرد : اَوَفَیتُ؟ آیا به عهدم وفا کردم؟ مولا فرمود : نعم انت امامی فی الجنه ، بله تو جلوتر از من در بهشت هستی! از همه نمازها گفتم اما یک نماز دیگر مانده است نمازی که حسین هم شیفتة آن بود. نماز زینب، مخصوصا نمازهای نشسته بیبی، برای همین بود که در وداع آخر به زینبش فرمود (اختی زینب لاتنسینی فی صلاة اللیل) خواهرم زینب مرا در نماز شب فراموش نکن.
وقت نماز شبب مرا هم یاد کن زینب
روح مرا با یک دعایت شاد کن زینب
#شعر_آئینی
#ماه_محرم_حسینی
#حضرت_زینب_س
بانوی عشق ، صبر و حیا وامدار توست
باغ بهشت ، زنده به بوی بهار توست
زین ابی و زهره ی زهرای اطهری
منظومه ی زمین و زمان در مدار توست
معلوم شد ز خنده ی روز ولادتت
عشق حسین فاطمه دار و ندار توست
«ترویج دین به خون گلوی حسین شد»
تکمیل دین به گیسوی آشفته کار توست
فریاد تو تداعی شمشیر حیدر است
در شام و کوفه خاطره ی اقتدار توست
فتوای عشق بود که پیشانی ات شکست
در پیش دوست این سند افتخار توست
یک نصف روز باغ تو پژمرد از عطش
هر لاله جلوه ای ز دل داغدار توست
پر میکشید روح تو و همسرت شنید
نام حسین لحظه ی آخر شعار توست
در مدح تو کلام کمیل است نارسا
ناقابل است شعر من اما نثار توست
شعر: کمیل کاشانی
#بحر_طویل
#گودال_قتلگاه
کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پابست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر
و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجرهاش خشک و دلش آتش و
چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر سراپا شده از چار طرف پیکر پاکش
سپر تیر و پیامش همه تهلیل و کلامش همه تکبیر به مرآت جمالش شده تفسیر کتاب
الله اکبر به گمانم که خداوند بود پیشرو و پشت سرش خیل رسولان مکرم، سپهش
یوسف و یعقوب و مسیحا و کلیم است و ذبیح است و خلیلالله و آدم به سرش
سایه پیغمبر اسلام و یمینش ملک آب و یسارش ملک خاک و مطیعش ملک نار و مریدش
ملک باد وزنند از جگر سوخته فریاد که: ای بر تو سلام از طرف خلق و خدا باد
بده اذن که یک لحظه بگیریم و ببندیم، بکوبیم و بسوزیم سر و جان و تن این
قوم دغا را.
شعر:استاد حاج غلامرضا سازگار
🍁سوگنامه اسارت🍁
پایان روز واقعه بود و شبی سیاه
بر شاهدان مانده ز طوفان کربلا
کشتی بخون نشسته و مصباح کائنات
صد پاره تن فتاده به گردابی از بلا
بعد از غروب حادثه اهل سقیفه باز
آتش به دامن حرم قدسیان زدند
در غارت شبانه شیاطین شتافتند
داغی دوباره بر دل آزادگان زدند
دشتی پر از غزال رمیده ز شعله ها
بر روی خارهای بیابان دویده اند
در آن شب سیاه ، ...هراسان و بی پناه
یک جای امن در دل صحرا ندیده اند
کابوس شوم شام غریبان چو شد تمام
"خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار"
یک قتلگاه جسم ستاره بدون سر
یک کهکشان اسیر ، .. همه سینه داغدار
آغاز راه بود و اسیران هراسناک
از اینکه بود همرهشان شمر و حرمله
رفتند از حریم شهیدانِ بی کفن
با دستهای بسته و پای پر آبله
بر هر سریر نیزه سری مثل آفتاب
روشن نموده بود شب بی ستاره را
تصویری از شُکوه وَ بالنَّجمِ یَهتَدون
هادی شدند راه پر از سنگ خاره را
هرگز کسی ندیده شود آسمان اسیر
یا آنکه روی نی .. سر شمس و قمر کنند
کوهی بَرند بر سر بازار و بعد از آن
نا مردمان به هلهله در وی نظر کنند
ای آسمان که دست ترا بسته ریسمان
باید فلک ز غصه ی تو جان بدر کند
آتشفشان سینه ات ای کوه اقتدار
داغ ستاره های سحر... شعله ور کند
خون می چکد ز چشم قلم بر اسارتت
هر واژه در بیان غمت لاله گون شده
از رنج زخمهای دلت ای اسیر عشق
در این چکامه قافیه هم رنگ خون شده
طبع "شقایق" از غم تو دم گرفته است
در روضه ای که وصف تن پاره پاره است
طاقت نداشت روح غزل در مصیبتت
وقتی که سینه از غم تو چار پاره است
حمید رضازاده " شقایق"
کرمان
"زبانحال حضرت زینب کبری (س) خطاب به رأس برادر"
#یا_ثارالله
بر سرِ نیـزه ، بــرادر...! بخـدا ، جـای تو نیست
گرچه صـوتی ز روی نیــزه چو آوای تو نیست
جــای تو عــرش بـریـن است نه بر روی زمیـن
خــاک تیـــره ـ بخــدا ـ لایـق مــأوای تو نیست
پسر حیــدری و سبط پیمبـر (ص) که : به دهر
سروْ چون شاخهای از قامت رعنــای تو نیست
با چه رو شمــر دنی ، کُشت تو را تشـنهلبان ؟!
دید چون رنگ به رخساره و سیـمای تو نیست
بــه "ولای" تـــو ســـپردم دل محــنـــت زده را
که کنــون در دل من غیـــر "تــولّای" تو نیست
آمــدم تـــا کــه : ببــوسـم رخ گـلگـــون تــو را
چه بگویم کــه سری بر تـن و بــالای تو نیست
"خــاک عــالــم به سرم ، کز اثـر تیـــر و سـنان
جای یک بوسهی من بر همه اعضای تو نیست"
آنقــدر زیـــر سُــم اسـب ، بـه تــو تــاختــهانـد
که نشـانـی دگر از پیکـــر و اجـــزای تو نیست
چشم من کاسه ی خــون است ز مظـلومـی تو
بخــدا عــاطفــه در سینه ی اعـــدای تو نیست
کـاش میشد که نبــینم تــن صــد چـــاک تو را
کـه توانی به دو چشمم به تمــاشــای تو نیست
کـاش میشد که دهـم جـــان به غــم فرقت تو
که بجز خـون به دل خـواهــر تنهــای تو نیست
بــا عـــزیــزان تـــو ام هــمسفــــر شـــام بـــلا
که درین قافله جز داغ غـــم افــزای تو نیست
گرچه خون است دلم ، صــبر کنم پیشهی خود
تا نگــوینـد که : این اُخـت شکیــبای تو نیست
از تــو آمــوختــهام خـــم نکنـــم قــامـت خود
نــزد دشمــن، که جـز از مکتب والای تو نیست
به مقــــام تـو کجـــا میرسد ای فــانــی عشق!
صدچو مجنونکه کسی نیز چولیلای تو نیست
چون تــویـی خــون خـدا ، ای پسر شــیر خـدا
خونبهــای تو به جـز خــالـق یکتـــای تو نیست
خــون تــو ریخـت اگر روی زمیــن دشمــن تـو
وسعـت روی زمیــن درخـور دریـــای تو نیست
تو که هستی؟ کـه همه شـایـق عشـق تو شدند
نیست یکتن کهبجان عاشقوشیدای تو نیست
پَــر قنــداق تو بخشید به فطــرس پــر و بــال
معجــزی بهتـر ازین نیـز به امضــای تو نیست
شــرح عشـق ازلـــی درخـــور هــر کـس نبــوَد
خـامـه ی عشق به غیر از ید بیضـای تو نیست
عـــرش تـا فـــرش همـــه ، مست تــولای تواند
بـــادهای نــاب تر از ساغــر صهبـــای تو نیست
بی قرینی تو به ایثــار و سخـــا ای شـه حسن!
حــاتــم طــایی، یک حــرف الفبـــای تو نیست
هــر کـه دم میـزند از همـت و مـــردی و مــرام
تـــار مـــویــی ز ســر زلـف چلیـــپای تو نیست
وآنکـه خــود را ز کـرامـت بکنــد بــا تو قیــاس
هــر کـه باشد بخـــداونــد ، مثــــنای تو نیست
دم عیــسیٰ ز شمیـــم نفــسات معجــــزه کـرد
انبـــیا را بـه جهـــان ، غیـــر تمنـــای تو نیست
یوسف مصـر ، اگر شهـــره به زیبـــایـی هسـت
گــوشــه ای از رخ زیـبــــای دل آرای تو نیست
"دشمنت کشـت ولی نـــور تو خــامــوش نشد"
هیچ نوری به جهان چون مَهِ سیمای تو نیست
تــو شــدی اُسـوه ی آزادگــی و عشــق ، ولــی
جز دنـائـت سخن از دشمـن رسـوای تو نیست
(ساقـی) دلشده در حسرت درگــاه تــو هسـت
حرمی، چون حــرم انــوَر و اعــلای تو نیست.
سید محمدرضا شمس (ساقی)
(السلام علیك یا ایا عبدالله)
حسین جان! نالههایم را شنـیدی
به جسم خستهام روحی دمیـدی
چو دیدی شوق تو دارم به سینه
مرا با عشق، سوی خود کشـیدی.
سید محمدرضا شمس (ساقی)
#امام_سجاد_علیه السلام
آب است می خورم به لب شوره زار ، تلخ
حالا چهل خزان شده برمن بهار ، تلخ
هر وقت کودکی طلب آب می کتد
دریای شوره ام بشود آبشار ، تلخ
اطراف چشم من شده یک گود قتلگاه
در کامم است مزه هر چشمه سار ، تلخ
آری نبوده لذت میدان به کام من
اما شدم به شهد شهادت دچار ،تلخ
پیرم تمام عمر جوانی نکرده ام
بر این جوان گذشته همه روزگار ، تلخ
قربان که خلق بر سر قربانی اند آه
بر مردم است عید به من ناگوار تلخ
هر چادری که نو بکنند اهل خانه ام
نو می شود ز عمه من یادگار تلخ
شرمنده است شاعر از این عاشقانه که
تنها شده ست با غمتان هشت بار تلخ
زینت کریمی نیا
(اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یٰا اَبٰاعَبْــدِاللّٰهِ الْحُسَیْن)
#امام_سجاد_در_عزای_پدر
از بس کـه : در عــزای پــدر ، گـریه میکند
خــونها به جــای اشک بصـر گـریه میکند
بـانگ تــلاوتی که به گـوشش رسیده است
بــر نـیـــزه ، از لبـــان پـــدر ، گـریه میکند
از ظهـر خـون و شام غریبـان اهلبیت (ع)
هر شب نشـسته تا به سحـــر گـریه میکند
چـون کشــتی ســـپاه حسیـنی بــه نیـــنوا
در خون شدهست زیـر و زبـر گـریه میکند
بیـند به چشم خویش چو در آسمـان عشق
بــر نیـــزه هــا طـــلوع قمـــر گـریه میکند
دیــده گـــلوی اصغــــر در خــون تپــیده را
پــرپــر شــده ز تیـــر سهســر گـریه میکند
بر روی نیـزههـای سـتم چونکه دیـده است
هفتــاد و دو جــداشـده سـر ، گـریه میکند
از مــرگ جانگــداز عــزیـزان مصطفی(ص)
با اشـک و آه و خــون جگـــر گـریه میکند
بیـــند چـو آل عصمــت سلطــــان کــربـــلا
در راه شــامِ غـــم بــه سفـــر گـریه میکند
یـــاد لبـــان تـشــنـه ی بــابــا ، بــه روی آب
چون میکنـد به دیــده نظـــر گـریه میکند
آه و فغـــان تشــنهلبـــان را شـنــید و دیــد
نـــزد ســـتـم نـکـــرد ـ اثــــر ، گـریه میکند
هر چنــد گــریــهخیـــز بـوَد شـرح کــربـــلا
امـــا بــــرای خـلـــــق بشـــر ، گـریه میکند
چون کـربلا حیــات مسلمانی است و دیــن
بـــر مُســلمِ بـــدون خـبـــــر ، گـریه میکند
این اسـت شـرح راز امـامــت ، کـه بـا دلـی
خـالی ز بغـض و کیـنه و شـر گـریه میکند
در کـــربـــلا، کـه هسـت نمـــاد مقـــاومــت
بــر پیـــروان خســته کمـــر ، گـریه میکند
بـر آن جمــاعتی کــه : بــه بـــازار عـاشـقی
پیـوسـته چـون کنــند ضـــرر گـریه میکند
چون عــدهای شدند ز غفـلت، غـــلام ظـلم
بــر شـیعـیــان تــشــنـهی زر ، گـریه میکند
(ساقی) همین بساست در احـوال آن امام
در مــرگِ شـاهِ نیــزه به سـر ، گـریه میکند
شد عاقبت شهیــد به حکـم "ولیـــد" پست
گردون دوباره از غمی عظما به غم نشست.
سید محمدرضا شمس (ساقی)
#تنور_خولی
بالا گرفت شعله ی داغ تو با تنور
تاج سرم، سر تو کجا و کجا تنور
باید خدا بخیر کند انتهاش را
وقتی که هست سهم سرت ابتدا تنور
خولی امان نداد سرت را بغل کنم
حالا به جای من شده حاجت روا تنور
خولی نداد پاسخ این پرسش مرا
آخر میان این همه جا پس چرا تنور؟ !
زد روی صورتش زن خولی همین که دید
افتاده رد خون گلوی تو تا تنور
کاری که با تن تو سه روز آفتاب کرد
آورد یک شبه به سرت آن بلا تنور
در کربلا نبود اگر از غذا خبر
در کوفه بود منزل تو از قضا تنور
خاکستری که بر سر و رویت نشسته است
کار عجوزه ی سر بام است یا تنور؟!
حجم سر تو کم شده و داد میزنم
ای بی وفا زمانه و ای بی حیا تنور
نانی نخورده ایم به یاد سرت حسین
هر جا که دیده ایم من و بچه ها تنور
جز روی دامنم همه جا سر گذاشتی
نیزه... درخت... طشت طلا... زیر پا... تنور
#یا_مظلوم
#حضرت_زینب_اسارت
#روز_یازدهم
شبِ این قافله بی تو سخت گذشت
جنگِ با حرمله بی تو سخت گذشت
بین دشمن سوار ناقه شدم
خیلی این مرحله بی تو سخت گذشت
مُردَم از تب بی تو خیلی سخت گذشت
جانِ زینب بی تو خیلی سخت گذشت
سیلی و آتیش و تازیانه ها...
اولین شب بی تو خیلی سخت گذشت
رو خاکه برهنه پیکرت حسین
الهی بمیره خواهرت حسین
سر تو که روی نیزه ها زدن
افتاد از رو ناقه دخترت حسین
میدونی که خیلی دلخونم حسین
میدونی به لب رسید جونم حسین
با اینا که کشتنت، برم سفر؟
من بدون تو نمیتونم حسین
بعد تو پشت و پناه ما کیه
سر و کار دختر تو با کیه
تو که شیرخواره اتو خاک کرده بودی
پس سرِ کوچیک، رو نی برا کیه
بی تو زینب تو بی پناه میره
با کتک از دلِ قتلگاه میره
چشماتو ببند رو نیزه نبینی
شمر کنار خواهر تو راه میره
#عبدالزهرا
#تنور_خولی
آنکه می بوسید جبریل امین خاک درش
سر درآورد از تنور خانه ی خولی سرش
خواهرش دنبال او میگشت در مقتل ولی
یافت او را در تنور نیمهروشن مادرش
هر تنوری که غروبی داخلش نان پخته اند
قدری آتش هست تا شب در دل خاکسترش
دود میشد خاطرات مادرش کنج تنور
روی مویش میچکید اشکِ دو چشمان ترش
همسر خولی دگرگون شد سرش را تا که دید
بی گمان جان میدهد سر را ببیند دخترش
صورتش زخمی و گیسویش تماماً سوخته
چیزی از رویش نمانده تا ببوسد خواهرش
بوی نان آورد با خود از برای اهل بیت
سیر شد قبل از همه از زندگانی همسرش
راه طوالنیِ این سر از تنور آغاز شد
اول راهی که این باشد امان از آخرش
آن درختی که سرش را ظهر بر شاخه گرفت
گریه می کرد از سر شب تا سحر برگ و برش
#یا_مظلوم
#حضرت_زینب_اسارت
#کوفه
یا قاهرَ العَدُوُّ وَ یا والیَ الوَلی
یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی
پایانِ باشکوه،به کابوس بد بده
زینب رسیده کوفه..،پدر جان مدد بده
چشمان شور،آینه ات را نظر زدند
در پیش خانه ی تو سرم را به در زدند
در کوفه سهم دختر تو آهِ سرد شد
پنجاه سال پردهنشین..،کوچهگَرد شد
تا پای ما به معرکهای نامراد رفت
خلخال دخترانِ حسینات به باد رفت
این کوفیان به نسل تو،گمراه گفته اند
خیلی به دخترت بد و بیراه گفته اند
بی حرمتی به آل تو وقت ورود شد
از بس که سنگ خورد حسینات..،کبود شد
نیزه نشین تو همه را پیر کرده است
شکل سرش دو مرتبه تغییر کرده است
این حرمله به کامِ همه،زهرِ ناب ریخت
این حرمله کنار رباب تو آب ریخت
از دست این مصیب جانکاه..،داد..،آه
زینب کجا و مجلسِ اِبن زیاد...،آه
در بزم او نمک به غمِ جاریام زدند
با چوبدست روی لب قاری ام زدند
کوفه که زیر پاش نهاد احترام را...
باید خدا بخیر کند شهر شام را
#بردیا_محمدی
#حضرت_زینب_اسارت
#کوفه
در ماتمی بی انتها با چند کودک
تنها رها کردی مرا با چند کودک
یک خیمه ماند و یک بغل دلواپسی و
من ماندم و این ماجرا با چند کودک
هی چهره ات را در سرم تکرار کردم
هی گریه کردم بی صدا با چند کودک
وقتی صدای داد و بوی دود آمد
دیدی چه کرد آن شعله ها با چند کودک؟!
تا پرده خیمه به یکسو رفت دیدم
خورشید روی نیزه را با چند کودک
می خواستم پنهان کنم اما رقیه
زل زد به سرهای جدا با چند کودک
یک باره سمت خیمه هامان حمله کردند
من مانده بودم زیر پا با چند کودک
سیلی زدند و معجر از سرها کشیدند
با من قبول اما چرا با چند کودک؟
وقتی سرت با من تنت از من جدا بود
راهی شدم از کربلا با چند کودک
ای کاش می دیدی که در کوفه چه کردند
مردم میان کوچه ها با چند کودک
در راه هم گویی هزاران حرف دارند
با صورت خونی بابا چند کودک
لب تشنه خواهر فقط لب تر کن امروز
باید بیایم تا کجا با چند کودک؟!
#حسن_اسحاقی
#حضرت_زینب_اسارت
#کوفه
ای صبر تو چون کوه در انبوهی از اندوه
طوفان بر آشفته آرام وزیده
ای روضه ترین شعر غم انگیز حماسه
ای بغض ترین ابر به باران نرسیده
ای کوه شبیه دلت و چشم تو چون رود
هر روز زمانه به غمت غصه ای افزود
غم درپی غم درپی غم درپی غم بود
ای آنکه کسی شکوه ای از تو نشنیده
من تاب ندارم که بگویم چه کشیدی
تا بشنوم آن روضه و آن داغ که دیدی
تو در دل گودال چه دیدی چه شنیدی؟
که آمده ای با دل خون قد خمیده
نه دست خودم نیست که شعرم شده مقتل
شد شعر به یک روضه مکشوف مبدل
نه دست خودم نیست خدایا چه بگویم؟
این بیت رسیده ست به رگ های بریده
این کرب و بلا نیست مدینه ست در آتش
شد باز درون دل تو شعله ور آتش
در خیمه کسی هست ولی خیمه در آتش
ای آنکه شبیه تو کسی داغ ندیده
این قافله توست سوی کوفه روان است
برنیزه برای تو کسی دل نگران است
شکر است که تا شام فقط ورد زبان است
رفتید دعا گفته و دشنام شنیده
سخت است که بنویسم دستان تو بسته ست
مانند دلت قد تو چندی ست شکسته ست
قد تو شکسته ست نماز تو نشسته ست
من ماندم و این شعر و گریبان دریده
#محمدرضا_شرافت
#حضرت_زینب_اسارت
#قتلگاه
تورا به رسم عرب های جاهلی کشتند
به آن طریق که دیگر گمان نمیکردم..
گمان به نیزه و شمشیر و سنگ میبردم
ولی به کندی خنجر! گمان نمیکردم!
همیشه عطر خوش سیب از تو می آمد
ولی ز چکمه ی لشکر گمان نمیکردم
تصورم ز اسارت طناب بود اما..
بدون چادر و معجر گمان نمیکردم
#سیدپوریا_هاشمی
مُردَم از تب بی تو خیلی سخت گذشت
جانِ زینب بی تو خیلی سخت گذشت
سیلی و آتیش و تازیانه ها...
اولین شب بی تو خیلی سخت گذشت
#عبدالزهرا
#امام_سجاد_مدح
#امام_سجاد_شهادت
بیرون زده از خیمه چه نوری، چه امامی
بیرون زده در روز، عجب ماه تمامی
میآید و در راه قیاماً و قعودا
گامی به زمین خورده و برخاسته گامی
میآید و پیشانی او صبح، چه صبحی
میآید و پیش نظرش شام... چه شامی
شمشیر به دست آمده لبیک بگوید
بیآنکه بگوید پدر از جنگ، کلامی
او تشنۀ سیب است، چه سیبی، چه نصیبی
این بوی حبیب است، چه عطری، چه مشامی
یک مرد به جا مانده، چه آغاز غریبی
یک مرد به جا مانده، عجب حسن ختامی
دلها همه هستند اسیرش، چه اسیری
شاهان همه هستند فقیرش، چه امیری
با تشنه لبان دم زدن از آب، عذاب است
شرمندهام از رویت اگر قافیه آب است
شرمندهام از روی تو تنها نه فقط من
از شرم تو بر صورت خورشید، نقاب است
زینب سر بالین تو با گریه نشسته
تر کردن پیشانی بیمار، ثواب است
در خیمه برای عطشت نیست جوابی
از خیمه که بیرون بروی تیر جواب است
درد تو به تشریح، مضامین مقاتل
آه تو به تفسیر، خودش چند کتاب است
چشمان تو بستهست، عجب روضۀ بازی!
با تربت گودال که سرگرم نمازی
ای هر سخنت هر عملت آیۀ قرآن
ای کوثر جاری شده در سورۀ انسان...
هر سجدۀ تو یک شب یلدای خلایق
هر ذکر تو یک سنگ به پیشانی شیطان
در گودی و بر نیزه و در طشت چه دیدی؟
ای موی تو هر سال در این ماه پریشان؟
بر پشت شتر، در غل و زنجیر چه دیدی؟
ای بی سر و سامان شدۀ سر به گریبان!
در قصر چه کردند؟ چه دیدی؟ چه شنیدی؟
ای روضۀ سر بسته در این مصرع عریان!
افتادهای از پشت شتر از غم سرها؟
با نیزه رسیدهست به این شهر، خبرها
#محمد_حسین_ملکیان
#امام_حسین_شهادت
#عاشورا
#قتلگاه
وقتی که ارباب از عطش میرفت از حال
از دور زینب دید، شمر آمد به گودال
چشم پلیدش را درشت و ریز میکرد
ای کاش قاتل خنجرش را تیز میکرد
با پنجههای شمر، موی سر به هم ریخت
اعصاب او را کُندی خنجر به هم ریخت
با تیزی چکمه به اطراف تنش زد
بالای ده ضربه فقط بر گردنش زد
ای کاش روی سینهاش با پا نمیرفت
با زانویش بر گردن آقا نمیرفت
هی مشت بر روی گُلی پژمرده میخورد
هی ضربه بر آن حلقِ نیزه خورده میخورد
بدجور دنیا را به کامش زهر کردند
نامردها ارباب ما را نحر کردند
او را به آه غربتش وابسته کردند
آقای ما را بین مقتل خسته کردند
لبهای خشکش، عطر باران دعا داشت
آنجا فقط دلواپسی خیمه را داشت
خیلی جسارت، شمر بر اربابمان کرد
با چکمه پشتش را به سمت آسمان کرد
با نیزه و خورجین دوباره سر به هم ریخت
ما را صدای نالهی مادر به هم ریخت
#رضا_دین_پرور
#امام_حسین_شهادت
#عاشورا
#محاوره
مادرو صدا نکن با ناله هات
اینقدَر رو خاکا دست وپا نزن
خواهرت بمیره! اینجوری حسین...
سرتُ به خاک قتلگا نزن
یجوری دارن به صبر میکشنت
راضِیَم که اجلت سر برسه
برو زودتر پیش مادرم حسین
قبل از اینکه قاتلت سر برسه
گم شده تنت تو این گرد و غبار
چقدر شلوغ شده دور و برت
نمیتونم دیگه من ببینمت...
آخه شمر نشسته روی پیکرت
قاتلت داره یکاری میکنه...
که دل خواهر تو بسوزونه!
داره از رو پیکرت بلند میشه!
بدنت رو چرا برمیگردونه؟!
نمیتونم بخدا ببینمت...
چشممو بستم و فریاد میزنم
پاهاتو که میکشی روی زمین
موهامو از زیر چادر میکَنَم
این همه ساله یه بار نشد که من
پیش تو رو خاکا زانو بزنم
غیر این راهی نداره خواهرت
مجبورم به قاتلت رو بزنم...
ابن سعد! خدا ازت شاکی باشه
صورتت سِیاه باشه در عالَمِیْن!
من به تو میگم دارن میکشنش...
تو میگی که «إحْمِلُوا عَلَی الحُسین»!؟
این جماعتی که دارم میبینم
رحم و عاطفه تو سینه ندارن
کشتنت ولی رهات نمیکنن
تا که پیراهنتو در نیارن!
بی حیا سنان! رها کُنِش دیگه
آخه چیزی که نمونده از تنش
به عذاب ابدی دچار بشی!
بس کن اینقَدَر با نیزه نزنِش...
آبرو داره لباسش رو نَبَر
پیرهنش رو در نیار...بزرگِ ماست!...
سر شو که روی نیزه ها زدین
بدنش برهنه رو خاکا رهاست
#محمدعلی_انصاری
#امام_حسین_شهادت
#شام_غریبان
هر شب ماه محرم اشک میریزم ولی
اشک چشمم میشود شام غریبان بیشتر
غارت اموال تو هر چند گریهآور است
گریه دارد غارت طفلانِ گریان بیشتر
بعد از آنی که سرت را بر سر نیزه زدند
خیمههایت سوخت؛ اما موی طفلان بیشتر
بر لب هرکس که نامت بود، او را میزدند
خواهرت در آن هیاهو داد تاوان بیشتر
غیر زین العابدین در خیمهها مَحرم نبود
بود آن شب، خیمه محتاج نگهبان بیشتر
داشت مادر شیر، اما کودکی دیگر نداشت
آب وا شد، مادر اما شد پریشان بیشتر
#یامظلوم
#امام_حسین_شهادت
#روز_یازدهم
در کربلا صبور رسید و دچار رفت
زینب عزیز آمد و با حال زار رفت
آنکس که روزگار به گردش نمیرسید..
آخر به سایه ستم روزگار رفت
روزی کنار اکبر و روزی کنار شمر
آن سان سوار آمد و این سان سوار رفت!
بانوی باحیای حرم بعد نیم قرن..
بین غریبه آمد و با نیزه دار رفت
زینب اگر چه وقت بلا پس نمیکشید
هرجا صدای حرمله آمد کنار رفت!
میخواست تا وداع کند با تن حسین
اورا چنان زدند ز قلبش قرار رفت
خلخال دختران همه سوغات کوفه شد
از آن به بعد پای همه روی خار رفت
احمد عمامه را به زمین زد میان عرش
وقتی بروی معجر زینب غبار رفت
#سیدپوریا_هاشمی
#امام_حسین_شهادت
#قتلگاه
#عاشورا
خنجر نمیبُرَد!
هر چه دوباره میزند آخر نمیبُرَد!
این بار سوم است
سر را به روی زانوی مادر نمیبرد؟!
انگار چشم تیغ
افتاده در نگاه پیمبر نمیبرد!
از شرم مجتبیست؟
یا این که پیش دیدهی حیدر نمی برد؟!
حتماً به حرمتِ
آن بوسههای آخر خواهر نمیبرد
آبش نمیدهید؟
شاید برای خشکی حنجر نمیبرد!
والشّمسُ کُوِّرَت
خنجر در این هیاهوی محشر نمیبرد
شاید که تیز نیست!
این خنجر شکسته از این ور نمیبرد؟
شد ضربهی دهم
هر چه تلاش میکند آخر نمیبرد
قبله کدام سوست؟
این گونه از شکار کسی سر نمیبرد
این بار آخر است
این آخرین تلاشِ لبِ کُندِ خنجر است
ضربه دمادم است
«سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است»
این بار آخر است
از بین قتلگاه نگاهش به خواهر است
ضربه دمادم است
سر پنجههای شمر در این زلفِ درهم است
این بار آخر است
این آخرین صدای لب خشک خنجر است
ضربه دمادم است
پیوسته و مداوم و پشت سر هم است
اصرار میکند
هی میزند به حنجر و تکرار میکند
از دورتر سنان
یک نیزه را سریع فرو کرد در دهان
این بار میبُرد
این خنجر شکسته به اصرار میبُرد
از پشت میبُرد
با تیغ کُندِ خود نه که با ..... میبُرد
این شمر لعنتی
مشغول کشتن تو شده چند ساعتی
تیغ از قفا برید
مشغول ذکر بودی و او بی هوا برید
مادر نداشتی
«ای تشنه لب تو طاقت خنجر نداشتی»
بر طبل میزدند
بر پای اسبها همگی نعل میزدند
خولی ز راه دور
هی فکر میکند به سر و سرخی تنور
پیچید در جهان
فریاد واحسین حسینا حسین جان....
#رضا_جوان_بخت
#امام_حسین_شهادت
#عاشورا
#قتلگاه
زوال ظهر، تن خسته و لب عطشان
بدون لشگر و یار و بدون پشتیبان
میان حلقۀ خولیّ و شمر و زجر و سنان
" روایت است که چون تنگ شد بر او میدان
فتاده از حرکت ذوالجناح وز جولان " .....
نه آل فاطمه عادت به این جسارت داشت
نه شیرخواره به گهواره خواب راحت داشت
نه پای دخترکانش به خار عادت داشت
" نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سید الشهدا بر جدال طاقت داشت "
نه بود دست علمدار تا کند امداد
نه حُرّ و عابس و مسلم برای استمداد
نه اکبریّ و نه قاسم، ز بی کسی فریاد
" کشید پا ز رکاب آن خلاصۀ ایجاد
به رنگ پرتو خورشید بر زمین افتاد "
همین که خیمۀ عباس بی ستون گردید
دو چشم اهل حرم رنگِ اشک و خون گردید
به گریه زینبش از خیمهها برون گردید
" هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید "
هزار و یک ورق از مصحف مبین افتاد
عزیز فاطمه بی یار و بی معین افتاد
غروبِ حادثه بر خاک با جبین افتاد
" بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد "
#مهدی_مقیمی