eitaa logo
| تَبَتُّـل |
1.5هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
332 ویدیو
5 فایل
وَ "سلام" بَر‌اندوهی‌کھ‌ قلبمان ‌را ‌وطن‌ برگزید🖤🌱 • • تَبَتُّل←بُریدھ از "جہان" بُریدھ از "مردم"... •• میرسد به دستم ↓ https://harfeto.timefriend.net/16655774622952 +تافوروارد هست،زندگی ‌باید کرد‼️
مشاهده در ایتا
دانلود
دومین بهترین فیلمی که تو کل زندگیم دیدم از استرس تا مرز سکته رفتم واقعا برای افراد تحت تاثیر قرار گیر توصیه نمی شود. 🎬 Escape room2
آنکه آسوده ی خواب است به بازویِ رقیب بالشِ نم زده از گریه چه می داند چیست...؟
| تَبَتُّـل |
این ۱ اتاق فرار هست
روزى سه بار عكس تو را گريه مى كنم من در ميان خاطره هايت چه مى كنم؟ من را ببخش چون که دلم تنگ می شود گاهى تو را به چشم خودم وعده مى كنم شكى ولى به حد يقين دوست دارمت پیچیده ای، منم که تو را ساده مى كنم ‏
4_6001236843536845264.mp3
8.84M
آقای چاوشی قصد جونمونو کردی مرد مومن؟! :)) New🔥
امیر و افشین و باربد سعی در مهار کردنم داشتن. ولی حتی سه نفری هم حریف این اعصاب داغون من نبودن.. دستم رفت سمت دستگاه پرینتر و پرتش کردم و صدای خرد شدنش توی دفتر پیچید. منشی جیغ و داد می کرد و از اون ۳ تا می خواست که من روانی رو از دفتر بیرون ببرن.. دوباره صدای عربده ام توی فضای دفتر پیچید: _کصافط آشغال میگم بیا بیروووون!! در یکی از اتاق ها باز شد و محمد همیشه خوش‌پوش اومد بیرون. با دیدنش انگار داغ دلم تازه شد. حمله کردم سمتش. یقه‌ش رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار. اخم هاش توی هم شد. به جهنم! از لای دندونای به هم چسبیده گفتم: _زن من‌کجاست؟؟ چیزی نگفت که اعصابم داغون شد و فریادم رو توی صورتش پاشیدم: _مگه با تو نیستم عوضی؟؟؟ زن من کجاست؟ با اخم غلیظی خیره شده توی چشمام پوزخندی نثار لبهاش کرد و گفت: _زن توئه. سراغشو از من میگیری؟ مشتی زدم توی دماغش که پرت شد روی زمین و دماغش رو دو دستی چسبید.. این حرف یعنی همون بی غیرتی.. آره من بی غیرتم. بی غیرتم که میزارم یه جوجه فکلی درباره من و زنم نطق کنه!! افشین اخمی کرد و رفت طرفش. کمکش کرد بلند شه و با لحن تقریباً آرومی گفت: _محمد تو رو خدا بگو آوا کجاست؟ دلمون هزار راه رفته از دیروز.. محمد با پشت دست خون دماغشو پاک کرد و گفت: _بدون وحشی بازی هم میومدید بهتون می گفتم. برید داخل اتاقم.. توی بهت بودم. امیر و باربد دستم رو کشیدن و بردنم داخل روی کاناپه نشوندنم تا از هرگونه خطر مرگ محمد توسط من جلوگیری کنن... نویسنده: یاس🌱
افشین برادرانه خرج آوا میکرد و هنوزم من رو مقصر میدونست.. محمد هم بعد از اینکه سفارش یه تیکه یخ و ۵ تا چایی رو به منشیش داد، در رو بست و اومد روی کاناپه خالی روبروی من نشست. آرنجش روی زانوش گذاشت کمی خم شد سمت جلو و جدی گفت: _دقیقا چی می خواید بدونید؟ زودتر از بقیه گفتم: _آوا کجاست؟ پوزخند کوچیکی روی لبهاش نشوند و گفت: _میدونستید به جرم این داد و بیداد و فحاشی میتونم ازتون قانونی شکایت کنم؟ چرا با اعصابم بازی می کرد؟ به مرز جنون رسیده بودم و سرم داشت منفجر میشد.. با انگشت هام شقیقه هام رو فشار دادم و گفتم: _چه جالب.. من از دل حرف میزنم تو از قانون... صداش نرم شد و سرش رو انداخت پایین و گفت: _سه روز پیش آوا خانم اومد پیشم کارت بانکی‌ش رو داد و گفت که برای سه روز دیگه یه خونه خوب با یک ماشین میخواد. وقتی دلیلش رو پرسیدم جوابم رو نداد و گفت اگه نمیتونم بی دلیل کار انجام بدم بره سراغ یه وکیل دیگه.. گفت نمیخواد کسی آدرسش رو بدونه.. فکر کردم اگه بره پیش یه وکیل دیگه و آنها بفهمن تنهاست برن در خونش و براش مزاحمت درست کنن.. برای همین قبول کردم. دو روز پیش بردمش خونه‌ش. سند ها رو بهش دادم و دیگه ازش خبر ندارم.. حرف هاش بوی دروغ نمی داد. راست می گفت.. سریع گفتم: _خب خونش کجاست؟ ملتمسانه گفت: _قسمم داد، التماسم کرد جاش رو به کسی نگم. بهش قول دادم. خودتون رو بذارید جای من.. مطمئنم زیر قولتون نمی زدید.. راست میگفت منم اگه بودم زیر قولم نمی زدم.. نویسنده: یاس🌱
اما، پس سهم من چی بود؟ فقط یه شماره که هر وقت زنگ میزدم ریجکت می‌کرد... حداقل دلم به این خوش میشد که خطش رو عوض نکرده.. ولی میتونستم برای محمد بپا بذارم تا تعقیبش کنه و به آوا برسه.. اما محمد با حرفش این فکرو هم ازم دور کرد: _اگر به فکر تعقیب منید باید بگم من دیگه هیچ کاری با آوا خانم ندارم. یه کاری ازم خواست منم انجام دادم و تموم شد رفت.. وکیل بود دیگه.. فکرش کار می‌کرد. از جام بلند شدم. تشکر زیر لبی کردم که افشین عصبی بلند شد و با داد گفت: _یعنی چی؟ همین؟؟ یه "نه" شنیدی و خلاص؟؟ برگشتم سمتش. اشک توی چشمام رو که دید شوکه شد. گور بابای غرور.. با صدای گرفته گفتم: _آوا دختر غرغرو و لوسی نیست افشین.. وقتی میگه نمیخواد کسی رو ببینه یعنی مشکل خیلی بیخ داره.. یعنی خیلی جدیه.. رو کردم به محمد و گفتم: _اگه دیدیش.. اگه زنگ زد.. حالم رو بهش بگو.. بگو داغونم.. دست هام مشت شد و قبل از ریزش اشکام از دفتر زدم بیرون و راه بام رو در پیش گرفتم. به اون سه تا هم توجهی نکردم که مجبورن با تاکسی برگردن.. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. دلم پر بود از همه چی.. اینجا هم که خلوت.. خدا هم نزدیک.. آوای من هم توی یکی از این خونه ها.. چه جایی بهتر از اینجا؟ سد بغض و با صدام شکستم: _خداااااا..!! بســمــههههه!! خســـته شدممممم!!! آواااا.. کجا رفتی بی معرفــت؟؟؟ این بود عشقــــت؟؟ دلم برات تنگ شده لعنتـــی!!! روی زانو افتادم و صدای هق هقم توی هوا پیچید. چرا میگن مرد گریه نمیکنه؟ گاهی فقط باید مرد باشی تابتونی گریه کنی.. نویسنده: یاس🌱
/آوا/ گوشیم رو در آوردم و رفتم توی سایت. روی آخرین اجرا زدم و تصویرش روی صفحه‌ی گوشی نمایان شد و بعدم صدای گرمش توی اتاق پیچید: /اونم رفت/ /دل من دیگه تمومش کن/ /اونم رفت/ /زخمی که خوردم و خوبش کن/ /اون اگه عاشق ما بود، پیش ما می موند، کم دیگه خواهش کن/ (ادامه‌ی آهنگ رو میتونید پایین پارتها بشنوید✨) حتی دیگه اشکی‌ هم توی چشمام نمونده بود. گوشی رو پرت کردم روی تخت. سرم رو بین دستام گرفتم. دوماه گذشته بود. ۲ ماه از بدترین روزای عمرم... صبح ساعت ۷ میرفتم کرج تو یه شرکت ساختمان سازی، ده شب میرسیدم خونه. همین. تموم این دو ماه همین بود. صبح شرکت شب خونه. شب تا صبح هم عکسهای بنیامین و صداش... خودم رو درگیر کرده بودم تا یادم بره. یادم بره یه زمانی یه شخصی به اسم بنیامین توی زندگیم بوده.. اما تا میرفتم خونه شام خورده و نخورده می رفتم پای گوشی و تمام عکس ها و پوستراشو می دیدم.. دلم پیچ خورد و با تمام توانم دویدم سمت دستشویی و هرچی خورده و نخورده بودم رو بالا آوردم. دستام رو پر از آب کردم و کوبیدم توی صورتم. سرم رو بالا آوردم و خیره شدم به صورت خودم. دور چشم هام رو هاله سیاهی گرفته بود. زیر ابروهام در اومده بود و رنگم پریده تر از همیشه بود. لبام صورتی کم رنگ بود و گاهی توش ترکهایی دیده می‌شد.. حدود دو هفته بود که دلم پیچ می خورد. دو هفته بود که خورده نخورده همه چیز رو بالا می آوردم.. هفته پیش آزمایش داده بودم و فردا باید میرفتم برای جواب. اومدم بیرون. روی تخت دراز کشیدم و دوباره گوشی. دوباره اینستاگرام و عکسهای عزیزام.. اگه همین عکس های لحظه به لحظه‌شون نبود تا الان دووم نمی آوردم.. عکس هایی با ژست های حاملگی سمانه و افشین تا عروسی و بارداری سوگند. عکس های امیر و مبینا و آرشام کوچولو که حالا دو سالش بود. عکس های علی و ریحانه که عاشقانه و از پشت می گرفتن تا هیچ نامحرمی صورت زیبای ریحانه رو نبینه و عکسهای عروسی شون هم فقط قسمت مردونه رو گذاشته بودن.. و عکس‌های بنیامین... نویسنده: یاس🌱
همونجا که حامد ابراهیم‌پور میگه: «تو را به گریه قسم بازگرد! آن بوسه، برای آن‌که خداحافظی کنیم نبود»
ــــــــ دوست داشتن‌ات گناه باشد یا که اشتباه تو را گناه می‌کنم حتی به اشتباه... ــــــــ
از عکس‌های عروسیشون هم فقط قسمت مردونه رو گذاشته بودن... و عکسای بنیامین.. عکسایی که دل هرکسی رو می‌لرزوند... همه اینا هم بالای صفحه‌شون فقط یک جمله بود: "دلتنگتیم برگرد" و بنیامین که تمام عکسا و آهنگاش بوی دلتنگی می داد و همه خبر داشتن که من رفتم... مامان بنیامین و باران خیلی بهم زنگ زدن. روی ریجکت کردن نداشتم ولی اینقدر زنگ خورده بود تا قطع شد. میگفتن برگرد ولی من راه برگشتی برای خودم نگذاشته بودم.. من آبروی بنیامین رو پیش طرفدار هاش برده بودم. من دوستی ۴ ساله با بچه ها رو ندید گرفتم و سر یک تصمیم عجولانه پل های پشت سرم رو خراب کردم.. آره من اعتراف می کنم که پشیمونم؛ پشیمونم که چرا باهاش صحبت نکردم.. پشیمونم و شرمنده از این همه محبت که بعد دوماه هنوز فراموشم نکردن.. محمد گفت.. گفت از حال بد بنیامین؛ ولی من بر نگشتم.. گفت از بغض مردونش و من بر نگشتم.. گفت از کتک کاری و چاله میدونی شدنش به خاطر من؛ و من برنگشتم.. گفت از دوتا دست باندپیچی شده اش و من بی لیاقت برنگشتم..! من لایق نبودم.. اعتراف می کنم من لیاقت عشق بنیامین رو نداشتم.. سرم افتاد روی بالشت و از خستگی دیگه هیچی نفهمیدم..... -********- کلافه با پاهام روی زمین آزمایشگاه ضرب گرفته بودم. با شنیدن اسمم از زبون زنی که اسم هارو پیج میکرد دویدم طرف گیت. زنه با یکم گشتن پاکت آزمایشگاه رو داد دستم. بازش کردم اما هیچی ازش نفهمیدم.. برگشتم سمت زنه و گفتم: _ببخشید خانوم این جوابش چیه؟ نگاهی به صورت رنگ پریده و داغونم انداخت و برگه رو از دستم گرفت و بعد از یه نگاه اجمالی با لبخند برگ رو بهم پس داد و گفت: _تبریک میگم شما دو ماهه باردارید! نویسنده: یاس🌱
دلم پیچ خورد.. گوشام سوت می کشید.. من باردار بودم!! من بچه بنیامین رو توی شکمم داشتم!! من.. وای خدایا نه! نه نه نه! نباید اینطوری می‌شد....! جلوی چشم های متعجب بقیه از آزمایشگاه زدم بیرون و سوار دنایی که محمد خریده بود شدم. سرم رو گذاشتم روی فرمون و از ته دل زار زدم.. زار زدم برای خودم.. زار زدم برای این طفل معصوم.. زار زدم برای معرفت بنیامین که هنوز دنبال من میگشت.. و زار زدم برای خود بی لیاقتم.. من چطوری یک بچه بی پدر رو بزرگ کنم؟؟ اصلاً من میتونم مادر خوبی باشم؟ هه! مادر!! چه کلمه غریبی برامه.. مادر.. به پشت بند اسمم میاد.. یه کم که آروم تر شدم ماشین رو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه.. از این به بعد باید مادر باشم... -**************- چشمم لغزید روی زمان کنسرت. ۲۹ مهر.. امشب بود. دلم لرزید.. طاقتم طاق شد.. دستم روی تهیه بلیط‌ آنلاین لیز خورد و بعد چند دقیقه یک جا ردیف آخر سالن به اسمم رزرو شد.. خوب بود.. چقدر خوب بود که سامانه‌ هم فهمیده بود نمیخوام توی دید باشم.. یک ماه از مادر شدنم گذشته بود. یک ماه بود که همدمم شده بود دختر توی شکمم.. یک بچه سه ماهه داشتم. دلم می خواست این بچه سه ماهه‌ی توی شکمم باباش رو ببینه. ببینه و لگد بزنه و من باز شرم کنم از روش.. کنسرت ساعت ۹ بود. چشمم خورد به ساعت سفید رنگ روی میز آرایش. ۷ بود.. خیلی وقت نداشتم. یک دوش مختصر نیم ساعته گرفتم و اومدم بیرون. موهای بلند شده‌م رو سشوار کشیدم و حالت دار با کش بستم و یک طرفش رو ریختم توی صورتم.. نویسنده: یاس🌱
تک و توک موهای در اومده زیر ابروام رو برداشتم. برای اولین بار بعد سه ماه به مژه های پرپشتم ریمل کشیدم و پشتش هم خط چشم خوشگلی کشیدم و رژ کم رنگ کالباسی رو هم روی لبهای بی رنگم کشیدم. رفتم سمت کمد. یه شلوار جذب سورمه‌ای که پنج سانت بالای مچ پام بود پوشیدم، یقه اسکی سفیدی پوشیدم و روش هم شنل سفید رنگی که از سر شانه تا پایین زانو چاک داشت و فقط جلو و عقب رو می پوشوند.. شکمم هنوز بزرگ نشده بود. ولی دیگه تخته هم نبود. شال چروک سه متری سورمه‌ای ساده و کفش پاشنه ده سانتی سفید پوشیدم. کیف ستش رو هم انداختم و از خونه زدم بیرون و راه افتادم طرف محل کنسرت.. مثل همیشه شلوغ بود. دستم رو روی شکمم گذاشتم تا بهش تنه نخوره و آروم از بین جمعیت خودم رو کشیدم جلو و سر جام نشستم. موهام کلاً برای اینکه نشناسنم نصف صورتم رو می پوشوند.. واسه خودم یه پا آدم معروف شده بودم.. نشستم روی صندلی. دلم داشت ضعف می رفت.. یادم اومد از صبح فقط یه کیک خوردم.. باید بعد اینکه این فسقل باباش رو دید یک شام تپل مهمونش کنم.. بعد یک ربع بالاخره برق ها خاموش شد. چراغهای سن روشن شد و سینا و بنیامین اومدن داخل. مثل اوایل قلبم شروع کرد به تالاپ تالاپ زدن و دخترم هم یه لگد محکم زد که دستم رو به شکمم گرفتم و آخی زیر لب گفتم. با چشمای تار شده از اشک خیره شدم بهش. یه شلوار کتون سیاه با تیشرت جذب سیا و شال هنرمندی سیاه انداخته بود. چقدر لاغر شده بود! ته ریشش از همیشه بلندتر بود و زیبایی صورتش رو دوچندان می کرد... نویسنده: یاس🌱
چقدر دلم برای این مرد روبروم تنگ شده بود. چقدر دلتنگ آغوشش مهربونی هاش و مردونگی هاش بودم... ساعت نزدیک ۱:۳۰ بود که سینا رفت کنار و بنیامین تک روی سن ایستاد. آروم روی سن راه می رفت. میکروفون رو آورد بالا و شروع کرد به حرف زدن: _این روزها همه براتون سوال شده که چرا من غمگینم؟ چرا مشکی پوش شدم؟ من مشکی پوش زندگیمم.. زندگی‌ای که بد باهاش تا کردم.. زندگی‌ای که رفت و من رو غمگین کرد.. رفت و من رو دلتنگی کرد.. رفت و من رو سیاه پوش خودش کرد.. برگشت سمت جمعیت و با صدای آرومی گفت: _کجایی زندگیم؟ کجایی که بنیامین دلش برات تنگ شده؟... برگرد زندگیم... من بدی کردم در حق تو.. ولی بگذر و برگرد.. برگرد و بیشتر از این خوردم نکن... اشکام مثل ابر بهار میریخت.چیکار کردم من باهات بنیامین؟ چیکار کردم؟ اون حاضر شده بود به خاطر من از غرورش جلوی این همه آدم بگذره.. ولی من احمق چیکار کردم؟ برمیگردم عشقم.. برمیگردم مرد من.. من مادر خوبی برای بچه‌ات نیستم.. من نمیتونم تنهایی مادری کنم.. زیاد توی چشم نبودم چون فقط من نبودم که گریه می کردم.. انگار تمام سالن عقده‌های دلشون باز شده بود و اشک می ریختن... گروه شروع کردن و بنیامین هم شروع کرد به خوندن: به تو فک کردم باز پر حس پرواز کو بالم؟ تو خودم گم میشم حرف مردم میشم بدحالم (ادامه‌ی آهنگ رو انتهای‌ پارتها بشنوید✨) نویسنده: یاس🌱
یعنی آقای وحشی بافقی تو کدوم شب تاریک غرقِ غمِ نادیده گرفتن شده بوده اونجا که سروده: غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را دلِ من ز غصه خون شد، دلِ او خبر ندارد...
حالم اصلا خوب نبود. حالت تهوع داشتم و از فرط گریه ضعف کرده بودم. مردم ریختن پایین سن و بچه های گروه اومدن بینشون.. نگاه آخر رو به بنیامین انداختم و با قدم های سست از سالن زدم بیرون.. بارون نم نم میبارید و حال من رو بدتر می کرد. زیر شکمم تیر میکشید و ضعف داشتم.. اشکام بی وقفه می بارید. بی توجه به ماشین که جلوی سالن پارک کرده بودم عرض خیابون رو شروع کردم به پیاده رفتن.. بارون به سر و صورتم میخورد و لرزم گرفته بود.. نمیدونستم چقدر از سالن دور شده بودم.. زیر دلم شد تیر میکشید.. تمام بدنم از گریه و سرما می لرزید.. شقیقه هام نبض می‌زد و سرم گیج می رفت.. ضعف دیگه کل بدنم رو گرفت.. چشمام سیاهی رفت. دستم رو روی شکمم گذاشتم و روی زمین خیس پیاده‌رو فرود اومدم و دیگه هیچی نفهمیدم.... /بنیامین/ دیگه اعصابم داشت خط خطی می شد.. توی این سه ماه خیلی زود رنج و عصبی شده بودم.. به زور از زیر عکس و امضا دادن در رفتم و از در سالن زدم بیرون و سوار ماشین شدم. خداروشکر شیشه های ماشین دودی بود و مردم گمم کردن.. سرم رو گذاشتم روی فرمون. سرم داشت از درد منفجر میشد.... امشب همش حس میکردم داره نگاهم میکنه.. نمیدونم شایدم از دلتنگی زیاده.. دلم براش تنگ شده، ولی میریزم تو خودم.. دلم براش تنگ شده، و مشکی پوش شدم.. دلم براش تنگ شده، و هرشب بالشتم خیسه... نویسنده: یاس🌱
باز بغض سیب شد توی گلوم.. ماشین رو روشن کردم و برف پاک کن رو زدم. ولی جای قطره های پاک شده قطره های تازه ای جایگزین می شد.. ماشین رو راه انداختم. حواسم اصلا به رانندگی نبود. این چند وقت حواسم دیگه به هیچی نبود.. نمیدونم چقدر از سالن دور شدم که چشمم خورد به یه چیز سفید رنگ که توی پیاده رو افتاده بود. میخواستم رد بشم ولی بی تفاوتی هیچ وقت کار من نبود.. ماشین رو کشیدم کنار و پیاده شدم. بارون شدت گرفته بود و دونه هاش درشت تر شده بود.. رفتم جلو.. یه دختر بود که با شکم روی زمین افتاده بود. توی این بارون این وقت شب اینجا چیکار میکرد؟ گوشه شنل سفیدش رو گرفتم و کشیدم و برش گردوندم. به چشمام اعتماد نداشتم.. روی زانو کنارش نشستم. دست بردم تره‌ی موهای ریخته روی صورتش رو کنار زدم.... آوا بود!! آوای من بود!! زندگی من بود! حسم بهم دروغ نگفته بود.. اون امشب واقعاً پیشم بود.. قطره های درشت بارون به صورتم می خورد و اشک هام رو توی خودش حل می کرد.. چشمم افتاد به صورتش. زیر چشمش کبود بود. رنگش مثل گچ دیوار بود.. خدایا چرا بیهوش شده بود؟ اصلا چرا این جا افتاده بود؟؟ سریع به خودم اومدم و یه دستم رو زیر زانوش و دست دیگه‌م رو زیر گردنش گذاشتم و سریع بلندش کردم و عقب ماشین خوابوندمش.. نشستم پشت فرمون و ماشین رو حرکت دادم... نویسنده: یاس🌱
هر چند دقیقه یک بار برمیگشتم عقب و نگاهش میکردم. همه لباسهاش خیس خیس بود.. معلوم نیست چند ساعته اون جا افتاده بود.. با تمام عشقی که بهش داشتم دلم می‌خواست به هوش بیاد تا خفش کنم.. دختره‌ی احمق!! آخه چرا همچین می کنی؟ با خودت! با من! با زندگیمون!! نزدیکترین بیمارستان ترمز زدم. دوباره بغلش کردم و بردمش داخل. پرستارها با دیدنم همه دویدن سمتم و با نیش های باز حال و احوال می‌کردن. بیشعورها نمیبینن دستم مریضه؟ کنترل اعصابم رو از دست دادم و چنان دادی زدم که همشون گرخیدن: _مگه نمیبینید زنم داره از دست میره؟ یک کاری بکنید دیگه!! سریع برانکارد آوردن و آوا رو روش گذاشتم. یه دکتر تقریباً میانسال خوشتیپ از ته راهرو اومد و با دیدن ما رو به من گفت: _چی شده؟ _نمیدونم آقای دکتر.. همون طور که گوشی رو روی گوشش می گذاشت و علائم آوا رو چک می کرد گفت: _چه نسبتی باهاش داری پسر؟ _زنمه آقای دکتر.. سری تکون داد و رو به پرستارها گفت: _سریع منتقل بشه بخش مراقبت‌های ویژه... سریع! پرستارها با حول و ولا برانکارد رو بردن سمت ته راه رو.. دنبالشون رفتم ولی جلوی در آی‌سی‌یو جلوم رو گرفتن و یکیشون گفت: _ببخشید آقای رستا شما نمی تونید بیاید داخل.. سری تکون دادم و اونم در رو بست و رفت داخل... نویسنده: یاس🌱
روی صندلی های راهرو افتادم. سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشم هام رو بستم. خوشحال بودم.. از اینکه پیداش کردم خیلی خوشحال بودم.. ولی قلبم داشت بیچارم میکرد. چقدر لاغر شده بود!! خدا من رو لعنت کنه آوا که اینقدر کم گذاشتم برات.. خدا لعنتم کنه... گوشی رو در آوردم و شماره امیر رو گرفتم. داشتم قطع می‌کردم که صداش توی گوشی پیچید: _جانم بنیامین جان؟ _امیر... _باز که بغض داری تو!! بنیامین توروخدا... _امیر بیا بیمارستان‌ ..... . _چرا بیمارستان؟ باز چه بلایی سر خودت آوردی احمق؟ _بیا آوا رو آوردم بیمارستان.. چند لحظه صداش نیومد. بعد با صدای مبهوتی گفت: _چی داری میگی؟ آوا؟ پیداش کردی؟؟ خواستم جواب بدم که صدای وحشت زده مبینا از اونطرف اومد: _چی شده امیر؟ آوا چی شده؟؟ امیر به اون نمیدونمی گفت و رو به من گفت: _جواب نمیدی؟ _بیاید میفهمی.. _باشه باشه الان میام. خدافظ.. گوشی رو قطع کردم. بعد ۵_۶ دقیقه دکتر اومد بیرون. سریع دویدم سمتش و گفتم: _چی شد آقای دکتر؟ _حالش خوبه. خوب نبود ولی الان خوبه.. فشار عصبی زیادی بهش اومده بود.. خدا روشکر حال بچه هم خوبه.. _خداروشک... بهت زده خیره شدم به چهره دکتر و با چشمهای درشت گفتم: _حال کی خوبه؟!! لبخندی زد و گفت: _خبر نداشتی؟ مبارکت باشه.. خانومت سه ماهه بارداره. بچه هم دختره.. این رو گفت و رفت. بهت زده روی صندلی نشستم... نویسنده: یاس🌱
کِشان کِشان به بهشتم بَرَند و من نروم که دل نمی کشد ای دوست جز بسوی توام
این رو گفت و رفت. بهت زده روی صندلی ها ولو شدم. هنوز تو شوک بودم که امیر و مبینا و افشین و سمانه و باربد و سوگند اومدن داخل. خاک بر سر امیر.. یه گله دنبال خودش راه انداخته.. همه دویدن. به جز سمانه و سوگند که به خاطر شکم سنگینشون آروم میومدن.. اومدن جلو و هر کدومشون با صدای بلندی سوال می پرسیدند. دیگه اعصابم خورد شد و داد زدم: _یواش!! میگم! آروم که شدن براشون ماجرا رو تعریف کردم. همه خیلی خوشحال شدن. وقتی بچه رو گفتم که دیگه همه داشتن پس می افتادن.. خودمم خیلی خوشحال بودم. فکر این که دارم بابا میشم ته دلم رو غنچ می داد.. همه رو بعد از یک ساعت فرستادم خونه‌هاشون و بهشون قول دادم وقتی آوا به هوش اومد خبرشون کنم. خودمم رفتم نماز خونه دورکعت نماز شکر خوندم و چند دقیقه چشمام رو بستم تا یکم استراحت کنم و خستگی از تنم در بره.. با صدای پرستار آروم چشمام رو باز کردم و بلند شدم نشستم.. وقتی دید بیدار شدم لبخندی زد و گفت: _ خانومتون بیدار شدن آقای رستا لبخندی زدم و سریع کفشام رو پوشیدم و رفتم دنبالش. آورده بودنش توی بخش. گفته بودم توی یه اتاق تک و خصوصی ببرنش.. شماره‌ی اتاق رو پرسیدم و رفتم سمتش. پشت در ایستادم و دستم رو روی قلبم گذاشتم. اینقدر کوبش داشت که به راحتی صداش رو می‌شنیدم.. نفس عمیقی کشیدم و آروم در رو باز کردم و رفتم داخل. ساعت نزدیک ۵ صبح بود. روی تخت خوابیده بود و سرش پشت در و طرف پنجره بود.. قلبم آروم شد. آرامش عجیبی توی تک تک سلولهای بدنم جاری شد.. رفتم نزدیک اما اصلا حواسش نبود. روی صندلی کنار تختش نشستم.. نویسنده: یاس🌱
چشمم خورد به انگشت های سفید و کشیده‌ش که حلقه به زیبایی توش خودنمایی می کرد. دستش رو توی دستم گرفتم. تازه حواسش جمع شد و برگشت سمتم. اما با دیدنم چشماش گرد شد.. چقدر دلتنگ این چشم ها بودم! دستشو آروم جلوی لبم بردم، چشمام رو بستم و بوسه گرمی روش نشوندم؛ به اندازه ۳ ماه دوری.. به اندازه ۳ ماه دلتنگی.. چشمام رو باز کردم و خیره شدم توی چشماش. اولین قطره اشک از چشماش افتاد پایین. با نوک انگشت گرفتمش و با صدای دورگه و گرفته از بغضی نفسگیر گفتم: _گریه نکن قربونت برم، گریه نکن عزیز دل بنیامین.. هق هق گریه‌ش بالا گرفت.. بلند شدم لب تخت نشستم و کشیدمش توی آغوشم. سرش روی سینه‌م گذاشته بود و گریه می کرد. تیشرتم توی دستش مشت شده بود و از اشکهاش خیس.. چقدر حسم خوب بود! پر از لذت..! پر از حس تکیه گاه بودن..! آروم از بغلم کشیدمش بیرون. با لبخند اشکهای روی گونه هاش رو پاک کردم. سرشو انداخت پایین. حالا که پیشم بود دیگه چرا چشماش رو ازم دریغ میکرد.. با دست چونه‌اش رو گرفتم و سرش رو آوردم بالا. خیره شد توی چشمام و من باز دل و دینم لرزید.. با صدای آرومی گفت: _بنیامین من... انگشتم رو گذاشتم رو لبش. ساکت شد. سرم رو کج کردم و گفتم: _همین که بعد سه ماه اسمم رو از دهنت بشنوم کافیه... چشمهاش باز پر شد. اخم نمایشی کردم و گفتم: _به جون دخترِ بابا گریه کنی میرما.. با چشمای گرد نگاهم کرد. شونه هاش رو فشار دادم و مجبورش کردم دراز بکشه. خودمم روی صندلی نشستم. میدونستم از اثر قرص ها هنوز گیجه.. لبخندی به لب زد و چشماش بسته شد.. منم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و با آرامش عمیق و عجیبی به خواب رفتم..... نویسنده: یاس🌱
/ آوا / با صدای همهمه توی اتاق چشمام و باز کردم نمی دونستم کجام چشمم که خورد به بچه ها همه چی یادم اومد دیشب کنسرت حالم بد شد بغل بنیامین بغل بنیامین بغل بنیامین سرم و با ترس برگردوندم و با دیدنش که کنار تختم دست به سینه و با لبخند ایستاده بود آروم گرفتم بچه ها همه گریه می کردن و زیر لب فحش می دادن بهم منم پا به پاشون اشکام میومد مبینا یه دفعه اومد جلو خودش و انداخت روم بچم لگدی زد و پشت سرش صدای بنیامین که داد زد: _ هووووی وحشی بچم همه زدن زیر خنده منم آروم خندیدم فقط خدا می‌دونه چقدر دلتنگ این جمع بودن همه اومدن دونه دونه جلو و پشت بند فحش هایی که نثار خودم و جدو آبادم می کردن حالم و هم می‌پرسیدم اظهار دلتنگی می کردن دلم می خواست همشون برن و ساعت ها فقط با بنیامین تنها باشم و بهش نگاه کردم مثل اون که دور از جمعیت ایستاده بود و نگاهم می کرد... بلاخره تموم شد و پرستار و دکترا اومدن و بعد از چکاپ گفتن می تونم مرخص بشم بنیامین رفت کارای ترخیص و انجام بده و سمانه و مبینا کمکم کردن لباسم و پوشیدم و آروم از اتاق رفتیم بیرون بنیامین اومد و خودش زیر بغلم و گرفت چطوری تونستم سه ماه از این گرما دور بمونم ؟ چجوری دووم آوردم؟ با بچه ها خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدم بنیامین با سرعت راه افتاد اینقدر سریع رفت تا بقیه گممون کردن رفتیم بام تهران بلوک ۷ ماشین و نگه داشت برگشت سمتم و گفت: _می تونی پیاده بشی؟ _ آره سری تکون داد و سریع پیاده شد و در سمت منو باز کرد دستم و گرفت و رفتیم روی یکی از نیمکت ها نشستیم... حالم از سکوت بینمون بهم می خورد باید بازخواست می شدم خیلی جدی گفتم: _ بنیامین _ آخرین باری که صورتت و دیدم قیافه اشکیت جلوی در پرورشگاه بود همون روزی که از شیشه پشت صندلی عقب ماشین بابا اینا نگاهت می کردم همون روزی که انگار یه تیکه از قلبم داشت ازم جدا میشد و من شکستم من اولین بار توی ۱۲ سالگی شکستم پیچ کوچه یاسمن که بنبستش اون پرورشگاه بود که تموم شده بود انگار دیگه قلبم نزد از حال رفتم من نمی تونستم جلوشون و بگیرم که نبرنم نمی تونستم دست من نبود ... بهوش که اومدم توی بیمارستان بودم توی یه اتاق پر از عروسکهای شخصیت قهرمانا و ماشین های مختلف و گل و لباس و هزارتا چیز دیگه ولی برام مهم نبود