eitaa logo
❤️کانال عشق
316 دنبال‌کننده
15.8هزار عکس
13هزار ویدیو
99 فایل
الله کانالی عمومی بافرهنگ معنوی خاصان ان شاالله اللهم عجل لولیک الفرج ❤️🍎عشق یعنی : به ؛ خدای حسین رسیدن خدای حسین راداشتن خدای حسین راچشیدن خدای حسین رابه ادراک نشستن و... ♥️ارتباط با ادمین خادم عزیزان دل @eshgh_14
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر قزوین جلسۀ اول، 4 شعبان 1439 عباس و مشیت حق (قسمت اول) روز میلاد حضرت عباس(علیه‌السلام) است؛ قمر بنی‌هاشم و فرزند مولای دو عالم. امروز به خطبه‌ای از او اشاره می‌کنیم که در روز ترویه بر فراز خانۀ و برای مسلمانانی که مُحرم شده بودند، ایراد فرمود [1]. خطبه‌ای پر از معارف ناب و زیبای توحیدی که اگر نگاهمان را با آن منطبق کنیم، می‌توانیم زندگی موحّدانه داشته باشیم. آن سروَر والا گویی می‌خواهد مردم را از آنچه در آستانۀ وقوع است، هشدار دهد و بیدارشان کند تا آماده باشند: «سپاس، خدایی را که خانۀ کعبه را به قدوم پدر حسین(علیه‌السلام) شرافت داد و آن را که خانه‌ای بود، قبله کرد. ای کافران فاجر! حال آیا راه این خانه را بر امام نیکان می‌بندید؟! بر کسی که از سایرین به کعبه سزاوارتر و نزدیک‌تر است و اگر حکمت‌های آشکار و اسرار عالی الهی و سنّت انسان‌ها نبود، هرآینه این خانه به سوی او پرواز می‌کرد، پیش از آنکه او به سوی این خانه بیاید و اگر مردم حجرالأسود را استلام می‌کنند، حجر دست حسین(علیه‌السلام) را می‌بوسد و لمس می‌کند.» دقت کنید؛ خطاب ابوالفضل به مسلمانان بود، اما فرمود: ای کافران فاجر! زیرا همان‌گونه که اشاره کرد، شرافت کعبه به علی(علیه‌السلام) و پاک شدن از تمام شرک‌ها بود، نه به ظاهر اعمال. پس حتی اگر آن‌ها مُحرم خانۀ خدا بودند و ظواهر را کاملاً رعایت می‌کردند، وقتی امام و ولیّ زمانشان را تنها می‌گذاشتند، لایق نام مسلمانی هم نبودند! بر همین اساس است که می‌گوییم فرق با سایر فرقه‌ها در بینش و نگاهش است، نه در عملش. اما متأسفانه اغلب ما کمتر به این ظرایف توجه داریم و باز غبطۀ و اهل مکّه را می‌خوریم؛ حال آنکه مملکت ما هرقدر هم زشتی و فساد داشته باشد، زیباترین سرزمین دنیاست، چون پایه‌های شیعی دارد. ماه علی(علیه‌السلام) ادامه می‌دهد: «آیا قومی را می‌ترسانید که در کودکی با مرگ بازی می‌کردند؟ پس اکنون که مرد شده‌اند، چگونه‌اند؟ اگر چنین نبود که مولایم حسین(علیه‌السلام) سرشته از مشیت خدا و منطبق بر آن باشد، هرآینه بر شما هجوم می‌آوردم، همچون باز شکاری بر گنجشکان در حال پرواز! و خود را فدای مولایم می‌کردم.» بارها گفته‌ایم که حضرت نتوانست در حرکت با خضر دوام آورد؛ چون نفهمید آنچه خضر می‌کند، کار خودش نیست؛ برای همین مدام سؤال و چون و چرا کرد. اما ببینید عباس‌بن‌علی(علیه‌السلام) را که چگونه از مقام حسین(علیه‌السلام) سخن می‌گوید و می‌داند که کار او کار خداست؛ ازاین‌رو خلاف آن هیچ قدمی برنمی‌دارد. اینجاست که باید مظلومیت را از انظلام یعنی پذیرش ظلم جدا کنیم. کربلاییان مظلوم بودند؛ اما نه چون قدرت نداشتند یا بصیر و زیرک نبودند یا از قوم مقابل خود ضعیف‌تر بودند. آن‌ها تابع مشیت خدا بودند و جز آنچه تکلیفشان بود، عمل نمی‌کردند؛ اگرچه می‌توانستند از راه‌هایی که غیر مشیت خداست، وارد شوند و صحنه را تغییر دهند. .......... [1] مناقب سادةالکرام٬ ج٬۳ ص۲۷۰؛ البته در استناد این خطبه، شبهاتی مطرح شده. اما روشن است که محتوای این کلام، کاملاً مقبول و منطبق بر سیره و بینش آن بزرگوار است. ادامه دارد... (علیه‌السلام) @Lotfiiazar
سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر قزوین جلسۀ اول، 4 شعبان 1439 عباس و مشیت حق (قسمت دوم) اما ادامۀ خطبه: «عمیق بنگرید و خوب بیندیشید؛ ببینید چه کسی شراب‌خوار است و چه کسی صاحب حوض و کوثر؟ چه کسی در خانۀ مستی است و چه کسی در خانۀ و ؟ خانۀ چه کسی پر از شهوات و ناپاکی‌هاست و خانۀ چه کسی غرق تطهیر و آیات الهی؟ و شما در همان غلطی افتاده‌اید که قریش افتاده بودند! آن‌ها قتل رسول‌خدا(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) را اراده کرده بودند و شما قتل نوۀ او را. آن‌ها مادامی که علی(علیه‌السلام) زنده بود، موفق نشدند؛ پس شما چگونه موفق خواهید شد تا زمانی که من زنده‌ام؟!» یعنی خوب ببینید که اکنون چه کسی حاکم شماست و شما تحت حاکمیت چه کسی، مسلمانی می‌کنید و به جا می‌آورید؟ درحالی‌که امام زمانتان به عنوان مجری احکام و قرآن و مجری رسالت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) در بین شما هست! پس اگرچه ظاهرتان با کفّار قریش فرق کرده، نگاهتان مثل آن‌هاست و همان گناه آن‌ها را مرتکب می‌شوید! اکنون ببینیم این سخنان حضرت عباس برای ما چه پیغامی دارد و ما به عنوان امت شیعه، چه درسی می‌توانیم از آن بگیریم؛ چراکه جبهۀ تقابل عمل‌گرایی و معرفت‌گرایی همیشه برپاست و "کلّ یومٍ عاشورا و کلّ أرضٍ کربلا". نکته‌ای که می‌خواهیم از این خطبه روشن کنیم، است. می‌خواهیم ببینیم مردان چه سیر وجودی‌ای کرده بودند که مشیت خدا را دقیقاً تشخیص دادند و به طور یقینی دانستند چه باید بکنند. ما اگر بودیم و می‌توانستیم، می‌خواستیم هرطور شده، یزیدیان را بکُشیم تا دستشان به امام نرسد! اما عباس آن‌قدر به حسین(علیه‌السلام) نزدیک شده و آن‌قدر او را به خدا نزدیک دیده بود، که دست خود را در مقابل مشیت الهی بست و کاری غیر آن نکرد. همین است. اگر نگاه خود را درست کنیم و مشیت خدا را بشناسیم، همه جا وظیفه‌مان را تشخیص می‌دهیم و هرچه باشد، به آن عمل می‌کنیم. اما متأسفانه طرز زندگی، رفتار و برخوردمان با ظواهر دین نشان می‌دهد چگونه‌ایم. دین، یافتن حضور خدا در زندگی است، نه فقط نماز و روزه؛ و جان باید این حضور را بیابد و برسد، نه جسم. وگرنه هجده‌هزار نفری که برای امام نامه نوشته و او را دعوت کرده بود، همه مثل عباس می‌شدند و در رکاب امام می‌ماندند. تنها تعداد اندکی بودند که اگر هم مشیت خدا را نمی‌شناختند، می‌دانستند مشیت امام، همان مشیت خداست و به آن تن می‌دادند. بقیه یا به کار امام اشکال و ایراد گرفتند یا به او پشت کردند و در مقابلش ایستادند. امروز هم خیلی‌ها به کار ائمه(علیهم‌السلام) ایراد می‌گیرند و مثلاً می‌گویند: چرا امام حسین(علیه‌السلام) به کربلا رفت؟ چرا امام رضا(علیه‌السلام) سم را خورد؟ و... لغت‌نامۀ التحقیق، اصل معنای ریشۀ مشیت را تمایلی که به حد طلب برساند، معنا کرده و گفته مشیت در عالم خارج، بعد از توجه به مطلوب، تصور آن و تمایل و رغبت به آن محقّق می‌شود. پس از آن هم عزم و اراده حاصل می‌گردد. اما این برای مخلوق است و مشیت خالق، نیازی به این‌ها ندارد؛ چراکه او احاطۀ تام و علم حضوری به تمام هستی دارد و به هرچیز از خود آن نزدیک‌تر است. ادامه دارد... (علیه‌السلام) @Lotfiiazar
هدایت شده از ❤️کانال عشق
سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر قزوین جلسۀ اول، 4 شعبان 1439 عباس و مشیت حق (قسمت سوم) پس برای ما فقط خواستن نیست؛ بلکه توجهی است که تا مرز اراده و تصمیم پیش می‌رود و ما را به عینیت مطلوب می‌رساند. مثلاً وقتی تشنه هستیم و آب می‌خواهیم، پس از توجه و میل و رغبت به آب، آن را می‌نوشیم تا با جانمان یکی شود و اینجاست که مشیت ما برای سیراب شدن تحقّق یافته است. پس آب خواستن ما، دلیل بر عشق به آب نیست؛ بلکه ما آب می‌خواهیم، چون عاشق وجود خویش هستیم و می‌خواهیم زنده بمانیم؛ یعنی حبّ بقا و کمال داریم و همه چیز در این عشق، ریشه دارد. پس اگر می‌پنداریم اراده‌مان ضعیف است، بدانیم که توجه و طلب و رغبتمان برای مطلوب، ضعیف است و ازآنجاکه طلب از عشق برمی‌آید، نه از نیاز و نه حتی معرفت، معلوم می‌شود که ادراکمان به عشق، ضعیف است. اما مشیت خدا چنین نیست و از آثار علم و قدرت اوست که بر همه چیز احاطه دارد و هیچ چیز آن را محجوب نمی‌کند. خدایی خدا و قدرت او نیز ایجاب می‌کند که همواره احسن و اصلح را بخواهد، یعنی بهترین و کامل‌ترین را. پس هر موجودی که طبق مشیت خدا پیش رود، حرکت و زندگی احسن خواهد داشت. خداوند هستی را به مشیت خود آفریده و مشیت او در تمام هستی جاری است. اما مشیت در موجودات، مرتبه می‌گیرد و هر موجودی وجودش کامل‌تر باشد، مشیت و اراده‌اش قوی‌تر و درنتیجه رسیدنش به عشق و کمال، کامل‌تر است. البته مشیت، ریشه در حبّ ذات و حبّ بقا دارد و ازاین‌رو در تمام مراتب، لازمه‌اش جلب ملایم‌ها و دفع ناملایم‌هاست [2]. به عنوان مثال، مشیت در گیاه، این است که ریشه در خاک بماند و ساقه و برگ و میوه، درست تغذیه کنند و از هم جدا نشوند. اگر غیر از این باشد، مشیت خدا نیست و گیاه به آنچه خدا برایش می‌خواهد، نمی‌رسد. گیاه، رتبۀ پایینی دارد و تمام تلاشش این است که در خاک بماند. ما که انسانیم، چطور؟ ما هم به مشیت یعنی به خواست‌ها و مطلوب‌هایمان زنده‌ایم و ابدیتمان نیز بر همین اساس است. پس رتبۀ خود را باید از همین ملاک بفهمیم؛ اینکه صبح تا شب، فکر و نگرانی و غم و شادی‌مان برای چیست، برای خود و فرزندان و اطرافیانمان چه می‌خواهیم و به چه هدفی کار و تلاش می‌کنیم. مثلاً از اینکه اشیائمان گم شود، ناراحت می‌شویم یا از اینکه غذا به ما نرسد و گرسنه بمانیم، به هم می‌ریزیم یا اگر آبرویمان برود، تحملش را نداریم یا اگر عزیزی را از دست بدهیم، افسرده می‌شویم! به عنوان ، زندگی ما در دنیا، برای عینیت دادن به اسماء الهی است. باید عین اسماء شویم، همان‌گونه که جسممان عین پوست و گوشت و استخوان است. نقش فروع دین هم این است که مطلوب‌های دانی را از ما بگیرند و اسماء الهی را که مطلوب مناسب رتبۀ وجودمان است، بدهند. اما اگر فکر و انگیزه و تلاش ما برای دنیا باشد، در حدّ همان گیاه هستیم و هرگز نمی‌فهمیم خدا برای ما چه می‌خواهد و امام از ما چه انتظاری دارد. این یعنی در مشیتمان محدودیم و هرچه می‌خواهیم، از طبیعت و می‌خواهیم. مثلاً تا مشکلی پیش آید، یاد کسی می‌افتیم که شاید بتواند مشکلمان را حل کند و زود سراغش می‌رویم و هرچه گفت، عمل می‌کنیم. اما آیا هیچ‌گاه شده که هنگام مشکل، اول یاد خدا بیفتیم و بگوییم: «خدایا، تو دفع‌کنندۀ بلاها هستی»؟ .......... [2] مثلاً ما در بُعد جسمی هرچه تشنگی فشار آورد، آب سمّی نمی‌خوریم؛ چون ملایم با طبع ما نیست و به بقایمان آسیب می‌زند. ادامه دارد... (علیه‌السلام) @Lotfiiazar
سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر قزوین جلسۀ اول، 4 شعبان 1439 عباس و مشیت حق (قسمت چهارم) اغلب اوقات، ما حول اسباب و علل می‌چرخد که مشیتشان مثل خدا احسن نیست. برای همین گاه برای اینکه از یک چاله درآییم، در هزاران چاه می‌افتیم و راه نجاتی نمی‌یابیم. پس به و به خدا در ما کجاست؟ مگر نمی‌گوییم: "اُفَوِّضُ أَمْري إِلَى اللَّهِ"؟ مگر او را رزّاق و شافی و غفور و... نمی‌دانیم؟ پس کو؟! آن جماد و نبات است که کارش با ، راه می‌افتد. اوج ما به عنوان انسان، به الله که جامع همۀ اسماء خداست، برمی‌گردد و از او باید کمک بگیریم. عقیده‌مان هم همین است؛ اما برخلاف عقیدۀ افلاکی خود، ارتباطی با آسمان نداریم و خاکی و دنیایی زندگی می‌کنیم. اگر هم ظاهراً توکل کنیم، با نگاه به اسباب و علل و این و آن، از خدا کمک می‌خواهیم که درواقع توکل نیست و نتیجه هم نمی‌دهد. توکل، آن است که در مقابل مشیت خدا، دست خود را ببندیم و فقط به عمل کنیم؛ نه اینکه با تمام وجود به اسباب و علل روی آوریم و هر کاری بکنیم تا به بُعد خاکی‌مان ضرر نرسد. حضرت عباس مثل ما نبود، چون ناملایمات بُعد خاکی را ضرر نمی‌دید. ولی ما این‌ها را ضرر می‌بینیم و چون می‌ترسیم، به هر قیمتی شده، از اسباب کمک می‌گیریم. خلاصه اینکه اگر می‌بینیم اوضاعمان درست نمی‌شود، برای این است که مطلوباتمان در رتبۀ انسانی نیست و خدا و خود را نیافته‌ایم. دین را در ظواهر می‌دانیم و منتظر نتیجۀ کارهایمان هستیم. خدا را هم موجودی در بیرون می‌بینیم که یا کریم و رحیم است و هرچه کنیم، فردا می‌بخشد و ما را به می‌برد یا در کمین نشسته که هر خطایی کردیم، ما را عذاب کند و باید از او بترسیم! اما خدا این نیست و باید حضور جامع او را در همۀ لحظات زندگی بیابیم. پایان (علیه‌السلام) @Lotfiiazar
سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر قزوین جلسۀ سوم، 6 شعبان 1439 مظهر مشیت (قسمت سوم) بیایید ما هم به اماممان نزدیک شویم. در هر صحنه بررسی کنیم و ببینیم اگر امام جای ما بود، چه راهی را انتخاب می‌کرد. سربه‌هوا دین‌داری نکنیم! سربه‌هوا یعنی سر به مشیت خود؛ یعنی تصمیم‌گیری براساس سود و زیان شخصی، کم و زیاد دنیا و حرف این و آن. اما امام هرگز به خود حتی نفس نمی‌کشید! و این است فرق ما و او. هم مثل ما در آمده است؛ ولی ما آن‌قدر خود را مشغول امور دنیایی و مطلوب‌های دانی کرده‌ایم که اصلاً مشیت ذاتی خدا را نمی‌یابیم؛ یعنی تشخیص نمی‌دهیم که او واقعاً از ما چه می‌خواهد. برای همین وقتی مال و و همسر و فرزند و سایر شرایطمان در مراتب دانی، کم و زیاد می‌شود، می‌گوییم خدا کرد! حال آنکه او تا خودمان نفهمیم و نخواهیم، کاری نمی‌کند و تغییری در وضعمان نمی‌دهد . یعنی هرچه در بیرون برسد، قطعاً در درون خودمان ریشه دارد. مشیت الهی نیز به این معنا نیست که خدا سرنوشتمان را برای ما رقم زده است؛ بلکه هرچند مشیت او بر ما حاکم است، می‌توانیم آن را تغییر دهیم؛ چون ما هم جزء مشیت اوست. شاید بگویید مشیت خدا را از کجا بفهمیم؟ آری؛ ما خیلی راه داریم تا در همۀ صحنه‌ها بتوانیم مشیت خدا را یقینی تشخیص دهیم. اما همین حالا نیز در حد خود، خیلی اوقات، حکم مشیت خدا را می‌دانیم؛ لااقل به همان‌ها عمل کنیم تا راه برایمان روشن‌تر شود. نگوییم: نمی‌شود یا نمی‌گذارند! برای تشخیص و شناخت هم دنبال عمه و خاله و دوست و آشنا و این سایت و آن دکتر و... نرویم؛ بلکه دست به دامن امام شویم که مظهر تامّ مشیت خداست. .......... [4] سورۀ رعد، آیۀ 11 : "...إِنَّ اللَّهَ لايُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ..."؛ همانا خداوند احوال قومی را تغییر نمی‌دهد، مگر اینکه خودشان تغییر کنند. برای مطالعۀ بیشتر در این باره، به دروس ماه رجب در مشهد مراجعه شود: ادامه دارد... @Lotfiiazar
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خلاصۀ سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران اول رمضان 1439 سفر قرآنی (قسمت اول) بهار است و از قضا با روز پنج‌شنبه آغاز شده است. ما هم وارد قرآن می‌شویم و از سه سورۀ مبارک می‌گوییم که خواندن آن در روزهای پنج‌شنبه سفارش شده است: ، نمل و قصص. امام صادق(علیه‌السلام) فرموده‌اند: «هرکس این سه سوره را در شب جمعه بخواند، از اولیاءالله و در جوار و پناه خداست که در دنیا بی‌نوا نمی‌شود و در آخرت، آن‌قدر به او می‌دهند که راضی شود و حتی بیش از آن می‌دهند.» [1] در مجموع، خواندن این سه سوره در روز پنج‌شنبه و شب جمعه، انسان را به و خدا می‌رساند. اما روشن است که منظور فقط ظاهری آیات نیست؛ بلکه است. قرآن، تجسّم علمی انسان است و به تناسب مراتب وجود ، مراتب و عوالم گوناگون دارد. تلاوت این است که آیات و کلمات قرآن را پیش روی خود قرار دهیم و دنبال کنیم؛ تا بتوانیم حقایق آن را به عینیت و ظهور بکشانیم و با آن‌ها بزرگ و بالغ شویم. تلاوت یعنی کتاب را پیشوا و مقتدای خود بگیریم و پشت آن مستقر شویم، از نورش بهره بگیریم و از احکامش استفاده کنیم. نه اینکه فقط مراقب جلد و کاغذ و خطّش باشیم، بلکه آن را به کلی نصب‌العین خود سازیم و با آن بالا رویم تا همۀ مراتب وجودمان طبق برنامۀ قرآن ساخته و پرداخته شود. بدانیم کسی که در ظاهر قرآن بماند، به مراتب بالای وجودش راه نمی‌یابد؛ اما کسی که در باطن برود، ظاهر را هم حفظ می‌کند. در قرائت ممکن است دل راهرو نباشد؛ اما در تلاوت، دل با قرآن حرکت و سلوک می‌کند و به عوالم آن راه می‌یابد، در آیات بهشتی متنعّم می‌شود و در عذاب‌ها معذّب و دردمند می‌گردد. تلاوت، سفری باطنی است که با همگامی کشف و عقل و آغاز می‌شود. فرد با پناه بردن به ربوبیت خدا و رهایی از خودی‌ها، به شهود و مظهریت و الهی می‌رسد و حقیقت قرآن از باطن او و مراتب وجود خودش برایش ظهور می‌کند. اینجاست که قرآن ناطق می‌شود. می‌دانیم در سیر نزول، خدا آیینۀ انسان بوده و هرچه او داشته، در انسان نیز نمایان شده است. اما در سیر صعود، انسان باید آیینۀ خدا شود و دارایی‌های خدایی‌اش را به ظهور رساند. در نزول، انسان خدا را دید و "بَلی" [2] گفت؛ در صعود، خدا باید انسان را ببیند که خدایی شده و این همان به نطق آوردن قرآن و نشان دادن حقایق آن در وجود است. این نتیجه، تنها با تفسیر انفسی میسّر است. اینکه هرکس در رتبۀ خود، بدون قضاوت دربارۀ سلوک دیگری و بدون ردّ و نفی ظاهر آیات و شأن نزول آن‌ها، حقایق قرآن را دریابد و خودش قرآن انسانی یا انسان قرآنی شود. تفسیر انفسی یعنی جانمان وارد جان و حقیقت قرآن شود و ببینیم که قرآن همواره همراه ماست؛ ما هم همراه آن شویم، عوالمش را در مراتب وجود خود بیابیم و مطابق برنامه‌هایش حرکت کنیم. .......... [1] ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص109. [2] اشاره به آیۀ 172، سورۀ اعراف (آیۀ الست). ادامه دارد... @Lotfiiazar
خلاصۀ سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران اول رمضان 1439 سفر قرآنی (قسمت دوم) با این مقدمه، بحث را با سورۀ آغاز می‌کنیم که در روایتی از پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) آمده است: «هرکس این سوره را بخواند، به اندازۀ ده برابر تعداد تمام کسانی که هریک از انبیاء را تکذیب یا تصدیق کرده‌اند، اجر و حسنه دارد.» [3] "بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. طسم." (شعرا/1) دربارۀ خدا و دو اسم «رحمان» و «رحیم» در مباحث گذشته به ویژه بحث «رحمت واسعه» بسیار گفته‌ایم که علاقه‌مندان می‌توانند به آن‌ها رجوع کنند. حروف مقطّعه نیز به بیان مفسّران، عمق و کلید محتوای سوره را در خود دارد. "تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ الْمُبينِ." (شعرا/2) این‌ها آیات کتاب روشنگر و نشان‌دهنده است. "لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلاَّ يَكُونُوا مُؤْمِنينَ." (شعرا/3) اما تو انگار داری خود را هلاک می‌کنی که ایمان نمی‌آورند! "إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعينَ." (شعرا/4) اگر مشیتمان بود، آیه‌ای از آسمان برایشان می‌فرستادیم که گردن‌هایشان در برابر آن خاضع شود. گفته‌ایم خدا در تجلی ایجادی‌اش، به بندگان بستگی ندارد. او برای همه، خیر و کمال و سعادت را می‌خواهد. اما در سیر ، ظهور و تجلی فعلی این مشیت را به عهدۀ بندگان گذاشته است. همان که می‌فرماید: "...إِنَّ اللَّهَ لايُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ..." [4] خدا اگر می‌خواست، خودش کاری می‌کرد که همه آورند و نشانه‌ای می‌فرستاد که تسلیم محض شوند. می‌توانست، دستش بسته نبود؛ اما چنین نکرد، چون در سیر صعود قرار است خودشان کسب ایمان کنند. هم آن‌قدر واضح بود که نیازی به هیچ بیان اضافه نداشت؛ اگر وارد قرآن می‌شدند، مراتب وجود خود را به روشنی در آیینۀ آن می‌دیدند. پس هیچ‌کس حتی پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) نباید خود را برای ایمان آوردن آن‌ها بکشد! "وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلاَّ كانُوا عَنْهُ مُعْرِضينَ. فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ." (شعرا/5و6) هر ذکر تازه‌ای از خداوند رحمان برایشان آمد، از آن روی گرداندند و تکذیب کردند؛ پس به زودی خبر آنچه مسخره می‌کردند، برایشان می‌آید. خدا همۀ آیات را به انسان‌ها نشان داده؛ حالا قرار است آن‌ها ببینند و رؤیت کنند. او سفرۀ قرآن را متناسب با نیاز انسان‌ها برایشان گسترده و ابزار استفاده از این سفره و نیز حسّ نیاز و شوق به آن را هم در وجودشان گذاشته؛ ولی خودشان باید سر این سفره بنشینند و غذا بخورند و اگر به آن پشت کنند و تکذیبش نمایند، نتیجه‌اش را می‌بینند. وظیفۀ پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) ارائۀ آیات قرآن بود که تمام زندگی انسان در آن‌ها برنامه‌ریزی شده است. اما مردم این حقیقت را نمی‌یافتند. حافظ و قاری و کاتب قرآن، کم نبودند؛ اما کسی قرآن را نمی‌دید که بتواند آن را نشان دهد. مادری را تصور کنید که فرزند سالمی به دنیا آورده و اکنون رشد و سالم ماندن فرزندش به دست اوست. خدا نیز امکانات این کار را در اختیار او گذاشته و در کودک هم نیرویی قرار داده که به آغوش و محبت مادر جذب شود. اما اگر کودک، این جاذبه را درک نکند و در پناه مادر نماند، هلاک می‌شود. مادر، هرچه را دارد، به پای فرزند می‌ریزد. اما کودک نمی‌پذیرد و نمی‌خورد. اینجاست که مادر، حیران می‌شود و می‌خواهد خود را هلاک کند تا فرزندش را نجات دهد. حال پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) در آن مردم، مثل این مادر بوده است. اما خدا به او می‌گوید: چنین نباشد؛ چون وادی است و اگر هم ابتدا به زور قرآن را بپذیرند، بالأخره باید خودشان نور آن را بگیرند و خداگونه شوند. شاید دست مادر بسته باشد، اما دست خدا بسته نیست. او می‌تواند و نمی‌کند؛ چون نحوۀ خلقتش ایجاب می‌کند که انسان در مسیر کمال خود، خوردن یاد بگیرد و خودش بخورد، نه اینکه تا آخر عمر، مادر در دهانش لقمه بگذارد! واقعاً مادری که تا پنجاه سال به فرزندش شیر دهد و همیشه دستش را بگیرد و او را راه ببرد، چه لطفی به فرزندش کرده؟ جز اینکه شخصیت و زندگی او و آیندۀ جامعه را نابود نموده است! .......... [3] تفسير نور الثقلين، ج4، ص45. [4] سورۀ رعد، آیۀ 11: همانا خداوند احوال قومی را تغییر نمی‌دهد، تا اینکه آن‌ها خودشان را تغییر دهند. ادامه دارد... @Lotfiiazar
خلاصۀ سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران اول رمضان 1439 سفر قرآنی (قسمت سوم) خداوند هستی را آفریده تا همه خدایی شوند و او را نشان دهند. هرچه را هم برای این کار لازم داشته‌اند، به آن‌ها داده و پیوسته با افاضۀ وجود و اسماء خود می‌دهد. او از آغاز و حتی پیش از نطفگی تا هنگام ، هرلحظه روزی خود را به شکلی به آن‌ها می‌رساند. اما اگر مجبورشان کند، خودشان خوردن یاد نمی‌گیرند و نمی‌چشند و بزرگ نمی‌شوند. برای همین است که در سیر نباید منتظر بنشینیم خدا برایمان کاری بکند. او کار خود را کرده و می‌کند. ما باید برخیزیم و آنچه را او داده، بگیریم. ، مظهر تامّ خداست و خدا همۀ اسماء خود را به ما داده؛ اما باید از این اسماء استفاده کنیم تا خلیفۀ او شویم. خدا رحیم است؛ اما نه فقط برای اینکه به ما رحم کند، بلکه تا ما رحیم شویم. پس کو مظهریت ما؟ ما قدرت نداریم چشممان را به یک معصیت ببندیم؛ کو "هو القادر"؟ نمی‌توانیم معرفتی را که غذای روحمان است، بفهمیم؛ کو "هو العالم"؟ بدانیم اگر نتوانیم اینجا اسماء خدا را بیابیم، فردا هم هیچ‌گونه خلاّقیتی برای ابدیتمان نداریم و نمی‌توانیم بسازیم. همۀ ما آمده‌ایم تا در رتبۀ خود، ولیّ خدا شویم؛ و اولیاءالله کسانی هستند که در هستی و در جان خود، قدرت تصرف دارند و می‌توانند کار خدایی کنند. خدا هستی را آفریده تا ما برویم و مراتب آن را کشف کنیم. اهل لااقل در محدودۀ دنیا به اسماء خدا می‌رسند و مظهر علم و قدرتش می‌شوند. اما خیلی از ما نه در دنیا و نه در ، مظهر نمی‌شویم. حال آنکه ولیّ خدا، دنیا و آخرت را می‌سازد؛ فقط برای خود محدود نمی‌کند و مثل خدا، همه را برای همگان می‌ریزد. "أَوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنا فيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَريمٍ. إِنَّ في ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنينَ." (شعرا/7و8) آیا ندیدند چقدر از هر زوج ارزشمند در زمین رویاندیم؟ همانا در آن، آیه‌ای است؛ ولی بیشترشان ایمان نمی‌آورند. خدا همگان را زوج آفریده، نه تنها؛ و در زمین آفریده که بستر عروج است، چون محل رویاندن و رشد و پرورش است. این نشانه‌ای است که خدا بیان کرده و همین نشانه کافی است برای آنکه مردم آورند. لازم نیست به آسمان بروند؛ در همین زمین و مادۀ خود می‌توانند خدایی شوند. اگر نمی‌شوند، برای این است که بدون اینکه زمین را خوب ببینند، می‌خواهند آسمان را نگاه کنند و بدون تلاش و انجام تکالیف دینی و دنیوی، رحمت و کرامت خدا را توقع دارند. مشکل آن‌ها جهل و سستی و تنبلی است؛ وگرنه هرچه خدا دارد و هرچه رسول دارد، آن‌ها هم دارند. در زمین بنگریم. بذر گل یا میوه‌ای را در دست بگیریم و بیندیشیم که چطور بار می‌دهد؛ از همان یاد بگیریم. باغبان، دانه را در زمین می‌کارد و از آن مراقبت می‌کند، زحمت می‌کشد تا آن را به ثمر برساند؛ نه که آن را به امان خدا بسپارد! پس چطور توقع داریم بذری که خدا در وجود ما گذاشته، خودش رشد کند و بدون توجه و تلاش ما رشد و پرورش یابد؟ خداوند را برای رشد ما گذاشته؛ اما شوخی و بازیچه نیست. قرار نیست فقط بخوانیم و منتظر ثوابش باشیم. با قرآن باید در ذرات وجود خود کار کنیم و عوالممان را بسازیم. باید از سطح به عمق خاک برویم. زمین را ببینیم و سرمان را به طرف درون برگردانیم تا بتوانیم مراتب وجودمان را همراه قرآن طی کنیم. طبق آیۀ فوق، زوجیت، نشانۀ خداست؛ اما ما چقدر برای درک این نشانه کار کرده‌ایم؟ زوجیت فقط ترکیب مؤنث و مذکر نیست؛ بلکه قانون و سنّت گستردۀ الهی در تمام اطوار و عوالم است و تنها فردی که زوج ندارد، ذات خداست. اما تمام هستی که ظهور فعل اوست، زوجیت دارد. فیّاض و مستفیض، فاعل و منفعل، ارض و سماء، شمس و قمر، و بدن، نر و ماده، جاذبه و دافعه، مثبت و منفی، الکترون و پروتون و...، همه از ازواج‌اند. فراتر از این‌ها، ربوبیت حقّ است که از مجرای اسماء و ، هستی را با این زوجیت تربیت می‌کند. "سُبْحانَ الَّذي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لايَعْلَمُونَ." [5] آری؛ عوالم بسیاری در هستی است که ما اصلاً از آن‌ها خبر نداریم؛ و این بی‌خبری برای ما نقص است. "وَ إِنَّ رَبَّكَ لَهُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ." (شعرا/9) و همانا پروردگارت عزیز و رحیم است. .......... [5] سورۀ یس، آیۀ 36: منزّه است خدا که همۀ ازواج را آفرید از آنچه زمین می‌رویاند و از نفس‌هایشان و از آنچه نمی‌دانند. پایان @Lotfiiazar
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم خلاصۀ سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر مشهد 10 ذی‌القعده 1439 باور نکن! (قسمت اول) میلاد ماه هشتم است و بحث را با مبارک‌بادِ این عید آغاز می‌کنیم. ، برکت و زیادی است و ، گوارایی و شیرینی. ایام می‌گذرند؛ اما امیدواریم برکتشان را جانمان بگیرد و شیرینی‌اش در وجودمان بنشیند تا برایمان بماند. شرطش این است که به راهی که با برایمان باز می‌کنند، داشته باشیم تا از عنایاتشان بهره‌مند شویم. همۀ ما باورهای خوب و زیادی داریم؛ اما همۀ این باورها در ما به ظهور و عینیت نرسیده‌اند. یعنی درون و بیرونمان با هم هماهنگ نیست و صدق نداریم؛ چون یقین نداریم، جدی نمی‌گیریم، غافلیم و ماده را بر معنا، مقدم می‌داریم. این هم لازم نیست چیزی بگوییم یا کاری کنیم تا آشکار شود. اگر طوری هستیم که می‌ترسیم آبرویمان نزد خدا و اولیائش برود، بدانیم آبرویمان رفته است، چه چیزی بگوییم یا کاری بکنیم، چه نه. زیرا آن‌ها به تمام لایه‌های وجود ما إشراف دارند و همه چیز در درون و بیرونمان برایشان مثل روز روشن است. اما ما اغلب نه به درون و نه حتی بیرون خود، بلکه به بیرون کار داریم، یعنی به دیگران و دنیا؛ و چشممان به این است که چه می‌گویند و چه فکری می‌کنند! اگر هم در وجودمان حرکت کرده‌ایم و پیش رفته‌ایم، همین است. فکر نکنیم لازم است حرفی بزنیم تا از درونمان باخبر شوند. باور اگر به یقین باشد، با سکوت هم خود را نشان می‌دهد. اما ما عادت داریم زیاد حرف بزنیم و باورهای خود را زیاد اظهار کنیم؛ چه در تنفّر از زشتی‌ها و چه در آرزو و زیبایی‌ها و دوست داشتن زیبارویان. اگر واقعاً داریم، بدی را کنار بگذاریم و خوبی را عمل کنیم تا به و رؤیت خدا برسیم که عین خوبی است. اگر هم باور نداریم، چرا این‌قدر می‌گوییم؟ ما حتی برای حفظ باور در ظاهر فعلمان هم نمی‌کوشیم و اگر در جوّ متفاوتی قرار گیریم، ظاهرمان هم عوض می‌شود. اما واقعاً وقتی باورهایمان ظهور ندارد، این‌قدر باورشان نکنیم! لااقل به خود شک کنیم، شاید دریچه‌ای به رویمان باز شود. بیشتر ما گمان کرده‌ایم که فهمیدن و باور داشتن و گفتن، یعنی عمل کردن؛ و به همین راضی شده‌ایم. تازه باز هم مشتاقیم که بشنویم و بفهمیم و به باورهایمان اضافه کنیم. درحالی‌که باور بدون عمل فقط راه عذر را برایمان می‌بندد. اما اگر به هر باور اندکی که داریم، عمل کنیم، حتی بدون اینکه ذهنمان را پر از مفاهیم نماییم، به تدریج طعم سایر باورها را نیز در وجودمان می‌چشیم. ما به ، باور داریم، طالب و آرزومندش هستیم و می‌چشیم که شیرین است. اما عاشقی برایمان سخت است؛ چون پیش و بیش از آنکه معشوق را ببینیم، خود را می‌بینیم. برای همین اگر چیزی به ما بدهد یا چیزی از ما بخواهد، راحت می‌گوییم چیز دیگری بده یا بخواه. مثل شاگردی که وقتی معلم از او سؤال می‌پرسد، می‌گوید: چیز دیگری بپرسید! او معلمش را دوست دارد؛ اما همین حرف یعنی: به آنچه شما گفته بودید، توجه نکردم و اگرچه ظاهراً در کلاستان بودم و شنیدم، درونم با شما نبود؛ وگرنه حرف‌هایتان را فراموش نمی‌کردم که پاسخ سؤالتان را ندانم و بخواهم چیز دیگری بپرسید. .......... ادامه دارد... @Lotfiiazar
خلاصۀ سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر مشهد 10 ذی‌القعده 1439 باور نکن! (قسمت دوم) همۀ مراتب اعمّ از ولایت مادر، همسر، معلم، مرجع تقلید، ولیّ‌فقیه، عالم ربّانی و... امتحانات ما برای رسیدن به ولایت خدا هستند. اگر نتوانیم در برابر این مراتب تسلیم باشیم، با اینکه دوستشان داریم، نمی‌توانیم به خدا برسیم. آن‌وقت بی خدا، به خیال خود با خدا می‌رویم! که اگر بی او نبودیم، معارفی را که به جانمان می‌ریخت، از یاد نمی‌بردیم؛ چون وجود ما زمان و مکان ندارد که با گذر زمان، آنچه را گرفته، فراموش کند. شاید بگوییم ما اصل معارف را از یاد نمی‌بریم؛ اما در میدان عمل همیشه نمی‌توانیم وظیفه‌مان را تشخیص دهیم. آری؛ همین‌گونه است. انگار دلمان می‌خواهد امام بیاید و بگوید چه کنیم؛ تا با خیال راحت، باورمان را ظهور دهیم. اما این هم عذر موجّهی نیست. زیرا امام اگر همیشه با ما نباشد و دستمان به او نرسد، که سودی ندارد و نمی‌شود او را امام دانست؛ اگر هم همیشه هست و ما نمی‌بینیم و نمی‌یابیم، لااقل از خود بپرسیم چرا، تا بتوانیم مانع را برطرف کنیم! ما آن‌قدر بیرونی شده‌ایم و چشم به بیرون دوخته‌ایم، که خدا و امام را هم در بیرون شناخته‌ایم و می‌خواهیم. اما این خدا و امامی که ما برای خود ساخته‌ایم، بیرون از ماست و تنها با احساسات و خیالمان با اوییم؛ که اگر در جانمان بود، حتماً او را می‌یافتیم و در میدان عمل، بی دلیل و راهنما، سرگردان نمی‌ماندیم که چه کنیم. اگر معارفی را که از مکتب اهل‌بیت(علیهم‌السلام) به ما می‌رسد، عمیق و یقینی دریافت کنیم، آن‌قدر کلی و جامع هستند که با آن‌ها می‌توانیم تکلیف خود را در جزئیات عملی تشخیص دهیم. فرق و ، همین است. وقتی به چیزی فقط باور داریم، هر کاری بکنیم، در بیرون کرده‌ایم و وجودمان نچشیده است؛ برای همین اگر در جزئیات جدیدی قرار گیریم، نمی‌دانیم چه کنیم. اما یقین آنجاست که وجودمان چشیده و کل آن حقیقت را درک کرده است؛ برای همین اگر هم میدان تازه‌ای پیش آید، راهمان را گم نمی‌کنیم و می‌توانیم وظیفه‌مان را بشناسیم. تفاوت دیگرش این است که باور چون وجودی نیست، بهره‌ای برای عالم بقای ما ندارد و هرقدر هم زیبا باشد، همین جا آثار مقطعی دارد و بس. اما یقین چون وجودی است، می‌ماند و ابدیت ما را می‌سازد. جسم ما را آن غذایی رشد می‌دهد که خودمان بخوریم. وگرنه دیگران هرچه بخورند، هرچند تماشا کنیم و آب‌دهانمان راه بیفتد و خواص غذا را هم بدانیم، تأثیری در جسممان ندارد. وجود باقی‌مان نیز امروز و در این دنیا باید تغذیه شود و اگر به جای اینکه خودمان بخوریم، فقط دنبال دیگران برویم و از تغذیه‌های آنان تقلید کنیم، در ابدیت چیزی نداریم. در دنیا هم به هرچیزی برسیم، استفاده و لذتش برایمان باقی نمی‌ماند. پس بیایید هرگاه دیدیم باوری ریشه در دنیای بیرون دارد و درونمان با آن همراه نیست، باورش نکنیم. بگذاریم جانمان حقیقتش را بچشد و بخورد تا با آن عجین شود و خواصش را بگیرد. وگرنه باور خشک و خالی که از بیرون بیاید و فقط در بنشیند، چه سودی دارد؟ وقتی باورهای ما ذهنی است، اگر هم فعلی براساس آن‌ها انجام دهیم، دنبال نتیجه‌ایم؛ آن‌قدر که خودِ فعل و باور درونی‌مانی را از یاد می‌بریم. حتی در پی چشیدن لذت فعل و دیدن تأثیر آن در وجود خود نیستیم. فقط می‌خواهیم ببینیم وقتی این کار را کردیم، چه عایدمان می‌شود؛ غافل از اینکه عایدیِ ما، خود آن فعل و آثارش در وجودمان است. ما اصلاً مسئول نیستیم. فعل، خودش دنبال نتیجه می‌رود؛ "إِنْ كَانَ شَرّاً فَشَرّاً وَ إِنْ كَانَ خَيْراً فَخَيْراً". پس این‌قدر چشممان به بیرون نباشد که: کاش فلانی ببیند چه کرده‌ایم و از ما خوشش بیاید و تشویقمان کند؛ کاش فلانی متوجه اشتباهمان نشود و آبرویمان نرود؛ کاش...! زیرا صرف‌نظر از اینکه دیگران چطور فکر کنند و چه بگویند و چه واکنشی نشان دهند، همین فکرها و درگیری‌ها ما را بیچاره می‌کند. بیایید به جای اینکه دنبال تأیید و لذت بردن دیگران باشیم، به وجود خودمان بیندیشیم تا با چشیدن خوبی‌ها، خدا را بچشیم و با درک بدی‌ها، قبح و زشتی شیطان را دریابیم؛ که نیکی به خودی خود صرف‌نظر از دیگران خوب است و بدی به خودی خود، بد. .......... پایان @Lotfiiazar
سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران خلاصۀ #جلسۀ_اول، 1 #محرم_1441 #قیامت_کبری (چیستی و هستی) نتیجۀ باور نداشتن به #بقا، این است که برای حفظ رتبۀ نازل #هستی خود هر کاری می‌کنیم؛ اما پای #ابدیت که به میان می‌آید، می‌گوییم: «خدا کریم و رحیم است، خودش می‌بخشد.» غافل از اینکه اگر بخشیده بود، اصلاً چنین رذایل و خطاهایی از ما صادر نمی‌شد؛ حالا که می‌شود، معلوم است اصلاً در ادراک و شعور ما حضور ندارد که ببخشد! یعنی اگرچه... متن کامل در لینک زیر: http://saehat.ir/comment/2633 @Lotfiiazar
سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران خلاصۀ ، ، 25 (بازشناسی تاریخ مدینه) قرار نیست جزئیات حوادث  عیناً تکرار شود. پس اگر به دنبال جزئیات قضایا و تقلید در ظواهر باشیم، به جایی نمی‌رسیم؛ چون ظاهر وظایف و حرکت نوع انسان در زمان‌های مختلف، همیشه یکسان نیست. اما خط کلی تاریخ، روشن است و می‌توانیم در جزئیات زمان خود به آن شاهراه وصل شویم و وظیفه‌مان را تشخیص دهیم. به عنوان مثال... متن کامل در لینک زیر: saehat.ir/خلاصه-دروس/بصیرت-فاطمیه/بازشناسی-مدینه-فاطمیه @Lotfiiazar